✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(فَفَروا اِلےَ الحُسین'؏❤️!)
"قسمتبیستویڪم - گفتمنرو؛خندیدورفت! 📜"
اینقدر حال خودش بد بود که جایی برای شوکه شدن از حرفاش نمونده بود.
نفسش تنگ شده بود. خس خس گلوش رو به وضوح میشنیدم.
با نگرانی نگاهی به حسین کردم اما هیچکدوم توانِ مقاومت در برابرش رو نداشتیم و چاره هم، نه!
بین هر کلمهای که میگفت، یکبار نفس عمیق میکشید. نفسی که عجیب میلرزید:
حقم نبود و برای همین سعید به هر دری میزنه تا بره حقم رو بگیره! علی اکبر میدونی رضایت دادی که سعید بره جلوی کیا بجنگه؟
همون بی صفت هایی که امروز ردِ گلولهشون به حرم افتاده، عروسِ منو کشتن!
پتوی ریحان رو تو مشتش گرفته بود و به زحمت نفس میکشید. خواستم چیزی بگم، کاری کنم اما حرفش رو که زد، لحظهای واینستاد.
با قدم های بلند، دور شد و به چشم به هم زدنی از درِ فرودگاه بیرون رفت!
حسین دنبالش دویید و من، با یه کوه نفرت و دردی که از نگاه و کلامِ مجتبی میبارید، تنها موندم!
فشار سنگینِ داغِ حرف های مجتبی، نه فقط رویِ من که روی عقربه های ساعت هم سنگینی میکرد.
ثانیه ها بی اندازه معطل میکردن. میایستادن و جلوتر از خودشون، ثانیه های قبل رو جا میدادن؛ ثانیه هایی که مجتبی با کلامش آتیش به دل میپاشید!
بی اختیار پشتِ هم نفسِ های عمیق کشیدم.
احساس میکردم شُش هام زیر سنگِ ده تنی گیر کردن و اکسیژن بیشتری برای حرکت کردن تمنا میکنن!
اما ... من فقط شنونده بودم، وای به حال اونکه دچارش شده بود! وای از داغِ دل و فشارِ روحیِ مجتبی!
تصویر رو به روم بهم ریخت.
تا اون لحظه، مجتبی خیره به نقطهی نامعلومی، بیرون از سالن فرودگاه ایستاده بود اما حالا، جمعیتی که از بینشون فقط سعید و ایمان و سیدمهدی رو میشناختم، سمتِ مجتبی ای اومدن که سرجاش تلو تلو میخورد، دست روی سینهش گذاشته بود و به پیرهنش چنگ میزد!
ضربانِ قلبِ کند شدهم، از نگرانی تند شد اما کاری ازم برنمیومد! دکتر راست میگفت، دستی که عصبش آسیب دیده، تحت فشار های عصبی، از کار میوفته!
تنهای تنها، خیره به صحنه دلهره آورِ رو به روم بودم. ایمان، بچه رو از دستِ مجتبی گرفت؛ مهدی کمک کرد بشینه و سعید، از تو جیبش، چیزی رو بیرون کشید.
چشم ریز کردم تا درست ببینم. چیزی که میدیدم رو باور نمی کردم! اون اسپری رو آخرین بار دستِ زن عموم دیدم که آسم داشت! اسپریِ هوا!
چند دقیقه طول کشید تا التهابِ جمع خوابید و هر کس گوشهای نشست.
از بینِ همه، حسین گرایِ من رو به سعید داد و سعید، بعد لگدی که به حسین زد، به قدم هاش سرعت داد و داخلِ سالن، نزدیکِ من شد.
از دور، دستش رو به نشانهی عذرخواهی رو سینهش گذاشت و گردن کج کرد: من شرمندتم! این حسین درست بشو نیست که نیست! بعد دو ساعت تازه میگه فلانی هم هست...
اخمی از سر کنجکاوی کرد و پرسید: صبر کن ببینم! تو و حسین چه ربطی به هم دارین؟
حس و حال حرف زدن نداشتم. آروم زمزمه کردم: سلام! پسرعمومه.
زد به پیشونیش و بعد اونهمه حرف زدن، شروع کرد به احوال پرسی و من به کوتاهترین شکل ممکن جوابش رو دادم.
متوجه کسلیم شد. رویِ نزدیک ترین صندلی به من نشست و پرسید: خوبی؟
نیم نگاهی بهش کردم و خیره شدم به مجتبی. از لحنم غم میبارید: آسم داره؟
رد نگاهم رو گرفت. گفت: نه... این یه نوع اختلال تنفسیه که بر اثر افسردگی حاد به وجود میاد!
آهی کشید و ادامه داد: بعد شهادتِ خانومش به این روز افتاد!
اشک چشمام رو گرفت. تصویرِ مجتبیِ زارِ غمدیده، تار شده بود.
💬- اینعاشقانہ، ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
✨قرارگاهشھیدغلامے
https://eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(فَفَروا اِلےَ الحُسین'؏❤️!)
"قسمتبیستویڪم - گفتمنرو؛خندیدورفت! 📜"
لبخندِ تلخی روی لب های سعید نشست.
لحنش، خیلی دلتنگ بود:
اینجوری نگاش نکن! مجتبی یکی بود، بدتر از ایمان! لازم نبود حرفی بزنه، همینکه پاشو تو یه جمعی میذاشت، دیگه نمیشد تو اون جمع بحثِ جدی کرد!
هر جا میرفت، صدایِ خنده همه رو بلند میکرد. اینقدر که هر وقت حالِ یکی گرفته بود، چه غریبه، چه آشنا، مجتبی رو میبردیم پیشش! تا اون بود، همه غمای طرف یادش میرفت.
آهی کشید و گفت: حالا نمیدونم برای کسی که ژلوفنِ روحِ همه بود، کی رو بیارم تا غماشو از یادش ببره؟ تا دوباره بخنده!
مثل قبل هم نه، یه بار، فقط یه بار دیگه صدای خندهشو بشنویم، ببینیم لباش میخنده، چشماش غم نداره، برامون بسه!
لبخندِ تلخش، پررنگ تر شد: تا همین سه ماه پیش، یه عکسِ درست و حسابی نداشت! اصلا هیچکس چهرهی عادیشو ندیده بود. بس که یا همیشه میخندید و دندوناش معلوم بود، یا دیگه اگه خیلی گرفته بود، لبخند میزد!
انگار نوبت بندی کرده بود. یک بار لبخندِ تلخ میزد، یکبار آه میکشید: اما از سه ماه پیش که خانومشو از دست داد، حسرت به دلِ همه مون گذاشته!
دلِ همه مون برای مجتبیِ قبل، مجتبی ای که میشناختیم تنگ شده! برا شوخی هاش، خنده هاش، اداهاش ...
نگاهش رو دوخت به رفیقش و پرسید: فکر میکنی چند سالشه؟ چند بهش میخوره؟
چند بار پلک زدم تا نمِ اشک از چشمام بره.
رو صورتش دقیق شدم. در عینِ زیبایی، پخته و جا افتاده بود! موهاش، به پرِ کلاغ طعنه میزد اما چند تارِ سفید، بدجور به چشم میومد.
من و منی کردم و گفتم: بین سی تا سی و پنج سال!
سعید خندید اما خندهش از صدتا گریه غم انگیز تر بود. گفت:
داغ خانومش این بلا رو سرش آورده! البته ... حق داره!
خیلی سخته جلوی چشمات، خانومت رو به جایِ تو، به رگبار ببندن و پیکر بی جون و غرقِ خونش، خونهای که هنوز از نویی بوی رنگ میده رو از صدای افتادنش، بلرزونه! داغِ سنگینیه!
داغی که برای جوونِ بیست و چهار ساله، شمایلِ مردِ سی و چند ساله میسازه! داغی که فقط توی سه ماه، وجودش رو میشکنه! (:
خیره به صورتِ سعید، به چشمام التماس میکردم خیس شدن رو تحمل کنن و اشک، نبارن!
من قول داده بودم، عهد بسته بودم! من هم یک پسر بودم که از وقتی زبون باز کرد بهش یاد دادن بگه: مرده و قولش!
سکوت کردم؛ یعنی .. زبونم بند اومده بود!
فقط از سر تنفر از باعث و بانی این کار، بی اختیار اخم کردم و با رگِ گردنِ ورم کرده و صورت سرخ شده، یک جمله پرسیدم: کی... کی اینکارو کرد؟
نگاه از من گرفت. صداش رو پایین تر آورد و گفت: سگایِ هار و کفتار هایِ دولتِ -به دروغ- اسلامیِ عراق و شام! داعش!
حرفی که میزدم دستِ خودم نبود: پس شماها چیکاره این؟ چرا کاری نمیکنین؟
گفتم و در لحظه از گفتهم پشیمون شدم ؛ اما برای پشیمونی خیلی دیر بود!
💬- اینعاشقانہ، ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
✨قرارگاهشھیدغلامے
https://eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(فَفَروا اِلےَ الحُسین'؏❤️!)
"قسمتبیستویڪم - گفتمنرو؛خندیدورفت! 📜"
سعید لبخندی زد و گفت: حالا میفهمی چرا تک تکمون مثلِ اسفندِ رو آتیشیم برای رفتنِ به سوریه؟ نه؟
چرا وقتی برای رفتن «نه» میشنویم، سر از پا نمیشناسیم و به التماس همه میوفتیم که بذارن بریم؟
که چرا جوونامون میرن، از کیفِ جوونیشون میگذرن، پدر ها میرن دل از زن و بچهشون میکنن؟
مجتبی که خودش مدافع بود و این اتفاق، نقشهی ترور! اما تو سوریه که داعش مثلِ سگ ولگرد میچرخه، هر روز این بلا سرِ ده ها و شاید صدتا خونواده از مردم عادی و بی گناه که نظامی یا عضو گروه خاصی نیستن یا حتی نمیدونن جنگ سرِ چیه و کی خوبه، کی بد، میاد!
اگه حاج علی رفت، اگه محسن رفت، اگر اونهمه شهید دادیم که شاید اسم خیلی هاشون رو جز ما و خونواده هاشون هیچکس نمیدونه، برای این بود که ایران، سوریهی دوم نشه!
تهران، شامِ دوم نشه! رفتن تا داغِ مردم سوریه برای مردم ایران تکرار نشه! تا امثالِ مجتبی، دیگه عزادار نشن! تا ناموس مردم به خطر نیوفته!
دلش بیشتر از حدی که حرف من میتونست پرش کنه، پر بود. از طرفی دلم از بودنِ مدافعا گرم شده بود و از طرفی میجوشید بخاطر مظلومیتشون!
پیشِ اینهمه درد و دل، حرف زدن یادم رفته بود! الفبای کلمات رو فراموش کرده بودم و هر چی سعی کردم، زبونم از کامم جدا نشد!
سعید به سختی نفسی گرفت و بغضش رو قورت داد: اونوقت تو همین فرودگاه یکی اومد تو روی یکی از بچه ها ایستاد، هر چی از دهنش درومد بارش کرد. تهشم گفت پولی که باهاش شما رو مست کردن و عقلتونو ازتون گرفتن تا برین و خودتونو بکشین، حرومتون باشه! اون پول حقِ مردمه!
رو کرد سمتِ من، بغضش میلِ شکستن داشت که چشماش خیس شده بود: علی اکبر خداشاهده بچه هامون برای اینکه مبادا به نیتِ اصلیشون خدشه وارد شه، حتی همون مبلغِ ناچیزِ حق ماموریت رو هم نمیگیرن!
حقوقِ عادیِ ما ها اینقدر کمه که یکی از بچه ها که خرج خونشون رو میده هر ماه کم میاره! هزار جور قرض و بدهی گردنشه اما دم نمیزنه!
با این حال، همون هم حق ماموریت نمیگیره!
طرف ده پونزه سال سابقه داره هنوز خونهش اجازهایه! ماشینش هر دو هفته که کار میکنه، یه ماه تو تعمیرگاهه!
بچهش میخواد زن بگیره، از هزار نفر پول قرض کرده که بتونه یه عروسی آبرومند دست و پا کنه!
بعد میگن پول گرفتن! اصلا اگر پول گرفته بودیم که نیاورون و سعادت آباد و جماران و ... چمیدونم، همه مناطق بالا شهرِ تهران قرقِ پاسدارا بود!
از حرف هایی که شنیده بودم، بیشتر از قبل شوکه شدم!
تصورم این بود که پاسدار ها حقوق خوبی میگیرن. پولی که حقشونه!
چه بسا اگر هر کدوم از این مدعیانِ حق رو یک روز، فقط یک روز بشونیم جای یک پاسدار و بخوایم تا کار اون ها رو انجام بده، شب، حقوقی خیلی بیشتر از حد تصور من طلب کنه!
امن ترین کشور جهان بودن و موندن، کار ساده ای نیست! جون و خون میطلبه! و اصلا مگه غرامتِ جون و خونِ آدم، با مالِ دنیا قابل ارزش گذاریه؟
این حقوق، نه برابر با حق پاسدار ها، که جایِ تشکره! اما حالا .. حرف های سعید توپ آهنینی شد و بولینگ نظم گرفتهی ذهنم رو بهم زد!
حقوقِ کم و جان کفِ دست گرفتن؟ نمیشه! نمیفهمم!
سعید منتظرِ شنیدن جوابی از سمتِ من نشد که اگر هم میشد، با حال و روزِ من به جایی نمیرسید. گفت: حرف تو حرف اومد... خلاصه که آره... ما داریم تلاش خودمون رو میکنیم.
تا اینجا هم الحمدللّٰه نتیجه دیدیم. درسته یکبارش هم وحشتناکه اما نذاشتیم دوباره تکرار بشه! مجتبی، اولین و آخرین قربانیِ این نقشهی ترور جمعی بود!
دلم میخواست بپرسم جریانِ نقشهی ترورِ جمعی چیه، اما از تلبارِ جملات و کلماتی که همه ابرازِ احساس بود و از زبونم بیرون نیومد، نتونستم این گره ذهنم رو هم باز کنم!
💬- اینعاشقانہ، ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
✨قرارگاهشھیدغلامے
https://eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(فَفَروا اِلےَ الحُسین'؏❤️!)
"قسمتبیستویڪم - گفتمنرو؛خندیدورفت! 📜"
-البته هنوز پروندهش بازه. ولی خداروشکر برگ برنده دستِ ماست! ماموریتِ اینبارمون هم در راستای همین پروندهست. میریم که ان شاءاللّٰه برای همیشه ببندیمش!
سعید چند ثانیه بهم خیره شد و بعد با نگاه معناداری، بحث رو عوض کرد: راستی... این مدت که ما نیستیم، میری پیشِ مجتبی بمونی؟
چشمام گرد که نه! از حدقه بیرون زد: چیکار کنم؟؟
-ما که این مدت نیستیم، برای مامان و بابات خیلی سخته بخوان مراقبت باشن. تا چند وقت دیگه هم جلساتِ فیزیوتراپیت شروع میشه که اگه خدا بخواد از رو ویلچر بلند شی.
مجتبی قضیه رو فهمید، گفت میتونه پیشت باشه. یعنی... تو بری پیشش.
دلم میخواست کنارِ مجتبی باشم؛ اگر از تموم خصوصیاتِ اخلاقیش فاکتور بگیریم و تصور محبتی که میتونه داشته باشه رو کنار بزنیم، همینکه بدونم یه نفر هست که روزی حداقل یکبار برایِ منِ مدیون شده، آیهی نور رو بخونه، بس بود تا اصطلاحاً با سر این پیشنهاد رو بپذیرم!
اما .. نمیدونم چرا، هر کار میکردم جور درنمیومد.
خلاف میلم، لب به ردِ حرفش باز کردم: نمیشه که! بالاخره اونم زندگی داره! نمیخوام زحمتش بدم. حالا کم و بیش مامان و بابام، حالام که حسین اومده، حسین کارامو میکنه!
سعید دهن باز کرد حرفی بزنه که خودِ مجتبی، ناغافل سر رسید و بی مقدمه گفت: زندگی من خانومم بود که دیگه هیچوقت برنمیگرده خونه. الان فقط ریحان رو دارم.
تو خونه با ریحان تنها زندگی میکنیم. بعدشم... مامان و بابات سن و سالی دارن! گونی برنج هم نمیشه هر روز اینور و اونور کرد چه رسد به تو که کم کم شیش هفت تا گونی برنجِ سرجمع شده ای!
حسین هم که یه جا بند نمیشه! برگشته تهران ولی شک نکن کمتر از وقتی که شیراز بود میبینیش!
از حرفاش، طرحِ لبخند به لبم نشست. برگشتم سمتش. با دیدنِ چشماش، حرف های سعید برام مرور شد. نگاهم رو ازش گرفتم تا کنترلم رو از دست ندم. گفتم: بازم نمیشه... من با این اوضاع کم زحمت ندارم! اذیت میشی.
-اولا درست صحبت کن. ناشکری کنی خدا رو قهرش میگیره! دوما... من بعد از دروغ، از تعارفِ بیخود متنفرم! پس حتما قبل از گفتن این حرفا، دو دو تا چهارتام رو کردم! و سوما...
رو کرد به سعید و گفت: مگه نگفتی الکی کسی رو خونهم راه نمیدم؟
منتظرِ جوابِ سعید نشد. گفت: بعد از خانومم، نذاشتم کسی بیاد کنارم باشه. خواستم به تنهایی عادت کنم تا تو سر و کلهت پیدا شد! متاسفانه یا خوشبختانه به دلم نشستی! بدم نمیاد یه مدت هم خونه داشته باشم.
با این که کاملا خنثی بود، جملاتش بویِ طنز میداد اما جای خالی لبخند و لحنِ سرزنده بین حرفاش، خیلی توی ذوق میزد!
نگاهی به سعید کردم. به تاییدِ حرف های مجتبی سرتکون داد و جوری نگاه کرد که یعنی: قبول کن!
با تردید پرسیدم: مطمئنی اذیت نمیشی؟
نفسِ سنگینی کشید. دستاشو تو جیباش فرو کرد و گفت: من اذیت نمیشم! تو بشین فکراتو بکن ببین میتونی با این وضع اخلاق و رفتاری که من دارم تحملم کنی؟ اگه...
نمیتوستم این حرف رو ازش بشنوم در شرایطی که کم و بیش فهمیده بودم اگر به این روز افتاد، بخاطر رفتن به سوریه و تامین امنیت من و امثالِ من بود! بخاطر لقبی که کنار اسمش نشست و خار شد تو وشم دشمن! حرفش رو قطع کردم و گفتم: میام به شرطی که دیگه ازین حرفا نزنی!
شانه بالا داد: قبول!
تازه داشت نسیمِ حالِ خوب، به سر و روی دلم میخورد و غبارِ غمِ چند دقیقه پیش رو از دیواره های قلبم پاک میکرد که صدایی به تنگِ نازکِ احساسم ترک انداخت!
بلندگو شماره پروازِ سعید رو گفت اعلام کرده بود! باید میرفت اما من هنوز حتی سیر نگاهش نکرده بودم!
💬- اینعاشقانہ، ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
✨قرارگاهشھیدغلامے
https://eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(فَفَروا اِلےَ الحُسین'؏❤️!)
"قسمتبیستویڪم - گفتمنرو؛خندیدورفت! 📜"
- به چی اینطور زل زدی؟
چند باری پلک زدم تا نمِ اشک رو از چشمام پاک کنم و برای بار دوم، نقشه های بغضم برای شکستنِ عهدم رو نقش بر آب کنم.
نفس عمیقی کشیدم و دوباره به قد و بالاش نگاهی کردم.
حس برادری رو داشتم، که داداشش رو تو لباس دامادی میبینه! با این تفاوت که لباس داماد ما، پیراهن و شلوارِ خاکی و عروسش، شهادت بود! (:
لبخندِ شیرینی روی صورتم نشست: خوش تیپ شده، مگه نه؟
برای جواب دادن، مکث کرد. شاید ذهن اون هم مثل ذهن من، داشت لباس داماد رو با لباس خاکی سعید مقایسه میکرد. گفت: آره! خاکی بهش میاد.
سرتکون دادم: خیلی!
نفس سنگینی کشیدم و حسرت رو از مرز بندیِ لحنم عبور دادم: خیلی زود گذشت! نه؟ برای رفتنش .. زود نیست؟
سنگینی نگاه مجتبی رو روی خودم احساس کردم اما سر بلند نکردم.
نمیخواستم ببینه لبخندِ شیرینم، داره کم کم به تلخی میزنه: خیلی حرف ها باهاش داشتم! میدونستم برای گفتنشون وقت نمیشه اما .. فکر نمیکردم نتونم حتی یکیشونو هم بگم ..!
وقتی تو فرودگاه دیدمش، ذهنم درگیر بود و متوجه تیپش نشدم. به جاش، از وقتی که صدای رفتنش تو تموم بلندگو های فرودگاه پخش شد، تموم توجهم خرج سعید شد!
تا حالا ندیده بودم اینطوری تیپ بزنه. تو دانشگاه معمولا کت و شلوار میپوشید. اگر هم کت تنش نبود، مثل الان، پیرهنش رو روی شلوارش نمینداخت.
تو هیئت هم همین بود. فقط جای کت با کاپشن عوض میشد!
مجتبی بین حرفم پرید و گفت: خیلی سرماییه! چاره داشته باشه تو تابستون هم کاپشن میپوشه!
بی توجه به اصل حرفش، گفتم: شاید اگر تابستون راهم به حسینیه باز میشد، بیشتر وقت داشتم با این تیپ ببینمش!
💬- اینعاشقانہ، ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
✨قرارگاهشھیدغلامے
https://eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(فَفَروا اِلےَ الحُسین'؏❤️!)
"قسمتبیستویڪم - گفتمنرو؛خندیدورفت! 📜"
سر خم کردم و نگاهم رو روی لباسش جا به جا کردم: وقتی جلوی گیت بغلم کرد، دلم میخواست چند دقیقه، فقط چند دقیقه بیشتر وایسته تا به گوش تار و پودِ لباسش سفارش کنم:
سفت، دستای هم رو بگیرین! نباید به تنِ رفیقم خط بیوفته! گلوله ها بی رحمن! نذارین از حصارتون رد شن!
بغضم رو به سختی قورت دادم:
کاش یکم صبر میکرد تا به لباسش تاکید کنم:
این رنگِ خاکیِ شماست که اینطور به سعید میاد! رنگِ سرخ، به تنِ این مدافع حرم نمیشینه! نذارین تیپِ رفیقم خراب بشه! سرخی خون، رنگِ خاکی رو بهم میریزه!
چشمام داغ شده بود: اما رفت .. نتونستم بگم! حالا نمیدونم .. این نسیمی که صدای من رو شنیده، پیغامم رو به گوش لباسش میرسونه یا نه ..؟ (:
نمیخواستم قولم رو بشکنم! نگاه از سعید گرفتم و پلکامو محکم به هم فشردم تا راهی برای فرار اشکام نذارم!
مجتبی دست روی شونهم گذاشت و گفت: قبل ازینکه بره سمت گیت وقت داشتی. چرا نگفتی؟ چرا سکوت کرده بودی؟
نفسی که گرفتم میلرزید. گفتم:
نتونستم! هر بار خواستم چیزی بگم، یه حرفی که نمیخواستم حتی یکبار هم با گفتنش دل سعید رو بلرزونم، میومد نوک زبونم! دهن باز میکردم، قبل از هر چیزی، اون از دهنم میپرید و همه چیو خراب میکرد!
- چی؟
سه حرف بود ولی قدر یک کتاب دو جلدی، التماس بود: نرو!
لحن مجتبی احساس داشت اما اینقدر کمرنگ بود که نتونستم درست تشخیصش بدم. گفت:
تا کسی جلوی چشماته، وقت برای آروم کردن دلت داری. همینکه از جلوی چشمات بره، دلت پر میشه از حسرت! حسرتی که شاید هیچ وقت نتونی غبارش رو از دلت پاک کنی. غباری که هر بار طرفش بری، از تلخیش، نفس دلت میگیره!
اون موقعست که دلتنگی، امونت رو میبره و لبِ مرز جنون، به تلو تلو خوردن میندازتت!
نگاهش رو به نگاهم داد. گفت:
تا جلو چشاته، تا میبینیش، حرفاتو بزن!
دهن باز کن و بذار زبونت، به هر چی دلت طلب میکنه، بچرخه! بذار هر چقدر میخواد بگه: نرو!
این شیشه اونقدر ضخیم هست و محکم هست که اگر داد و فریاد هم کنی، سعید و هیچکس از اون طرفش، صداتو نشنوه!
اگر نگات کرد، دلتو گول بزن! بازم بگو نرو! و بذار دلت خیال کنه واقعا داره التماس میکنه!
چون به خیالِ سعیدی که الان انگار دنیا رو بهش دادن، حرکت لب هات میگه برو! و دلش نمیلرزه که هیچ، قرص تر هم میشه!
نگاه کوتاهی بهش کردم و باز خیره شدم به سعید! زبونم قفل و سکوت، حکم فرمای وجودم شده بود.
اینقدر ساکت موندم تا تابلوی یکی از در ها روشن شد. مسافرای دمشق، دونه دونه، ساک به دست از درِ آخر هم خارج میشدن و سمت هواپیما میرفتن.
مجتبی که این صحنه رو دید، با عجله گفت: معطل نکن علی اکبر! اگر بره، یه کوه حسرت برات میمونه و بس! بجنب تا پشیمونی یقهتو نگرفته!
به هول و ولا افتادم. دست و پامو گم کردم. دقیقا لحظه ای که سعید روشو سمت ما برگردوند تا برای آخرین بار خداحافظی کنه، لبام از هم باز شد و التماسی که هر بار به سختی قورتش دادم و نذاشتم دل سعید رو بلرزونه، از دهنم پرید:
سعید! نرو!
قولم شکست. اشک رو گونه هام روان شده بود. اما از این راه دور، اشک هام رو سعید نمیدید و همون شد که مجتبی حدس میزد.
سعید، صدای «نرو» گفتنِ من رو نشنید و از حرکت لب هام، «برو» شنید!
من التماس کردم! اشک ریختم و گفتم: نرو! اما سعید، خندید و رفت ..
حالا تموم فرودگاه برای من یک صدا شده بود:
گفتم کجا؟ گفتا به خون!
گفتم چه وقت؟ گفتا کنون!
گفتم سبب؟ گفتا جنون!
گفتم نرو! خندید و رفت .. (:
💬- اینعاشقانہ، ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
✨قرارگاهشھیدغلامے
https://eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(فَفَروا اِلےَ الحُسین'؏❤️!)
"قسمتبیستودوم - عشقاوبود؛اشتباهعاشقشدم! 📜"
+ روضه تو شنیدم و زنده ام هنوز!
این رسم عاشقی نبود؛ خاک بر سرم!
هندزفری رو از گوشن پایین کشیدم؛ بغض دردناک گلوم رو برای بار هزارم قورت دادم و چشمام رو سفت بستم.
از گریه نکردن خسته بودم، اما قولم که میشکست، سنگینی بیشتری رو روی شونه هام احساس میکردم!
خودکار رو محکم تر توی دستم گرفتم و کاغذ رو صاف کردم.
هنوز خوب به نوشتن با دست چپ عادت نکرده بودم و بعید میدونستم کسی جز خودم، بتونه خط خطی هام رو بخونه؛ همین هم میشد که بی مهابا از همه در مینوشتم !
روی سفیدی کاغذ، با جملهی " بسم رب النور " سر آبی خودکار رو به کار گرفتم و خطی پایین تر، از درد این روز های تلخ نوشتم :
گفتند نماز بخوان! نماز خواندم.
نه که صدایش بکنم، آغوش باز کند و میانِ سجده ای ، به آغوشش بروم؛ که هر چه گم کرده ام، میان قنوت و رکوعم پیدا کنم.
من خود گمگشته بودم، اشتباه میگشتم .
گفتند روزه بگیر. روزه گرفتم.
یاد هر چه و هر که بودم و از همه کارم افتادم؛ دریغا که باید یاد لب های تشنه ای که تصویرش در ذهن کربلا حک شده میبودم و نه افتادن، که دچار پرواز میشدم!
گفتند روضه بیا، گریه کن! روضه آمدم، گریه کردم!
اما انگار نه انگار که عاشقم، از به خون افتادنِ عشق گفتند ولی .. پا شدم از پایِ روضه و یکبار هم شرمنده نشدم که :
روضه تو شنیدم ، زنده ام هنوز '!
افتاده ام دستِ زمانه؛ میانِ چهاردیواریِ دنیا اسیرم کرده اند و آنقدر ماندم و تقلایی برای رهایی نکردم، رنگِ آسمان یادم رفت! نور را یادم رفت! زمین گیر شدم و با سیاهی خو گرفتم.
آنقدر سر پایین انداختم تا دو دو تای دنیایم را چهار کنم که یادم رفت آن بالا نگاهی به من است!
مبادا از چشمانش بیوفتم ..
غم ، غمِ او بود؛ اشتباه غمگین شدم! گریه، برای او بود؛ اشتباه گریان شدم! چرا سختش کنم؟
اشتباه این بود که ..
او عشق بود؛ اشتباه عاشق شدم !
قلمم انگار دیگه نمیچرخید جز به سه حرفِ عین و شین و قاف. نخواستم مثل خودم اسیر باشه، آزادش گذاشتم تا هر چی میخواد بنویسه و بارها نوشت:
عشق .. عشق .. عشق ..
بین اینهمه عشق که میدیدم، جای دل رو خالی دیدم. صداش زدم. گفت:
ما درون عین و شین و قاف خود را دیده ایم ..
داخلش جز حاء و سین و یاء و نون چیزی نبود '! (:
انگار قلم مستِ کلام دلم شد که عشق رو کنار گذاشت و اینبار، کل صفحه رو از عشق پر کرد:
حسین (؏) .. حسین (؏) .. حسین (؏) ..
💬- اینعاشقانہ، ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
✨قرارگاهشھیدغلامے
https://eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(فَفَروا اِلےَ الحُسین'؏❤️!)
"قسمتبیستودوم - عشقاوبود؛اشتباهعاشقشدم! 📜"
چیزی نمونده بود قطره اشکم از چشمم سر بخوره و بیوفته، قولم رو بشکنه، که در باز شد و کسی هم تیپ با حاج باقر داخل شد.
یک دستم رو به عصام گرفتم، دست دیگهم رو روی میز ستون کردم و از جا بلند شدم.
بر خلافِ تصورم، در برابر احترامی که به سختی بهش گذاشتم، بدون نگاه کردن بهم، سری تکون داد و روی صندلی نشست و پروندهی جلوش رو باز کرد.
هنوز جملات شکایت هایی که روی کاغذ نوشته بودم تو سرم میپیچید و اینقدر بغض توی گلوم به صف میکرد که توانی برای ناراحت شدن از این اتفاق نداشتم.
روی صندلی نشستم و خودکار رو دست گرفتم.
نگاهی به صفحه انداختم و شروع کردم به دور حسین (؏) هایی که نوشتم بودم خطِ قرمز کشیدن.
+ آقایِ علی اکبر رسولی ..
سربلند کردم. پرونده رو ورق زد و گفت: اینطور که اینجا نوشته شده شما تصادفی داشتید که بخاطرش یک هفته در کما بودید و بعد از اون ..
برگه ها رو جا به جا کرد و ادامه داد: چشمتون آسیب جدی دید و مدتی بسته بود. الان هم برای دید واضح به عینک احتیاج دارید. عصب دست راستتون آسیب دیده و عملاً بلا استفاده شده. استخوان های قفسه سینهتون دچار شکستگی شده. و .. پایِ راستتون هم آسیب جدی دیده که ..
سربلند کرد و نگاهی به عصام انداخت: نمیتونید راه برید ..
نفس سنگینی کشید. پرونده رو بست و گفت: با این شرایط توقع دارید استخدام بشید؟
نفس عمیقی کشیدم و خیره شدم به یکی از حسین (؏) هایی که نوشته بودم و خودکار رو نه یک بار و دوبار، که تا کاغذ توان داشت، دور اربابم گردوندم.
حالِ دلم، حال همیشگی نبود. انگار نه انگار حرفی شنیدم که آرزوهام رو تا لبِ دره برده. آروم بودم. آرومِ آروم. اینقدر آروم که عشقی که میدیم، روی جملاتم هم نشست :
شهید آوینی میگن: دو تا از بچههای گروه فیلمبرداری زخم بر میدارند و این زخمها نشانهی این است که تو هم در جهاد فی سبیل الله شرکت داشتهای. و وای بر آنکس که در صحرای محشر سر از خاک بر دارد و نشانهای از معرکهی جهاد در بدن نداشته باشد!
+ اما شما تصادف کردید!
سربلند کردم: بله! اما یک اتفاق نبود. تقاص جهادی بود که شروعش کرده بودم. حرف از امام حسین (ع) زدم، عده ای خوششون نیومد، سعی کردن ساکتم کنن!
ابرو بالا داد و کاغذ های رو به روش رو مرتب کرد: قبول! اما قطعا با این شرایط نمیتونید کار کنید.
- من برای کار کردن مشکلی ندارم. اما اگر شما نخواید که من بتونم کار کنم، بحث دیگریست!
خندید: بنده که با شما مشکلی ندارم. بر اساس شرایطی که میبینم، میگم.
لبخندِ کمرنگی زدم: میخواید امتحان کنیم؟
سرتکون داد: چرا که نه.
گوشیم رو از جیبم بیرون کشیدم و بعد چند دقیقهی کوتاه، لبخندم رو پررنگ کردم.
لبخندی که نه از سر موفقیت، که از احساس نگاه امام حسین (؏) بود.
- حاج مرتضی؛ گویا دو تماس بی پاسخ و یک پیام از طرفِ حمیدِ ایمان داشتید ..
زیر چشمی نگاش کردم: فکر میکنم برای همین کار قرار بود استخدام بشم.
چهرهش برگشت و جای خونسردی، تعجبِ عمیقی روی صورتش نشست.
گوشیم رو خاموش کردم و روی میز گذاشتم: این دنیا روی انگشت تفکرات میچرخه و این بین، جسم ها فقط مهرههای بازی ان!
لبخندِ با محبتی روی لب هاش نشست و جدیت چهرهش، دیگه خشن و بیحس نبود.
تلفنِ روی میزش رو برداشت. شمارهای رو گرفت و گفت: بگید مجتبی بیاد داخل.
سرچرخوندم سمتِ در. خیلی طول نکشید که مجتبی در زد و داخل شد. حاج مرتضی نگاه تحسین آمیزی به مجتبی کرد و گفت:
حاج باقر گفته بود سعید برای کسی به اسم علی اکبر رسولی، آبروشو وسط گذاشت. معتقد بودم اشتباه کرده و کسی با چنین سابقه ای، برگشت ناپذیره. امروز هم تو آبروتو گذاشتی، گفتم اشتباه کردی! کسی که هنوز تو راه جدیدش پا سفت نکرده، اینطور زخم بخوره، برمیگرده به کسی که بوده!
نگاهی به من کرد و ادامه داد: اما هر دو بار رو اشتباه میکردم!
پرونده رو باز کرد و زیر برگهای رو امضا زد. برگه ها رو سمتِ مجتبی گرفت و گفت: استخدامه!
💬- اینعاشقانہ، ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
✨قرارگاهشھیدغلامے
https://eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(فَفَروا اِلےَ الحُسین'؏❤️!)
"قسمتسےودوم - برگهایِپاییزی !💔 📜"
- نهم محرم سال شصت و یک هجری -
در خیمه هایِ عمر سعد سرور بود و ترس!
دشت در سیاهی لشکریان ظلم، به مانند شب، سیاه شده بود.
قهقهه های سی هزار سرباز، سکوت دشت را شکسته بود.
در سکوت دشت و در تاریکی شب، مردی پنجاه ساله و بلند قامت در کنار اسب سفید خالدارش، چمباتمه زده بود و نگاهش را از سو سوی خیمه های امام و یارانش برنمیداشت.
ناگهان صدایی او را نهیب داد : " حر! چرا به ما نمیپیوندی؟ زود باش! امشب را از دست نده! این شب هرگز تکرار نخواهد شد! "
حر بدون اینکه پاسخی بدهد، نگاهش را به چشمان خوشحال و وحشت زده مرد انداخت و سکوت کرد.
لحظه ای بعد به آسمان خیره شد. آسمان نورانی بود .. انگار ماه نهم، نورانی تر شده بود!
با خود گفت : " چه ساعتی است؟ به اذان صبح چقدر مانده است؟ "
یکبار دیگر حر با صدای شادی لشگریانش از جایش بلند شد. لگام اسبش را گرفت و آرام دور شد.
به یاد روزی افتاد که عبیدالله از او خواسته بود تا راه را بر امام ببندد.
- دوم محرم سال شصت و یک هجری -
دوم محرم! همان روزی که حر از دارالاماره کوفه بیرون آمد و ندایی شنید : " ای حر! مژده باد تو را بهشت .. ! "
این ندا حر را سرگردان کرده بود. حر غافلگیر شده بود. " بهشت برای من؟ چرا من؟ .. چه کسی است که بهشت را به من نوید میدهد؟ .. "
جنگ بزرگی در وجدان حر به راه افتاده بود.
حر دیگر آن مرد هفت روز پیش نبود که با هزار سربازش، راه را بر حسین (ع) بسته بود و مانع حرکت امام به سوی کوفه شده بود .. و دیگر آن مردی نبود که امام را به قتلگاه بزرگ کربلا دعوت کرده بود.
- دهم محرم سال شصت و یک هجری ، ساعت چهار و چهل و هفت دقیقه بامداد ، اذان صبح به وقت کربلا ! -
در دل سحر دهم محرم، لشگریان خصم، همه از شادمانی شب خفته بودند.
حر به نماز ایستاد. سو سوی خیمه های امام با صدای اذان، سکوت مرگبار دشت را به چالش گرفت.
چرا حر سر از سجده برنمیدارد؟
آن شب حر به خدایش چه گفت؟
- ساعت شش و چهل دقیقه صبح، طلوع آفتاب به وقت کربلا -
حر منتظر بود و آرام و قرار نداشت!
آرام آرام سکوت دشت شکسته شد.
لشگریان عمر بن سعد، صف آرایی کردند.
جنب و جوش یاران حسین بن علی (ع) بیشتر شده بود.
حر سوار بر اسبش به عمر بن سعد نزدیک شد و گفت : " میخواهی با پسر علی بجنگی؟ "
پسر سعد گفت : " چنان جنگی که تا کنون ندیدی! "
حر گفت : " به صلح فکر کرده ای؟ چرا با آنان صحبت نمیکنی؟ "
پسر سعد گفت : " امیرم فرمان داده است کار را یکسره کنم ..."
- حر از او دور شد -
ناگهان عمر سعد دستور تیراندازی به سوی یاران امام داد. تیرهای خصم در آسمان با سرعت به حرکت در آمد و یاران امام به مانند برگ هایِ پاییزی روی زمین افتادند .💔
💬- اینعاشقانہ، ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
✨قرارگاهشھیدغلامے
https://eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(فَفَروا اِلےَ الحُسین'؏❤️!)
"قسمتسےودوم - برگهایِپاییزی !💔 📜"
بغض گلومو فشرد. کتاب رو بستم و با سر انگشت روی چشمام فشار دادم. اشک روی چشمام پخش شد و پلکامو تر کرد. نفس سنگینی کشیدم و شیشه رو پایین دادم.
دلم عجیب هوایِ گریه کرده بود. اما اینجا، میدون دادن به بغضِ ترک خوردهم، خودِ شکستن قولم بود!
کاش مجتبی فرمون بچرخونه، یه جایی رو پیدا کنه که دمِ یاحسین (ع) گرفته باشن و چند خط روضه بخونن ..
چراغ قرمز، ماشین رو متوقف کرد. رو به روی نگاهم، درختی بود که برگ هاش زیر فشار پاییز، زرد و سرخ شده بود!
چشمام رو بین برگ هاش حرکت میدادم که از سمتی، سنگی پرتاب شد و به شاخه ای خورد و در یک لحظه، تموم برگ هاش رو ریخت.
دستمو روی چشمام گذاشتم. دست خودم نبود؛ بی صدا به هق هق افتادم! اما نذاشتم قطره ای اشک، به روی دنیا رخ نشون بده!
کاش اونجا بودم ..
کاش کربلا بودم ..
کاش تمام جونم رو سپر میکردم، جلوی امامم سپر میشدم و تیزی تیر رو به تن میکشیدم اما نمیذاشتم درخت امامت در بهار، پاییزی بشه!
اما حیف .. هزار حیف که مثل الان پشت چراغ قرمزِ دنیا مونده بودم و هنوز موقع باز شدن دفتر عمرم نشده بود ..
حالا باید بشینم و خاطرات سنگ و درخت و برگ و پاییز رو مرور کنم!
+ تا حالا فکر کردی چقدر شبیهشی؟
دستی به صورتم کشیدم و برگشتم سمت مجتبی: شبیه کی؟
دنده رو عوض کرد و از چراغ سبز گذشت. گفت: شبیه حر!
به تلخی خندیدم و آهی کشیدم: کاش بودم ..
- هستی !
سرمو بالا دادم: نه .. تو لطف داری !
نیم نگاهی بهم کرد و گفت: نزدیک به دو ماهه صبح و شب باهامی! من به کسی لطف دارم؟
از جدیت لحنش، جاخوردم: نه ..
متوجه تعجبم شد. نگاهی بهم کرد. هر کس جز من بود، به غیر از جدیت چیزی تو چهرهش نمیدید! اما من، به قول خودش بعد از دو ماه کنارش بودن، میدونستم پشت این چهرهی خنثی و جدی، چه احساسی خوابیده .. نگاه مجتبی، لبخند میزد:
تعجب نکن .. فقط خواستم مطمئن بشی یه چیزی دیدم که میگم شبیهی !
- چی دیدی ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
حر غافل بود ! نه میدونست داره راه کی رو میبنده ، نه میدونست تو سر ابن زیاد چی میگذره و بعد این راه بستن چه اتفاقی قراره بیوفته ..! غافل بود که بد کرد ! اما روز نهم، وقتی چیزایی که دید، تکونش داد و از خوابی که ابن زیاد لالاییش رو خونده بود، بیدار شد؛ یکجا ننشست تا وقتی که سری که پایین انداخته بود و ارباب بهش فرمودن سرتو بلند کن؛ فدای آقا شد !
لبخندی روی لبم نشست :
احلی من العسله که ارباب بهت بگن سرتو بلند کن! ((:
💬- اینعاشقانہ، ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
✨قرارگاهشھیدغلامے
https://eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(فَفَروا اِلےَ الحُسین'؏❤️!)
"قسمتسےودوم - برگهایِپاییزی !💔 📜"
لبخندی روی لبم نشست :
احلی من العسله که ارباب بهت بگن سرتو بلند کن! ((:
+ شیرین تر از اون اینه که سرتو تو آغوش بگیرن و بگن رستگار شدی!
لبخند از لبم رفت و آه صدام رو لرزوند: بعد تو میگی من شبیهشم؟
سرتکون داد: شبیهشی! شبیهشی چون تا قبل سعید، اونایی به گوشت لالایی خوندن که خواب غفلت تموم عمر بردتت! اما وقتی یه نفر اومد و شونههاتو گرفت و تکونت داد؛ مقاومت نکردی! بیدار شدی و از اون لحظه، هنوز چشم روی هم نذاشتی .. درسته که هنوز به عاقبت حر دچار نشدی ولی ..
خیره شد بهم. گفت: تو امامتو دیدی ! عذرخواهی از امام و شنیدنِ : عیبی نداره! بخون! قشنگ میخونی ؛ کم از ارفع راسک نداره ! (:
سرمو پایین انداختم. بغض داشت خفم میکرد! با صدایی گرفته و چشمایی پر اشک، گفتم: آره .. اما من بد کردم مجتبی! بعد اون دیدار، بد شدم!
مجتبی نگاهی به روایت عشق انداخت و با مکث کوتاهی پرسید: چرا رفتی داستان حر رو بخونی؟
قولم شکست! اشک امونم رو برید و در لحظه، ردش پیرهنم رو خیس کرد ..
ماشین ایستاد. سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم. آروم سرمو بالا بردم. چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم. نه فقط چشم های مجتبی، که بعد چهارماه و نیم، لب هاش هم طرح لبخند گرفته بود!
از تعجب به لکنت افتادم: تو .. ت .. تو .. میتونی بخندی؟
نگاهش رو پایین انداخت، نخِ آویزونِ روی صندلی رو به بازی گرفت و نفس سنگینی کشید: تونستن رو که میتونم .. اما ..
به چشمام خیره شد و گفت : تو این مدت هیچ اتفاقی برام اونقدر قشنگ نبود که بهش لبخند بزنم .. جز وقتی داستان دیدارِ پشت بوم رو تعریف کردی و الان، که اینطور دلت شکست! این اشکا خیلی قشنگن! خیلی ..
دیواره های بغضم دوباره لرزید.
سرمو پایین انداختم: خیلی داغونم مجتبی! مثل بناییام که با ذوق و شوق دیوار های ساختمونشو بالا برده و وقتی خواست رو نمایِ ساختمونش کار کنه، فهمیده اولین آجر رو کج چیده و کل ساختمومش انحراف داره!
+ خب برنامهت چیه؟ میخوای خرابش کنی؟ بعد اینهمه زحمتی که براش کشیدی و فقط بخاطر یه آجر؟
با بغض نگاش کردم : چارهی دیگه ای دارم؟
- تا حالا برج هیجان بازی کردی؟
سرتکون دادم. گفت :
میچینی میچینی میچینی و تازه بازی اونموقع شروع میشه که از بین آجر هایی که چیدی، دونه دونه آجر بیرون بکشی و دوباره روی بالاترین طبقه، آجر بذاری و طبقه جدید بسازی! تو این بازی، اونی میبری که آجر مدنظرش رو آروم آروم شل کنه و بعد با احتیاط و آرامش، آروم آروم بیرون بکشتش! و اونی میبازه که وقتی سازه رو یه آجر وزن انداخته، بیاد و با سرعت همون آجر رو بکشه بیرون! اونوقت برج میریزه و تضمینی نیست که مثل قبل، حوصلهی بازی باشه!
نگاهش رو عمیق تر کرد و گفت: اسم سازهی وجودت رو بذار برج هیجان! آجرِ کج رو پیدا کن و سنگینی برج رو از روش بردار. بعد آروم آروم از سازهی وجودت بیرونش بیار؛ جوری که انگار هیچوقت نبوده! اونو که کنار گذاشتی، برگرد و بیا طبقه های جدید بساز! اینطوری، نه برجی که اینهمه برای ساختش زحمت کشیدی از بین میره، نه حوصلهی بازیت!
وقتی به کلنگ زدن و تخریب ساختمونِ عشقی که تو دلم ساخته بودم و از نو آجر رو آجر گذاشتنش فکر میکردم؛ وجودم خسته میشد!
اما حالا و با حرف هایِ مجتبی، حس کسی رو داشتم که چایِ تازه دمی دستش داده باشن و جونش تازه شده باشه! همونقدر پر طراوت ..
مجتبی استارت زد و راه افتاد. چند متر جلوتر پرسید: حالا آجر کجه رو پیدا کردی یا فقط احساس انحراف داری؟
نگاهی بهش کردم. وقتی بهش فکر میکردم، بغض گلومو میگرفت. سکوت کردم و از لای روایت عشق، برگهای که تو اتاق مصاحبه جوهریش کرده بودم رو بیرون کشیدم و سمتش گرفتم.
برگه رو گرفت و یک دست به فرمون، با دست دیگهش بازش کرد. گفتم: امیدوارم بتونی خطمو بخونی ..
جوابی نداد. اصلا چیزی نگفت.
نه فقط اونموقع؛ که بعد از خوندن اون برگه، سکوتی کرد که بینش رد پایِ بغض رو به وضوح میدیدم! سکوتی که شکستنش، عطر آسمون میطلبید ..
💬- اینعاشقانہ، ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
✨قرارگاهشھیدغلامے
https://eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
بسمربالحسین'؏✨
- 『ملجاء'🌿』
(ففَروا اِلے الحسین'؏❤️!)
"قسمتسےودوم - برگهایپاییزی!💔"
سر جام جا به جا شدم و حروف و اعداد روی تقویم توجهم رو جلب کرد.
نگاهم رو روی تاریخ ها حرکت میدادم و خاطرات هر روز رو خیلی مختصر مرور میکردم. از سه روز قبل تا امروز، خاطراتم خلاصه میشد تو : انتظار، سکوت مجتبی و گریه های ریحان!
دیگه خسته شده بودم از این تکرار. نفس سنگینی کشیدم و خواستم پتو رو تا روی سرم بکشم که در باز شد و مجتبی، بچه به بغل تو چهارچوب در ظاهر شد: بیا شام.
سری تکون دادم و با اینکه میلی به غذا نداشتم، از جا بلند شدم. آروم آروم با عصا قدم برداشتم و پشت میز شام نشستم. مجتبی ریحان رو بغل من داد و خودش، دو تابه املتی که درست کرده بود رو برداشت و رو به روم نشست.
قاشق رو دستم گرفتم. پرش میکردم اما قبل از اینکه از بشقاب بلندش کنم رهاش میکردم.
زیرچشمی نگاهی به مجتبی کردم و برای بارهزارم، اون روز و اتفاقات توی ماشین رو مرور کردم. اما باز هم نفهمیدم چیشد که مجتبی بعد از خوندن اون برگه سکوت کرد و جز چند کلمه کوتاه، دیگه چیزی نگفت!
نفس سنگینی کشیدم که گفت: دوست نداری؟
نگاش کردم. سرش پایین بود و خودش رو مشغول غذا نشون میداد. قاشق رو توی ظرف چرخوندم و گفتم: چرا اما میل ندارم.
لقمهی تو دهنش رو قورت داد و گفت: پس میتونی به سوالم جواب بدی.
-چه سوالی؟
قاشقش رو توی ظرف گذاشت و بدون اینکه سر بلند کنه پرسید: اون روز تو اتاق مصاحبه چیشد که اون متن رو نوشتی؟
اخمی از سر کنجکاوی بین ابروهام نشست. احساس میکردم بین این سوال و دلیل سکوت این سه روز ارتباطی هست. گفتم: برای چی میپرسی؟
به جای جواب گفت: نمیگی؟
از رفتارش میتونستم بفهمم تا جواب نگیره جواب نمیده! کنجکاویم رو توی اتاق ذهنم حبس کردم و از بین خاطراتم اتفاقات اون روز رو بیرون کشیدم:
یادته اون روز تو ماشین حرف از آجری شد که ساختمون وجودم رو منحرف کرده بود؟
سرتکون داد. گفتم: اون آجر آخرین جمله ای بود که توی اون برگه نوشتم! اشتباه عاشق شدم!
سربلند کرد: چطور؟
حالا من بودم که خودم رو مشغول غذا نشون میدادم. خیره شدم به بشقاب املت و گفتم:
راستش.. بعد رفتن سعید، خیلی بهم ریختم! هر چی بیشتر میگذشت، روز هام، به روز های قبل تحولم بیشتر شبیه میشد.
نماز صبح به بهونهی خستگی، خواب میموندم! نماز ظهر به بهونهی اینکه وقت داروهامه و درد دارم، قضا میشد! مغرب هم که شبه و فشار روز نمیذاره رو پام وایسم و نماز بخونم!
زبونِ دلم بیشتر قفل بود و کمتر به ذکر، یا حتی حرف زدن با خدا و اهل بیت باز میشد و به جاش زبونِ جسمم بیشتر به شکایت و غر و لُند میچرخید!
همشون هم بخاطر نبودن سعید بود! بخاطر دوری! بخاطر دلتنگی! بخاطر اینکه نبود تا با حرفاش افسار اسب سرکش وجودمو بکشه و رامِ عشق کنه!
نبود و خیلی اتفاقات دیگه که انگار داشتن از از ریشه درومدن نهال تازه جوونه زدهی عاشقیم خبر میدادن اتفاق افتاد!
صبح روزی که رفتیم برای مصاحبه خیلی اتفاقی چشمم به شمعدونی های روی طاقچه افتاد. برگاشون خاک گرفته بودن و رنگ روشن و قشنگشون دیگه دیده نمیشد. همین ذهنم رو برد سمت اولین دیدارم با ایمان و حرف هایی که بهم زد. میگفت میثم در مورد من گفته که دلم عاشقه ولی مثل گلبرگی که خاک گرفته زیباییش اونقدری که باید به چشمم نمیاد و سمتش نمیرم!
میگفت شهید کردنم سخت نیست، فقط باید بذارنم تو مسیر باد. غبار از عشق دلم رو باد ببره و روشناییش به چشمم بیاد.
آهی کشیدم و گفتم: همونجا بود که فهمیدم اشتباه عاشق شدم. نگاه دل من، اول به سعیدی افتاده بود که مثل نسیم اومد و غبار از دلم برد و بعد به قشنگی عشق خورد و عاشق شد. و وقتی سعید رفت، چون اولین کد عاشقیم نبود، دستگاه دلم، دیگه کد رو نخوند و اِرور داد!
نگاهم رو بلند کردم و گفتم: نمیدونم دانشگاه چی خوندی ولی تو برنامه نویسی کامپیوتر، ترتیب کد ها خیلی مهمه!
هر سیستم برای انجام هر عملی، نیاز به یه دسته کد داره که بر اساس عملی که میخوایم انجام بدیم باید انتخاب و ترتیب بندی بشن. اگر برنامه نویس، هر جای ترتیب اشتباه کنه، سیستم تا اونجا رو میخونه و بهش عمل میکنه اما به اون کد اشتباه که برسه، عملیات رو متوقف میکنه و ارور میده!
ابرو بالا داد: چه جالب!
باز سرمو پایین انداختم: منم تو کد نویسی عاشقیم اشتباه کردم. جای اینکه کد زیبایی اون گل رو اول بذارم و سعید رو جزئی از همون کد ببینم، سعید رو جدا کردم و اول گذاشتم. همین هم شد که دلم تا سعید بود عملیاتش رو پیش میبرد اما تا سعید رفت، سر همون کد اول خطا داد و نذاشت دیگه به کد دوم، یعنی عاشقی برسم. من اشتباه عاشق شدم!
💬- اینعاشقانہ،ادامہدارد...🕊
هدیہ بہ آقای جوانان حضرتعلےاکبر'ع💕
بہقلم: نوڪرالحسن (مرضیہ_قاف) ✋🏻✨
#کپےممنوع❌
#نشرباقیدنامنویسندهومنبع_بلامانع🖇
eitaa.com/shahid_gholami_73
🌷
✨🌷
🌷✨🌷