🌻✨
✨
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت227
مرتضی با نگاه مخلوط به نگرانی به من خیره می شود و می پرسد:
_چت شد؟ خوبی؟ ریحانه جان؟
دستم را بالا می آورم و سری تکان می دهم.
به کابینت اشاره می کنم و مرتضی سریع لیوان و قرص را جلویم می گیرد.
به سختی در میان بغض قرص را قورت می دهم.
سیل اشک چشمانم را نم دار کند و جوانهی غم را آبیاری می شود.
چشمان مرتضی هم بارانی شده اما با این حال به من می گوید:
_قوی باش! الان مادر میاد و همه چیزو میفهمه.
دست خودم نیست و اشک آویزان چشمانم شده.
با صدای مادر مثل برق گرفته ها جستی می زنم و صورتم را آب می کشم.
مرتضی لبخند الکی می زند و سعی دارد طبیعی رفتار کند.
نفس عمیقی می کشد و با وجود درد کم قلبم می خندم.
مادر زینب را در بغل گرفته و به من می گوید که باید عوض شود.
سری تکان می دهم و می گویم الان کهنه اش را عوض می کنم.
مادر نگاهی به صورتم می اندازد و می پرسد:
_چیزی شده؟
با دست پاچگی می گویم که نه!
بچه را از دستش می گیرم و بعد تشت پر از کهنه شان را می شویم.
از بس کهنه های بچه ها را شسته ام بدنم سست شده .
می خواهم بلند شوم که کمر درد بدی می گیرد.
دستم را به درخت کوچک باغچه می گیرم و کمی آن ها را در هوا می تکانم و بعد روی بند پهن می کنم.
تشت را آب می زنم و گوشهی حیاط می گذارم.
تمام این مدت به مادر فکر می کنم.
یعنی چه خواهد کرد؟ چه کسی جرئت گفتنش را دارد؟
در حال فرار از حقیقت هستم که پایم به سنگ افکارم گیر می کند و تمام افکارم بهم می ریزند.
کاش دروغ ها حقیقت می داشتند.
آن وقت من عاشق دروغی بودم که می گفت هنوز آقاجان زنده است!
بعد از ظهر بچه ها را با مادر می گذارم و با مرتضی به خانهی دایی می رویم.
با دیدن محله زمان مرا به عقب هل می دهد.
مرتضی در می زند و دایی با دیدن ما لبخند می زند و تعارف می کند.
دلم به حال خوشحالی دایی می سوزد!
کاش می توانستم زبان به دندان بگیرم و چیزی نگویم اما چاره چیست؟
مادر در این بی خبری دق می کند.
دایی می رود چای بیاورد که چشمم به پنجرهی توی نشیمن می خورد.
مرتضی نگاهم را دنبال می کند و میفهمد به چه چیز خیره هستم.
دستش را روی سرش می گذارد و می گوید:
_هنوزم دردشو یادمه!
لب هایم اندکی کش می آید.
_حقت بود. دزدا از پنجره میان تو!
بعدشم یه دختر تنها، توقع داشتی چیکار کنم؟
_نه، الحق که دختر تر و فرزی هستی.
من عاشق همین دستِ به زنت شدم.
ویشگون اش می گیرم و همزمان دایی با سینی وارد می شود.
رو به روی مان می نشیند و با خنده زیبایش تعریف می کند:
_خب بفرمایین! چه عجب یادی از دایی تون کردین.
زود به زود به منو این خونه سر بزنین، شما با هم بودنتونو مدیون من اید!
مرتضی سرش را تکان می دهد و می گوید:
_اینو راست میگی...
دایی فنجان های چای را جلویمان می گذارد و سر کج می کند:
_خب کارتون چیه؟ من که میدونم الکی بهم سر نمیزنین که.
نگاه من و مرتضی باهم در نقطه ای تلاقی می شود.
رنگ شرم در صورت مان پاشیده شده.
هر کدام مان توپ را به زمین دیگری پاس می دهیم و زبان به سخن نمی چرخانیم.
تا این که مجبور می شوم بگویم.
_شرمنده دایی!
راستش... چه جوری بگم.. یعنی...
دایی از مِن و مِن کردن مَن متوجه می شود طوری شده.
_خب حرفتو بزن.
مرتضی میان بحث می پرد و تعریف می کند:
_خُ... خب آقا سید مجتبی رو پیدا کردیم.
در چشمان دایی برق عجیبی می نشیند.
_واقعا؟ خب این که خیلی خوبه!
نیم نگاهی به دایی می اندازم و بغض توی گلویم گوله می شود.
دیگر نمی توانم تحمل کنم و اشک هایم روان می شود.
دایی متعجب نگاهم می کند و می پرسد:
_مگه نگفتین پیداش کردین؟... خب اینکه..
هنوز حرف دایی به پایان نرسیده است که لبانش از حرکت می ایستد.
با ناباوری به قطرات اشک هایم زل می زند و می پرسد:
_چی؟ چرا گریه؟
سرش را بالا می گیرد و سعی دارد به اشک هایش اجازهی ریختن ندهد.
انگشتش را گاز می گیرد و به پیشانی اش می زند.
نفس عمیق اش را بیرون می دهد.
حال مرتضی هم بهتر از ما نیست. با این که پدر را ندیده اما خوب میداند چه شخصیتی داشت.
لبخندها از صورت مان نقش برمی بندد و همه در مات فرو می رویم.
شروع می کنم به بیان حرف های دلم:
_یادمه... دفعهی آخر که دیدمش گفت دیگه تمومه! میگفت خدا دلبری های بنده شو می بینه؛ حق داشت خدا...
آقاجون بدجور دلبری می کرد. اصلا صورتش یه پارچه نور شده بود.
بعد هم میان شنیده ها زمزمه می کنم:
_در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه میبینی و من خانهی خدا میبینم.
آقاجون نور خدا میدید! الکی نبود که داشت منو آماده می کرد.
بغض خفه ام می کند و دیگر نای حرف ندارم.
#ادامه_دارد
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🌻✨
✨
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت228
صدای گریه های دایی هم بلند می شود.
دیگر نمی توان جلوی این سیل غم را گرفت.
کاسهی چشمم از اشک خالی نمی ماند.
آنقدر گریه می کنم که چشم و گونه هایم می سوزد.
مرتضی دستم را فشار می دهد.
دلم آرامش می خواهد، یک آرامش ابدی...
نگاهی به بالای سرم می اندازم و رو به خدا می گویم:
_خدا جان، دلبری آقاجونو تحمل نکردی.
من که دلبری یاد ندارم چیکار کنم؟
کاش منو هم ببری!
مرتضی دندان به لب می گیرد.
_این چه حرفیه ریحانه! آروم باش.
_نه مرتضی، آقاجون عاقبت بخیر شد.
این ماییم که رو سیاه موندیم. کاش یه ذره دلبری یاد داشتم.
دایی توی خانه راه می رود و آهسته اشک می ریزد.
این را از شانه های خمیده و لرزانش می فهمم.
یکهو دایی به سوی مرتضی برمی گردد و می پرسد:
_تو از کجا میدونی؟
نگاه مان به مرتضی است و مرتضی نگاهش به گل های قالی.
من هم دلم می خواهد بدانم اما با ایما و اشاره هایی که بین مرتضی و دایی رد و بدل می شود، احساس می کنم نمی خواهند به من پاسخ دهند.
برای همین خیلی مصمم می پرسم:
_چرا جواب نمیدی مرتضی؟
منم حق دارم بدونم یا نه؟
دستش را میان موهایش می برد و کلافه وار لب می زند:
_نمیشه ریحانه جان. اصرار نکن.
_باور کن اگه موضوع دیگه ای بود اصرار نمی کردم اما پای آقاجون درمیونه و باید بدونم.
دایی کنارم می نشیند و به مرتضی می گوید:
_اشکال نداره، بگو مرتضی.
مرتضی چانه اش را می خاراند و شروع می کند به تعریف کردن:
_راستش از طریق اسناد مخفی ساواک.
بچه های کمیته تونستن مدارک سِری ساواک رو پیدا کنن.
ظاهرا ماجرای اعدام پدرت هم راز بوده و حتی پروندهی توی کمیته مشترک رو هم معدوم کردن.
میخواستن هیچ ردی نباشه اما خواست خدا چیز دیگه بوده.
بعد از این که شهید شدن ایشونو دفن کردن و نام متوفی رو به اسم رضا آقایی ثبت کردن.
کاملا مخفی!
قلبم گر می گیرد.
آتش درونم زبانه می کشد و آه از نهادم برمی خیزد.
چقدر غریبانه آقاجان به آغوش خاک سپرده شد.
بدون این که کسی بالای سرش شیون و ناله کند.
بدون کسی که کفنش کند، آخ دلم به سمت روضه های سیدالشهدا (ع) کشیده می شود.
اهل بیت شان را به اسارت بردند و گوهر حجاب را از اهل شان ربودند.
باز خوب است بر بدن آقاجان رحم کرده اند وگرنه بر بدن غریب کربلا با نعل تازه تاختند.
با این روضه ها اشکم جوشیدن می گیرد و برای جد غریبم گریه می کنم.
دایی سعی دارد بر خودش مسلط شود.
بغض را به سختی مهار می کند و می گوید:
_باید به لیلا و محمد هم خبر بدیم.
تا اونا بیان به مادرت چیزی نمی گیم اما باید کم کم آماده اش کنیم که اتفاق بدی نیوفته.
_آخه به اونا چطور بگیم؟
سرش را پایین می اندازد و با آخرین صدایی که از حلق اش بیرون می آید، لب می زند:
_من میگم.
به آرامی توی سرم می زنم و ابیاتی که آقاجان برایم خوانده بود را زمزمه می کنم.
چهرهی نورانی اش در پس خون هایی که از سر و صورتش می ریخت، هنوز به یادم هست.
حس مهری که دست نوازشش که بر سرم کشید هنوز زیر پوستم احساسش می کنم.
وقتی با مرتضی به خانه برمی گردیم که در راه کمی خودمان را آرام کرده ایم.
با خندهی مصنوعی بچه ها را بغل می گیرم و قربان صدقه شان می روم.
مادر کمی به ما مشکوک شده است و از مرتضی می پرسد:
_دکتر رفتین؟ حال ریحانه خوبه؟
لبانم به خنده کش می آید و با لحن شادی می پرسم:
_نه، من که گفتم حالم خوبه.
فقط رفتیم یه دوری بزنیم.
مطمئنم که باور نکرده چون رنگ چشمانش هیچ فرقی نکرده است.
مرتضی برای این که از زیر نگاه های مادر در برود به هوای کار بیرون می رود.
من می مانم ترس این که مادر چیزی نفهمد.
تا شب یک جوری قضیه را ماست مالی می کنم. شب هم خیلی زود به اتاق می روم و به بهانهی بچه ها خودم را حبس می کنم.
محمدحسین و زینب مشغول شیطنت هستند و من یک گوشه در میان افکارم غلت می خورم.
نصف شب هم مرتضی می رسد.
از دستش حرصم می گیرد؛ خوب بهانه ای گیرش آمده!
من همه اش باید این فشار روانی را تحمل کنم و غم پدر هم در گوشه ای از دلم مخفی کنم.
دو روز بعد لیلا و محمد به خانهی دایی می روند.
دایی با احتیاط ماجرا را می گوید.
لیلا تاب نمی آورد و زودی غش می کند.
محمد هم با این که غرورش اجازه گریه جلوی جمع را نمی داد اما حالا از بس گریه کرده چشمانش به سرخی لاله شبیه است.
به لیلا آب قند می خورانم تا فشارش بالا بیاید.
#ادامه_دارد
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🌻✨
✨
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت230
مادر آنقدر ناله و شیون می کند که آخر از هوش می رود.
سریع آب قند می آورم و لیلا هم آب توی صورتش می پاشد.
به مرتضی می گویم ماشین را حاضر کند و مادر را به بیمارستان ببریم و مسکن به او تزریق کنند.
من و لیلا دست های مادر را می گیریم و کشان کشان به طرف کوچه می بریم.
چادر مادر را مرتب می کنم و او را به آرامی توی ماشین می نشانم.
لبخندی از سر غم به لبانم می بندد و دستی به گونه های خیسش می برم.
_فدات بشم مامان جون.
خدایا خودت صبرشو بده.
صندلی جلوی می نشینم.
مرتضی پایش را روی پدال گاز فشار می دهد که لیلا خودش را به پنجرهی من می چسباند.
با اشک می خواهد بیاید؛ سعی دارم آرامش کنم و می گویم اینجا بایستد و بچه ها به او نیاز دارند اما قبول نمی کند.
بالاخره سوار می شود و کنار مادر می نشیند.
به بیمارستان می رسیم و پرستار به مادر آرامبخش می زند.
چهرهی آشفتهی مادر کمی آرام می گیرد.
پلک هایش روی هم رفته و در خواب عمیقی است.
لیلا انگشتانش را روی دست مادر می گذارد و با غم لب می زند:
_من هنوز باورم نمیشه که آقاجون دیگه نیست.
با این که دو سالی میشه خبری ازش نیست اما دلمون به زنده بودنش خوش بود. مامان خیلی سختی کشید...
غم پردهی اشک را روی چشمانم می کشد.
به چهرهی مادر نگاه می کنم.
با خودم می گویم در پس این چهره چه نگرانی ها و غم هایی که نخفته اند.
لیلا پیش مادر می نشیند و من به طرف راهروی بیمارستان به راه می افتم.
روی صندلی می نشینم و به افکار توی سرم خیره می شوم.
دلم یک باران اشک می خواهد تا ببارد بر دشت غم هایم...
قطره اشکی از گوشهی چشمم بیرون می افتد که به سرعت با پشت دست آن را محو می کنم.
در حوالی نگرانی هایم پرسه می زنم که دست مرتضی تسلی دردهایم می شود.
به دستش خیره می شوم که وجودم را آرام کرده است.
لبخندی به لبانم می دهم و با بغض به او نگاه می کنم.
مرتضی گوشهی چادرم را می گیرد و خاک را از روی اش پس می زند.
انگار هیچ حرفی ندارد.
رویم را از او برمی گردانم و به کف بیمارستان خیره می شوم.
سرم را میان دستانم می گیرم و آه از نهادم برمی خیزد.
غم نبود پدر کمر همگی مان را خم می کند، اما من باید قوی باشم.
مگر آقاجان در نماز هایش همین را از خدا نمی خواست؟
پس چرا ناراحت باشم که به مقصودش رسیده؟
من باید دلم به حال دل فرسوده ام بسوزد که در اثر گناه زنگار زده است.
سرم را بلند می کنم خبری از مرتضی نیست.
به طرف اتاق مادر می روم و با دیدن اشک های لیلا دلم می لرزد.
با تردید قدم برمی دارم و به لبهی تخت می رسم.
دستی به سر لیلا می کشم که باعث می شود سرش را بالا بگیرد.
بغض، دریایی جوشان در چشمانش برافروخته.
بی اختیار خنده از لب هایم خداحافظی می کند و دور می شود.
سعی دارم بر خودم مسلط باشم و به او می گویم:
_لیلا جان، اینقدر گریه نکن. الان مامان بیدار بشه و تو رو اینجوری ببینه، حالش بد میشه.
بیا روحیه مامانو ازین که هست بدتر نکنیم.
دست های سردش را می گیرم و ادامه می دهم:
_میدونم سخته اما آقاجون هنوزم کنارمونه.
اونوقت اگه میشد دستشو گرفت الان نمیشه. اون میبینه ما رو، میبینه که گریه می کنیم.
میبینه و ناراحت میشه. مگه یادت نیست همش بهمون می گفت اشک تونو خرج امام حسین (ع) کنین؟ مگه فراموش کردی که آقاجون می گفت اشک بها داره. نباید برای دنیا صرفش کنی، باید با این اشک دل ها ببری از خدا...
آقاجون تنها جایی که دیدم بدجور اشک می ریخت فقط و فقط پای سجادهی نماز شبش بود.
چقدر گریه می کرد، اونقدر که چشماش میشد کاسهی خون. یادته؟
لیلا سری تکان می دهد که فهمیده است.
دست می برم و شکوفه های اشکش را می چینم.
با باز شدن چشمان مادر با نگاه به او می فهمانم، حرف هایم را فراموش نکند.
مادر آه و ناله کنان از من می خواهد کمکش کنم تا بنشیند.
دستش را می گیرم و بالشت را پشت کمرش می گذارم.
تشکر می کند و کنار تخت می ایستم.
نگاهش به قطرات سرم است که آهسته سر می خورند.
از من می پرسد:
_آقامرتضی کجاست؟
شانه بالا می اندازم.
_والا نمیدونم.
بین مان سکوت فرمان می راند تا این که مرتضی از در وارد می شود.
با لبخند مصنوعی پیش مادر می آید و کمپوت و آبمیوه جلویش می گذارد.
مادر بی توجه به محتوایات توی دستش جواب سلامش را می دهد.
نفسی می کشد و بعد از بازدم می گوید:
_آقامرتضی شما میدونین قبر سید مجتبی کجاست؟
#ادامه_دارد
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🌻✨
✨
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت231
مرتضی شوکه نگاهش می کند.
انگار مردد شده جواب بدهد. تنها به تکان سر اکتفا می کند.
مادر با نگاه مظلومانه ای کلامش را مخلوط می کند:
_من امروز... نه! فردا میرم اونجا.
خواهش میکنم بهونه ای نباشه! بزارین ببینمش.
من که نتونستم کفنشو کنار بزنم و نگاهش کنم، بیشتر از این آتیشم نزنین.
حرف های مادر، نمک به زخمم می پاشد.
دوست دارم جسمم را بشکافتم و قلب سوزانم را بیرون بکشم.
دلم به حال مرتضی می سوزد. او بیشتر از همه نگران است.
با این حال مرتضی به مادر می گوید:
_چشم حاج خانم. همین فردا میریم.
شادی در مردمک مادر درخششی به وجود می آورد.
هر لحظه لبخند به غم نشسته است، پرنگ تر می شود .
_ممنون پسرم.
مرتضی با شنیدن پسرم ذوق زده می شود.
با این حال با دیدن اوضاع، ذوق را در درونش ذوب می کند.
مرتضی به حسابداری می رود و من و لیلا مادر را به سمت ماشین می بریم.
تا به خانه برسیم همگی بغ کرده و اشک هایمان را پنهان می کنیم.
من زودتر وارد خانه می شوم و به بقیه می گویم مراعات حال مادر را بکنند.
دایی محمد را آرام می کند و چیزهایی به هوشش می سپارد.
مادر با قدی خمیدی و نفسی نالان وارد می شود.
همگی به او زل می زنم و منتظر هستیم گریه و شیون کند اما او خیلی آهسته گام برمی دارد و به پشتی تکیه می دهد.
مرتضی مرا کناری می کشاند و برایم می گوید:
_من رفتم سفارش سنگ قبر دادم.
خواستم مادرت بیاد سر مزار، سنگ قبر باشه اما انگار عجله دارن.
ما سنگ قبر جعلی رو کندیم. خواستم بگم باهام بیای که نوشتهی روی قبرو تنظیم کنیم.
قول آماده شدنشو برای فردا گرفتم.
از این که به فکر هست تشکر می کنم.
قضیه را به لیلا می گویم.
هر چند که بیشتر زاری می کند اما چیزهایی می فهمد.
دستی به سر و روی زینب و محمدحسین می کشم.
از صبح آن ها را ندیده ام و آن ها هم دلشان برایم تنگ شده بود.
به سختی از خودم جدایشان می کنم و پنهانی از خانه بیرون می زنیم.
در ذهنم به دنبال جملهی خوبی هستم اما چیزی به ذهنم نمی رسد.
نزدیکی های قبرستان، چندین سنگ تراشی است که مرتضی نگه می دارد.
به دنبال مرتضی بر روی سنگ ها قدم برمی دارم.
وارد مغازه می شویم که صدای سنگ فرز، پتکی می شود و در مغزم فرو می رود.
پیرمردی با صدای بلند مرتضی دست از کار می کشد.
لبخندزنان به طرفمان می آید و با دیدن من سرش را پایین انداخته و لبخند را از نقاب صورتش برمی دارد.
مرتضی جلو می رود و با او دست می دهد.
پیرمرد با محسن بلند و سفیدش مقابلم می ایستد و شهادت آقاجان را تسلیت می گوید.
از تسلیت گفتنش خوشم نمی آید ولی تشکر می کنم.
مرتضی و مرد جلوتر از من راه می افتند.
جلوی سنگ گرانیت مشکی می ایستند.
پیرمرد به سنگ اشاره می کند و توضیح می دهد:
_بهترینش رو براتون جدا کردم.
شما نوشته هاتونو بدین، فردا صبح ببریدش.
مرتضی پیش می آید و از من می پرسد:
_جمله ای داری؟
سوالش را بی جواب رها می کنم و به زمین خیره می مانم.
جرقه ای توی ذهنم روشن می شود و بلافاصله حرفی از امام را بازگو می کنم:
_عزیزان من مصمم باشید و از شهادت نترسید، شهادت عزت ابدی است، حیات ابدی است.
همین شهادتها پیروزی را بیمه می کند. همین شهادتهاست که دشمن را رسوا می کند در دنیا.
مرتضی حرف هایم را روی کاغذ می نویسد و به دست پیرمرد می دهد.
پیرمرد با خواندن جملات اشکش جاری می شود و به من می گوید:
_عجب جمله ای! چشم، شما فردا بیاین حاضره.
بقیه اطلاعاتی که لازم است هک شود را می دهیم و به سمت خانه حرکت می کنیم.
با رسیدن ما همگی از غیبت مان می پرسند.
موضوع را می گویم و سرگرم بچه ها می شوم.
زینب بی قرارانه از آغوشم جدا نمی شود و تا قصد رفتن می کنم مدام بهانه می گیرد.
موهایش را شانه می زنم و با کش خرگوشی می بندم.
برایم ناز می کند و او را محکم در بغل می گیرم. محمدحسین با دیدن زینب آن هم در بغل من، دوان دوان از فاطمه فاصله می گیرد و در آغوشم غرق می شود.
هر دوتایشان را بو می کشم و محبت بهشان تزریق می کنم.
لیلا به بهانههای فاطمه توجهی ندارد.
فاطمه را هم با بچه ها سرگرم می کنم .
روی خانه گردی از ماتم نشسته.
احساس وظیفه می کنم و برای شب، شام درست می کنم.
سفره میان خانه منتظر می ماند اما کسی به طرفش دست نمی برد.
برای این که به سفره بی حرمتی نشود آن را جمع می کنم.
هر کسی در گوشه ای نشسته و بغ کرده است.
بغض در گلوی همگی مان فرو رفته و سینه مان را سنگین کرده است.
#ادامه_دارد
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🌻✨
✨
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت232
مرتضی پتو و تشک می آورد و به هر کس می دهد اما آن ها باز هم یک جا نشسته اند.
حق دارند...
از دست دادن آقاجان، که همگی مان شیفتهی او بودیم کم نبود!
فاطمه بخاطر ورجه وورجه کردن هایش یک گوشه خوابش می برد.
پتو را رویش می کشم و بالشت را زیر سرش می گذارم.
زینب و محمدحسین هم از بی خوابی حرص شان درآمده و نق می زنند.
دلم برایشان می سوزد، آن ها چه گناهی کرده اند؟ باید بهشان برسم.
دست شان را می گیرم و روی پایم آن قدر تاب شان می دهم که بخوابند.
سجاده را رو به قبله پهن می کنم تا اندکی آرامش بگیرم.
میان نماز گاهی احساساتم زمین می خورد و گریه می کنم.
توی قنوت از خدا می خواهم به همگی مان صبر زینبی عنایت کند.
سرم را از شرمندگی به پایین می اندازم و از روی خجالت دعا می کنم اگر لایق شهادت و راهی که آقاجان رفته است، خداوند نگاه لطفش را به من بیاندازد.
سر از سجاده برمی دارم و غرق در لذت نماز می شوم.
با افتخاری وصف ناپذیر می گویم:
_اشهد ان لاالهالاالله و اشهد ان محمد الرسول الله و...
بعد از نماز احساس می کنم کشتی آرامش بر دریای قلبم پهلو گرفته است.
روی سجاده خوابم می برد که احساس گرم شدن می کنم.
وقتی چشم باز می کنم، مرتضی را می بینم که رویم پتو می کشد.
با دیدن چشمان بیدارم می گوید:
_بیدارت کردم؟ ببخشید.
خواهش میکنمی به گوشش می رسانم و پتو را بیشتر به خودم می چسبانم.
اندکی تا صبح استراحت می کنم که با صدای مادر از خواب بلند می شویم.
بهانه های مادر شروع شده است و میخواهد به قبرستان برویم.
تازه اندکی از سپیدهی صبح بالا آمده و آفتاب دامنش را همه جا پهن نکرده است.
بالای سر بچه ها نشسته ام و بهشان خیره نگاه می کنم.
دستی به سر هر دوشان می کشم و ذوق مادرانه ای زیر پوستم می دود.
سفرهی صبحانه هم پهن می شود اما کسی میل به غذا ندارد.
مادر لباس سیاه می پوشد و دم در خانه می نشیند.
به خاطر دل مادر، مانتوی سیاه به تن می کنم هرچند که فکر میکنم آقاجان راضی نیست.
بچه ها را به همسایه می سپارم و جلوتر من و مرتضی راهی می شویم.
سنگ قبر را می گیریم و مرتضی وسایل لازم برای نصبش را آورده است.
شاگرد، پیرمرد سنگ فروش هم با ما می آید.
جملهی امام را می خوانم که با خط سفید در دل سنگ حک شده.
امیدوارم هر آن کس با خواندن این جمله آن را میان دلش حک کند.
ماشین آقا محسن بعد از ما می ایستد.
دست هایم شروع به لرزیدن می کنند.
مدام نفس می کشم تا بر خود چیره شوم اما فایده ندارد!
بغض هر لحظه جایش را در گلویم بیشتر می کند.
نمی دانم آن آرامش به کجا فرار کرد!
فقط این را می دانم که قلبم بی تاب آقاجان است.
نمی دانم طاقت می آورم خاک مزارش را ببینم؟
امیدوارم وقتی که قبرش را در آغوش می گیرم در همان جا دیگر نباشم.
باز دلم شور بچه ها را می زند و گیر دنیا می شود.
ثانیه ها کند حرکت می کنند و با حرکت شان لحظه به لحظه دلتنگی مان را سر می برند.
یک قدم به جلو برمی دارم و با نگاهم صد قدم به عقب، تا ببینم حال مادر چطور است.
انگار هنوز باورش نشده که دیگر سید مجتبی نیست که در گوشش از خدا زمزمه کند.
دیگر کسی نیست که غرغرهای زهرا خانم را با یک لبخند بشوید و ببرد.
مرتضی جلوتر از همه حرکت می کند.
گاهی متوجه می شوم زیر چشمی مرا می پاید.
از میان قبرها می گذرم و با دیدن هر نشانی قلبم می ایستد و با خواندن نام غریبه ای دوباره قلبم به تالاپ و تلوپ می افتد.
گاهی مرتضی در برداشتن گام تعلل می کند که باعث می شود نفسم بگیرد که الان است خاک آقاجان را ببینم.
تمام انتظار ها با ایستادن مرتضی به سر می رسد.
همگی بهم نگاه می اندازیم که مادر پیش می آید.
با بهت به مرتضی خیره می شود و می پرسد:
_قبر سید کجاست؟
میان دو مزار خاکی می ایستد و خوب کندوکاو می کند.
وقتی جوابی نمی یابد؛ اشاره می کند:
_اینه؟ یا نه... اونه؟
مرتضی به شاگرد پیرمرد می گوید سنگ را با احتیاط زمین بگذارد.
به قبری اشاره می کند و با لرزش شانه هایش همگی مان مایوس می شویم.
مادر چادرش را جلوی صورتش می گیرد و به آرامی کنار خروارها خاک می نشیند.
دستی به خاک ها می کشد و سنگ ها را از روی قبر دور می کند.
#ادامه_دارد
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🌻✨
✨
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت236
خانم جان همانطور که می رود، دست دراز می کند و مرا می خواند .
دستان چروکیده اش را می گیرم و باهم وارد خانه می شویم.
نمی گذارد لحظه ای از کنارش دور شوم.
محکم دست هایم را به دستانش گره زده و در صورتم دقیق می شود.
دایی را هم طرف دیگر اش نشانده و یکی در میان قربان صدقه مان می رود.
مادر کمی تن صدایش را بالا می برد تا خانم جان بشنود.
_خانم جان، شوهر ریحانه رو دیدی؟ آقامرتضی رو دیدی؟
خانم جان صورتش را جمع می کند و با چشمانی تنگ می پرسد:
_شوهر؟ نه... ندیدم.
مرتضی از اتاق دیگر وارد می شوم و من هم به طرفش قدم برمی دارم.
قاب چهره اش در چشمانم هویدا می شود و مادر با اشاره ای به مرتضی می گوید:
_اینم داماد من. مادر، آقامرتضی ایشونن.
خانم جان نگاهی به سراپای مرتضی می اندازد و برای این که چشمان کم سوی اش او را بهتر ببینند، دست به زانو می گیرد و برمی خیزد.
با کمان قد خمیده اش به مرتضی می رسد.
لبخند محجوبانه ای از پس چارقد گل گلی اش می زند و به او خوش آمد می گوید.
بالاخره با وساطتت مادر، خانم جان دل از من می کند و برای کمک در پهن کردن سفره می روم.
هنگامی که سفره پهن می شود، خانم جان غیبش می زند!
به همگی می گویم من به دنبالش می روم و تمام اتاق ها را می گردم.
در میان کلاف سرگردمی قدم برمی دارم که خانم جان با صدایش مرا می خواند.
توی سالنی که منتهی می شود به دو اتاق، ایستاده.
به چادر های مادر که روی جا لباسی صف کشیده اند، دستی می زند:
_مادر، به نظر این قهوه ای رو بردارم یا مشکی؟
شانه بالا می اندازم و می پرسم:
_چیزی شده خانم جون؟ همه که بتونم محرمن! چادر چرا؟
سرش را به پایین سوق می دهد و با لبخند گونه هایش گل می اندازد.
بعد با دستان چروکیده اش که گرد مهر و تجربه بر آن نشسته است، دو چادر را برمی دارد.
_نگفتی، کدوم؟
حدس می زنم هنوز نتوانسته با مرتضی کنار بیاید.
آخر زن های قدیم خلق و خوی شان کمی متفاوت است.
خانم جان عادت کرده توی خانه هم روسری سر می کند!
قهوه ای را برایش انتخاب می کنم و روی سرش می کشم.
از اتاق بیرون می آیم و او بالای سفره می نشیند.
با جمع شدن سفره، بچه ها را برمی دارم و به اتاق می برم تا بخوابانم.
خانم جان با عصای لرزانش به اتاق وارد می شود و با دیدن بچه ها از نوزادی مادر و دایی یاد می کند.
گاهی اوقات ریز ریز می خندیم که از ترس بیدار شدن شان خنده مان را می خوریم.
وقتی لب های خندان خانم جان را می بینم دلم نمی آید بعد این که کمی به آرامش رسیده، طوفان نبود پدر ویرانش کند.
صبح بعد از نماز روی سجاده نشسته ام و به یاد پدر دعای عهد می خوانم.
در احوالات روحانی سیر می کنم که صدای تق تق در بلند می شوم.
تا می خواهم برخیزم متوجه ی صدای گام هایی می شوم که به طرف در می رود.
دانه های تسبیح را با سر انگشتانم لمس می کنم و ذکر الله اکبر زیر لب سر مس دهم که صدای جیغ از حیاط بلند می شود.
چادر روی سرم را به خود می چسبانم و گذاشتن پایم به روی موزائیک های حیاط، دلم می لرزد.
زن همسایه بدن خمیدهی خانم جان را زیر دست گرفته و او را صدا می زند.
مادر بی معطلی خودش را به او می رساند و آوای ناله بر روی خانه سایه می اندازد.
به بالای سر خانم جان که می رسم قلبم از شدت تپش انگار می خواهد بیرون بپرد.
با این حال کنارش زانو می زنم و کمی بعد با کاسه ای آب برمی گردم و آب به صورتش می پاشیم.
چشمانش با هاله ای از رنج و دلتنگی باز می شود.
لبخند تلخی به روی لب های ترک خورده اش می نشیند و لب می زند:
_سید مجتبی رفت؟
زن همسایه با استرسی که لحنش را تکان می دهد؛ تعریف می کند:
_روم سیاه زهرا خانم! بخدا اگه میدونستم بهشون تسلیت نمی گفتم.
مادر اشک هایش را از گونه هایش محو می کند.
همانطور که خم شده است و دست به زیر سر خانم جان برده، لب می زند:
_ممنون، کار ما رو راحت کردین.
لنگ لنگان خانم جان را به دوش می کشم و وارد خانه می شویم.
حالا دایی، مرتضی و محمد هم بیدار شده اند و دور خانم جان حلقه زده اند.
اندوه بر دل هایمان تار تنیده و در حال تسخیر آن است.
خانم جان لب می گزد و افکارش را به زبان می چرخاند:
_این پارچه ها که زده بودن برا سید مجتبی بوده؟
مشت محکمی هوالهی سینه اش می کند و ادامه می دهد:
_من فکر کردم برای برگشتن کمیلو ریحانه است!
او... اون حجله رو بگین! اونم مال سید مجتبی بود؟
ای بمیرم برات سید مجتبی، مثل جد غریبت تو خاک غربت دفن شدی.
وای سید مجتبی، کفنت کردن یا مثل اربابت بی کفن شدی؟
آتش دلمان با حرف های خانم جان زبانه می کشید.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🌻✨
✨
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت237
بیشتر به روضه هایش می گریستیم.
انقدر صدای مان بلند می شود که بچه ها با گریه ما از خواب برمی خیزند.
مرتضی وقتی حال بدم را می بیند بلند می شود تا آن ها را آرام کند.
به کنجی از خانه پنهان می برم.
دمخور با دلتنگی هستم و آتش دلم شعله ور تر می شود.
خانم جان دست هایش را دراز می کند و تکان می دهد:
_آخ کمرمونو خم کردی سید مجتبی!
اشک های خانم جان غیرقابل کنترل است.
جوری اشک از چشمانش سُر می خورد که انگار نه تنها داماد بلکه پارهی تنش را از دست داده.
روز مراسم آقا جان از غریبه و آشنا به مسجد آمده اند.
هر کس از خوبی های آقاجان چیزی می گوید و خیلی ها هم پای ما اشک می ریزند.
دم در مسجد ایستاده ام که زنی به همراه دو بچه وارد می شود.
با دیدن عکس پدر آن هم دم در اشک از گونه هایش پایین می ریزد.
به من که می رسد، دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید:
_شما دختر آقاسید هستین؟
بله ام مصادف می شود با تعریف و تمجید های او.
نگاهش را در چهره ام می چرخاند و لب می زند:
_خدا بیامرزتشون. عجب مرد دست به خیری بودن.
ما خونمون جنوب شهره اما ایشون بخاطر بچه هام تمام راه رو هر هفته میامدن و برامون خوراکی و میوه می گرفتن.
بعدا که اومدم خونتون رو دیدم فهمیدم ایشون وضعیت مالی شون بهتر از ما نبوده اما کم برامون نمیزاشتن.
تا پایان مراسم چند نفر دیگر هم از کارهای پسنیدیدهی آقاجان برایم گفتند.
من که سه سال نبودم هیچ، مادر که همیشه با آقاجان بوده هم نمی دانسته و حالا متوجه می شویم که او چه کارها که برای رضای خدا انجام نداده است.
روضه خوان از اباعبدالله می خواند و دلم به سوی گنبد کربلا پر می کشد.
بعد از پاک کردن آخرین قطرهی اشک احساس میکنم صبری به کنج دلم سنگینی می کند.
حالا دیگر با بی تابی دلم را خون نمی کنم.
خانم جان غش کرده و چند خانمی دورش را گرفته اند.
به سمتش می روم و می گویم یکی آب قند بیاورد.
زنی به کاسهی آب در دستانش اشاره می کند و دستم را داخل آب می برم و قطراتی روی لب ها و گونه های خانم جان می ریزم.
آب قند را توی دهانم می ریزم که به حال می آید و ذکر حسین را از سر می گیرد.
به زور راضی اش می کنم قرص زیر زبانی اش را قورت بدهد.
بعد از رفتن مردم به اطرافم نگاه پرت می کنم.
مادر و خانم جان بی رمق گوشه ای نشسته اند و سر در گریبان هم فرو برده اند.
مادر زیر لب چیزی می گوید و خانم جان ریز ریز اشک می ریزد.
با لیلا کمک می کنم تا خرما های باقی مانده را توی کارتون هایش برگردانم.
خادم مسجد وقتی مرا می بیند پیش می آید و تسلیت می گوید.
تشکر می کنم که ادامه می دهد:
_از این به بعد جای سید مجتبی میون مسجدیا خیلی خالیه.
خدا بیامرزدش عجب مرد بزرگی بود.
با این حرف های شیشهی اشک زیر چشمان درشت لیلا لرز می کند و دانه اشکی فرو می پاشد.
دستم را روی دستش می گذارم و با لبخندی تلخ دلداری اش می دهم.
مرتضی کارتون ها و وسایل باقی مانده را در صندوق عقب جا می دهد و به خانه برمی گردیم.
پارچه های سیاه از همان ابتدا سایه غم را روی خانه می اندازند.
هیچ کس حال ندارد و گوشه ای زانوی غم بغل می گیرد.
فاطمه با چهره ای گرفته به طرفم می آید و با بغض گیر کرده در گلویش می گوید:
_خاله؟ راسته مامانم میگه، آقاجون دیگه برنمی گرده؟
یعنی دیگه نمیاد با من بازی کنه؟
لب ور می چینم و هالهی اشک پردهی چشمانم را در خود می گیرد.
سرش را میان دستانم می گیرم و بوسه ای به موهای بسته شده اش می زنم.
_خاله جون، آقاجون رفته پیش خدا.
ازون بالا میتونه ما رو ببینه. تازه اگه دیگه باهات بازی نکنه میتونه ازت نگهداری کنه.
به حالت قهر رویش را از من می دزد و می گوید:
_من نمیخوام آقاجون ازم مراقبت کنه.
من میخوام مثل قدیما با من بازی کنه و باهم تو باغچه گل بکاریم.
سر انگشتانم لپ های تپل اش را لمس می کند.
دوست ندارم دل بچه را بشکنم.
_خب با من توی باغچه گل بکار.
آقاجونم ازون بالا برای دختر خوشگلش دست میزنه.
اگه دختر خوبی باشی میتونی آقاجونو توی خواب ببینی.
اون وقت خود آقاجون بهت میگه که همیشه باهاته ولی تو نمی بینیش.
مرتضی محمدحسین و زینب را به دستم می دهد و خودش می رود تا به همراه دایی برای ناهار فردا فکری کنند.
زینب از این که در آغوشم است خوشحال به نظر می رسد.
دست هایش را روی صورتم می کشد و مامان صدایم می کند.
محمدحسین با دیدن زینب در بغلم، حس حسودی اش گل می کند.
هر دوتایشان را روی زانو ام می نشانم و برایشان شعر می خوانم.
بعد هم با فاطمه اتل متل بازی می کنیم و خنده بر لب های کوچک شان نقش می بندد.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🌻✨
✨
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت240
من را از دور می بیند و با دیدن نگاه سردم همه چیز را می فهمد.
دوچرخه اش را توی دست می گیرد و به طرفش خانه برمی گردد.
با لحن بچگانه اش مامان صدایم می زند و جوابش را نمی دهم.
دوچرخه را توی حیاط زمین می زند و با گریه مرا صدا می کند.
از این که حرفم را نادیده گرفته است ناراحتم.
کلی دلجویی ام می کند اما من توجه اش نمی کنم تا این که با گریه می گوید:" مامان اشتبا کردم."
دستم را روی گونه های ملتهبش می گذارم و لب می زنم:
_اخه من که گفتم نرو، چرا رفتی؟
با شرمندگی نگاهم می کند و او و زینب را بغل می گیرم.
مثل هر شب قبل از خواب در حیاط و در خانه را قفل می کنم و بعد سر روی بالشت نگذاشته خواب مرا با خود می برد.
با صدای در چشمانم را باز می کنم از پشت پنجره می پرسم:
_کیه؟
صدای زن همسایه را تشخیص می دهم و دستم را به شیلنگ توی حیاط می رسانم و صورتم را آب می زنم.
زن همسایه بعد از احوال پرسی مختصری می گوید مرتضی به خانه شان زنگ زده.
سریع کشوی در را می کشم و نمیفهمم چطور قدم برمی دارم و به خانهی همسایه می رسم.
گوشی تلفن را کنار دهان می گیرم و می گویم:
_الو؟
صدای شلیک قلبم را می خراشد و دریای وجودم را متلاطم می سازد.
با شنیدن صدای مرتضی کمی دلشوره ام آرام می یابد.
_سلام ماهرو خانم. خوبی؟
شیشهی چشمانم می لغزد و اشک دوان دوان از گونه هایم سر می خورد.
_سَ... سلام. خوبم تو خوبی؟
با صدای نسبتا بلندی احوال بچه ها را جویا می شود.
خبر سلامتی شان را به گوشش می رسانم.
انگار وقتش تنگ است و بعد از کمی مکث می گوید:
_عزیزم، من شاید دو هفته ای نتونم بهت زنگ بزنم.
نگرانم نشی.
آب پاکی را روی دستم می ریزد و پای تلفن وا می روم.
دلم به تلفن زدن های نصفه و نیمه اش خوش بود که هر چند روزی امید به تحمل سختی ها را وارد جریان زندگی مان می کرد.
حالا همین دلخوشی کوچکم را می خواهد بگیرد و مرا با دلهره هایم تنها بگذارد.
بغض گلویم را می فشارد و چیزی نمی توانم بگویم.
صدای مرتضی گوش هایم را نوازش می دهد و ماهرو صدا کردنش با ضربان قلبم گره می خورد.
بیش از این نمی توانم او را منتظر بگذارم و از طرفی فکر روحیه اش را می کنم.
اگر من نق به جانش بزنم که نمی تواند درست و حسابی کار کند.
خودم را با وعدهی برگشتنش قانع می کنم و با خنده ای مصنوعی جان می گویم.
_ناراحتی از دستم؟
_ناراحت که هستم اما از دست اون آشوبگرایی که نمیزارن زندگیمونو بکنیم.
خنده اش مرهم زخم های دلم است.
آهنگ صدایش ساز قلبم را کوک می کند و می گوید:
_این نیز بگذرد...
_آره ان شاالله. نگران منو بچه ها هم نباش.
خداروشکر زیاد اذیت نمیکنن تو حواستو خوب جمع کن. خدا کنه قائله تجزیه هم بخوابه.
_آره... ان شاالله که راحت بشیم.
_راحت که نمیشیم هیچ وقت.
ما هنوز کلی کار داریم، هر کسی باید یه گوشهی کارو بگیره و پرچم اسلامو روی بلندترین قلهی دنیا به اهتزار دراریم.
حرفم را تایید می کند و صدایی از پشت تلفن به گوشم می رسد که مرتضی را صدا می زند.
می دانم برای او سخت است خداحافظی کند و مراعاتم را می کند برای همین پیش دستی می کنم و مخالف دلم می گویم:
_مرتضی جان، برو دیگه که دیرت نشه.
ان شاالله که موفق باشین.
در ضمن من تلفن خونه رو میبرم تا درست کنن تو به اونجا زنگ بزن.
_چشم... ممنون خانم. ان شاالله با بودن دکتر چمران دلمون خوشه به پیروز.
لبخند و اشک هایم در هم فرو می روند و خداحافظ را به زور از زیر زبان می گویم.
تلفن را سر جایش برمی گردانم و بدون توجه به نگاه های همسایه خداحافظی می کنم و به طرف خانه می روم.
بچه ها بیدار شده اند و زینب با چهارپایه خودش را به کتری رسانده تا چای بریزد.
هول می کنم و پیش می روم.
دستم را دور کمرش حلقه می کنم و لب می زنم:
زینب خطرناکه! بیا پایین.
روی زمین می گذارمش و هم زمان که چای می ریزم؛ نصحیتش می کنم:
_دیگه ازین کارا نکنی! اگه کتری روت چپه می شد چی؟
بعدشم کی زیرشو روشن کرد؟
محمد حسین پیش می آید و اعتراف می کند او بوده!
متعجب به قد و بالای چهار ساله اش نگاه می کنم.
_تو روشن کردی؟ با چی؟
_با کبریت.
نفس عمیقی می کشم و دوباره نصیحت شان می کنم به گاز نزدیک نشوند.
بعد از روی بار گذاشتن آبگوشت، لباس ها را توی تشت می ریزم و چنگشان می زنم.
زینب به هوای کمک کردن لباس ها را برایم می آورد تا پهن کنم.
کارهای خانه که تمام می شود شده است عصر.
به دایی قول داده ام تا درمورد خانم مرادب تحقیق کنم برای همین بچه ها را پیش همسایهی دیوار به دیوارمان می گذارم و سر خیابان وارد کیوسک می شوم.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🌻✨
✨
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت243
محمدحسین سوال کردنش گل می کند و صدایم می زند:
_مامان؟ چرا از توی کوچه نرفتیم؟
من میخواستم بستنی مو به رضا نشون بدم.
لب می گزم و به او می گویم که کار اشتباهی است.
محمدحسین با زبانش به بستنی لیس می زند و با زبان بچگانه اش می گوید:
_آخه اون سری که تو کوچه بودم.
رضا بستنی داشت، بستنی شو بهم نشون داد و منم میخواستم اما بهم نداد!
دستی به موهای پر کلاغی اش می کشم و کمی قربان صدقه اش می روم.
_محمد جانم، رضا کار درستی نکرد که دل شما رو آب کرد.
تو نباید کار زشتشو تکرار کنی.
_آخه منم دلم میخواست.
به خانه می رسیم و کلید را توی قفلش می چرخانم و با کفش در را هل می دهم.
نایلون ها را روی کابینت می گذارم و به نشیمن وارد می شوم.
همانطور که پیراهن محمدحسین را از تنش در می آورم، جوابش را می دهم:
_میدونم عزیزم. تو هم دلت خواسته اما ما الان از توی کوچه می رفتیم دل بقیه بچه ها هم بستنی میخواست ولی من پول نداشتم براشون بخرم.
این کار بدیه که ما با وسایلمونو به بچه ها پز بدیم!
خدا دوست نداره ما دل بقیه رو بشکونیم. پس ما باید ببخشیمشون و کار زشتشونو تکرار نکنیم.
خب مامان جون؟
لب های بستنی شده است را تاب می دهد و چشم گفتنش دلم را می برد.
سارافن زینب را هم در می آورم و کمی قلقکش می دهم.
همه چیز به خوبی می گذرد اما نبود مرتضی تمام خوشی ها را از دلم می رباید.
گاهی که دلتنگی به قلبم حمله ور می شود با دعا سرم را گرم می کنم و برای سلامتی اش صلوات می فرستم.
دلتنگی تنها دل را تنگ نمی کند بلکه خُلق آدم را هم تنگ می کند آنقدر تنگ که چیزهایی که همیشه تو را شاد نگه می داشتند به یک باره بی اثر می شود.
دنیا، انعکاس جای خالی او می شود و بازتابش قلب را نابود می سازد.
از وقتی تلفن خانه را درست کرده ام یک زنگ خوردن دلم را زیر و رو می کند.
تا بیایم جوابش را بدهم درد قلبم شروع می شود و راه تنفس را بر من می بندد.
بد تر از همهی این ها وقتی است که نجوای محبوب گوشت را نوازش ندهد، آن گاه کاملا از زندگی سیر می شوی!
زندگی دایی هم روی ریل خوشبختی در حال حرکت شده است و با تمام سرعت به پیش می رود.
مشخص است که مونا خانم از دایی و روحیاتش خوشش آمده.
مادر، خانم جان و محمد از مشهد بار و بندیل می بندند تا به تهران بیایند و در مراسم خواستگاری حضور داشته باشند.
خانم جان مدام از من و دایی شکل و شمایل عروس را می پرسد.
دایی برعکس خانم جان به دل اخلاقیات می زند و با شوق فراوان بازگو می کند.
مادر با دیدن زن ذلیلی دایی اخم می کند و می گوید:
_حالا انگار چیشده!
این مونا خانم شما هم مثل بقیه! چه فرقی داره؟
دایی هم با آب و تاب بیشتر جوابش را می دهد.
بالاخره فرداشب راهی مجلس خواستگاری می شویم. به زور دایی را مجبور می کنم دل از اورکت لجنی اش بکند و کت و شلوار سرمه ای به تن کند.
همگی جلوی آینه ایستاده ایم و قد و بالای دایی را قربان صدقه می رویم.
دم آخر رو به محمد می کنم و می گویم حواسش را خوب جمع کند.
لب هایش آویزان شده و می پرسد:
_نمیشه ما هم بیایم؟
سرم را به علامت منفی تکان می دهم و او هم با قیافهی وا رفته اش خیالم را از جانب بچه ها راحت می کند.
مادر برخلاف آن حرف ها که زده بود، با اولین نگاه به مونا قربان صدقه هایش شروع می شود.
توی چشم از مونا تعریف می کند و دایی هم که آن طرف ما نشسته، حرف هایش را می شنود و با غرور سر بالا می گیرد.
خانم جان هم کم از مادر ندارد!
همه شان آن چنان مجذوب حجب و حیا و رفتار خانواده شان شده اند که تعارف کردن هایشان گل می کند.
عروس سینی چای را به همه تعارف می کند و بعد کنار مادرش می نشیند.
خیلی از صحبت ها گفته شده بود و کسی در مورد آن حرفی نزد.
بحث داغ مهریه فقط مانده بود!
مادر عروس نیم نگاهی به دخترش می اندازد و رو به جمع می گوید:
_راستش ما توی خونواده مون مهریه های زیادی گفته میشه اما دخترم میخواد مهریه اش پنج سکه باشه و یک سفر کربلا.
همهی نگاه را به لب های دایی دوخته می شود.
_من به نظرتون احترام میزارم فعلا که تکلیف سفر کربلا مشخص نیست.
میدونین که بعثی ها رابطهی خوبی با ما ندارن از وقتی هم که انقلاب پیروز شده اما هر وقت شرایطش فراهم بود حتما!
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🌻✨
✨
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت244
پدر و مادر عروس سری تکان می دهند و می پذیرند.
خانم جان اجازه می گیرد تا عروس و داماد حرف های آخر شان را باهم بزنند.
برای همین دایی از کنارم بلند می شود اما هنوز نرفته که آهسته بهش می گویم:
_فقط مثل دفعه قبل نشه!
چشم غرهی ریزی به من می رود و کمی لبخند می زند.
سکوت سنگینی حاکم می شود که خانم جان آن را زیر پا می گذارد و از آقاجان خدابیامرز می گوید که زمانی از تاجران فرش بوده.
گذر زمانی که ورشکستگی را به ارمغان می آورد و آن ها مجبور می شوند به روستا شان برگردند و زندگی را از نو بسازند.
این بار حرف های مونا و دایی زودتر تمام می شود و عروس خانم از پس پردهی حیا رضایتش را اعلام می کند.
صبر را جایز نمی دانیم و همان روز قرار می گذاریم که فردا خطبه محرمیتی بین شان خوانده شود و هم را بهتر بشناسند.
خانم جان حلقهی فیروزه ای را از دستش می کَنَد و در انگشت عروس می گذارد.
صورت مهربانش پر از چین و چروک می شود و لب می زند:
_مبارکت باشه عروس گلم این انگشترو از مادرشوهرم هدیه گرفتم اما به تو میدم.
مونا خانم از خجالت گونه هایش گل می اندازد و تشکر می کند.
همگی بلند می شویم و با بدرقه خانوادهی مرادی از خانه شان بیرون می رویم.
ورد زبان مادر شده تعریف از مونا خانم!
شوخی به زبان می آورم:
_خواهر شوهر اینجوری ندیده بودیم!
آخه باید تعریف کنین یا اخم کنین تا عروس حساب کار دستش بیاد؟
مادر ویشگون ریزی می گیرد و رویش را ترش می کند.
_داداشم بعد عمری میخواد زن بگیره، حالا من زنشو بپرونم؟
با همین شوخی و خنده ها است که خانه می رسیم.
محمد هم لحظه ای از سوال کردن دربارهی مراسم خواستگاری دست برنمی دارد.
از چهرهی وا رفته اش می توانم بفهمم بچه ها حسابی از خجالتش درآمده اند.
آن شب تا دیر وقت مشغول وارسی خانوادهی عروس هستیم.
صبح زود به خشکشویی می روم و مانتوی جدید ام را بهشان می دهم تا برای عصر آماده باشد.
از بس همه چیز در خانه ولو شده، سردرگم هستم.
بازار همچون بازار شام شده و نمیتوانم چیزی که میخواهم را پیدا کنم.
ناهار خورده و نخورده باید حاضر شویم و به خانهی آقای مرادی برویم.
بچه ها بعد از حمام کردن، لباس های جدیدشان را می پوشند و از خانه به راه می افتیم.
لرزش دستان دایی نشان می دهد در درونش چه طوفانی به پا شده!
همه بخاطر تاخیری که شده نگران هستیم و ماشین انگار خالی از مسافر است!
به محض رسیدن زینب را به آغوشم می چسبانم و محمدحسین مشتاقانه دست مادر را می گیرد.
برادر عروس دم در ایستاده و با دیدن ما خوش آمدگویی می کند.
به حیاط که وارد می شویم با مادر و پدر عروس مواجه می شویم.
حیاط آبپاشی شده و رد های آب روی آجرها مانده است.
از ته دلم نفس می کشم و بازدم اش را بیرون می دهم.
داخل خانه چند زن و مرد هم هستند که از اقوام نزدیک خانم و آقای مرادی هستند.
روحانی هم بالای مجلس به پشتی تکیه داده و با دیدن ما از جا برمی خیزد.
همانطور که سرش پایین است به خانم جان و دایی تبریک می گوید.
ما خانم ها سمت چپ می نشینیم و آقایون سمت راست نشیمن نشسته اند و چیزی حدود دو متر فاصله است.
هر دو یا سه نفری که در کنار هم هستند باهم حرف می زنند.
هر کسی سرش دل لاک خودش است که با اهم و اهم روحانی سخن را رها کرده و به او توجه می کنند.
روحانی عینکش را جا به جا می کند و از مزایای ازدواج می گوید.
بعد هم مهریه و شرط و شروط ها را می پرسد و آن ها را تحسین می کند.
همه چیز روی روال است که صدا می آید عروس خانم وارد می شوند.
زن و مرد بلند می شویم.
دو دختر همسن و سال عروس دورش را گرفته اند که از سَر و سِر شان با خاله و زن عموی عروس میفهمم دخترخاله و دخترعموی مونا هستند.
خانم مرادی روی سر دخترش نُقل می پاشد و ورد زبانش این است که خوشبخت شود.
لحظهی خوشایندی است.
لحظه ای که فصل دوباره ای از زندگی ورق می خورد و به مرحلهی دیگری پا می گذاری.
یاد مجلس عقد خودم می افتم که هیچ آشنایی جز حمیده خانم و حاج خانوم نداشتم اما دور مونا را مادر و پدرش پر کرده اند.
خیلی با ارزش است که در این لحظات ناب و حساس، وقتی استرس تمام وجودت را می گیرد و نسبت به آینده ات ترس داری، مادرت بیاید و آرزوی خوشبختی اش دلت را قرص کند یا با گرم شدن دستانت توسط پدر تمام ترس ها را به فراموشی بسپاری.
خدا را شکر می کنم که زندگی خوبی دارم و مرتضی هم از منجلاب سازمان نجات پیدا کرد.
من تمام آن سختی ها و حسرت هایم را به هدف والا و رسیدن به پیروزی اسلام می بخشم و اگر بارها تکرار می شد همان ها را انتخاب می کردم.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🌻✨
✨
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت245
مونا و دایی در کنار هم می نشینند و بر سر سفرهی عقد که یک پارچهی ساتن سفید است؛ قرآن، آینه و شمعدان چیده اند.
همین قدر ساده و صمیمی!
لپ های لاله گون مونا را می توانم خوب ببینم.
ذکر زیر لب خانم جان قطع نمی شود و برای خوشبختی پسرش دعا می کند.
روحانی شروع می کند به خواندن خطبه عقد موقت، زمان و عقربه هایش مکث می کنند تا عروس بله را بگوید.
مونا لب می گزد و با صدایی که از ته چاه می آید می گوید:" با اجازهی پدر و مادرم بله!"
زن عمو و خالهی مونا کِل می کشند و ما هم دست می زنیم.
دایی هم بله را می گوید و تبریکات شروع می شود.
مرد روحانی رو می کند به دایی و پدر عروس که وقتی میخواهند خطبهی دائم را بخوانند اول باید این خطبه باطل شود.
آن ها هم تشکر می کند و روحانی با برداشتن یک شیرینی مجلس را با عجله ترک می کند.
لحظه های تکرار نشدنی است، دایی از خجالت سر در گریبان کرده و از آن هایی که تبریک می گویند تشکر می کند.
دایی حلقهی نامزدی را در انگشت مونا قرار می دهد و دوباره دست زدن ها تکرار می شود.
خانم جان، عروسش را به آغوشش می چسابند و قربان صدقه اش می رود.
من حواسم به صحبت های خانم جان است و وقتی سرم را برمی گردانم با لباس های چسبناک و صورت پر از شیرینی زینب مواجه می شوم.
دود از کله ام بلند می شود و دلم برای لباس جدید کباب می شود.
دست را می گیرم و به دستشویی می رویم.
مقابل روشوی می ایستم و شیر آب را می چرخانم.
مشت پر از آبم را به صورت زینب می زنم و زیر لب غرهایم را هم می گویم.
دستی به لباسش می کشم تا از ضایع بودن درآید و باهم به جمع می پیوندیم.
با اشاره به محمد می فهمانم که شیرینی ها را از محمدحسین دور کند.
نق زدن های محمدحسین شروع می شود و مجبور می شوم با احتیاط خودم شیرینی را در دهانش بگذارم.
بعد از پذیرایی کم کم همگی بلند می شویم.
خانم جان دستی به خانم مرادی می رساند و می گوید:
_دیگه زحمتو کم می کنیم رقیه خانم.
ان شاالله برای شام تشریف بیارین.
رقیه خانم اخمی به پیشانی اش می دهد.
_این چه حرفیه! ما تدارک دیدم شما حتما تشریف بیارین.
تا مادر آخه ای بگوید رقیه خانم اصرار هایش شروع می شود و خانم جان قبول می کند.
دایی سر به زیر پیش ما می آید و به خانم جان با هزار خجالت و شرم می گوید:
_اگه میشه من بمونم و کمک کنم.
مادر پشت چشمی نازک می کند و با شیطنت طعنه می زند:
_کمک دیگه؟
خنده ام را نمی توانم جمع کنم.
قطره ای عرق از روی پیشانی دایی ولو می شود و در جواب سر تکان می دهد.
خانم جان لبش را به دندان می گیرد و بعد رو به دایی می گوید:
_اشکالی نداره ما با تاکسی میریم.
دایی دستش را از توی جیب بیرون می کشد و فوراً سوئیچ را به طرف من می گیرد.
_نه! ریحانه شما رو میبره.
وحشت زده پلکی می زنم و آب دهان قورت می دهم.
_من؟
_آره دیگه... یاد داری.
چادرم را بیشتر جلوی صورتم می گیرم و میخواهم نه بگویم اما دلم نمی آید.
مطمئنم دایی حاضر نمی شود با تاکسی برویم و از طرفی شوق و ذوقش را که می بینم دوست ندارم نا امیدش کنم.
چند هفته قبل از اعزام مرتضی به کردستان او به من رانندگی را یاد داده بود تا در مواقعی که پیش می آید از ماشین استفاده کنم اما من دلش را نداشتم.
موقع تمرین که باهم به بیابان می رفتیم مرا با خواهش و تمنا پشت فرمان می نشاند و کمی رانندگی می کردم.
رانندگی را یاد گرفته ام اما نه آنقدر که در شهر هم برانم.
دیگر چاره ای نیست و با اکراه سوئیچ را از دایی می گیرم.
خداحافظی می کنیم و می گویم شب برمی گردیم.
تا رسیدن به ماشین، محمد مدام دور و برم می چرخید تا سوئیچ را بدهم و او براند اما ترس برم می دارد و این کار را نمی کنم.
برای همین سر سنگین صندلی عقب می نشیند.
نفس عمیق می کشم و سوئیچ را داخل قفل می چرخانم.
یکهو ماشین به لرزه می افتد و چند سانتی جلو می رود.
هول می کنم و ماشین را خاموش می کنم.
مسخره کردن های محمد بدجور ذهنم را بهم می پیچد اما اهمیت نمی دهم و دوباره سعی می کنم.
پایم را روی کلاژ فشار می دهم و ماشین را از دنده خارج می کنم.
لاستیک ها شروع به حرکت می کنند و با استرس از کوچه خارج می شویم.
مادر و خانم جان که عین خیالشان نیست و محمد هم سرگرم بچه هاست، تنها من در این میان در دلم رخت می شویند.
خلاصه با سلام و صلوات به خانه می رسیم و ماشین را رو به روی در پارک می کنم.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🖇💚
💚
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت255
سری تکان می دهم که یعنی بله.
هینی می کشد و می گوید:
_مثل این که رفیق ما خیلی عجله داره!
_از تو بیشتر عجله نداره!
تو خودتو یادت رفته؟ یادت نیست شبی که اومدی خواستگاری، شب بعدش محرم بودیم؟
خنده میان حرفش می پرد.
_خب وضعیت ما فرق داشت!
ما نمی تونستیم صبر کنیم. بعدشم صبر می کردیم، تو کجا میرفتی؟ من کجا می رفتم؟
بعدشم مگه ما میخواستیم عروسی مفصلی داشته باشیم؟
دلایلش قانعم می کند و سفارش می کنم به حمام برود.
سر و رویش خاکی است و برای روحیه اش هم خوب است.
حوله اش را به دستش می دهم و محمد حسین را هم به حمام هول می دهم.
سارافن زینب را باری دیگر در تنش چک می کنم.
موهای خوشگلش را شانه می زنم و برایش شعر دختر می خوانم.
بعد سراغ کمد مرتضی می روم تا برایش لباس پیدا کنم.
پیراهن آبی آسمانی اش را اتو می زنم و آویز می کنم.
کوکب خانم سراغ اتو را می گیرد و سفارش میکنم داغ است.
تنها کت مرتضی خلاصه می شود در یک کت مشکی که برای عروسی آن را فقط در تنش دیده بودم.
کت را هم سر و سامان می دهم و سر جایش می گذارم.
تا آن ها بیایند بیرون اذان را داده اند.
سریع همگی نماز می خوانیم و با عجله حاضر می شویم.
مرتضی سراغ پیراهن دو جیب اش می رود که من برایش خریده بودم.
صدایش می زنم و می پرسم:
_چی میخوای؟
_پیراهنی که برام خریدی رو میخوام بپوشم.
تای ابرویم را بالا می دهم و نچ نچ می کنم.
_بسه پیراهن! امشب عروسیه کتت رو بپوش با اون پیراهن آبیه که آویزونش کردم.
محمد حسین بدون در زدن و با عجله خودش را به در اتاق می زند.
اخمی می کنم و سفارش می کنم:" محمد حسین! یواش پسرم، این لباستو کثیف نکنیا! نبینم پاره شده باشه!"
بدون اعتنا به حرفم با صدای بلندی داد می زند:
_سلین جان اومده! سلین جان اومده!
جمع مان جمع بود و فقط سلین جان و حاج بابا را کم داشتیم.
مرتضی میخواهد بیرون بیاید که می گویم:" مرتضی جان دیر میشه! لباستو پوشیدی بیا دست بوسی."
وا می رود اما حرف رو حرفم نمی زند.
چادر مشکی ام را سر می کنم و به طرف ایوان می روم.
سلین جان با روی گشاده دستانش را برایم باز می کند و خودم را در آغوشش پرت می کنم.
سر از روی شانه اش برمی دارم و می پرسم:
_سلام، خوبین؟ حاج بابا خوبن؟ توی راه اذیت نشدین که؟
بوسه ای دیگر بر گونه هایم می نشاند و با ذوق می گوید:
_سلام، نه گلین جانم. خدا رو شکر همگی خوبن و زیاد هم اذیت نشدیم.
حاج بابا با دستان پر محمد حسین را بغل گرفته.
پیرمرد بیچاره که حالی برایش نمانده اما خوب برای بچه ها دلبری می کند.
پیش می روم و بعد از سلام و خوش آمدی گویی به محمد حسین و زینب می گویم حاج بابا را اذیت نکنند.
حاج بابا خنده ای می کند و دهان بی دندانش معلوم می شود.
_نه گلین، چیکارشون داری؟ دختر به این گلی! پسر به این خوبی!
لبخندی می زنم و می گویم سبد توی دست شان را بدهند.
به طرف خانه می روم و سلین جان و مرتضی را میبینم که هم را بغل گرفته اند.
با این که سلین جان، مادر مرتضی نیست اما خاله بودن حکم مادری را دارد.
سبد را بدون نگاه کردن توی یخچال می گذارم.
کوکب خانم با ماشین خودشان می روند و من هم می گویم ما هم می آییم.
مرتضی بی معطلی همگی را به طرف ماشین هدایت می کند.
سلین جان، من و بچه ها پشت می نشینیم و حاج بابا کنار مرتضی می نشیند.
دل توی دلم نیست تا دایی را در رخت دامادی ببینم.
با این تصورات قند در دلم آب می شود.
صدای دست و دف کوچه را برداشته.
دم در برادر و پدر عروس و آقامحسن به خوش آمدگویی مشغول هستند.
یاد آقاجان می افتم که وقتی بحث عروسی پیش می آمد می گفت من خودم برای کمیل آستین بالا می زنم و خوش آمدگوی اش می شوم.
جای خالی او آه را از قلبم بیرون می کشد.
آقامحسن، مرتضی را معرفی می کنند و هم را در بغل می فشارند.
با سلین جان هم قدم می شود و دست زینب را از دستم جدا نمی کنم.
محمد حسین مرا صدا می زند و می ایستم.
_مامان وایستا منم بیام.
وقتی به من می رسد دستی به گونه های سرخش می کشم و می گویم:
_نه مامان جون، ما میریم زنونه. تو با بابات برو.
باشه ای می گوید و دوان دوان می رود.
وارد خانهی آقای مرادی می شویم.
به سلین جان کمک می کنم از پله ها بالا برود.
با رسیدن به آخرین پله نفسی می کشد و با یا علی از آن عبور می کند.
چند نفری توی حیاط و پیش صحن ایستاده اند و حرف می زنند.
در را باز می کنم و منتظر می شوم اول سلین جان وارد شود.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)