eitaa logo
شاهد
56 دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.5هزار ویدیو
157 فایل
برنامه ها و اطلاع رسانی پایگاه در کانال قرار داده میشود. eitaa.com/shahed24
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از من یک محجبه ام
🔰دزدی نزد میوه فروشی آمد. از قیمت میوه پرسید که صدتای آن چند است. میوه فروش پاسخ داد. سپس دزد با سوالات متعدد از قیمت تعداد مختلف، میوه فروش را گیج کرد و پرسید یک دانه چند است؟ میوه فروش پاسخ داد وقتی صد عدد از آن فلان مقدار است، یک عدد که ارزشی ندارد. دزد گفت پس همان یک عدد را به من بده و میوه را گرفت و دوباره این قضیه تکرار شد و میوه دوم را گرفت. درباره میوه سوم، میوه فروش به خود آمد و مانع به تاراج رفتن مالش شد. خوشا به حال آن میوه فروش که در سومین میوه به خود آمد. ❗️وای به حال کسی که عمرش را با "یک شب که هزار شب نمی شود" و امثال این جملات، تقدیم شیطان کرده! ❗️ ✍ استاد فاطمی نیا 🍀 🌺🍀 💠💠💠💠
هدایت شده از من یک محجبه ام
شمارۀ۸۳ 🔵ریـاضـی، اعـداد، اخـلاق 🔹روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را دربارۀ زن و مرد پرسیدند؛ جواب داد: اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند پس مساوی هستند با عدد=۱ اگر دارای زیبایی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم=۱۰ اگر پول هم داشته باشند دو تا صفر جلوی عدد یک می گذاریم=۱۰۰ اگر دارای اصل و نصب هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم=۱۰۰۰ ولی اگر زمانی عدد یک رفت(اخلاق)،چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر به تنهایی هیچ نیست، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت!!
✅ ابوذر غفاری که یکی از بهترین شاگردان مکتب نبوی است بر اساس وظیفه امر به معروف و نهی از منکر، عثمان(خلیفه سوم) را همواره به کتاب و سنت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرامی خواند و نسبت به حیف و میل و بذل و بخشش بی حساب آن به اطرافیان عثمان بارها به او هشدار داد. 🔻عثمان که از او به ستوه آمده بود روزی بحث جار و جنجال برانگیزی را با ابوذر در میان کشید و موضع گیری های ابوذر را علیه حکومت خود و فرماندارش معاویه برشمرد و او را مورد بازخواست قرار داد. 🔺ابوذر گفت: آنچه را من در مورد تو و رفیقت (معاویه) گفته ام از سر بوده است. 🔻عثمان گفت: دروغ می گویی، تو فتنه جو هستی و از فتنه انگیزی خوشت می آید! 🔺ابوذر: انگیزه ای برای کار من، جز امر به معروف و نهی از منکر نمی یابی. 📚بحارالانوار، ج۲۲، ص۴۱۷. 🍀 🌺🍀
هدایت شده از من یک محجبه ام
نقل است مرحوم آخوند همدانی در یکی از سفرهای خود با جمعی از شاگردانش به عتبات عالیات می رفت. در بین راه به قهوه خانه ای رسیدند که جمعی از دنیا پرستان می خواندند و پایکوبی می کردند. آخوند به شاگردانش فرمود: یکی برود و آنان را کند. بعضی از شاگردان گفتند اینها به نهی از منکر توجه نخواهند کرد و کار ما بیهوده است. ایشان فرمود: حالا که شما نمی روید، خودم می روم. وقتی که نزدیک شد به رئیسشان گفت: اجازه می فرمایید من هم بخوانم و شما بنوازید؟! رییس گفت: مگر شما بلدی بخوانی؟ فرمود: اگر شما اجازه بدهید بلی.  گفت: بخوان. آخوند نیز شروع به خواندن اشعار ناقوسیه حضرت امیر علیه السلام کردند: لا اِلهَ اِلاّ الله ** حقاً حقاً صِدقاً صِدْقاً اِنَّ الدُّنْیا قَد غَرَّتْنا ** وَ اشتَغَلَتْنا وَ استَهْوَتْنا... آن عده وقتی این اشعار را شنیدند از آن حال درآمدند و به گریه افتادند کردند. یکی از شاگردان آخوند نقل کرده: وقتی ما از آنجا دور می شدیم هنوز صدای گریه شان به گوش می رسید. 📚با اقتباس و ویراست از کتاب چلچراغ سالکان منبع: حوزه نیوز