#آخرین_خندهها
یکی از آخرین شبهای قبل از رفتن به سوریه قرار گذاشتیم و باهم بیرون رفتیم، خیلی اصرار کردم که نرود، ولی آماده رفتن بود. دفاع از حرم را وظیفه خود میدانست و میگفت حالا که در توانش هست، باید برود اگر نرود باید بعدا پاسخگو باشد. میگفت نگران نباشم و برمیگردد. گفتم که تو همه کارهایت را کردهای، از وابستگیهای دنیوی و مادی دل کندی، حتی موتورت را که خیلی دوستش داشتی، به رفیقت بخشیدی، تمام امور دنیوی را گذاشتی کنار و چسبیدی به آخرتی که پیش رویت است. آن وقت میگویی برمیگردم! چه برگشتنی؟! جواب همه آن نالهها و گلایهها فقط خندهای بود که روی لبانش نشست. از همان خندههای همیشگی که آدم را سرحال میآورد. جوری که دیگر نتوانستم ادامه بدهم و چیزی بگویم. انگار آن خندهها آخرین خندهها بود، خداحافظی آخر بود.
راوی: دوست شهید
#ابووصال
#شماره_۷۷
@shahid_dehghan