🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🌷🌾🍁
🍁🍁🍁🌷🌾🍁
🍁🍁🌷🌾🍁
🍁🌷🌾🍁
🍁🌾🍁
🍁🍁
🍁
#تقصیرخودش_بود
#شهیدمدافع_حرم
#محسن_حججی
هنگامی که سپاه پاسداران، پیکر شهید حججی را تحویل گرفتند و وضع رقت بار و سوزناک آن را مشاهده کردن ،از کسانی که پیکر را تحویل داده بودند پرسیدند: آیا شما مسلمانید؟؟ این چه کاری است که با بدن یک مسلمان کردید؟! در پاسخ گفتند: تقصیر خودش بود. روی سینه اش نوشته بود: "خادم المهدی" روی نگین انگشترش هم حک شده بود:
"یا فاطمة الزهرا" صَلَّی الله عَلَیکُم یا أهلبیتِ النبوة.
(پینوشت: خاطره منقول از ریاست قرارگاه فرهنگی خاتم الاوصياء، سید احمد عبودتیان)
#جون_خادم_المهدی
شهید حججی شهیدی است که با شهادت خود اندوه و غرور را یکجا به شیفتگان آل الله داد ،تصاویری که از اسارت این شهید منتشر شد رازهای بسیاری داشت ،یکی از رازهای مهم اتیکتی بود که روی لباس رزم این شهید دوخته شده بود، اتیکتی که به عنوان (جون خادم المهدی )برروی آن حک شده بود . اما جون که بود؟ جون غلام سیاهی بود که امام علی (علیه السلام ) اورا خرید و به ابوذر بخشید، که بعداز وفات ابوذر به غلامی (امام علی،علیه السلام ) و (امام حسن مجتبی،علیه السلام) مشغول شد.
و بعدازشهادت امامان به خدمت نزد امام حسین (علیه السلام )پرداخت وهمراه امام از مدینه تا کربلا آمد واز امام اجازه خواست تا برای دفاع از حریم امامت به جنگ برود که امام فرمودند تا اکنون در سلامت و عافیت بودی وخود را به خاطر ما مبتلا نساز ، اما جون اصرار میکرد وهمراه گریه میگفت: من تا اکنون همراه شما بودم ودست از شما بر نمیدارم ، من بدنم بوی بد می دهد ، پوستم نیز سیاه است و شرافت خانوادگی هم ندارم ، ای ابا عبدالله لطف کرده مرا بهشتی کنید تا هم شرافت خانوادگی بدست آورم ، وهم بدنم خوشبو شود وهم روسفید شوم ،آقا جان من از شما جدا نمی شوم ، امام هم به او اجازه ی نبرد دادند ، تا جون که پیرمردی ۹۰ ساله بود جنگ نمایانی کرد وبه شهادت رسید ، بعداز شهادتش امام حسین (علیه السلام ) به بالینش آمدند سرش را روی پایشان گذاشتند ودعا کردند که خدایا اورا با خاندان آل محمد محشور کن ، بدنش را خوشبو کن و رویش را سفید کن ، بعداز ده روز که قبیله ی بنی اسد آمدند با جسدی روبه رو شدند که بوی بسیار خوشی میداد و صورتش نورانی بود .جون کسی بود که خادم امام زمان خودش بود.
#بیابغل_بابا
#ازلسان_همسرمعزز
علی بعضی وقت ها بی دلیل زمین
می خورد و ما نگران شدیم . با خانواده تصمیم گرفتیم علی رو ببریم دکتر تا اینکه یه شب محسن به خواب یکی از آشنایان می آید و می گوید :
علی سالم است و هنگام بازی ، چون می خواهد بیاید بغلِ من ، ولی نمیشه زمین می خورد.
🍁🍁🍁
🍁🌷🌾🍁
🍁🍁🌷🌾🍁
🍁🍁🍁🌷🌾🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
@shahid_beyzaii