eitaa logo
شهـید عـلی آقـا عبـداللهـی
876 دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
3.3هزار ویدیو
94 فایل
﷽ شهدا سنگ نشانند که ره گم نکنیم. "اولین کانال رسمی شهید علی آقاعبداللهی در ایتا " هدف بنده ازاین ماموریت لبیک گفتن به شعار"نحن عباسک یازینب"میباشد. "کانال زیر نظر خانواده محترم شهید" خادم: @Pelake2
مشاهده در ایتا
دانلود
*⚘﷽⚘ دعای کمیلمان باید زودتر تمام میشد با شهیده و زهرا برگشتیم خانه خاواده ایوب تبریز زندگی میکردند و ایوب که زنگ زد تا اجازه بگیرد گفت با خانواده دوستش اقای مدنی می ایند خانه ما از سر شب یکبند باران میبارید مامان بزرگترها را دعوت کرده بود تا جلسه خواستگاری رسمی باشد زنگ در را زدند اقا جون در راباز کرد ایوب فرمان موتور را گرفته بود و زیر شر شر باران جلوی در ایستاده بود سلام کرد و امد تو سر تا پایش خیس شده بود از اورکتش اب میچکید اقای مدنی و خانواده اش هم جدا با خانواده اش با ماشین امده بودند مامان سر و وضع ایوب را که دید گفت بفرمایید ای اتاق لباسهایتان را عوض کنید ایوب دنبال مامان رفت اتاق اقاجون مامان لباسهای خیسش را گرفت و اورد جلوی بخاری پهن کرد چند دقیقه بعد ایوب پیژامه و پیراهن اقاجون به تن امد بیرون و کنار مهمانها نشست و شروع به احوال پرسی کرد فهمیده بودم این ادم هیچ تعارف و تکلفی ندارد و با این لباسها در جلسه خواستگاری همانقدر راحت و ارام است که با کت و شلوار..... 🌈 @shahidaghaabdoullahi
*⚘﷽⚘ حرف ها شروع شد ایوب خودش را معرفی کرد کمی از انچه برای من گفته بود به اقاجون هم گفت گفت از هر راهی جبهه رفته است بسیج جهاد و هلال احمر حالا هم توی جهاد کار میکند صحبت های مردانه که تمام شد اقاجون به مامان نگاه کرد و سرش را تکان داد که یعنی راضی است تنها چیزی که مجروحیت ایوب را نشان میداد دست هایش بود جانبازهایی که اقاجون و مامان دیده بودند یا روی ویلچر بودند یا دست و پایشان قطع شده بود از ظاهرشان میشد فهمید زندگی با انها خیلی سخت است اما از ظاهر ایوب نه مامانم با لبخند من را نگاه کرد او هم پسندیده بود سرم را پایین انداختم مادر بزرگم در گوشم گفت تو که نمیخواهی جواب رد بدهی؟؟خوشگل نیست که هست جوان نیست که هست ان انگشتش هم که توی راه خمینی جانتان این طور شده توکه دوست داری توی دهانش نمیگشت اسم امام را درست بگوید هیچ کس نمیدانست من قبلا بله را گفته ام سرم را اوردم بالا و به مامان نگاه کردم جوابم از چشم هایم معلوم بود @shahidaghaabdoullahi
*⚘﷽⚘ وقتی مهمانها رفتند هنوز لباسهای ایوب خیس بود.... و او با همان لباسهای راحتی گوشه اتاق نشسته بود گفت....... مامان!شما فکر کنید من ان پسرتان هستن که بیست و سه سال پیش گمش کرده بودید ..... حالا پیدا شدم ...... اجازه میدهید تا لباسهایم خشک بشود اینجا بمانم؟؟ لپ های مامان گل انداخت و خندید...... ته دلش غنج میرفت برای اینجور ادمها..... اقا جون به من اخم کرد..... ازچشم من میدید که ایوب نیامده شده عضوی از خانواده ما..... چند باری رفت و امد و به من چشم غره رفت..... کتش را برداشت و در گوش مامان گفت ..... اخر خواستگار تا این موقع شب خانه مردم میماند؟؟ در را به هم زد و رفت .... صدای استارت ماشین که ا مد دلمان ارام شد میدانستیم چرخی میزند و اعصابش که ارام شد برمیگردد.خانه..... مامان لباس های ایوب را جلوی بخاری جابه جا کرد ... اینها هنوز خشک نشده اند.... شهلا بیا شام را پهن کنیم...... بعد از شام ایوب پرسید:الان در خوابگاه جهاد بسته است ،من شب کجا بروم؟؟ مامان لبخندی زد و گفت؛خب همینجا بمان پسرم،فردا صبح هم لباسهایت خشک شده اند،در جهاد هم باز شده است...... یکدفعه صدای در آمد...... اقا جون بود........ 🌈 @shahidaghaabdoullahi
*⚘﷽⚘ صدای در امد اقا جون بود... ایوب بلند شد و سلام کرد.... چشم های اقاجون گرد.شد امد توی اتاق و به مامان گفت؛این چرا هنوز نرفته میدانید ساعت چند است؟؟ از دوازده هم گذشته بود...✨ مامان انگشتش را روی بینیش گذاشت ""اولا این بنده خدا جانباز است دوما اینجاغریب است نه کسی را دارد نه جایی را ،کجا نصف شب برود؟؟ مامان رخت خواب اقاجون را پهن کرد پتو و بالش هم برای ایوب گذاشت ایوب انها را گرفت و برد.کنار اقاجون و همانجا خوابید... سر سجاده نشسته بودم و فکر میکردم ،یک هفته گذشته بود و منتظرش بودم.... قرار گذاشته بود دوباره بیایند خانه ما و این بار به سفارش اقاجون با خوانواده اش..... توی این هفته باز هم عمل جراحی دست داشت....و بیمارستان بستری بود....✨ صدای زنگ در امد..... همسایه بود.... گفت تلفن با من کار دارد..✨ ما تلفن نداشتیم و کسی با ما کار داشت...بامنزل اکرم خانم تماس میگرفت.... چادرم را سرم کردم و دنبالش رفتم..... پشت تلفن صفورا بود..... گفت؛شهلا چطوری بگویم انگار که اقای بلندی منصرف شده اند..... یخ کردم ..... بلند و کش دار پرسیدم چی؟!؟؟؟ 🌈 @shahidaghaabdoullahi
*⚘﷽⚘ +مثل اینکه به هم حرف هایی زده ایدکه......من درست نمیدانم..... دهانم باز مانده بود ..... در جلسه رسمی به هم بله گفته بودیم....انوقت به همین راحتی منصرف شده بود؟مگر به هم چه گفته بودیم؟؟ خداحافظی کردم و امدم خانه نشستم سر سجاده ذهنم شلوغ بود و روی هیچ چیز تمرکز نداشتم.... امده بود خانه ،شده بود پسر گمشده مامان انوقت.......✨ مامان پرسید کی بود پای تلفن ک ب هم ریختی؟؟ گفتم:صفورا بود گفت اقای بلندی منصرف شده است.... قیافه ی هاج و واج مامان را ک دیدم همان چیزی ک خودم نفهمیده بودم را تکرار کردم.... "چمیدانم انگار ب خاطر حرف هایمان بوده..." یاد کار صبحم ک می افتم شرمنده میشوم... میدانستم از عملش گذشته و میتواند حرف بزند.... بامهناز دختر داییم رفتیم تلفن عمومی...✨ شماره بیمارستان را گرفتم و گوشی را دادم دست مهناز، و گوشم را چسباندم به ان خودم خجالت میکشیدم حرف بزنم مهناز سلام کرد پرستار بخش گفت با کی کار دارید؟؟ مهناز گفت: با اقای بلندی ایوب بلندی صبح عمل داشتند پرستار با طعنه پرسید شمااا؟؟ خشکمان زد مهناز توی چشم هایم نگاه کرد شانه ام را بالا انداختم من و من کرد و گفت از فامیل هایشان هستیم.... پرستار رفت صدای لخ لخ دمپایی امد بعد ایوب گوشی را برداشت بله؟؟! گوشی را از دست مهناز گرفتم و گذاشتم سر جایش رنگ هر دویمان پریده بود و قلبمان تند تند میزد..... ✨ 🌈 @shahidaghaabdoullahi
*⚘﷽⚘ صدای کلید انداختن به در امد اقا جون بود... به مامان سلام کرد و گفت طلا حاضر شو ب وقت ملاقات اقا ایوب برسیم اقاجون هیچ وقت مامان را به اسم اصلیش ک ربابه بود صدا نمیکرد همیشه میگفت طلا خیلی برایم سنگین بود من.ایوب را پسندیده بودم و او نه آن هم بعد از ان حرف و حدیث ها قبل از اینکه اقاجون.وارد اتاق شود چادر را کشیدم روی سرم و قامت بستم.... ✨ مامان گفت تیمورخان انگار برای پسره مشکلی پیش امده و منصرف شده ایرادی هم گرفته ک نمیدانم چیست وسط نماز لبم را گزیدم... اقاجون امد توی اتاق و دست انداخت دور گردنم بلند گفت من میدانم این پسر برمیگردد اما من دیگر ب او دختر نمیدهم میخواهد عسلم را بگیرد قیافه ام می اید..... 🌈 @shahidaghaabdoullahi
*⚘﷽⚘ یک هفته از ایوب خبری نشد تا اینکه بازتلفن اکرم خانم زنگ زد و با ماکار داشت.... گوشی را برداشتم +بفرمایید؟ گفت:سلام ایوب بود چیزی نگفتم +من را ب جا نیاوردید؟ محکم گفتم نخیر +بلندی هستم +متاسفانه ب جانمیاورم +حق دارید ناراحت شده باشید ولی دلیل داشتم +من نمیدانم درباره چی حرف میزنید ولی ناراحت کردن دیگران با دلیل هم کار درستی نیست +اجازه دهید من یک بار دیگه خدمتتان برسم +شما فعلا صبر کنید تا ببینم خدا چه میخواهد خداحافظ ✨ گوشی،را محکم گذاشتم از اکرم خانم خداحافظی کردم و برگشتم خانه از عصبانیت سرخ شده بودم چادرم را پیچیدم دورم و چمباتمه زدم کنار دیوار اکرم خانم باز امد جلوی در و صدا زد شهلا خانم تلفن تعجب کردم با ما کار دارند؟؟ گفت بله همان اقاست 🌈 @shahidaghaabdoullahi
*⚘﷽⚘ همان حرف ها را پشت تلفن تکرار کردم و برگشتم مامان پرسید چی شده هی میروی و هی می ایی؟؟ تکیه دادم ب دیوار اقای بلندی زنگ زده میخواهد دوباره بیاید مامان با لبخند گفت خب بگذار بیاید برای چی؟؟اگر میخواست بیاید پس چرا رفت؟؟ لابد مشکلی داشته و حالا ک برگشته یعنی مشکل حل شده من دلم روشن است خواب دیدم شهلا دیدم خانه تاریک بود تو این طرف دراز کشیدی و ایوب ان طرف نور سفیدی مثل نور ماه از قلب ایوب بلند شد و امد تا قلب تو من میدانم تو و ایوب قسمت هم هستید بگذار بیاید انوقت محبتش هم ب دلت مینشیند ✨ اکرم خانم صدا زد شهلا خانم باز هم تلفن بعد خندید و گفت میخواهید تا خانه تان یک سیم بکشیم تا راحت باشید؟؟ مامان لبخند زد و رفت دم در من هم مثل مامان ب خواب اعتقاد داشتم محبت ایوب به دلم نشسته بود اما خیلی دلخور بودم ✨ مامان ک برگشت هنوز میخندید گفتم بیاید شاید ب نتیجه رسیدید گفتم ولی اقا جون نمیگذارد گفت من به این دختر بِده نیستم 🌈 @shahidaghaabdoullahi
*⚘﷽⚘ ایوب قرارش را با مامان گذاشته بود وقتی امد من و مامان خانه بودیم،اقاجون.سر کارش بود.... رضا مثل همیشه منطقه بود و زهرا و شهیده مدرسه بودند... دست ایوب ب گردنش اویزان بود و از چهره اش مشخص بود ک درد دارد ..... مامان برایش پشتی گذاشت و لحاف اورد .... ایوب پایش را دراز کرد و کاغذی از جیبش بیرون اورد ...... -مامان میشود این نسخه را برایم بگیرید؟؟من چند جا رفتم نبود.... مامان کاغذ را گرفت -پس تا شما حرف هایتان را بزنید برگشته ام... مامان ک رفت به ایوب گفتم - کار درستی نکردید.... -میدانم ولی نمیخواستم بیگدار ب اب بزنم با عصبانیت گفتم -این بیگدار ب اب زدن است؟؟ما ک حرف هایمان را صادقانه زده بودیم،شما از چی میترسیدید؟؟ ✨ چیزی نگفت گفتم -به هر حال من فکر نمیکنم این قضیه درست بشود ارام گفت -" میشود" -نه امکان ندارد ،اقاجونم.ب خاطر کاری ک کردید حتمامخالفت میکنند -من میگویم میشود،میشود.مگر اینکه..... -مگر چی؟؟ -مگه اینکه....خانم جان ،یا من بمیرم یا شما..... 🌈 @shahidaghaabdoullahi
*⚘﷽⚘ از این همه اطمینان حرصم گرفته بود -به همین سادگی؟یا من بمیرم یا شما؟؟ -به همین سادگی،انقدر میروم و می ایم تا اقا جون را راضی کنم ،حالا بلند شو یک عکس از خودت برایم بیاور✨ -عکس؟عکس برای چی؟من عکس ندارم -میخواهم به پدر و مادرم نشان بدهم -من میگویم پدرم نمیگذارد شما میگویید برو عکس بیاور؟؟اصلا خودم هم مخالفم میخواستم تلافی کنم گفت -من انقدر میروم و می ایم تا تو را هم راضی،کنم ،بلند شو یک عکس بیاور.... عکس نداشتم.... عکس یکی از کارتهایم را کندم و گذاشتم کف دستش.... توی بله برون مخالف زیاد بود... مخالف های دلسوزی ک دیگر زورشان نمیرسید جلوی این وصلت را بگیرند.... دایی منوچهر که همان اول مهمانی با مامان حرفش شده بود و زده بود بیرون... از چهره مادر ایوب هم میشد فهمید چندان راضی نیست... توی تبریز طبق رسمشان برای ایوب دختر نشان کرده بودند... کار ایوب یک جور سنت شکنی بود... داشت دختر غریبه میگرفت..ان هم از تهران...✨ ایوب کنار مادرش نشسته بودو ب ترکی میگفت.... ناسلامتی بله برون من است آ...اخم هایت را باز کن... دایی حسین از جایش بلند شد ...همه ساکت شدند ....رفت قران را از روی تاقچه برداشت و بلند گفت... -الان همه هستیم؛هم شما خانواده داماد،هم ما خانواده عروس....من قبلا هم گفتم راضی ب این وصلت نیستم چون شرایط پسر شما را میدانم....اصلا زندگی با جانباز سخت است...ما هم شما را نمیشناسیم...از طرفی میترسیم دخترمان توی زندگی عذاب بکشد،مهریه ای هم ندارد ک بگوییم پشتوانه درست و حسابی مالی دارد..✨ دایی قران را گرفت جلوی خودش و گفت.... -برای ارامش خودمان یک راه میماند این ک قران را شاهد بگیریم... بعد رو کرد ب من وایوب -بلند شوید بچه ها ،بیایید دستتان را روی قران بگذارید.. من و ایوب بلند شدیم و دست هایمان را کنار هم روی قران گذاشتیم... دایی گفت -قسم بخورید ک هیچ شیله پیله ای توی زندگیتان نباشد ،به مال و ناموس هم خیانت نکنید هوای هم را داشته باشید.... قسم خوردیم .... قران دوباره بین ما حکم شد.... 🌈 @shahidaghaabdoullahi
*⚘﷽⚘ فردای بله برون ک خانواده ایوب برگشتند تبریز ،ایوب هر روز خانه ما بود.... هفته تا عقد وقت داشتیم و باید خرید هایمان را میکردیم... یک دست لباس خریدیم و ساعت و حلقه.... ایوب شش تا النگو برایم انتخاب کرده بود ....انقدر اصرار کردم که به دوتا راضی شد ... تا ظهر از جمع شش،نفره مان فقط من و ایوب ماندیم..✨ پرسید -گرسنه نیستی؟؟ سرم را تکان دادم گفت -من هم خیلی گرسنه ام به چلوکبابی توی خیابان اشاره کرد.... دو پرس،چلوکباب گرفت با مخلفات ... گفت بفرما بسم الله گفت و خودش شروع کرد سرش را پایین انداخته بود....انگار توی خانه اش باشد چنگال را فرو کردم توی گوجه ....گلویم گرفته بود.....حس،میکردم صدتا چشم نگاهم میکند.... از این سخت تر،روبرویم اولین مرد نامحرمی،نشسته بود ک باهاش هم سفره می شدم ؛مردی ک توی بی تکلفی کسی ب پایش نمیرسید.... اب گوجه در امده بود ....اما هنوز نمیتوانستم غذا بخورم ...✨ ایوب پرسید - نمیخوری؟؟ توی ظرفش چیزی نمانده بود ....سرم را انداختم بالا -مگر گرسنه نبودی؟؟ -اره ولی نمیتونم ظرفم را برداشت "حیف است حاج خانم،پولش را دادیم.... از حرفش خوشم نیامد او که چند ساعت پیش سر خریدن النگو با من چانه میزد،حالا چرا حرفی میزد که بوی خساست میداد..... از چلو کبابی ک بیرون امدیم اذان گفته بودند.... ایوب از این و آن سراغ نزدیک ترین مسجد را میگرفت گفت -اگر مسجد را پیدا نکنم ،همینجا می ایستم ب نماز...✨ اطراف را نگاه کردم -اینجا؟؟وسط پیاده رو؟؟ سرش را تکان داد گفتم -زشت است مردم تماشایمان میکنند...✨ نگاهم کرد -این خانمها بدون اینکه خجالت بکشند بااین سر و وضع می ایند بیرون انوقت تو از اینکه دستور خدا را انجام بدهی خجالت میکشی؟؟ 🌈 @shahidaghaabdoullahi
*⚘﷽⚘ اقاجون این رفت و امد های ایوب را دوست نداشت میگفت؛ -نامحرمید و گناه دارد اما ایوب از رفت و امدش کم نکرد....برای،من هم سخت بود یک روز با ایوب رفتیم خانه روحانی محلمان همان جلوی در گفتم "حاج اقا میشود بین ما صیغه محرمیت بخوانید؟؟"✨ او را میشناختیم.... او هم ما واقاجون را میشناخت... همانجا محرم شدیم.... یک جعبه شیرینی ناپلئونی خریدیم و برگشتیم خانه... مامان از دیدن صورت گل انداخته من و جعبه شیرینی تعجب کرد✨ -خبری شده؟؟ نخ دور جعبه را باز کردم و گرفتم جلوی مامان. گفتم -مامان!....ما......رفتیم....موقتا محرم شدیم.... دست مامان تو هوا خشک شد..... دست مامان تو هوا خشک شد.... -فکر کردم برادر بلندی ک میخواهد مدام اینجا باشد ،خب درست نیست ،هم شما ناراحت میشوید ،هم من معذبم....✨ مامان گفت:اقاجونت را چه کار میکنی؟ یک شیرینی دادم دست مامان -شما اقاجون را خوب میشناسی ،خودت میدانی چطور ب او بگویی...✨ بی اجازه شان محرم نشده بودیم.... اما بی خبر بود و جا داشت ک حسابی دلخور شوند.... نتیجه صحبت های مامان و توجیه کردن کار ما برای اقاجون این شد ک اقاجون مارا تنبیه کرد..... با قهر کردنش.... 🌈 @shahidaghaabdoullahi