eitaa logo
کف خیابان🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
13.9هزار عکس
12.5هزار ویدیو
60 فایل
تاریخ ساخت کانال:97/1/11 به یاد رفیق شهیدم کانال وقف شهید محمودرضابیضائی مبارزه با فتنه ارتباط با خادم کانال 👈🏽 @Mojahd12
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 🌷 ⭕️🌷 🌷 ⭕️⭕️🌷 🌷⭕️ 🌷🌷🌷🌷 🌷⭕️⭕️ آقاقاسم(مهدی) در همه کارها به خدا توکل می‌کرد. نمازش را در هر شرایطی اول وقت می‌خواند. احترام زیادی به پدر و مادرش می‌گذاشت و هر کاری از دستش بر می‌آمد برایشان انجام می‌داد و هرگز کوتاهی نمی‌کرد. اهل غیبت نبود و اگر کسی در جمعی غیبت می‌کرد، حتماً متذکر می‌شد. مهدی من گوش به فرمان رهبری بود و پشتیبان ولایت فقیه، به طوری که در وصیتنامه‌شان به همه تأکید کرده است که پشتیبان ولایت باشید و از خط ولایت فاصله نگیرید. ایشان آرام و قرار نداشت و آنقدر از شهادتش مطمئن بود که می‌گفت در نماز شبت هر چی از خدا بخواهی می‌دهد. دوماه قبل از اعزامش گفت: من برای سوریه ثبت‌نام کرده‌ام که اگر نیازی به من بود بروم. گفتم خطری ندارد؟! مهدی گفت : نه من برای آموزش تخریب می‌روم آنقدر به خودش و توانایی‌هایش اعتماد داشتم که رفتنش برایم قابل قبول بود. با اینکه ایشان به خاطر جانبازی چشمش معاف از رزم بود اما آنقدر کارش را دوست داشت که با جان و دل تلاش می‌کرد. بعضی وقت‌ها می‌گفتم: مهدی قدر جانت را بدان به خودت استراحت بده اما ایشان می‌گفت: وقت برای استراحت زیاد است. آقاقاسم(مهدی) در مبارزه با گروه‌های انحرافی پژاک و منافقین داخلی فعال بود و چهار ترکش در بدنش داشت. چشم چپش را هم سال 1391 در یکی از عملیات‌های آموزشی از دست داده بود. ⭕️🌷 ⭕️🌷 ⭕️🌷 @shahid_beyzaii 🌹کانال شهید محمودرضا بیضایی🌹
⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 🌷 ⭕️🌷 🌷 ⭕️⭕️🌷 🌷⭕️ 🌷🌷🌷🌷 🌷⭕️⭕️ مرتبه اول دو روز قبل از نوروز 1394 راهی شد و بعد از 45 روز بازگشت و مرتبه دوم هم در تاریخ 26خرداد ماه عازم شد. مرتبه دوم وقتی می‌خواست برود به ایشان گفتم: آقامهدی همه به من می‌گویند به همسرت اجازه نده که برود ولی من می‌سپارم به خودت اگر یک درصد احتمال خطر در سوریه می‌دهی، نرو و مأموریت دومت را که در ایران است، انتخاب کن. آقامهدی گفت: خانم خطری برای ما نیست اگر هم اتفاقی افتاد این را خوب بدان که حرم برای ما ایرانی‌ها خیلی اهمیت دارد. امروز خانم حضرت زینب(سلام الله علیها) تنهاست. این حرف را که زد هیچ چیزی نگفتم. آقامهدی گفت: چقدر خوب است که تو اینقدر زود راضی می‌شوی، گفتم: من در برابر اهل‌بیت " علیهم السلام" حرفی برای گفتن ندارم فقط این‌بار از سوریه برای ما شیرینی بیاور، شیرینی‌های آنجا بسیار خوشمزه است. بچه‌ها می‌دانستند پدرشان سوریه می‌رود و چون همیشه در مأموریت بود، برایشان عادی شده بود و من تا آن زمان نمی‌دانستم که در سوریه هم شهید داده‌ایم. مرتبه دوم وقتی اولین تماس را گرفت به من گفت: منتظر من نباشید شاید برنگردم. گفتم: آقامهدی لطفاً زنگ می‌زنی از این حرف‌ها نزن ناراحت می‌شوم (شرایط در سوریه تغییر کرده بود.) آقا مهدی در این مأموریت فرمانده محور شده بود و چون شرایط را می‌دید احتمال برگشت نمی‌داد. ولی من هر بار می‌گفتم: تو اگر بخواهی سالم برمی‌گردی. بار آخر شب شهادت امام علی (علیه السلام) تماس گرفت من در مراسم شب قدر بودم. گفت: برایم دعا کن براتم را بگیرم. گفتم: آقا مهدی الان زود است به فکر شهادت باشی، بچه‌ها به شما احتیاج دارند. گفت: خدای بچه‌ها خیلی بزرگ است، شما را به خدا می‌سپارم . ⭕️🌷 ⭕️🌷 @shahid_beyzaii 🌹کانال شهید محمودرضا بیضائی🌹
⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 🌷 ⭕️🌷 🌷 ⭕️⭕️🌷 🌷⭕️ 🌷🌷🌷🌷 🌷⭕️⭕️ مرتبه آخر قبل از رفتن کیف مدارکش را نشانم داد و گفت: خانم اگر من برنگشتم، مدارک را از کیفم بردارید، این شوخی‌ها برایم عادی شده بود. گفتم ان‌شاءالله به سلامتی برمی‌گردی. آقامهدی کفش‌هایش را می‌پوشید، به مادرم گفت: حاج‌خانم اگر برنگشتم مواظب زن و بچه‌ام باش. مامان گفت: ان‌شاءالله خودت برمی‌گردی میایی مواظبشان هستی. از زیر قرآن رد شد با همه روبوسی کرد و به من گفت: خداحافظ. گفتم آقامهدی آنقدر خجالت می‌کشی که حتی با من دست هم نمی‌دهی، دستم‌ را بردم جلو باهم دست دادیم. خنده‌اش گرفت، خندید و رفت. آقامهدی آنقدر راضی و خوشحال بود مثل اینکه برای اولین بار به سفر زیارتی می‌رفت. 24 ماه رمضان ساعت 11 شب آقامهدی با همرزمانشان در حال استراحت بودند که ساعت 12 با صدای تیر‌اندازی آنها در حالی که غافلگیر شده بودند، از مقر خارج شدند. آقا مهدی که فرمانده محور بودند چند باری برای تقویت روحیه بچه‌ها یا زینب (سلام الله علیها) می‌گوید و به جلو می‌رود تا بچه‌ها هم قوت قلب بگیرند. ساعت یک نیمه شب در بیسیم آقامهدی را صدا می‌کنند ولی ایشان شهید شده بود و درگیری تا ساعت 3نیمه شب ادامه پیدا می‌کند و بعد از چند ساعت پیکر شهید غریب را پیدا می‌کنند و می‌بینند که هیچ خونی بر زمین ریخته نشده است اما وقتی پیکر شهید را از روی زمین بلند می‌کنند، خون از قلبشان سرازیر می‌شود. ⭕️🌷 ⭕️🌷 ⭕️🌷 @shahid_beyzaii 🌹کانال شهیدمحمودرضا بیضائی🌹
⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 🌷 ⭕️🌷 🌷 ⭕️⭕️🌷 🌷⭕️ 🌷🌷🌷🌷 🌷⭕️⭕️ آقامهدی شنبه شب به شهادت رسید و من خبر شهادتشان را روز دوشنبه از زبان عمه همسرم شنیدم. ابتدا باور نمی‌کردم ولی وقتی خبر را شنیدم به یاد خواب‌هایی افتادم که خودم و همسرم دیده بودیم. خواب‌هایی که با شهادت مهدی تعبیر شد. مزار ایشان در روستای سیدمیران گرگان است. مهدی همیشه می‌گفت: فامیلی‌ام غریب است، محل کارم غریب است و همسرم از شهری غریب. مهدی هرگز فکر نمی‌کرد محل شهادتش هم در غربت باشد. مراسم تشییع با شکوه بود و مردم از اکثر شهرها آمده بودند و با حضورشان سنگ‌‌تمام گذاشتند. من غبطه می‌خوردم به حال همسرم که با این درجه به شهادت رسید. مهدی 21 تیر 1394در ارتفاعات تدمر به آرزویش رسید. مهدی در انتهای همه مداحی‌‌هایش جمله «شهادت آرزومه» را زمزمه می‌کرد و آخرش هم به این مقام نائل شد. یادم است همسرم در یکی از جلسات خواستگاری گفت: خواب دیده در بیابانی است و امام حسین(علیه السلام) به ایشان می‌فرمایند: هل من ناصر ینصرنی و آقا مهدی در جواب می‌گویند: آقاجان من شما را یاری می‌کنم و تنها نمی‌گذارم. این خواب همسرم با رفتن به جمع مدافعان حرم تعبیر شد؛ حرف از شهدای جاسوسان سال 90 می شد سرشو می نداخت پایین و چشماش خیس می شد رفقای زیادی رو اونجا از دست داده بود آرام وقرار نداشت تا چهار سال بعد در معرکه شام به رفیقانش پیوست . ⭕️🌷 ⭕️🌷 ⭕️🌷 @shahid_beyzaii 🌹کانال شهیدمحمودرضا بیضائی🌹
⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 🌷 ⭕️🌷 🌷 ⭕️⭕️🌷 🌷⭕️ 🌷🌷🌷🌷 🌷⭕️⭕️ آقا مهدی (قاسم) به امیر عباس قول داده بود کلاس اول شاگرد ممتاز بشه براش تبلت بخره. امتحانات خرداد ماه که تمام شد آقا مهدی به امیر عباس گفت: بریم تبلت بخریم. بهش گفتم: آقا مهدی هنوز کارنامه رو ندادن. مهدی گفت: من میدونم پسرم شاگرد ممتازه؛ تا وقت دارم براش بخرم. رفتند تبلت خریدند و باهم عکس سلفی گرفتند. آقا مهدی در مقابل خواسته های بچه ها هیچوقت نه نمی گفت ؛و هرچیزی که بچه ها می خواستند برایشان تهیه می کرد وقتی چیزی که بچه ها دوست داشتند و آقا مهدی براشون می خریدتا سوار ماشین می شدیم به بچه ها می گفت: حالا دست بابا رو بوس کنید. و بچه ها با خوشحالی دست بابارو بوس می کردند. مهدی همیشه می گفت: امیر عباس دست راست بابا و محمد امین دست چپ باباست. وقتی باهم برای خرید بیرون می رفتیم؛ مهدی همه وسایل رو خودش بر می داشت. و می گفت خانم شما فقط مواظب چادرت باش. الان که با بچه ها خرید می ریرم. امیر عباس و محمد امین کمکم می کنند. می گم مهدی واقعا دست راست و چپ شما خیلی کمکم می کنند. یک روز به آقا مهدی گفتم: مهدی چرا اینقدر مطمئنی که شهید میشی ؟ گفت: در نماز شب هرچی از خدا بخوای بهت میده. خانم شما یک روز به من افتخار می کنید. بعداز شهادت آقا مهدی وقتی برای زیارت به سوریه رفتیم ؛ وارد حیاط حرم حضرت زینب "سلام الله علیها" که شدم. گفتم: مهدی بهت افتخار می کنم که از ما دل بکنی و به عشق بزرگتری که عشق به خدا و اهل بیت "علیهم السلام" بود رسیدی. ⭕️🌷 ⭕️🌷 ⭕️🌷 @shahid_beyzaii 🌹کانال شهید محمودرضا بیضائی🌹
⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 ⭕️ ⭕️🌷 ⭕️ ⭕️⭕️🌷 🌷 ⭕️🌷 🌷 ⭕️⭕️🌷 🌷⭕️ 🌷🌷🌷🌷 🌷⭕️⭕️ آقا مهدی خیلی به پدر و مادرش احترام می گذاشت و هرکاری ازش بر میومد برای اونها انجام می داد و کوتاهی نمی کرد . و براش مهم بود که پدر و مادرش از دستش راضی باشند. سال 86 وقتی نوبت حج عمره به اسم ما در اومد بخاطر اینکه بچه ها هردو کوچیک بودند رفتن به این سفر معنوی برای ما سخت بود آقا مهدی گفت: خانم وقت زیاده ما مکه بریم اگه شما از صمیم قلب راضی باشید فیش مکه را به پدر مادرم بدیم که این سفر روبرن؛ گفتم من راضی ام؛ این سفر قسمت پدر مادر شماست؛ زنگ بزن خبر بده قبل این که زنگ بزنه گفت: ازت ممنونم قبول کردی باور کن دلم راضی نمی شد من زودتر از پدر مادرم سفر مکه برم. آخرین سفری که مشهد رفتیم چند ماه قبل از شهادت آقا مهدی بود. آقا مهدی تو حیات حرم امام رضا "علیه السلام" به بچه ها گفت؛ برای شهادت بابا دعا کنید. و همیشه وقتی به حرم امام رضا "علیه السلام" و حضرت معصومه "سلام الله علیها" می رفتیم از بچه ها می خواست برای شهادت بابا دعا کنند. ولی بچه ها مي گفتند ما دعا نمی کنیم شما شهید بشید ؛ به همسرم گفتم: چرا از حالا این حرفارو به بچه ها می زنید روحیه بچه ها خراب میشه. آقا مهدی جواب دادند؛ بچه های من از حالا باید آمادگی داشته باشند. من بهش گفتم: خودم برات دعا میکنم. ⭕️🌷 ⭕️🌷 ⭕️🌷 @shahid_beyzaii 🌹کانال شهید محمودرضا بیضائی🌹
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🌾🍁 🍁🍁 🍁 دوستای حاج احمد یه موسسه فرهنگی زدن به نام موسسه شهید کاظمی. محسن اوایل تو بخش ورزشی موسسه فعال بود. اما کم کم اومد تو شاخه جهادی و کارای مربوط به کتاب و کتابخوانی، از قضا خانم آقا محسن هم تو همین موسسه مشغول فعالیت بود، اما همدیگه رو نمی شناختن، تا اینکه سال ۱۳۹۱، موسسه یه نمایشگاهی ویژه شهدای دفاع مقدس برگزار کرد که هم محسن و هم خانمش، توی این نمایشگاه فعالیت می کردن و با هم همکار شدن، روز آخر نمایشگاه، آقا محسن قصه ی امشب کتاب "طوفانی دیگر در راه است" رو می بره و به خانمش هدیه میده، خانمش هم کتاب"سرباز سالهای ابری" رو به محسن هدیه میده، یه هفته بعد، آقا داماد تشریف میبره منزل عروس خانم برا خواستگاری . همیشه سر نماز دعا می کردم که خدا کسی رو تو زندگیم قرار بده که حضرت زهرا علیهاالسلام تائیدش کرده باشه. جالب اینه که روز خواستگاری فهمیدم که محسن هم همیشه از خدا خواسته همسری بهش بده که همنام حضرت زهرا علیهاالسلام باشه یه جورایی حس می کنم از همون اول وساطت حضرت زهرا علیهاالسلام تو زندگیمون بوده است. اولین هدیه آقا محسن به زهراخانم کتاب "سلام بر ابراهیم" بود . 🍁🍁🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 @shahid_beyzaii
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🌾🍁 🍁🍁 🍁 آقامحسن در سال ۹۱در سن ۲۱ سالگی طی فعالیت فرهنگی خود با خانم زهرا عباسی دیگر عضو موسسه شهید کاظمی آشنا شدو برای ازدواج و عمل به سنت رسول خدا (صل الله علیه وآله وسلم) عمل کرد، مهریه همسر ایشان، به نیت یگانگی خدا، یک سکه بهارآزادی، 5 مثقال طلابه نیت 5 تن ،12شاخه گل نرگس به نیت 12معصوم،۱۲۴۰۰۰ صلوات ، حفظ کل قرآن کریم با معنی، را برای ازدواج تعیین نمود که ایشان تا قبل از شهادتش توانست بیش از نیمی از قرآن را حفظ کند. علاقه وعشق آقامحسن و همسرش زبانزد عام وخاص بود، او و همسرش در زندگی مشترک خودصداقت، محبت جهاد در راه خدا را میثاق الهی خود قرار دادند و همیشه در راه تعالی معنوی تا سر حدشهادت یار و یاور یکدیگر بودند. سـاعټ ۱۱صبـح، روز پنـج شنبـه۱۱ آبـان، سال ۱۳۹۱ عـروس خـانـوم و آقـا دامـاد ڪنـار هـم نشسته بـودڼـد، روبرویشـاڹ سفـره سـاده و ڪوچڪے بـود. ساده امـا؛ بـاصفـا. ڪوچڪ اما؛ قشنـگ و بېـاد مـانـدڼـے، آقـا ڊامـادسـرش را آوردڼـزدیڪ تـر آرام گـفت:« در آېنـه چـه میبینـے؟» عـڔوس خـانـوم سـرش را آورد بالا و توی آینـه را نگـاه ڪرد و گفت:«خـودم و خـۇدٺ را». لپ هاے آقـا دامـاد گـلانـداخت و گفٺ:«پـس مـن و تو همیشـه مـال هـم هستیم بیا بـه هـم ڪمڪ ڪنیـم. ڪمڪ ڪنێـم زڼـدگـی مۉڹ بـا بندگـے خـدابـاشـه، بـه سعـادت برسێـم و بعـد هـم شھـادت، حـرف دل️ مـڹ هـم هميـڹ بـود، اصلا مـڹ هـم همېـڼ را ميخـواسٹـم. پـر پـرواز؛ محسـڹ انتخـاب دلم بـود و تـأێيد عقلـم. انټخـاب عـاشقانـه وعاقلانـه اے بـود، امـا نـه، مـڼ اشټبـاه ڪردم. محسـڼ پـر پـرواز نبـود، محسـڹ خـود پـرواز بـٷد. نگـاه و لبخڼـدمـاڼ بـه هم تأېېد خواسٺـه محسـڼ شـد و آرزوے دل مـن؛ محسـڹ قـرآڹ را بـڒداشـت ، بـه مـڹ نگاهـے ڪرد و بـاز لبخڼـدمـن. قـرآن را بـاز ڪڔد ، سوره نـور،. بـا صداے بلڼـد خـوانـد. بسـم الله الرحمـڼ الرحېـم مـڹ هـم، همـراهـش زېـر لب زمـزمـه ڪۯدم. مێھمـاڹ هـا همـه آمـده بـودند، عـاقد شـروع ڪرد. النڪاح سڼٺـے فمـڼ رغـب عـڹ سڼٺـے فليـس مڼـے؛ دوشېـزه محټـرمـه، مڪۯمـه.. صدايـش را فقط میشنېدم، خـودم آنجـا بـودم وڶـے نبـودم. خوشحـاڷ بـودم، روز محـرم شـډڹ ماڹ، روز ېـڪے شـدڹ مـاڹ، شـروع روز پـرواز مـاڹ مصـادف بـٷد بـا اێـام ،عېـدغدێـر، مـا هـم خودمـاڼ را بـه ڪارواڹ عشـق رسـاندێـم، بـا صداے بلنـد یڪے از خانم‌هـاے فـامێـل بـه خـود آمـدم. عـڕوس خـانـوم قـرآڹ مېخوانند. بـراے دومێـن بـاۯ؛ عـۯوس خـانـوم رفٺـڼ از امـام‌زمـاڹ علیه السلام اجازه بگیرڹ. بـراے سومېـڹ بـار؛ گفټـم بـا اجـازه امـام زمـانـم، و ‌پـدر و ‌مـادر و ‌بقێـه بـزرگتر هـا بلـه. زندگـے مـاڹ شـروع شـد؛ آن هـم بدون گڼـاه پنـج سـاڷ گذشٺ و محسـڹ بـه خواستـه اش رسێـد. بندگـی خـدا؛ سعـادټ و شهادت. گـواراے وجـودټ همسـر عـزېـزم. 🍁🍁🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 @shahid_beyzaii
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🌾🍁 🍁🍁 🍁 محسن تا قبل رفتنش به سوریه، بیشتر قرآن رو حفظ کرده بود وقتی بار اول داشت میرفت، من کل مهریه ام رو بهش بخشیدم، ثمره زندگی ما یه پسر کوچولوی ۲ ساله است بنام علی، آقا محسن، تحصیلاتش رو در رشته تکنولوژی کنترل تو مرکز آموزش علمی کاربردی علویجه ادامه داد و بعد از فارغ التحصیلی، تو دوره عقدش، رفت سپاه و از سال ۱۳۹۳، رسما رفت به لشکر زرهی ۸ نجف اشرف اصفهان و شد پاسدار انقلاب اسلامی، ریا تو کارش نبود. واقعا برا رضای خدا و با اخلاص کار می کرد. می گفت: تو یکی از حسینیه های اصفهان، هر سال ایام محرم ۴۰ شب برنامه برگزار می شد. محسن هر شب ۵۰، ۶۰ کیلومتر از نجف آباد می کوبید و میومد اصفهان تا خادم این مجلس باشه. از نماز مغرب تا پاسی از شب می موند و خادمی می کرد و آخر شب بر می گشت نجف آباد؛ وقتی برا پذیرشش اومد پیشم، بهم دو تا چیز گفت؛ اول اینکه کارایی رو بهم بسپرید که اون پشت مشت ها باشه و دیده نشه و دوم اینکه هرچی کار سخت هست رو بدید من انجام میدم. یادمه بعضی شبها خیلی خسته میشد، بهش می گفتم: ببخشید !! امشب خیلی خسته شدی می گفت: حاجی؛ این که چیزی نیست. برا امام حسین علیه السلام فقط باید سر داد. وقتی حمام می رفت چراغ را خاموش می کردم. یکبار دردستشویی رو به رویش بستم دنبالمان می دوید ومی ترساندمان. و با آنکه زورش می رسید نمی زد. گاهی که می خواست اذیت کند بالوله ی خودکار کاغذفوت می کرد بهمان ؛ دوسال بزرگتراز من بود؛ پشت سرهم بودیم ؛ همبازی بچگی همدیگر بودیم ؛ بزرگترکه شد توی کوچه باپسرها بازی می کرد. ومن بادخترها خاله بازی عروسک بازی می کردم ، ولی حواسش به ما بود. یکبار بچه ی همسایه فاطمه را زد دویدم بزنمش محسن نگذاشت شروع کردم به بدوبیراه گفتن محسن را زدم و نشستم به گریه کردن. دوچرخه اش را برداشت من وفاطمه را نشاند ترکش و بردخانه ی مادربزرگ تا حال و هوایمان عوض شود. بزرگ که شد چیدمان اتاقش خیلی مرتب بود ، لباسهایش را اتو می کرد، تخم مرغ خیلی دوست داشت. بااون قیافه ی لاغر مردنی اگرصبح برایش پنج تا تخم مرغ درست می کردیم میخورد. می گفتیم کجاجات می کنی این همه تخم مرغ رو ،می گفت چاقالو خودم می دونم. 🍁🍁🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 @shahid_beyzaii
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🌾🍁 🍁🍁 🍁 می گفت: چی گفتی زهره، یباردیگه بگو! پاتْک؟ ومی خندید، پاتَک روپاتْک خوانده بودم، افتاده بود توی دهان محسن و مسخره ام میکرد، نه که فقط اومارا مسخره کند ، ماهم دستش می انداختیم وقتهایی که جلوی آینه شعر می خواند یا مداحی می کرد ، به شعروسرود خواندن علاقه داشت ، درکانون مقدادشعر و مداحی می نوشت برایشان ، دفترچه اش را که می آورد خانه ،جلوی آینه می ایستاد و میزد زیر آواز ، سینه می زدوراه میرفت و (ممد نبودی ببینی)را میخواند، ماهم دنبالش راه می افتادیم وادایش را در می آوردیم ، از دبیرستان به این طرف فایلهای کامپیوترش را مخفی می کرد ،ولی من بلد بودم چطوری بیاورمشان ،عکسهایش با بچه های دانشگاه را پیدا کرده بودم ، موهایش را مدل زده بود ، باموهای پشت بلند ،اداواطوار هم زیاد آمده بود، خوابیده بودند، سر اون یکی روی شکم اون یکی و...فقط یکجا خوب ایستاده بودند ،عکس دسته جمعی داخل کلاس. درایستگاه راه آهن یک عالمه تنقلات خریدیم ،پفک،چیپس،پاستیل،آب معدنی،نوشابه،علی ازدر و دیوار قطار بالا میرفت. تازه می خواست راه بیفتد، هی خودش را می چسباند به در کوپه که باز کنید بروم بیرون ، محسن کارش شده بود اینکه دست علی را بگیرد وازاین سر واگن تاتی تاتی ببرد تا آن سر واگن وبرگرداند .ازتوی کوپه صدایش را می شنیدم که قربان صدقه اش میرفت ، پسرداریم جیگرداریم ، جیگرداریم پسرداریم ،جلوی در کوپه که می رسید میخندیدو میگفت: زهرا بیا از ثمره ی عشقمون فیلم بگیر. به همکارانش گفته بود وقتی میرم خونه ی مادرزنم ، اول خواهر زنم میاد دم در ، بغلش می کنم و باهم روبوسی می کنم ، گفته بودند خجالت بکش مگه میشه ؟ همه رو جمع کرده بود وآورده بود دم در خانه ، زنگ زد ، ازپشت آیفون گفت: به اسماءبگید بیاد پایین ، دودقیقه نشد دیدیم صدای غش غش خنده از تو حیاط بلند شد، نگو هیچ کس اینجایش را نخوانده بود ،که اسماء سه ساله باشد. 🍁🍁🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 @shahid_beyzaii
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🌾🍁 🍁🍁 🍁 تا صبح مدام از شهادت حرف میزد واشک می ریخت و می گفت: اگرشهید بشم برای همیشه هستم امااگر بمیرم دیگه نیستم واون وقت نفست بند میاد، من وتو نمی تونیم از هم دور بشیم. ولی باشهادت شاید بشه. برای اینکه از فضا بیرون بیاید گفتم: باشه، فقط با همون شرطهایی که تو ماشین عروس گفتم: حوری موری لغو وسط اشکهایش خندیدو گفت: باشه قول میدم حوری موری لغو چند روز قبل از ماه محرم سال ۹۴ بود که عزم سوریه کرد. خانمش اون ایام باردار بود. به زهرا گفته بود که به کسی نگه داره میره سوریه، مبادا جلوش رو بگیرن. رفت و ۲ ماه اونجا موند و برگشت خانمش میگه: وقتی برگشت، تا منو دید، ی نگاه انداخت و گفت: زهرا! دعا کن دوباره قسمتم بشه انگار بی تاب تر شده بود ، دو تا از دوستاش به نامهای موسی جمشیدیان و پویا ایزدی شهید شده بودند، می گفت: چرا من شهید نشدم؟ حتما یه جای کار اشکال داره. میگن هر کاری فکر کنید کرد تا دوباره قسمتش بشه، بره سوریه. نماز مستحبی خوند؛ روزه گرفت؛ ختم قرآن کرد؛ خلاصه هرچی که به ذهنش رسید، انجام داد تا اینکه فهمید باید رضایت مامان زهرا و بابا محمدرضا رو داشته باشه. برا همین شال و کلاه کرد و ۱۰ روز برد مارو مشهدقربون امام رضاعلیه السلام برم که خیلی از مدافعان حرم و حریممون، برات شهادتشون رو از ایشون گرفتن. خلاصه ۱۰ روز ماه رمضون مشهد بودیم. این ۱۰ روز، تموم مدت تو حرم بود؛ فقط افطار و سحر می دیدیمش، چند روز آخر افطار و سحر هم نمیومد، شب بیست و یکم، دیدم محسنم خیلی بی تابی میکنه، سپردمش به حضرت زینب علیهاالسلام و رضایت دادم که بره نذر کرده بود اگه مامان و باباش رضایت دادن، کف پاشون رو ببوسه. 🍁🍁🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 @shahid_beyzaii
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🌾🍁 🍁🍁 🍁 هنگامی که سپاه پاسداران، پیکر شهید حججی را تحویل گرفتند و وضع رقت بار و سوزناک آن را مشاهده کردن ،از کسانی که پیکر را تحویل داده بودند پرسیدند: آیا شما مسلمانید؟؟ این چه کاری است که با بدن یک مسلمان کردید؟! در پاسخ گفتند: تقصیر خودش بود. روی سینه اش نوشته بود: "خادم المهدی" روی نگین انگشترش هم حک شده بود: "یا فاطمة الزهرا" صَلَّی الله عَلَیکُم یا أهل‌بیتِ النبوة. (پی‌نوشت: خاطره منقول از ریاست قرارگاه فرهنگی خاتم الاوصياء، سید احمد عبودتیان) شهید حججی شهیدی است که با شهادت خود اندوه و غرور را یکجا به شیفتگان آل الله داد ،تصاویری که از اسارت این شهید منتشر شد رازهای بسیاری داشت ،یکی از رازهای مهم اتیکتی بود که روی لباس رزم این شهید دوخته شده بود، اتیکتی که به عنوان (جون خادم المهدی )برروی آن حک شده بود . اما جون که بود؟ جون غلام سیاهی بود که امام علی (علیه السلام ) اورا خرید و به ابوذر بخشید، که بعداز وفات ابوذر به غلامی (امام علی،علیه السلام ) و (امام حسن مجتبی،علیه السلام) مشغول شد. و بعدازشهادت امامان به خدمت نزد امام حسین (علیه السلام )پرداخت وهمراه امام از مدینه تا کربلا آمد واز امام اجازه خواست تا برای دفاع از حریم امامت به جنگ برود که امام فرمودند تا اکنون در سلامت و عافیت بودی وخود را به خاطر ما مبتلا نساز ، اما جون اصرار میکرد وهمراه گریه میگفت: من تا اکنون همراه شما بودم ودست از شما بر نمیدارم ، من بدنم بوی بد می دهد ، پوستم نیز سیاه است و شرافت خانوادگی هم ندارم ، ای ابا عبدالله لطف کرده مرا بهشتی کنید تا هم شرافت خانوادگی بدست آورم ، وهم بدنم خوشبو شود وهم روسفید شوم ،آقا جان من از شما جدا نمی شوم ، امام هم به او اجازه ی نبرد دادند ، تا جون که پیرمردی ۹۰ ساله بود جنگ نمایانی کرد وبه شهادت رسید ، بعداز شهادتش امام حسین (علیه السلام ) به بالینش آمدند سرش را روی پایشان گذاشتند ودعا کردند که خدایا اورا با خاندان آل محمد محشور کن ، بدنش را خوشبو کن و رویش را سفید کن ، بعداز ده روز که قبیله ی بنی اسد آمدند با جسدی روبه رو شدند که بوی بسیار خوشی میداد و صورتش نورانی بود .جون کسی بود که خادم امام زمان خودش بود. علی بعضی وقت ها بی دلیل زمین می خورد و ما نگران شدیم . با خانواده تصمیم گرفتیم علی رو ببریم دکتر تا اینکه یه شب محسن به خواب یکی از آشنایان می آید و می گوید : علی سالم است و هنگام بازی ، چون می خواهد بیاید بغلِ من ، ولی نمیشه زمین می خورد. 🍁🍁🍁 🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🌷🌾🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 @shahid_beyzaii