#دلنوشته
#ارسالیمخاطبان
آن وقت اگرمطیع فرمان خداوندشویم،آنچه نادیدنی است وبرای مااهمیت داردبه مانشان میدهدکه به حرکت درمسیرالهی دلگرم شودواین توبودی که به این مسیردلگرم شدی
#دلنوشته
#ارسالیمخاطبان
نیروهای جامانده ازخاکریزدنیاازنفس افتاده اندعن قریب است که گرفتارشویم.بعدازکربلای شما،قرارمازینبی بودنمان بودصدایم رامیشنوید.سربندهاووسنگرمان راگم کرده ایم دستمان رابگیریدبه یاریتان نیازمندیم...
#دلنوشته
#ارسالیمخاطبان
🌹بسم رب الشهدا و الصدیقین🌹
شهادت قسمت ما میشد ایکاش...🥀
بعد از هشت سال دفاع مقدس و جنگ سوریه فکر میکردم باب شهادت بسته شده مخصوصا برای ما دهه هشتادی ها.اما با گذشتن زمان نه چندان زیادی با پیش اومدن فتنه ها و اغتشاشات سال ۱۴۰۱ و با شهادت رفقای دهه هشتادی ای مثل شهید مهدی زاهدلویی و آرمان علی وردی و رفیق چندساله ام حسن مختارزاده متوجه شدم که اشتباه فکر میکردم، هنوز هم درب شهادت باز هست و مشکل از خود ما است...
تازه غم از دست دادن رفقا مون داشت برامون سردتر میشد که حادثه تروریستی کرمان رخ داد و چندین نفر مجروح و شهید شدن...ای شهدا دست مارو هم بگیرید...ما رو به این قافله برسونید...و سلام ما رو به مادرمون حضرت زهرا سلام الله علیها برسونید😭
ما سینه زدیم بیصدا باریدند
از هرچه که دم زدیم آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند...🥀💔
#دلنوشته
#ارسالیمخاطبان
سلام پسرم
روزی که برای تشیع شما در حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها حضور پیدا کردم . خیلی شما را نمی شناختم ولی همینکه هم سن دخترم بودی با مادرت همدردی کردم .
منو همسرم و دخترم همه طلبه هستیم به شما افتخار میکنیم که در این راه شهید شدی خوش به سعادت شما که حضرت شما را خرید و به سعادت ابدی راه یافتی .
برای ما و نائب امام زمان عج دعا کن.
ان شالله بتوانیم راه شما را ادامه دهیم .
#دلنوشته
#ارسالیمخاطبان
۱.صاف و ساده بود مثل بلور میتوانستی با یک نگاه آنچه در قلبش میگذرد ببینی.
۲.پرکار بود یعنی بدون اینکه اهل جنجال و هیاهو باشد معمولا کارهای سخت تر را انتخاب میکرد و بیشتر کار میکرد.
۳. بی سر و صدا و کم حرف بود.
۴.ولایت پذیر و دارای روح اطاعت بسیار بالایی بود به طوری که اگر یک کودک بر او ولایت میداشت از دستوراتش مو به مو اطاعت میکرد.
👆 بخشی از ویژگی های شخصیتی شهید مهدی زاهد لویی به نقل از نزدیکترین دوستانش
و اما یک خاطره از شهید درباره روز مادر:
یه روز بهم زنگ زد گفت فلانی بیا سرکوچه مون بریم یه جایی اگه وقت داری
منم موتور رو برداشتم و رفتم سرکوچه شون، روز مادر بود.
با هم رفتیم شیرینی فروشی ، یه جعبه شیرینی خرید و گفت راه بیفت....
رفتیم یه کوچه دو متری و در یه خونه رو زد یه خانم مسنی اومد دم در مهدی روز مادر رو بهش تبریک گفت و جعبه شیرینی رو تقدیم کرد و رفتیم...
ازش پرسیدم جریان چی بود مهدی
گفت اون خانمی که دیدی چند سالی هست که میشناسمش بچه هاش ولش کردن رفتن،گفتم بذار برای روز مادر کمی خوشحالش کنم که چشم انتظار بچه هاش نمونه...
بله رفقا باید مثل همیشه اعتراف کنم که شهادت اتفاقی نیست
#دلنوشته
#ارسالیمخاطبان
دلنوشته بسیار قشنگ نوجوانی که بچه محل آقا مهدی هستن 😍🌹