✨🌷
🌷
بســمربالحسین علیهالسلام ؛✨
- 『#ملجــاء'🌿』-
فَفَروا اِلےَ الحُسین علیهالسلام !❤️
"#قسمت_شانزدهم ؛ شب اول _ این حسین علیه السلام کیست؟"
جلوی درِ حسینیه که رسیدیم، گل از گل سعید شکفت و کل صورتش رو یک لبخند از ته دل پر کرد! از رفتارش تعجب کردم. رد نگاهش رو که گرفتم، سیدمهدی رو، بچه به بغل، دم درِ حسینیه دیدم که با کسی حرف میزد. سعید با عجله ماشین رو پارک کرد. خندیدم و گفتم: «چیه حالا چرا اینقدر ذوق زدهای؟»
نیم نگاهی بهم کرد و گفت: «تو که نمیدونی این آدم چقدر خوبه! ماهه، ماه!»
سرچرخوندم و به چهرهی مهربون سیدمهدی چشم دوختم: «جدی؟ تا این حد؟»
- «نه! خیلی بیشتر ازین حرفا!»
خواست پیاده شه که بازوشو چسبیدم: «وایسا ببینم! اگه اینقدر که میگی خوبه پس چرا مجبورش کردی اون حرفو بهم بزنه؟»
به سیدمهدی نیم نگاهی کرد و گفت: «دقیقا چون خیلی خوبه!»
به چشمام خیره شد: «چون میدونستم به مهربونیش، آدم پیدا نمیشه! میدونستم اگر ناراحتت کنه، بعدا اینقدر بهت محبت میکنه که یه چیزیم بدهکار میشی!»
پاشو بیرون گذاشت که بره اما باز داخل شد و با انگشتش روی فرمون کشید: «این خط، این نشون! این آدم موندنی نیست!»
اینقدر سریع از ماشین پیاده شد که نرسیدم بپرسم "یعنی چی که موندنی نیست؟" گیج و گنگ، نفسم رو بیرون دادم، با فاصله از سعید، پیاده شدم و پشتش راه افتادم. سیدمهدی با دیدن سعید، بچهای که بغلش بود رو پایین گذاشت. در کسری از ثانیه چنان دست هم رو مشتیوار گرفتن و بعد تو بغل هم گره خوردن که یکی نمیدونست فکر میکرد سالهاست هم رو ندیدن!
آروم آروم جلو رفتم و نزدیکشون که رسیدم، سلام کردم. سیدمهدی لبخند پررنگی زد. جلو اومد و بغلم کرد. زیر گوشم گفت: «منو بخشیدی؟»
خندیدم و گفتم: «شما هنوز تو فکرشی؟ فراموشش کن بابا!»
نگاه ازش گرفتم که چشمم به دختربچهای افتاد که پای سیدمهدی رو محکم چسبیده بود. از دیدن روسریِ کوچیکش که مثل خانوما بسته بود و چادری که سرش بود، لبخندی روی صورتم نشست. رو به سیدمهدی پرسیدم: «دخترته؟»
سرتکون داد. خودم جمع و جور کردم و گفتم: «اوه! یعنی اینقدر از ما بزرگتری که بچه داری؟»
خندید و گفت: «فکر نکنم! متولد چندی؟»
- «هفتاد و سه»
- «خب من هفتادم!»
سعید ثقلمهای بهم زد و گفت: «عیب از ماست که سرمون بی کلاه مونده اخوی!»
سیدمهدی بلند بلند خندید. دلم پیشِ دخترش بود. رو یه زانو نشستم و با لبخند گفتم: «سلام خانم کوچولو! چقد روسری شما خوشگله!»
پای باباش رو رها کرد و جلوتر اومد. شروع کردم با لحن بچگانه باهاش حرف زدن. لبخند که زد، دستامو باز کردم و پرسیدم: «میای بغلم؟»
سرشو کاملا بلند کرد تا بتونه باباش رو ببینه. سیدمهدی که سرتکون داد، قدمی جلوتر اومد و بغلش کردم. لپ تپلش رو بوسیدم و گفتم: «شما که اینقدر قشنگی، بگو ببینم اسمت چیه فرشته کوچولو؟»
خجالت کشید و انگشتش رو به دهنش گرفت. با خنده همینطور که تو بغلم بود، از جا بلند شدم. باباش گفت: «بابایی؟ اسمتو به عمو بگو.»
انگشتش رو از دهنش بیرون آورد و با صدای بچگونهش گفت: «رقیه!»
از شنیدن صداش ضربان قلبم بالا رفت، صورتش رو بوسیدم و با ذوق قربون صدقهش رفتم. صدام که زد یه ظرف قند تو دلم آب کرد: «عمو؟»
- «ای فدات بشم! جانِ عمو؟»
+ «اسم شما شیه؟»
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم: «شیه؟ قربون حرف زدنت بشم! اسمم علی اکبره!»
ذوق زده خندید و گفت: «اسم داداشیِ حضرت رقیه هم علی اکبره!»
- «آره خوشگلم. تو حضرت رقیه رو دوست داری؟»
چهرهش باز شد و چشماش برق زد. با همون زبون بچگانهش گفت: «خیلی خیلی خیلی!»
- «خب مثلا چندتا؟»
نگاهی به دستاش کرد. انگشتاش رو جلو آورد و گفت: «خیلی بیشتر از اینقدر!»
دستشو بوسیدم. گفت: «یه عروسک دارم، خیلی دوسش دارم. مامانی براش روسری و چادر خرید. منم سرش کردم. به بابایی گفتم منو ببره پیش حضرت رقیه، عروسکمو بهش بدم.»
مطمئن نبودم منظورش از "پیش حضرت رقیه (سلام الله علیها)" چیه. به سیدمهدی که سوالی نگاه کردم، به دخترش گفت: «بابایی بهت چی گفت؟»
رقیه با چادرش بازی بازی کرد و گفت: «بابایی گفته آدم بدا میخوان بازم حضرت رقیه رو ناراحت کنن. منم بهش گفتم بره پیش حضرت رقیه، نذاره غصه بخوره. بعد که آدم بدا رفتن، بیاد منم ببره.»
بغض گلومو گرفته بود. رقیه با تمام کوچیک بودنش، عاشق بود. اینقدر که احساس میکردم پیش عشقش، خیلی کوچیکم! وقتی با پاکی دلش، با زبون بی زبونی روضه خوند، دلم لرزید. انگار چیزی توی وجودم بیدار شده بود و بدون اینکه درست بدونه چی به چیه، بی قراری میکرد! بغضم رو قورت دادم و با شوق التیامِ حسرت بیست و دو سال، ندونستن و نچشیدن؛ گفتم: «رقیه خانوم! به بابایی میگی منم ببره؟»
✨🌷
🌷
بســمربالحسین علیهالسلام ؛✨
- 『#ملجــاء'🌿』-
فَفَروا اِلےَ الحُسین علیهالسلام !❤️
"#قسمت_شانزدهم ؛ شب اول _ این حسین علیه السلام کیست؟"
چیزی از حرفهای سخنران نفهمیدم. تموم فکرم پیش حرفهای سیدمهدی بود. پیش مظلومیت حضرت رقیه سلام الله علیها... پیش عموعباس حضرت رقیه... پیش حرم! درکم از حرم، درک سیدمهدی و سعید و بقیه نبود؛ اما ته دلم کشش عجیبی رو احساس میکردم. حرم شبیه یادگاری از یک عزیزه..! که وقتی نیست، هر بار دلتنگ میشی، در آغوششون میگیری، میبوسیشون و اشک میریزی... و تو تموم اون لحظات، عزیزت رو کنارت احساس میکنی!
حرم به خیال من، آخرین یادگاری از ائمه بود... آخرین یادگاری، که میخواستن از شیعه بگیرنش! از عمق وجودم، دوست داشتم که برم؛ اما من کجا و شجاعتی که رقیه میگفت، کجا؟
سخنرانی تموم شد. نوبت به من رسیده بود. وقتی سعید صدام زد، تازه یادم اومد برای اولین بار میخوام پشت میکروفون برم و از چیزهایی بخونم که هنوز یک ماه هم نیست که باهاشون آشنا شدم. استرس توی رگهام جریان گرفت. از استرس دستام یخ کرده بود و قلبم رو توی دهنم احساس میکردم. نه میتونستم با این شرایط بخونم نه میدونستم چجوری خودمو آروم کنم! نمیدونم چطور شد. توی یک لحظه، همه چیز جلوی چشمم اومد: وقتی رقیه اسمم رو پرسید. وقتی گفت اسم داداشی حضرت رقیه هم علی اکبر بود. وقتی از کسایی که میخواستن حضرت رقیه رو دوباره ناراحت کنن، گفت. حرف سیدمهدی از آرامش خیمه ها.
همه چیز مثل تیکههای پازل درست و منظم کنار هم چیده شده بود. چشمامو بستم و گفتم: «آرامش خیمهها! میخوام از شما بگم، کمکم کنین...!»
نمیدونستم مخاطبم حضرت علی اکبر هستن یا حضرت عباس علیهم السلام؛ هر طور که بود، منِ توسل نابلد، حاجت گرفتم. قلبم چنان آروم شد که تا اون روز شبیهش رو نچشیده بودم! دست سعید روی شونهم نشست. گفت: «برو داداش! منتظرن!»
یک قدم رفتم اما باز برگشتم: «سعید! دعا کن شرمنده نشم! گذشتهم و این دل و جونِ ناپخته، کار دستم نده! الان مثل شمام، تو جمع شمام، ولی دعا کن یهو سرد نشم...!»
لبخندی روی صورتش نشست. مکث کوتاهی کرد. دستش رو توی جیبش برد و تسبیحی رو درآورد. چند ثانیه بهش نگاه کرد و بعد توی دست من گذاشتش و مشتم رو بست: «پنج سال پیش رفت کربلا! ازون موقع هم هر محرم دور مچ میثم بود. میگفت خدا به حرمت تبرک این تسبیح، به نفسم برکت میده!»
آروم رو مشتم زد و گفت: «دستِ تو باشه بهتره.»
نمیدونستم چی بگم. توی یک لحظه، هم یه تیکه از عطر کربلا رو داشتم و هم یه یادگاری از یک عزیز! اما چرا؟ چرا من؟ خواستم چیزی بگم اما سعید آروم به جلو هلم داد و گفت: «مردم منتظرن! برو...»
فقط گفتم "ممنون" و رفتم. نزدیک منبر که شدم، تسبیح رو بوسیدم، عطر گل نرگس توی وجودم پیچید. تسبیح رو دور مچم پیچیدم و روی پلهی اول منبر نشستم. حالا درست روی نقطه شروع مسیر نوکری ایستاده بودم. حالا وقتش بود. وقت "یاعلی معروفی که عشق را آغاز میکند!"
- بسم الله الرحمن الرحیم؛ السلام علیک یا اباعبدالله...
همین که رسیدم به جملهی "السلام علیک یا ثارالله و ابن ثاره"، صدای گریهی چند نفر از اطراف، بلند شد.
جاخوردم! سربلند کردم ببینم نکنه اتفاقی افتاده که اینطور گریه میکنن! اما وقتی دیدم سرشون پایینه و نگاهشون به کتاب دعاست، به عشقشون به امام حسین (علیه السلام)، غبطه خوردم! نه مثل بقیه، بخاطر عشق زیادم به امام حسین (علیه السلام)؛ که از ناراحتیِ دلی که نمیفهمید و نمیشکست، بغض کردم و صدای خوندنم لرزید. بین زیارت عاشورا، جایی که اطمینان داشتم جملاتش رو حفظم، سربلند کردم و با نگاهم دنبال سعید گشتم. روی زمین، کنار منبر نشسته بود. کتاب دعا دستهش بود اما صورتش رو پوشونده بود و شونه هاش تکون میخورد.
دلم از حسرت سوخت. آهی کشیدم و رسیدم به جایی که صدا میزنن: "یا اباعبدالله!"
بغضم هر لحظه سنگین تر میشد. برای چند لحظه حس عجیبی به دلم نشست. حال کسی رو داشتم که به گوشش بخونن: "دیر نیست! حالا هم که اومدی، راهت میدن!"
نه از خوندن زیارت عاشورا، که از چیزی که بیاختیار با دلم شنیدم، به گریه افتادم. از گریه من، صدای گریه جمع بلندتر شد.
صدای نالهی یاحسین (علیه السلام) کل حسینیه رو گرفته بود.
ـــــــــ ــ
هدیه به آقای جوانان ، حضرت علیاکبر
علیـهالسلام💕
بـھ قلـم : خادم الحسـن علیهالسلام🌱
(میـم_قــاف)
- نشر با قید نام نویسندھ و منبع ، آزاد میباشد .
✨https://eitaa.com/shahid_gholami_73
✨🌷
🌷
بســمربالحسین علیهالسلام ؛✨
- 『#ملجــاء'🌿』-
فَفَروا اِلےَ الحُسین علیهالسلام !❤️
"#قسمت_شانزدهم ؛ شب اول _ این حسین علیه السلام کیست؟"
عشقی توی صدای اونهمه آدم بود و سوزی که از نالههاشون بلند میشد؛ غریبه ای آشنا بود... انگار با تموم وجود درکش میکردم اما نمیفهمیدمش! این چه جاذبهای بود که همه جنس آدم رو به خودش جذب میکرد؟ این چه بغضی عظیمی بود که تو هر گلویی، میشکست؟ مگه میشه اینهمه آدم، با این حال خاص و خوب که هر رهگذری رو به خودش متمایل میکنه، اشتباه کنن؟ نه! اما این حقیقتِ فاشِ پنهان، چی بود؟
تا اون موقع فکر میکردم امام حسین (علیه السلام) رو میشناسم ولی انگار شب، شب دونستن بود! دونستنِ اینکه هنوز هیچی نمیدونم...
زیارت عاشورا رو جلو میبردم اما حواسم پیش سوالم بود. دوباره رسیدم به "یااباعبدالله". سربلند کردم، چشمم به کتیبهی رو به روم افتاد: "این حسین علیه السلام کیست که عالم همه دیوانهی اوست؟
این چه شمعیست که جان ها همه پروانهی اوست؟"
اشک توی چشمام جوشید. احساس میکردم دیدن این بیت، اتفاقی نبوده. احساس میکردم امام حسین علیه السلام صدای سکوتم رو شنیدن. احساس میکردم الان اینجان. احساس میکردم و چقدر چشیدن این احساس زیبا بود!
سوالم از یادم رفت، التماسم یادم اومد؛ کربلایی که اینبار جای دیگه برای حضرت رقیه سلام الله علیها به پا شده بود. من حتی اسم اون شهر رو هم نمیدونستم اما دلم پر میکشید برای اینکه بتونم با سیدمهدی برم! نه که مدافع حرم بشم؛ که فقط نذارم یک دختر سه ساله، عزیزترین سه ساله، دوباره غمگین بشه...!
زیارت رو بستم و میکروفون رو توی دستم گرفتم. میخواستم مناجات کنم اما بلد نبودم. نگاه مردم، کار رو برام سخت تر میکرد. پشیمون شدم، میکروفون رو سرجاش گذاشتم. سرم رو پایین انداختم و چشمام رو بستم. خیال کردم رو به روی امامم نشستم. رو به روی یک آدم والامقام! سرخم کردم و آروم آروم، توی دلم، برای اولین بار، نجوا کردم: «سلام امام حسین! من... میدونم بدم! میدونم نابلدم! ولی... هر جور بوده به منم گفتین بیام! اگه از اون عمق بیخبری، رسیدم به اینجا و الان اینجام... یعنی اگه بخواین میتونم اونجا هم برم... اونجا که... عین کربلاست!»
ـــــــــ ــ
هدیه به آقای جوانان ، حضرت علیاکبر
علیـهالسلام💕
بـھ قلـم : خادم الحسـن علیهالسلام🌱
(میـم_قــاف)
- نشر با قید نام نویسندھ و منبع ، آزاد میباشد .
✨https://eitaa.com/shahid_gholami_73
✨🌷
🌷
بســمربالحسین علیهالسلام ؛✨
- 『#ملجــاء'🌿』-
فَفَروا اِلےَ الحُسین علیهالسلام !❤️
"#قسمت_شانزدهم ؛ شب اول _ این حسین علیه السلام کیست؟"
زیارت عاشورا تموم شد و روضهی مسلم رو شروع کردم. با غم و بغض روضهها انس نداشتم. دلم میگرفت، حتی از سوز نالههای یاحسین (علیهالسلام) گاهی بغض میکردم اما انگار اشکام خشک شده بود...
اول روضه چند نفر انگشت شمار بلند گریه میکردن. بقیه، از اشک نم نم شروع کردن و به ناله رسیدن.
اما یه جا که رسید، منِ نابلدِ روضه، منِ گریه ناآشنا، بغض... نه! اشک... نه! حتی گریه... نه! منِ تازه عاشق شده، شیشهی زمین خوردهای شدم که شکستم و همراه تموم حسینیه، صدا زدم: یاحسین (علیهالسلام)!
بیتجربه بودم! فکر میکردم روضه متنی سوز بیشتری داره! نمیدونستم این زبانِ کنایهی شعره که دل رو آتیش میزنه! نمیدونستم ولی خوب فهمیدم؛ وقتی که از سوزِ دلم، نفس خوندنم تیکه تیکه شده بود:
«در ميان كوچه میگردم دعايت میكنم
مسلم تو، ديدهای خونبار دارد يا حسین (علیهالسلام)!
تا كه حج تو شكست، از من لب و دندان شكست!
كوچه گرد كوفه، حالی زار دارد يا حسین (علیهالسلام)!
دست كوفه از علی (علیهالسلام) كوتاه مانده حال...
با علیِ اكبر تو كار دارد يا حسین (علیهالسلام)!
کاش با امالبنین می ماند در خانه رباب...
شهر کوفه حرمله بسیار دارد یا حسین (علیهالسلام)!
او فقط تیر سه پر در ذبح صیدش میزند...
در شکارش شیوهای قهار دارد یا حسین (علیهالسلام)!
نیزه های حملِ سر را هم سفارش داده اند...
راس پاکت قصه ای دشوار دارد یا حسین (علیهالسلام)!
کوفه آغاز مصیبت های زینب میشود...
گریه ها در کوچه و بازار دارد یا حسین (علیهالسلام)!»
ـــــــــ ــ
هدیه به آقای جوانان ، حضرت علیاکبر
علیـهالسلام💕
بـھ قلـم : خادم الحسـن علیهالسلام🌱
(میـم_قــاف)
- نشر با قید نام نویسندھ و منبع ، آزاد میباشد .
✨https://eitaa.com/shahid_gholami_73