eitaa logo
شـھیـــــــدانــــــہ
1.2هزار دنبال‌کننده
8.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
37 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم تبلیغات ارزان در کانال های ما😍😍 مجموعه کانالای مذهبی ناب👌👌 💠 تعرفه تبلیغات 👇 http://eitaa.com/joinchat/2155085856Cb60502bb59 http://eitaa.com/joinchat/2155085856Cb60502bb59 🍂 🍂 🌸🌷🌸اللهم عجل لولیک الفرج 🌸🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
شـھیـــــــدانــــــہ
#رمــــــــان_مــدافــع_عشــق❤️ #قسمتــ_بیستودوم۲۳ #هــــــــوالعشــــق💞 👈نفس هایم هر لحظه از ترس
💞 قسمتــ_بیستوچهارم۲۴ ❤️ 🎋 دستی که سالم است را سمت صورتت می آورم تا لمس کنم چیزی را که باور ندارم. هایت! چند بار پلک می زنم. صدایت گنگ و گنگ تر می شود. – ریحان! ریحا… ری… و دیگر چیزی نمی بینم جز سیاهی.😔  🌼چیزی نرم و ملایم روی صورتم کشیده می شود. چشم هایم را نیمه باز می کنم و می بندم. حرکات پی در پی و نرم همان چیز قلقلکم می دهد🍃. دوباره چشم هایم را نیمه باز می کنم. نور اذیتم می کند. صورتم را سمت راست می گیرم. نجوایی را می شنوم: – ! صدامو می شنوی؟ تصویر تار مقابل چشمانم واضح می شود. مادرم خم می شود و پیشانی ام را می بوسد.😘 👈– ریحانه! مادر! پس چیز نرم، همان دستان مادرم است. فاطمه کنارش نشسته و با بغض نگاهم می کند. پایین پایم هم علی اصغر نگاه معصومانه اش را به من دوخته. از بوی بیمارستان بدم می آید. نگاهم به دست باندپیچی شده ام می افتد و باز چشم هایم را با بی حالی می بندم.😔    زبری به کف دستم کشیده می شود. چشم هایم را باز می کنم. یک نگاه خیره و آشنا که از بالای سر مرا تماشا می کند. کف دست سالمم را روی لب هایت گذاشته ای!خواب می بینم!؟😳چند بار پلک می زنم. نه! درست است. ! با چهره ای زرد رنگ و چشمانی گود افتاده. کف دستم را گاهی می بوسی و به ته ریشت می کشی. به اطراف نگاه می کنم. توی اتاق توام!☺️ “ !؟” صدایت می لرزد. – می دونی چند روز منتظر نگهم داشتی!؟ نا باورانه می کنم. – هیچ وقت خودمو نمی بخشم. یک قطره اشک مژه های بلندت را رها می کند.😢 – دنبال چی هستی؟ چی رو می خواستی ثابت کنی؟ اینکه ؟ آره! ریحان من … صدایت می پیچد و چشم هایم را باز می کنم. روی تخت بیمارستانم.😞 پس تمامش خواب بود! پوزخندی می زنم و از درد دستم لب پایینم را به دندان می گیریم.😁 چند تقه به در می خورد و تو وارد می شوی. با همان چهره زرد رنگی که در خواب دیدم. آهسته سمتم می آیـی. صدایت می لرزد: به هوش اومدی؟ چیزی نمی گویم. بالای سرم می ایستی و نگاهم می کنی. درد را درعمق لمس می کنم. – چهار روز بیهوش بودی! خیلی ازت خون رفته بود. نزدیک بود که…😢 لب هایت می لرزد و ادامه نمی دهی. یک لیوان برمی داری و برایم آب میوه می ریزی. – کاش می دونستم کی این کار رو کرده…😔 با صدای گرفته در گلو جواب می دهم. – تو این کار رو کردی. نگاهت در نگاهم گره می خورد. لیوان را سمتم می گیری. را در چشم هایت می بینم.😳 – کاش می شد جبران کنم. – هنوز دیر نشده. . با خودم می گویم: “من نه آنم که به تیغ ازتوبگردانم روی… امتحان کن به دو صد زخم مرا، ”    .....🌸🌸🌸 🍃🌸↬ @shahidane1
👈ادمین کمکی می پذیریم👉
21.05M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۩ #آرزوےشــھادتــــــــــ💔😭۩ #ڪلیپــــــــ_ویــــژه👇 🌹ما سینه زدیم ، بی صدا باریدند 🌹از هرچه که دم زدیم ، آنها دیدند 🌹 #ما_مدعیان_صف_اول_بودیم 🌹از آخرمجلس #شهدا را چیدند زمانی که حضرت آقا به مصرع "از آخر مجلس #شهدا را چیدند" رسیدند به یکباره بعضشان ترکید و اشک ریختند و همین لحظه بود که بغض #خانواده_های_شهدا هم ترکید و یک شور حسینی در مجلس برپا شده بود.😭 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖
اینفــــوگرافــــــے...🔺شهیدامینــے🔺 ✍ #اےشهیــد❣ درمسلخ عشق چہ #معاملہ پرسودے ڪردے.. راستے دوست تر از جان شیرین هم داشتے؟؟🌷 ڪہ بهاے لبخند رضایت حق تعالے گردانے؟؟💐 #شهید_امیر_حاج_امینی🌹🍃 #آشنای_غریب🌼 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖
🌷🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹 ⚪️آنقدر پشت خط ماندند ➖➖➖ تا خدا جوابشان را داد🙂 🌹ما به چه خطی متصلیم 〰〰 میدانی❓❓ خدا🔹🔹🔹 یا 〰〰 🌷🌸🌷🌸🌷🌸 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖
🍃🍃🌹 💔|• ما #کوچه باز کرده و #سینــــه میــــزنیـــم•|💔 #او ازمیان کوچه #هیئتــ... #دویــــدو_رفتــــــــ...🌹🍃 🌷⚡️🌷⚡️🌷⚡️🌷 شهیــــــدمدافــــع امنیــتــــ🔻 #شهیدمحمدحسین_حدادیان❣🍃 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖
👈ایڹ شب نیست ڪہ طولانےسٺ! خیـاݪِ داشتـڹِ تـو اسٺ ڪہ بنـد نمے‌آیـد...!! 😔 💔 👌🌸 🍃🌸↬ @shahidane1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#سلام_آقای_من 💚از جاده ے انتظار، خواهے آمد 💚با یڪ بغل از #بهار، خواهے آمد 💚تا عدل علے دوباره حاڪم بشود 💚اے #وارث ذوالفقار، خواهے آمد 🌹تعجیل درفرج #پنج صلوات🌹 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖
🌻🌥🌻🌥🌻 🔶چونکه آمد و چشمم باز شد🌸 بـا همـراز شد🍃 👈غرق رحمت میشود آنروز که، صبح من بانام " " آغاز شد👌 .الله.الرحمن.الرحیم 🌹 سلام... 🌷🍃 🍃🌸↬ @shahidane1
🔴 ⬇️ (شمــــــــــاره1⃣) ♦️ای عزیزان دانش آموز، ... تا بتوانید آینده را بیمه کنید که اگر شما نتوانید، جامعه گوی دانش را از شما خواهند ربود😔 و بر شما مسلط خواهند شد⚡️ شما چرخانندگان آینده مملکت و اسلام هستید👌 به خوبی استفاده کنید🌹 👈و قدر خود و دوستانتان را بدانید چرا که از لحظات بعد خود خبر ندارید جوانان نکند 😢 که {علیه السلام} در میدان نبرد شد...💔 🌼وظیفه ما انجام تکلیف است () و همیشه او را یاد کنید تا آرام گیرد  » ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .مقــــــدم🌹🍃 .روحش.صلوات🌸 🍃🌸↬ @shahidane1
شـھیـــــــدانــــــہ
#رمــــــان_مــدافــع_عــشقــ💞 قسمتــ_بیستوچهارم۲۴ #هوالعشــــــق❤️ 🎋 دستی که سالم است را سمت صور
❤️ ۲۵ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🌸👈گرچه می دانم دیر است! گر چه با دیدنت احساس خشم می کنم. اما می دانم در این شرایط بدترین جبران برایت لمس همین 💞 است. دهانت را باز می کنی تا جوابم را بدهی، که زینب با همسرش وارد اتاق می شوند. سلام مختصری می کنی و با یک عذرخواهی کوتاه بیرون می روی. یعنی ممکن است در وجودت حس شیرین عشق بیدار شده باشد!؟    بیسکویتم را در چای فرو می برم تا نرم شود. 💐ده روز است از بیمارستان مرخص شده ام. بخیه های دستم تقریباً جوش خورده اند، اما دکتر مدام تأکید می کند که باید مراقب باشم. مادرم تلفن☎️ به دست از پذیرایی وارد هال می شود و با چشم و ابرو به من اشاره می کند. سرتکان می دهم که یعنی چی؟😳🤔 لب هایش را تکان می دهد که: ! دست سالمم را کج می کنم که یعنی چیکار کنم!؟ و پشت بندش با لب می گویم: پاشم برقصم؟😅 چپ چپ نگاهم می کند و با دستی که آزاد است اشاره می کند، خاک تو سرت!😁 بیسکویتم در چای می افتد و من در حالی که غرغر می کنم به آشپزخانه می روم تا یک فنجان دیگر برای خودم چای بریزم. مادرم هم خداحافظی می کند و پشت سرم وارد آشپزخانه می شود. – این همه زهرا خانوم دوستت داره. تو چرا یه ذره شعور نداری؟😠 – وااااا! خُب چی کار کنم؟ پاشم پشتک بزنم؟😟 – ادب نداری که!…زود چاییتو بخور حاضر شو. – کجا ان شاالله؟🤔😳 – بنده خدا گفت عروسم یه هفته ست توی خونه مونده. می آم دنبالتون بریم پارکی، جای مثل خودت سرد جواب می دهم.😕 – . مادرم کمک می کند را سر کنم و از خانه خارج می شویم. زهرا خانوم روی صندلی شاگرد نشسته. در را باز می کند و تعارف می زند تا مادرم جلو بنشیند. راننده سجاد است و فاطمه و زینب هم عقب نشسته اند. مادرم تشکر می کند و سوار می شود. “ .من.و.تو.کجا.بشینیم!؟”😳 مادرت می خندد.😃 – شرمنده عروس گلم! یه جوری شده که تو و علی مجبورید با موتورش بیایید. و اشاره می کند به جلو. موتورت کنار تیر برق پارک شده. لبخندی می زنم و می گویم: – دشمنت شرمنده مامان. اتفاقاً از بوی ماشین خیلی خوشم نمیاد.😜    همان لحظه تو پوزخندی می زنی و جلوتر از من سمت موتور می روی. سجاد هم ماشین را روشن و حرکت می کند. پشت سرت راه میفتم. سکوت کرده ای حتی حالم را نمی پرسی. پس اشتباه فهمیده بودم. تو همان سنگدل قبلی هستی.☹️ فقط اگر هفته پیش اشک می ریختی به خاطر شوک و فضای ایجاد شده بود. صدایم را صاف می کنم و می گویم: – دست منم بهتر شده.😝 – . “ .یخ!”  سوار موتور می شوی. حرصم می گیرد. کیفم را بینمان می گذارم و سوار می شوم. اما نه. دوباره کیف را روی دوشم می اندازم و از پشت دستانم را محکم دورت حلقه می کنم. حس می کنم چیزی در من تغییر کرده. شاید دیگر دوستت ندارم. 😔فقط می خواهم تلافی کنم. از آینه به صورتم نگاه می کنی. – حتماً باید این جوری بشینی؟ – مردا معمولاً بدشون نمیاد. اخم می کنی و راه میفتی.😠   👇👇👇👇