2.47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 یک روزنامه نگار غربی به نام رابرت فیسک، در دهه ۱۹۹۰ از #شهید_سید_حسن_نصرالله خواست تا مفهوم شهادت را برای او و غربی ها توضیح دهد.
#حزب_الله_زنده_است
@basijiyanegomnam
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
11.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا تسلیم اسراییل نمیشید؟؟
چرا این همه مقاومت؟؟
بگید باشه هر چی تو میگی تموم شه بره دیگه....
جواب در کلیپ👆🎞
#وعده_صادق
#نابودی_اسرائیل
#حزب_الله_زنده_است
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
1.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 تنها مردمی که وقتی جنگ میشه خلاقیتشون از قبل هم بیشتر میشه....
#طنز
#وعده_صادق
#نابودی_اسرائیل
#حزب_الله_زنده_است
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
📸 واکنش طرحان لبنانی به جمله شیخ نعیم قاسم
😁
الشيخ نعيم قاسم: نحن من سيمسك "رسن" العدو ونعيده إلى الحظيرة"
"شیخ نعیم قاسم: ما هستیم که افسار دشمن را خواهیم گرفت و او را به جایگاهش باز خواهیم گرداند."
#وعده_صادق
#حزب_الله_زنده_است
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
17.06M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 اولین سخنان #شهید_سید_هاشم_صفی_الدین بعد از شهادت #شهید_سید_حسن_نصرالله:
ضعف و عقب نشینی در کار نخواهد بود.. نگاهتان همچنان به میدان باشد....
#حزب_الله_زنده_است
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
💠 امت حزب الله درحال خلق یک شگفتی بزرگ هستند!!!
اتفاقاتی افتاده که باور نکردنی است. اتفاقی که در هیچ دین و مسلکی جز مسلک عاشورایی امت شریف حزب الله ایران نمیگنجد. در یک مورد یک خانم جوان تنها طلای زندگی خود را که حلقه در دستش بوده است، از طریق پویش #ایران_همدل به لبنان ارسال کرده است.
در متنی که همراه با این حلقه زوج جوان منتشر کردهاند آمده است:« رد حلقه همسرم روی انگشتش هست چون سیزده سال تمام تو انگشتش جا خوش کرده بود و حالا در معرکه این جنگ تمام قد حق و باطل، تصمیم گرفتیم با هم، عزیزترین دارایی مون رو هدیه کنیم به این جبهه...
این دو انگشتر سیزده سال هست که بار عشق ما رو به دوش میکشند و حالا این هدیه مالامال از عشق و ارادت، تقدیم به جبهه مقاومت و مردم عزیز لبنان و غزه...»
#حزب_الله_زنده_است🍃
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
رمان #سپر_سرخ #قسمت_هشتاد_و_چهارم پیش از آنکه ناله بزنم، خونم روی صورت مهدی پاشید اما انگار د
رمان #سپر_سرخ
#قسمت_هشتاد_و_پنجم
انگار به همین چند قدم توانش تمام شده بود که همانجا کنار پنجره تکیه به دیوار زد و با لبخندی دلنشین پاسخ داد: «همون دیشب بچهها ما رو رسوندن بیمارستان بغداد.»
سپس دریای نگاهش تا ساحل چشمانم موج زد و عاشقانه زمزمه کرد: «خبر داری چقدر دلم برات تنگ شده؟»
با هر پلکی که میزدم، نعرههای رانا و شلیک گلولهها در سرم تیر میکشید و نمیتوانستم همراه احساسش شوم که باز پرسیدم: «نکنه باز بیان سراغمون؟»
از تبی که به جان کلماتم افتاده بود، فهمید هنوز میترسم که دوباره بالای سرم برگشت، دستش را روی پیشانیام قرار داد تا با لمس انگشتانش آرامم کند و آهسته پاسخ داد: «چندتاشون کشته شدن، بقیه هم تو بازداشت هستن.»
در آن اتاق کوچک و در محاصرۀ آنهمه نیروی مسلح، راهی برای نجات نبود اما جانی برای پرسیدن نمانده و پاسخ حیرت نگاهم را مهدی با مهربانی داد:
«یادته بهت میگفتم فقط یکم دیگه صبر کن؟ تو راه فلوجه وسایلت رو نگاه کردم خبری از ردیاب نبود، نمیدونستم گوشیت دستشون بوده برای همین خیالم راحت بود تو فلوجه پیدامون نمیکنن اما حدس میزدم بغداد بیان سراغم که وقتی تو رو گذاشتم فلوجه، با همکارام هماهنگ کردم و تو کفشم ردیاب گذاشتم. وقتی ما رو بردن تو اون خونه، فقط دعا میکردم به کفشام کاری نداشته باشن و میدونستم باید صبر کنم تا بچهها برسن...»
اما حساب صبرش در لحظات آخر از دستش رفته بود که لبخندش لبریز درد شد و لحنش آتش گرفت: «وقتی اومدن سراغ تو دیگه نمیتونستم صبر کنم... میترسیدم قبل از اینکه برسن تو از دستم بری...»
یکبار داغ از دست دادن همسرش را چشیده و انگار دیگر حتی توان تصور چنین لحظهای را نداشت که اشک در چشمانش غلطید و حرف را به جایی دیگر کشید: «خدا رو شکر قبل از حمله ایران به اسرائیل، تیم جاسوسیشون تو عراق متلاشی شد!»
نجاتمان شبیه یک معجزه بود و من هنوز نگران تصویر خودم و مهدی بودم که تمام توانم را جمع کردم و یک جمله پرسیدم: «اون عکس چی؟»
روی صندلی کنارم نشست و با لحنی مطمئن خاطرم را تخت کرد: «به بچهها سپردم، لپ تاپ و موبایلهاشون چک شده، هیچ عکسی نبود. اتفاقاً من شک داشتم شاید کشتن عامر به خاطر ماجرای گرفتن همون عکس بوده اما ظاهراً عامر به رانا شک کرده بوده و اونم خلاصش میکنه.»
سپس چشمانش به یاد حضرت عباس (علیه السلام) درخشید و به عشق حضرت خندید: «مگه میشه حضرت ابالفضل (علیه السلام) بد امانتداری کنه؟»
از آنچه میشنیدم دلم طوری قرار گرفت که شاید سالها بود طعم چنین آرامشی را نچشیده بودم و همزمان کسی به در اتاق زد.
روسری سرم بود اما مهدی نمیخواست غریبهای وارد شود که از جا بلند شد، در را باز کرد و به گمانم رفیقش بود که با لحن گرمی مشغول صحبت شد.
اما رفیقش بهقدری هیجان داشت که من هم خندههایش را میشنیدم؛ با صدایی بلند به فارسی چند کلمه گفت که نفهمیدم و فقط دیدم مهدی به سرعت داخل اتاق برگشت.
مثل اینکه درد سرشانه فراموشش شده باشد به سمت پنجره اتاق دوید و با همان کتف زخمی، تا قفسه سینه از پنجره بیرون رفت.
متحیر مانده بودم چه خبر شده است؛ میترسیدم باز اتفاقی افتاده باشد و همان لحظه شنیدم مهدی با لحنی که از شادی میلرزید، امام زمان (علیهالسلام) را صدا میزند.
هر دو دستم آتل بندی شده و نمیتوانستم تکانی بخورم که متحیر پرسیدم: «چی شده مهدی؟»
هیجان زده به سمتم چرخید و انگار آنچه میدید قابل گفتن نبود که پرده را بیشتر کنار زد تا ببینم آسمان بغداد شهابباران شده است.
گویی دستهای از پرندههای نورانی در تاریکی شب پرواز میکردند و مهدی با صدایی رسا سینه سپر کرد: «ایران حمله به اسرائیل رو شروع کرده! اینا پهپادهای ایرانی هستن! موشکها هم تو راهن!»
و همین صحنه شوری در دلش به راه انداخته بود که جسمش پیش من ماند اما جانش در هوای حمله به اسرائیل به هیجان آمده و کلماتش از اشتیاقِ آغاز این مبارزه میتپید: «این تازه شروع انتقامه! ما حالا حالاها کار داریم!»
در حملات شیمیایی آمریکا به فلوجه نفس کشیده بودم، جنایات وحشیانۀ داعش را با تمام وجودم حس کرده بودم، آشوبهای عراق، غریبکُشی ابوزینب و صحنۀ ترور شهید سلیمانی و شهید ابومهدی در جاده فرودگاه بغداد را به چشم خودم دیده بودم، مصیبت پیکرهای پارهپاره انفجار تروریستی کرمان و طعم تلخ اشکهای مهدی و تنهایی زینب را چشیده بودم، این مدت از وحشت جاسوسان اسرائیلی هر لحظه ترسیده و درد گلوله را در جانم حس کرده بودم اما انگار این حمله، آغاز انتقام از اینهمه ظلم بود که نگاهم تا آسمان و به دنبال پهپادها پر کشید و مهدی همچنان رجز میخواند: «والله به کمتر از آزادی قدس و نابودی اسرائیل رضایت نمیدیم!»
پایان 🌹
#فاطمه_ولی_نژاد
#حزب_الله_زنده_است
#لبیک_یاخامنه_ای🇮🇷
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عالم ، همه خاک کربلا بایدمان
پیوسته به لب ، خدا خدا بایدمان
تا پاک شود ، زمین ز ابنای یزید
همواره حسین ، مقتدا بایدمان
#السَلامُعَلَيَڪيااباعَبدالله✋
#حزب_الله_زنده_است🌱
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
4.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا قبل این، میخواستم زنش بشم، الان میخوام کنیزش بشم!
#همسرانه💞
#حزب_الله_زنده_است
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
نتانیاهو (لعنت الله علیه):
آتش بس با #لبنان انتخاب بین بد و بدتر است....
#حزب_الله_زنده_است
#حزب_الله_هم_الغالبون
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
.
خانهای که به قدوم رزمندگان حزبالله مبارک شد
جوانان حزبالله در جریان عملیات در جنوب لبنان، مجبور شده بودند از خانه یکی از اهالی استفاده کنند، آنها پس از خروج، نامههایی برای صاحب خانه به جا گذاشتند.
یکی از اهالی جنوب لبنان که در زمان جنگ به مناطق امن رفته بود، پس از بازگشت به خانه خود، با نامههایی از طرف رزمندگان حزبالله که بر روی دیوار خانهاش چسبانده شده بود، مواجه شد. جوانان مقاومت روزی در خانه او بودند.
رزمندگان حزبالله بر روی برگهای نوشته بودند که مجبور شدهاند از خانه او استفاده کنند و طلب بخشش کردهاند. آنها پس از خروج از خانه، آن را به طور کامل تمیز و مرتب کرده بودند.
روی کاغذ دیگری نوشته شده است: امیدواریم که برای حضور در منزلتان برای چند روزی ما را ببخشید، از خانه برای غذا خوردن و خوابیدن استفاده کردیم.
بر روی برگه دیگری که قطرههای خون روی آن ریخته شده بود، نوشته شده است: «مجبور شدیم یکی از رزمندگان مجروح را وارد خانه شما بکنیم، او در خانه مبارک شما به شهادت رسید.»
جوانان حزبالله همچنین بر روی برگه دیگری نوشتهاند که به هیچ یک از وسایل خانه آسیبی نزدهاند و از اینکه مجبور شدهاند از وسایل آشپزخانه و یا سجاده برای نماز استفاده کنند، طلب حلالیت میکنند.
آنها پس از خروج از خانه، مقداری پول زیر گوشی تلفن گذاشته بودند.
#حزب_الله_زنده_است
#حزب_الله_هم_الغالبون
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
🔻 عمامهگذاری پسر #شهید_سید_حسن_نصرالله به دست رهبر انقلاب
🔹جواد نصرالله پسر ارشد شهید نصرالله عصر امروز با انتشار تصویری در حساب کاربری خود در شبکه ایکس خبر داد که برادرش محمد مهدی، امروز به دست رهبر انقلاب و با عمامه پدرش معمم شد.
#حزب_الله_زنده_است
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊