eitaa logo
شـھیـــــــدانــــــہ
1.2هزار دنبال‌کننده
8.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
37 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم تبلیغات ارزان در کانال های ما😍😍 مجموعه کانالای مذهبی ناب👌👌 💠 تعرفه تبلیغات 👇 http://eitaa.com/joinchat/2155085856Cb60502bb59 http://eitaa.com/joinchat/2155085856Cb60502bb59 🍂 🍂 🌸🌷🌸اللهم عجل لولیک الفرج 🌸🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
شـھیـــــــدانــــــہ
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻 #قسمتــــ_بیستــــ و دوم ۲۲ 👈این داستان⇦ ‌《زمانی برای مرد شدن》 ــــ
🔻 و سوم ۲۳ 👈این داستان⇦ ‌《 رفیق من می شوی؟...》 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ♨️هر روز که می گذشت ... فاصله بین من و بچه های هم سن و سال خودم بیشتر می شد ... همه مون بزرگ تر می شدیم ... حرف های اونها کم کم شکل و بوی دیگه ای به خودش می گرفت✨ ... و حس و حال من طور دیگه ای می شد ... یه حسی می گفت ... تو این رفتارها و حرف ها وارد نشو ...❌ می نشستم به نگاه کردن رفتارها ... و باز هم با همون عقل بچگی ... دنبال علت می گشتم و تحلیل می کردم🌀 ... فکر من دیگه هم سن خودم نبود ... و این چیزی بود که اولین بار... توی حرف بقیه متوجهش شدم ...😊 - مهران ... 10، 15 سال از هم سن و سال های خودش جلوتره ... عقلش ... رفتارش ... و ...👌👏 رفته بودم کلید اتاق زیراکس🗝 رو بدم ... که اینها رو بین حرف معلم ها شنیدم👂 ... نمی دونستم خوبه یا بد ... اما شنیدنش حس تنهایی وجودم رو بیشتر کرد ...😔 بزرگ ترها به من به چشم👀 یه بچه 11 ساله نگاه می کردن .. . و همیشه فقط شنونده حرف هاشون بودم ... و بچه های هم سن و سال خودمم هم ...❤️ توی یه گروه ... سنم فاصله بود ... توی گروه دیگه ...😳 حتی نسبت به خواهر و برادرم👫 ... حس بزرگ تری رو داشتم که باید ازشون مراقبت می کردم ... علی الخصوص در برابر تنش ها و مشکلات توی خونه ...👨 حس یه سپر🛡... که باید سد راه مشکلات اونها می شد❣ ... دلم نمی خواست درد و سختی ای رو که من توی خونه تحمل می کردم ... اونها هم تجربه کنن ...😔 حس تنهایی ... بدون همدم بودن ... زیر بار اون همه فشار ... در وجودم شکل گرفته بود ... و روز به روز بیشتر می شد ...😞 برنامه اولین شب قدر🏴 رو از تلوزیون📺 دیدم ... حس قشنگی داشت❣ ... شب قدر بعدی ... منم با مادرم رفتم ...😐 تنها ... سمت آقایون ... یه گوشه پیدا کردم و نشستم ... همه اش به کنار⚡️ ... دعاها و حرف های قشنگ اون شب، یه طرف ... جوشن کبیر☘، یه طرف ... اولین جوشن خوانی زندگی من بود ...❤️😍 - یا رفیق من لا رفیق له ... یا انیس من لا انیس له ... یا عماد من لا عماد له ...🍃 بغضم ترکید ...😭😭 - خدایا ... من خیلی تنها و بی پناهم ... رفیق من میشی...❓ ـ ـ ✨🍃✨ 🍃🌸↬ @shahidane1
#دعــاےفرج به نیابت از 👈مدافــــع حــــــــرم🔻 #شهیدهــــادی_ذوالفقــــــاری🌷 🔶 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج🔶 #شبتون_شهدایی💔🍃 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌤 ☘✨سکوتم ناگهانی می شود دلم لبریز عطر می شود همین که قطره چکید از دیده ❤️ هوای سینه من می شود✨☘ 🍃🌸↬ @shahidane1↖️
🔸 #آبهــــاےســــرد و #غــــواص_هــــا❣ ⚜قصــۀ کلیه های آسیب دیده بماند برای وقتی دیگر...❗️ ♦️ #بیادشهدا و رزمنده های عزیز #والفجر_هشت و #کربلای_چهار۴ 🔹 #عملیاتــــــــ.ڪــــربلاے۴🔹 🌼ســــلام... #صبحتــــون_شــھــــــــدایــے🌷 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖️
#إِنَّا_لِلَّهِ_وَ_إِنَّا_إِلَيْهِ_راجِعُونَ ارتـحال فـقـيـه فـرزانه حـضرت آیــت الله سید محمود هاشمی شاهرودی را محضر مقام معظم رهبـري و بیـت معزز آن عالـم وارسته ومردم عزیزولایت مدار و بالاخص اعضای خوب کانال #شهیدانه تسلیت عرض میکنم. ✍مدیریت کانال #شهیدانه🌹 #تسلیتــــــ🕯ــــ... #سید_محمود_هاشمی_شاهرودی 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖️
❣⚡️❣⚡️❣ 👈 #شهید_تیموری انسانی وارسته و آزاده و #فرمانده_ای خستگی ناپذیر عدالت خواه و حق طلب و فردی #شجاع و #دلاور بودند... و همیشه سفارش به اطاعت از #ولایت_فقیه و #رهبری و امر به معروف و نهی از منکر میکردند... ـ°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° 👈فــرمانــده مقــــداد #جانبازدفاع_مقــدس مـدافــ🔻حـــرمـ🔻ـــع #شــھیــــدقاسم_تیــــموری 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖️
┄༄☘🌸☘༄┄ 📃فرازی از #وصیتنــــــــامه❤️ ☘قرآن را فرا گیرید و نماز اول وقت را همراه با جماعت به جای آورید و حتماً در مجالس «اهل‌بیت(ع)» شرکت کنید.👌❣ #شهید_محمد_رضا_غلامی🌹🍃 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖
شـھیـــــــدانــــــہ
#رمــــان_مــدافــع_عشــــق❤️ #قسمتــ_ســــے و یکم ۳۱ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پدر
💖 و دوم ۳۲ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 💢– خب بهتره چیزی به مامان و بابا نگیم. بی خودی نگران می شن. پدرت ایستاده و سیبی🍎 را به پدرم تعارف می کند. مادرم هم کنار زهرا خانوم نشسته و گرم گرفته اند. فاطمه هم یک گوشه، کنار چمدانش🎒 ایستاده و با گوشی اش📱 ور می رود. پدرم که ما را در چند قدمی می بیند می گوید: از تشنگی💧 خفه شدم بابا. دیگه زحمت نکش دخترم. با شرمندگی می گویم: ببخشید باباجون.😔 نگاهش👀 که به دست خالی ام می افتد جواب می دهد: اصلاً نیووردی⁉️ هوش و حواس نمونده که برات. و اشاره می کند به تو. به گرمی با خانواده ات سلام علیک می کنم و همه منتظر می شویم تا زمان سوار شدن را اعلام کنند.🗣 با شوق وارد کوپه🚃 می شوم و روی صندلی می نشینم. – چقدر خوب شیش نفره اس! همه، جا می شیم، کنارهمیم.😊 فاطمه چمدانش🎒 را به سختی جا به جا می کند و در حالی که نفس نفس می زند کنار من ولو می شود. – واقعاً که! با این هوشت دیپلمم گرفتی❓ یکیمونو حساب نکردی که.😱 حساب سرانگشتی می کنم. درست می گوید ما هفت نفریم و کوپه🚃 شش نفره است. می خندم و جواب می دهم.😬 – آره اصلاً تو رو آدم حساب نکردم.😛 او هم می خندد و زیر لب می گوید: بچه پُر رو.😏 پدرم چمدان ها🎒 را یکی یکی بالای سر ما در جای خودشان می گذارد. مادرم و زهرا خانوم هم روبه روی من و فاطمه می نشینند. پدرت کمی دیرتر از همه وارد کوپه🚃 می شود و در را می بندد. لبخندم محو می شود. – باباجون! پس علی اکبر کجا موند❓ سرش را تکان می دهد و میگوید: از دست شما جوونا آدم داغ می کنه به خدا. نمیاد. یک لحظه تمام بدنم سرد میشود و با ناراحتی می پرسم: چرا😨 و به پدرم نگاه👀 میکنم.  – چی بگم بابا؟ منم زنگ📞 زدم راضیش کنم، اما زیر بار نرفت. می گفت کار واجب داره. حس کردم اگر چند جمله دیگر بگویند بی اراده گریه😭 خواهم کرد. از جا بلند می شوم و از کوپه🚃 به سرعت خارج می شوم. از پنجره راهرو بیرون را نگاه می کنم.👀 ایستاده ای و به قطار نگاه می کنی. به زور پنجره را پایین می کشم و بغضم را فرو می خورم. به چشمانم خیره می شوی و باغم لبخند می زنی😊. با گلایه بلند می گویم: هنوزم می خوای اذیتم کنی❓ سرت را به چپ و راست تکان می دهی. یعنی نه. اشک😢 پلکم را خیس می کند. – پس چرا هیچ وقت نیستی❓ الآن… الآنم تنها… نمی توانم ادامه بدهم و حرفم را نیمه تمام می کنم. صدای سوت قطار🚉 و دست تو که به نشان خداحافظی بالا می آید، با پشت دست صورتم را پاک می کنم.🙁 – دوست داشتم با هم بریم… بشینیم جلوی پنجره فولاد.❤️ نمی دانم چرا یک دفعه چهره ات پر از غصه می شود.😔 – ریحانه! برام دعا کن. هنوز نمی دانم علت نیامدنت چیست، اما آنقدر دوستت دارم که نمی توانم شکایت کنم. دستم را تکان می دهم و قطار🚊 آهسته آهسته شروع به حرکت می کند. لب هایت تکان می خورد: د…و…ست….د…ا…رم.💞 با نا باوری داد می زنم: چی گفتی❓ آرام لبخند می زنی. بالاخره بعد از چهل روز چیزی که مدت ها در حسرتش بودم را گفتی❗️ *** ⚜دست راستم را روی سینه ام می گذارم. تپش آرام قلبم💗، ناشی از جمله آخر توست. همانی که در دل گفتی. و من لب خوانی کردم. نگاهم👀 را به گنبد طلایی می دوزم و به احترام کمی خم می شوم. جایت خالیست. اما من سلامت را به آقا می رسانم.✨ یک ساعت پیش رسیدیم. همه در هتل🏨 ماندند ولی من طاقت نیاوردم و تنها آمدم. پاهایم را روی زمین می کشم و حیاط با صفا را از زیر نگاهم👀 عبور می دهم. احساس آرامش می کنم. حسی که یک عاشق برنده دارد😍. از این که بعد از چهل روز مقاومت بالاخره همانی شد که روز و شب برایش دعا می کردم. نزدیک اذان مغرب است و غروب آفتاب🌅. صحن ها را پشت سرمی گذارم و می رسم مقابل پنجره فولاد. گوشه ای از یک فرش می نشینم و از شوق گریه😭 می کنم. مثل کسی که بالاخره از قفس⛓ آزاد شده باشد. یاد لحظه آخر و چهره ی غمگینت می افتم. کاش بودی علی اکبر! کاش بودی!😔 ـ ـ ✨🍃✨ 🍃🌸↬ @shahidane1
┄༄☘🌸☘༄┄ 💠رهبر معظم انقلاب اسلامی در خصوص #شهید_نواب_صفوی می فرمایند: 🔸من مقوله‌های سیاسی را کاملا می‌شناختم و دیده بودم؛ لیکن به مبارزه سیاسی به معنای حقیقی، از زمان آمدن مرحوم نوّاب علاقه‌مند شدم.✨ #شهید_نواب_صفوی🌹🍃 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖
┄༄☘🌸☘༄┄ 🔶مصری ها در اهواز سیرک🐒 زده بودند؛ پاتوق آدم‌های بی‌بندوبار و فاسد. هدفشان منحرف کردن بچه‌های مردم بود. کسی هم به فکرنبود. 🔷اون موقع حسین چهارده سالش بود که چند نفر از دوستای مثل خودش رو جمع کرد، رفتند شبانه چادر سیرک🐒 رو آتیش زدند و بساط مصری‌ها را جمع کردند. 🔶سال ها بود مسیر دور زدن دسته‌های عزاداری از میدانی بود که وسط آن مجسمه شاه نصب شده بود.🗽 سالی که مسئولیت هیئت با حسین بود، گفت: «مسیر حرکت، باید عوض بشه.» 👌علتش را که پرسیدند، گفت: «ما نمی‌خواهیم دسته‌های عزاداری امام حسین سلام‌الله‌علیه دور مجسمه شاه بگردند!»😖 🔷از همان سال دیگر مسیر عوض شد. مأمورهای ساواک دربه‌در دنبالش بودند. وقتی گرفتندش، خشکشون زده بود؛ باورشان نمی‌شد کار یک بچه سیزده‌چهارده ساله باشد.😳😁 #شهید_سید_حسین_علم_الهدی🌹🍃 #شادے_روحش_صلواتــــــــ🌼 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖
┄༄☘🌸☘༄┄ #پیش_بینی_شهادت 🕊 #شهید_سعید_حمیدی_اصل🌹🍃 🔷روزی در پلاژ دزفول بودیم که گروهی آمده بودند که از بچه های رزمنده امتحان درسی بگیرند آن زمان فکر کنم کلاس دوم دبیرستان بودم، 😊 🔶رفتم و به سعید گفتم که سعید آمده اند امتحان بگیرند شما هم بیا امتحان بده ، من و سعید همکلاس بودیم.👥 🔷سعید رو کرد به من و گفت: سروش من امتحان نمی خواهم، و براحتی ادامه داد که من می خواهم شهید🕊 بشوم. 😳 این جریان توی پلاژ و هنگام آموزش غواصی اتفاق افتاد. 🔶بعد از این که سعید این حرف را زد زبانم بند آمد😐 و دیگر چیزی نمی توانستم بگویم و دلیل آن، اخلاق و راستگویی ایشان بود و بعد از گفتن این مطلب ، اصلا شک نکردم و یقین داشتم که سعید به #شهادت می رسد. 🕊🍃 راوی : سروش قشونی ⇦گردان کربلا_کرخه_پلاژ_دزفول #آموزش_غواصی✨ #شهید_سعید_حمیدی_اصل نفر اول🌹🍃 🍃🌸↬ @shahidane1 #شــہیـــــدانــہ↖