📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت نود و شش
📝چند لحظــــه دیدار ۱♡
🌷پدربزرگم(پدرِ مادرم)همسایۀ رو به روی شهید برزگر بودند،
خیلی به روستای رستم آباد می آمدیم و همین آمد و شدها باعث شده بود که ما همسایگان پدربزرگ را خوب بشناسیم.
از بین همسایه ها مادربزرگم با مادرِ شهید ارتباط تنگاتنگی داشتند و شهید برزگر را هم از مرام، معرفتش، اخلاصش و مهربانیش می شناختم
♻️سال ها گذشت و متأسّفانه با شروع جنگ تحمیلی آرامش مردم به هم ریخت و دیگر مردم شهر و روستا تنها به خودشان فکر نمی کردند ؛ بلکه هر یک خود را در سرنوشت کشورشان مسئول می دانستند. همین حسّ در خانواده موجب شد تا بنده نیز در سن چهارده سالگی درس را رها کنم و عازم جبهه شوم.
🌷از محلّ اقامتم؛ شهرستان چناران اعزام شدم و همراه با رزمندگان تیپ ویژۀ شهدا خود را به منطقه رساندم نقطۀ استقرار ما بین مهاباد و ارومیّه بود. تقریباً بیست روز آنجا ماندیم و به عنوان نیروی تدارکات هر کاری از دستمان بر می آمد انجام می دادیم.
♻️ پس از آن ما را به منطقۀ حاج عمران در کشور عراق بردند و چندین گردان با هم ادغام شده و به فرماندهی شهید محمود کاوه آمادۀ عملیّات شدیم به گمانم؛ ده یا دوازده روز را آنجا ماندیم. بچه ها از جان مایه می گذاشتند و طبق برنامه ریز ی هر گردان وظیفۀ خود را انجام می داد.
🌷 در حال وضو چشمم به جوانی برومند خورد که چفیه ای مثل عمامه بر سرش بسته بود و با آرامش ذکر می گفت و وضو میگرفت، چهره اش در نظرم آشنا می آمد .
کمی به صورتش زل زدم و خوب دقّت کردم
♻️شناختم.... او محمّدعلی برزگر....
همسایۀ پدربزرگم بود ،جلوتر رفتم، مسح سرش را می کشید صدایم را بلند کردم و گفتم: آقا محمّد! حالا دیگر طلبه شدی و ما را نمی شناسی؟؟؟
وضویش را تمام کرد و نگاهی به من انداخت و با لبخند به یادماندنیش به سویم آمد و آغوش گشود و گفت:
🌷سلام علیکم همسایه! چرا نشناسمت،
شما ...آقا علی اکبر.... نوۀ ملامحمّدحسن زنده دل هستی، درست است؟
گفتم: بله. پرسید: اینجا چه میکنی؟ گفتم: کاری که همۀ رزمندگان می کنند، آمده ام تا با دشمن بجنگم با این جمله ام
بسیار مرا مورد تشویق و عنایت قرار داد ...
ادامه دارد ....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت نود و هفت
📝چند لحظــــه دیدار ۲♡
🌷هنوز دقایقی از احوال پرسی ما نگذشته بود که در مقرّ#اذان را گفتند
با عجله از هم خداحافظی کردیم و خود را به نماز جماعت رساندیم
عملیّات در قلّۀ۲۵۱۹متری منطقۀ حاج عمران آغاز شد.
نیروهای خط ،شکن ؛ نیروهای توپخانه، نیروهای پیاده و... همه آمادۀ خطّ شدند.
🔸️شهید برزگر جزو نیروهای خط شکن بود و بنابراین آنها جلوتر از همه رفتند و از ما جدا شدند و همۀ گروهها هر یک در نقطه ای جای گرفت و چون سن مان خیلی کم بود، نیروی بدون سلاح بودیم و باید در تپۀ شهدا مستقرّ می شدیم و به عنوان دستیاران امدادگر و امدادگر انجام وظیفه می.کردیم
🌷شب بسیار هولناکی بود، آتش از زمین و آسمان می بارید با اینکه نیروی دشمن بسیار مجهّز بود ولی بچه ها از جانشان مایه گذاشتند طوری که در لحظاتی کوتاه چندین نفر به شهادت می رسید همان شب فرمانده محمود کاوه را از دست دادیم و حتّی جانشین فرمانده هم از ناحیۀ دست در همین عملیّات مجروح شد.
🔸️متأسّفانه در این عملیّات دشمن بر ما غلبه کرد و به فرمان جانشین فرمانده بقیّۀ نیروها به عقب برگشتند، ولی ما باید در منطقه شهدا و مجروحان را جمع آوری می کردیم .هرچه نگاه کردم محمّد برزگر را در میان رزمندگان سالم و مجروح ندیدم
🌷در حالی که شهیدان را به عقب می بردیم چهره هایشان نیز برانداز می کردم تا شاید آقا محمّد را هم در میان آنها ببینم، اما هر چه جلوتر می رفتم ناامیدتر می شدم
🔸️با خود می گفتم: مبادا آقا محمّد اسیر شده باشد؟
ولی باز به راهم ادامه می دادم تا اینکه به نزدیکی خط مقدم رسیدیم ،نیروهای دشمن به منطقه مسلّط شده بود و دیگر اجازۀ جلو رفتن نداشتیم
🌷 سرگردان اطرافم را نگاه می کردم و در جستجوی محمّد بودم تا اینکه یکی از رزمندگان از بنده پرسید: پسرم! دنبال کسی میگردی؟ پاسخ دادم: دوست و همسایه ای داشتم که قبل عملیّات او را با چشم خود مشاهده کردم ولی اکنون در میان رزمندگان سالم، مجروح و شهید او را نمی یابم؟؟؟!
🔸️مانده ام چه کنم؟
می ترسم اسیر شده باشد؟
پرسید: نامش چیست؟
گفتم: محمّدعلی برزگر.
با لبخندی گفت: او از دوستان من است. پرسیدم: سرنوشتش چه شد؟ اسیر شد؟
او به قلّه اشاره کرد سپس کف دو دستش را به هم چسبانید و زیر گوشش گذاشت و گفت:
🌷محمّد از بچهّ های خط شکن بود، لحظاتی پیش با چشمانم دیدم مجروح شده و از همان قلّه به طرف پایین پرت شد و شهید شد
این جمله را گفت و با ناراحتی از کنارم عبور کرد، محمّد جایی افتاده بود که نمی توانستم او را پیدا کنم بنابراین مشغول جمع آوری بقیّه شدیم.
🔸️ متأسّفانه هواپیماهای دشمن سر رسیدند و شهدایی که جا مانده بودند را با آتش هوایی، پودر و خاکستر کردند، به فرمان سر دسته با ناامیدی برگشتیم با کوله باری از حسرت به شهر و کاشانۀ خود برگشتم و با عجله خود را به روستای رستم آباد رساندم و همۀ ماجرا را برای مادربزرگم تعریف کردم و گفتم: محمّد شهید شده است.
🌷 ولی آنها گفتند : از حقیقت چیزی به کسی نگو....
بگذار خانوادۀ شهید تا برگشت او با امید زندگی کنند چون تو با چشم خودت شهادت او را ندیده ای.
انگار کسی نمی خواست شهادت محمّد را باور کند و هر کس خود را آنگونه که می خواست دلداری می داد محمّد#مفقودالاثر شده بود .
🔸️ یک سال گذشت و خبر بازگشت پیکر محمّد را از زبان مادربزرگم شنیدم و از اینکه به آرزویش رسید و خانوادۀ او از بلاتکلیفی خارج می شدند خوشحال بودم ولی از طرفی دیگر صدایش را نمی شنیدم و لبخندش را نمی دیدم و این سرنوشتی بود که محمّد از خدا می خواست...
ادامه دارد ....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت نود و هشت
📝امداد غیبــــی♡
🌷خاطرۀ پیش رو را مرحوم زرینتاج برزگر پس از بازگشت از سفر حجّ بازگو میکند و میگوید:
سال۱۳۸۳ به لطف خدا همراه همسرم ؛حاج غلام علی شجاعی و برادرم حاج نعمت الله برزگر عازم سفر حج تمتع شدیم.
💛چون ضعیف الجثه و بیمار بودم، حجم جمعیت مانع آسایشم میشد و بنابراین همراه با مدیر کاروان در ساعات خلوت طواف و فرایض حج را انجام می دادیم و از اینکه نمی توانستم با همسر و برادرم مانند انسانهای عادی در صفوف زائران کعبه باشم اندوهگین بودم اماچیزی از احوالم به زبان نمی آوردم،
🌷 تازه از عرفات برگشته بودیم که مدیر کاروان اعلام کرد : فردا عید قربان است و برای رمی جمرات به«ِسرزمین منا »میرویم.
با خستگی و دل شکستگی داروهایم را خوردم و ساعاتی خوابم برد
💛 در عالم رؤیا ناگهان برادرم محمد را دیدم که ایستاده و صدایم میزند:
سلام آبجی زری !کجایی؟ با خوشحالی بسویش دویدم او را در آغوش کشیدم و بوسیدم. گفت: زیارت قبول .
گفتم: من چون بیمارم نمی توانم همراه جمعیت زائران باشم، گفت: تو بیا من کمکت میکنم.
🌷گفتم: چه میگویی محمد !؟بیایم زیر دست و پای جماعت گم می شوم، آن وقت به جای ثواب، دردسر می سازم
خندید و گفت: تو بیا من هستم و کمکت میکنم، قول شرف می دهم تو را سالم به مقصدت برگردانم، همراه با کاروان بیا و خودت اعمال را انجام بده
💛همین موقع از خواب بیدار شدم و فورا خوابم را برای همسرم بیان کردم او با خوشحالی لبخندی زد و گفت:
تردید نکن...
اگر محمد گفته، خب بیا ....با نگرانی خود را مهیا کردم و همراه با سیل زائران عازم رمی جمرات شدم و با موفّقیت ستون هارا سنگ زدم و با سلامتی برگشتم.
🌷همه حیران مانده بودند که چگونه این کار میسر شد ولی من حضور محمد را حس می کردم .پس از قربانی کردن با حجاج همراه شدم و بقیّۀ مناسک را خودم انجام دادم و شیرینی سفر ّتمتع را به واسطۀ برادر شهیدم چشیدم.
وقتی به ایران برگشتم، آن توانی را که در مکه و مدینه داشتم از دست دادم و دوباره بیماری غلبه کرد .
💛با مراجعه به پزشک فهمیدم بیماری سرطان معده به اوج خود رسیده است.
چه کسی جز محمد می توانست کمکم کند !؟
باز دست به دامانش شدم، از خواب و خوراک افتاده بودم، فقط خون بالا میآوردم و هر لحظه مرگ را جلوی چشمانم می دیدم،
منتظر دعوتنامۀ برادر شهیدم بودم.
🌷همین روزها یکی از اطرافیان در رؤیایی می بیند :یک جوان با لباس روحانیت که پرچمی سیاه رنگ سر در خانۀ خواهر شهید نصب میکند.
از او سؤال میکند: آقا شما کیستی؟ اینجا چه میکنی؟ جواب میدهد :من محمد برادر زرینم، آمده ام تا خواهرم را نزد خود ببرم، دیگر نمی گذارم خواهرم بیشتر از این رنج بیماری بکشد.
🌷 صبح فردا ،سراسیمه به منزل زرین رفتم خواهر شهید در بستر آرمیده بود و چشم از جهان فرو بسته بود....
ادامه دارد....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت نود و نه
📝قـــول و قــــــرار ۱♡
🌷اواخر سال چهارم جنگ تحمیلی بود ّکه عملیات کربلای ۲ به وقوع پیوست. پیش از عملیات وارد پادگان تیپ شهدا شدم. از اتوبوس پیاده شدم ،
🔹️حیران بودم واحساس غربت می کردم که یک نفر از پشت بغلم کرد و چشم هایم را با دستهایش بست و گفت: بگو کیستم؟ گفتم: شیخ محمد.
پیش از این در فاروج مأنوس بودیم و صدای او را می شناختم پایگاه بسیج فاروج که زیر مجموعۀ سپاه پاسداران قوچان و مستقر در حوزۀ علمیّۀ محمودیّه بود و بنده و شهیدان برزگر و شمعدانی عضو آن بودیم.
🌷 عصرها به تفریحات و برنامه های بسیج مثل والیبال، فوتبال می پرداختیم. پس از احوال پرسی
میخواستم گریه کنم که شهید جلو حرکت بچگانه ام را گرفت و گفت:
شما عجب خانوادۀ دلیری هستید !
خوش به حال پدرت،
داداشت؛ مهدی از طرف واحد فرهنگی بنیاد شهید اعزام شده بود و اینجا مستندسازی میکرد و داداش های دیگه هم در مناطق جنگی حضور دارند، خلاصه همۀ برادرها منطقه رو قبضه کرده اید ،.
🔹️ما پنج برادر هستیم و همه جبهه بودیم گفت: الان فرمانده یا جانشین تیپ می آید و خودشان سازماندهی نیروها را انجام میدهند .با هم قدم زدیم و آن قدر گرم گفتگو با محمد شدم که طول کشید و از سازماندهی جا ماندم.
🌷شهید « ابوالقاسم مقیم» که سرگروه بنده بود با عصبانیت سراغم آمد و بسیار سرزنشم کرد و گفت: کجایی؟ با دستپاچگی گفتم: تقصیر شیخ بود .
🔹️شهید برزگر هم با زبان اشاره می خواست به سرگرو هم بفهماند که سنّ کمی دارم و بچه است ته دلش خالی می شود ،توبیخ لازم نیست.
از پشتیبانی محمد احساس خوبی پیداکردم
🌷مرا به عنوان تخریب چی به آقای شهید حاج علی اصغر محراب معرفی کردند و به اوگفتند : این همان کسی است که دنبالش می گردی.
🔹️آموزش های ویژه را دیدم. چهار یا پنج روز مرخّصی گرفتم و پیش محمّد رفتم و در این روزها از دعای عهد با حضرت صاحب الزمان و زیارت عاشورای سیّدالشهدا صحبت کرد و توصیه کرد دعای عهد و زیارت عاشورا را مرتّب بخوانم
🌷چهار روز مرخصی ام تمام شد ولی دل نکندم و همان جا ماندم تا اینکه ظهر روز پنجم به دنبالم آمدند و به سختی از شهید جدا شدم.
لحظۀ خداحافظی هم دو بار شهید این جمله را تکرار کرد و گفت :سفارشم را فراموش نکن .
🔸️همین طور که سوار موتور می شدم با شوخی گفتم: ما که می دانیم که خبری نیست و کسی از آن دنیا نیامده او گفت : لازم ،نیست کسی بیاید در آینده ای نزدیک نشانه ات را خواهی دید...
ادامه دارد ....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت صد
📝قـــول و قــــــرار ۲♡
🌷عملیات کربلای۲ شروع شد.
رزمندگان خراسانی جلودار و خط شکن بودند و شهید برزگر به عنوان
آر.پی.جی زن و شهید شمعدانی به عنوان دستیارش، انتخاب شدند.
🔹️ یک شب پیش از عملیات شنیدم که گردان شهید برزگر نوک پیکان عملیّات و در تیررس دشمن است
از نگرانی به او اطلاع دادم خندید و گفت : من دو شب پیش از ماجرا خبر داشتم.
با ناراحتی گفتم: تو که همیشه#علم_غیب داری.
🌷 گفت: تو فقط سفارسشم را فراموش نکن.
نزدیک صبح هواپیماها و هلی کوپترهای دشمن بالای سر بچه ها آمدند و از فاصلۀ بسیار نزدیک ی آتش ریختند و رزمندگان رابه گلوله بستند .رزمندگان خراسانی و گیلانی زیادی به شهادت نایل آمدند و عده ای مانند دوست پانزده ساله مان؛ «حسن حیدری »اسیر شدند.
🔸️فصل تابستان بود، گرسنگی و تشنگی، سختی را مضاعف می کرد.
بنده عضو نیروهای تخریبچی و پیشرو بودم همان شب اول در تاریکی شب حرکت کردیم ولی منورها آسمان و زمین
را روشن کرده بود
🌷با پرتاب خمپاره و گلوله هفت یا هشت نفر شهید و مجروح شدند ،از طرف ی دشمن در لابه لای ارتفاعات کاتیوشا کار گذاشته بود و با انواع تجهیزات رزمندگان را هدف قرار میداد.
🔹️شب دوم پس از پاکسازی محورها، حرکت بچه ها میسر شد ولی غافلگیر شدیم. در این هنگام با فداکاری شهید شاکری که مسئول طرح و عملیات بود با جراحت شدید از ناحیۀ پا به طرف کانال دشمن حرکت کرده و با فریاد
«الله اکبر »خود را داخل کانال انداخت.
🌷با این حرکت فرمانده ، بخشی از دشمنان حاضر پا به فرار گذاشتند و باقی مانده شان در کانال تسلیم شدند و تا شهادت شهید شاکری نیروهای خودی پیشروی قابل توجّهی داشتند
در کانال سنگر گرفته بودیم که به یاد شهید برزگر افتادم.
🔹️ ساعتی پیش همدیگر را زیر گلوله باران دشمن دیده بودیم و با هم صحبت کرده و خداحافظی کرده بودیم، در این هنگام فرماندۀ دسته مان؛ که شهیدی اهل شهرستان اسفراین بود را دیدم، تا به من رسید ،پرسیدم: همشهری ما؛ محمد برزگر کجاست ؟گفت: شیخ را میگویی؟ گفتم: بله. او را نشانم داد .
🌷گُردانشان در معرض و تیررس دشمن بوده و مقاومت می کردند.
در همین شرایط خاص و وحشتناک شهید برزگر قد عَلم کرد و با سرعت و در مقابل دید مستقیم دشمن چند گلولۀ آر.پی.جی به سمت دشمن شلیک کرد و شهید شمعدانی هم گلولۀ آر.پی.جی را آماده می کرد ،
🌷هنگام پرتاب بعدی که رسید، موجی از آتش خمپاره و کاتیوشا روی سرشان فرو ریخت...
🔸️آری بنده با چشم خود شهادت این عزیزان را دیدم. سرانجام عملیّات به پایان رسید و دشمن موفّق به باز پس گیری مواضع ما شد و ما هم عقب نشینی کردیم
🌷با خودم میگفتم: از شدت گلوله هایی که به شهیدان برزگر و شمعدانی شلیک شده خاکسترشان هم باقی نمانده است. مدت ها گذشت ولی ذهنم پی محمد بود تا اینکه پیکر پاک چند شهید پیدا شد و پس از چند وقت که پیکر شهیدان برزگر و شمعدانی را به ستاد معراج شهدا انتقال دادند ،بنده به دیدارشان رفتم.
🔸️ وقتی پارچه را از صورت محمد کنار کشیدم، چهرهاش بدون نقص و آسیب و کاملا قابل شناسایی بود سالم بود مثل انسانی که خوابیده باشد و پیکر با طراوتش در مقابل شهدایی که تفحص و پیدا شده بودند قابل قیاس نبود.
🌷باز هم کلام شهید یادم نیامد. شب بعد جهت انجام کاری به شهرستان مشهد و زیارت امام رضا مشرف شد ، هنگام زیارت ناگهان کلام شهید به خاطرم آمد
ازدحام جماعت مانع نزدیک شدن به ضریح بود، ولی تا نیت زیارت برای شهید برزگر کردم مانع بر طرف شد و سینه ام را به ضریح چسباندم.
🔹️ کلام محمّد :این بود«سفارشم را فراموش نکن، لازم نیست کس دیگری از آن دنیا بیاید، ثابت میکنم »بله! نشان محمد پیکر سالمش بود ّکه مدتها پس از شهادتش پیدا شد و روی قول و قرارش ماند..
ادامه دارد ....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت صد و یک
📝وقت پرواز♡
🌷در دهم شهریور سال۱۳۶۵ قرار بر این شد چندین گردان به فرماندهی شهید کاوه در ارتفاعات حاج عمران عراق وارد عملیات شوند .
شهید برزگر از معدود کسانی بود که تا آخرین لحظات مبارزه کرد
💛آن شب همه چیز به خوبی پیش رفت همه با نهایت عشق و توان در حال پیشروی بودیم تا زمانی که در گوش رزمندگان خبر هولناکی پیچید «فرمانده کاوه به شهادت رسید »
🌷بچهّ ها روحیۀ خودشان را از دست دادند، ورق برگشت و آتش دشمن هر لحظه سنگین تر می شد تا اینکه برای بیسیم چی پیغامی آمد:
سریعا عقب نشینی کنید و پیشروی نکنید تا در محاصرۀ دشمن قرار نگیرید.
💛فرصت بسیار اندک بود و حتی هیچ یک از شهیدان و مجروحان را نتوانستیم از منطقه بیرون ببریم، به ناچار با ،سرعت رزمندگان به عقب برگشتند ولی شش تن از بچه ها در ّخط ّمقدم و تیررس دشمن ایستادگی کردند تا بدین طریق دشمن را سرگرم کنند که رزمندگان بتوانند از منطقه خارج شوند .
🌷یکی از این شش نفر «شهید محمدعلی برزگر »بود که با تمام قوا ایستادگی کردند و آن بسیجی ها برای نجات دیگر رزمنده ها از جان گذشتند.
شب سختی بود و عملیات به نفع دشمن به پایان رسید .
💛آن شش نفر شهید یا مجروح یا اسیر دشمن شدن از دور لحظه ای محمد را دیدم که با پهلویی تیر خوره در خون خود می غلتد، مکث کردم. با نهیب فرماندۀ دسته از منطقه خارج شدم. عذاب وجدان داشتم.
سالها گذشت تا اینکه از دوستان خبردار شدم پیکر محمد را مدتها بعد از شهادت از ارتفاعات شهر حاج عمران پیدا کرده اند...
ادامه دارد ...
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت صد و دو
📝صراط مستقیـــــــم♡
⬅️کوچکترین عضو خانواده،بودم پدرم پیرمرد بود و توان ادارۀ امور کشاورزی و دامپروری را دیگر نداشت.
دلم برای مادرم می سوخت، برای همین تصمیم به ترک تحصیل گرفتم.
ولی محمد پس از اینکه دورۀ ابتدایی اش را به پایان رساند روانۀ حوزۀ علمیه شد تا به قول خودش خدمتی به اسلام و مسلمین کند .
🌷او خیلی#متواضع بود و با اینکه در شهر درس می خواند ولی اصلا خودش را نمی گرفت،
هر گاه به روستا می آمد و مرا می دید در سلام و احوالپرسی پیشقدم می شد. مدّتی از طلبگی او می گذشت که مرا کنار کشید و گفت: علی اصغر !چرا به طلبگی نیامدی؟ گفتم: ّمحمد جان! خودت میدانی، کار در روستا زیاد است و پدر و مادرم دست تنهایند .
⬅️بار دیگر که به روستا آمد باز از من خواهش کرد و گفت: اگر از والدینت رضایت بگیرم طلبگی می آیی؟ گفتم: آشنایی ندارم که مرا به حوزه ببرد .
گفت: خودم تو را می برم، به خدا راه#سعادت همین است، اگر به حوزه وارد شوی هم دنیایت آباد میشود و هم آخرتت را تضمین میکند.
🌷هر بار با بهانه های متعدد خواهش محمد را رد میکردم.مدتها بعد محمد به کاشان عزیمت کرد و من هم به سربازی اعزام شدم. دوران خدمتم در سال های جنگ تحمیلی گذشت و این خدمت مدال افتخاری در کارنامۀ زندگیمان است
⬅️دوران سربازی با همۀ سختیهایش به پایان رسید و من برای همیشه به آغوش خانواده ام برگشتم.
وقتی به روستا رسیدم، محمد نیز از کاشان آمده بود .
🌷ما دو نفر که از کودکی مشتاق دیدار هم بودیم مثل همیشه به گفت وگو نشستیم .من از سربازی می گفتم ؛
او از طلبگی ،هر دو حال هم را خوب می فهمیدیم چون طعم#غربت را چشیده بودیم.
⬅️پس از قدری گفت وگو محمد نگاهی به من انداخت و پرسید: داداش اصغر !چرا سربازی رفتی؟گفتم: این چه سؤالیست که می پرسی،
خدمت یک#تکلیف است.
🌷گفت: یعنی جز خدمت سربازی نمی شود تکلیف را ادا کرد؟گفتم: !چرا...
شرایط جبهه رفتن برایم مهیّا باشد ، میروم. گفت: جبهه به جوانهایی مثل من و تو نیاز دارد، من که تا جنگ و دفاع باشد، دست بردار جبهه نیستم.
⬅️بعد با بگو و بخند موضوع را عوض کرد و به کاشان برگشت. صحبت هایش خیلی دلم را تکان می داد و مدام ذهنم را به خود مشغول می کرد. به این#دلیل کار و زندگی را رها کردم و به پادگان رفتم و داوطلبانه به منطقۀ شلمچه عازم شدم.
🌷زمستان سال ۱۳۶۵بود که عملیات کربلای ۵آغاز شد و مرا به عنوان سرگروه انتخاب کردند و چهار ماه با افتخار، اضافه به دورۀ سربازی ام خدمت کردم و پس از عملیاتی پیروزمندانه با سرافرازی به روستای خود برگشتم. میّخواستم محمد بیاید تا این بار چیزی برای گفتن داشته باشم و بگویم اگر طلبگی نرفتم ولی این بار به خواهش تو از میهنم#دفاع کردم.
🌷ولی هر گاه در منزل، درباره محمد می پرسیدم هیچ کس پاسخ روشنی به من نمی داد تا اینکه از اهالی روستا شنیدم محمد در کربلای ۲به شهادت رسیده است و شاید پیکرش مفقود بماند...
ادامه دارد ...
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت صد و سه
📝غریبــــی آشــــنا♡
♻️چند ماه از رفتن برادرم می گذشت و این بار اوّل بود که نامه یا پیغامی از او برایمان نمی آمد .
نمی دانستم مجروح شده یا اسیر شده یا شهید شده است، کاسۀ صبرم پر شده بود
🌷نمی توانستم دست روی دست بگذارم، امور ایثارگران، دفاتر اعزام و بیمارستانها را سر زدم ولی اثری از محمدم نبود سر در گم بودم.
روزی به حوزۀ علمیّۀ محمودیّۀ فاروج رفتم تا شاید خبری از دوستانش بیابم
♻️ در این میان طلبۀ جوانی به نام آقای «قانعی » کمک حالم شد و مرا از نگرانی در آورد با او همسفر شدم و مکان های مربوط در فاروج، قوچان و شیروان را جستجو کردیم بی فایده بود و دست خالی به خانه برگشتم صبح روز بعد جناب قانعی به اصرار مرا به مشهد برد تا شاید اثری از محمد بیابیم.
🌷بیمارستان ها، ستاد معراج و ... را کندو کاو کردیم و ظهر در منزل ایشان مهمان شدیم و مُجِدانه به دفاتر مرتبط دیگر در مشهد سر زدیم. ناامید شده بودم
♻️ با خودم میگفتم: وقتی در شهر خودمان کسی خبری از او ندارد چگونه در کلان شهر مشهد باید او را بشناسند
ناگهان آقای قانعی نام محمد را در میان یکی از لیستهای رزمندگان مفقودالاثر پیدا کرد
بی صبرانه به سوی امور ایثارگران قدم بر می داشتم
🌷 به سالن انتظار رسیدیم،
اتاق استعلام شلوغ بود ،
باید منتظر میماندیم، آشفته بودم و با خودم می گفتم نکند خواب می بینم یا شاید اشتباه فامیلی باشد؟؟!
♻️سرانجام مرا صدا زدند ،
وارد اتاق شدم و سلام دادم، آقای جوانی از روی صندلیش برخاست و به استقبالم آمد و به نشان دلجویی دستی بر شانه ام کشید وگفت: علیکم السلام،
خوش آمدید ،
🌷بعد از من پرسید :نام گمشده و نسبت شما با ایشان چیست؟پاسخ دادم:
نامش محمدعلی برزگر
و نسبتمان برادریست
با هر پاسخ بغضم را قورت میدادم، نگاهی به دفترش انداخت گفت: برادر شما جزو شهدای مفقودالاثر عملیات کربلای۲ است، بچه ها قرار است منطقه را تفحص کنند
♻️با شنیدن کلمۀ«شهید» سرجایم میخکوب شدم، زبانم بند آمد ،گویا ذرّه ذره جان از
بدنم خارج میشد، آقای قانعی به جای من تمام سؤالات را جواب داد و دیگر چیزی از بقیّۀ گفتگوها نفهمیدم.
🌷 با حالی دگرگون به روستا آمدم، نمی دانستم این خبر را چگونه به مادرم بدهم. همسر و زنان فامیل را دعوت به دلجویی از مادرم کردم، مادرم وقتی خبر را شنید چندین بار از هوش رفت.
♻️ولی باید حقیقت تلخ فراق را می پذیرفتیم.
خدای محمد ما را از نگرانی در آورد و در ماه رمضان پیکر پاکش را نشانمان داد و در شب قدر به آغوش خانواده برگرداند...
ادامه دارد .....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت صد و چهار
📝روزهای انتــــظار♡
💛چند ماهی از رفتن محمد به جبهه میگذشت. او حداکثر هر سه یاچهار ماه یک بار به روستا می آمد ... و اگر هم مشغله میداشت به ما نامه می نوشت و ما را از حالش با خبر می کرد این دفعه پنج ماه شد که هیچ خبری از او نداشتیم، نگران و مضطرب منتظر آمدنش بودیم،
🌷مادرم وضعیت روحی خوبی نداشت، و همیشه از رزمندگانی که از جبهه بر می گشتند سراغش را میگرفت، رادیو از دستمان لحظه ای آرام نمی گرفت.
شبها و روزهای سختی را سپری کردیم.
💛بیقرار بودم نمی دانستم چه اتفاقی برایش افتاده ،
هر شب تا صبح پلک روی هم نمیگذاشتم و از اضطراب زیاد روی بالکن مدام راه می رفتم بعد نماز ّصبح از شدت بیحالی لحظه ای پلک چشمم سنگین میشد ولی دوباره با کابوس اسارت محمد از خواب می پریدم.
🌷به مادرم چیزی نمی گفتم ولی از وقتی فهمیدم آخرین عملیّاتی که محمد شرکت کرده در خاک عراق بوده است گمان میکردم
محمد اسیر شده و به دست دشمن افتاده است. رزمندۀ آشنایی نبود که از او پرس وجو نکرده باشم ،ِپایگاه منطقه را دائما سر می زد، لیست اسرا یا شهیدان را جستجو می کردم.
💛به بیمارستان شهدا سر زدم ولی باز هم دست خالی به خانه بر گشتم.
دنبالش تا جبهه هم رفتم ولی برادرم را نیافتم.
یکی از روزها رزمنده ای در منزلمان آمد و گفت: پیکر شهید برزگر ،پیدا شده فردا برای شناسایی تشریف بیاورید .
🌷صبح خیلی زود به راه افتادیم .
تابوت شهیدی را برایمان آوردند با شوق خود را روی پیکر شهید انداختم و با صلوات پارچۀ سفید را از صورتش کنار زدم چند لحظه ا ی مات و مبهوت به چهرۀ شهید خیره شده بودم.
💛رزمنده ای که کنارم ایستاده بود پرسید : برادر شماست ؟
با ناامیدی پاسخ دادم :نه خیر ،
بنده ایشان را نمی شناسم.
اما خدا را شکر که خانوادۀ این شهید هم از چشم انتظاری فارغ شدند.
محزون تر از همیشه به منزل برگشتم و سرانجام انتظارمان به سر رسید و پس از ُنه ماه انتظار شهیدمان به وطن بازگشت .
🌷 پس از یافتن پیکر برادرم، از ستاد معراج گفتند:شهیدی که ما به اشتباه شما را مطلع کردیم« شهید ابراهیم برزگر »بود و چون رشتۀ تحصیلی و محل زندگی و فامیلی ایشان با شهید شما یکی بود تشخیص برایمان سخت شد ، به این دلیل شما را برای شناسایی به اینجا آوردیم.
💛مدتها گذشت تا اینکه بالاخره خبری که منتظر شنیدنش بودم به گوشم رسید
محمد برمی گردد.
درست شنیده بودم
بله ماه رمضان سال۱۳۶۶ از بنیاد شهید خبرهای خوش وصل به ما دادند.
یک روز از بنیاد شهید قوچان نوید آمدن محمد را به ما دادند و برادرم ماه مهمانی خدا( رمضان) مهمانمان شد...
ادامه دارد .....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت صد و پنج
📝بر میگــــردم ♡
🌷وقتی پسرم به شهادت رسید، هیچکدام باورمان نمیشد که دیگر محمد را نمی بینیم.
زندگی برایم بی معنا بود و روزهای پیش از روشن شدن وضعیّت محمّد در دنیای مبهمی سیر میکرد ، خاطرات گذشته تنها مرهم فراقم شده بود، آنچه که داغ هر روزمان را تازه تر میکرد این بودّ که محمد مفقودالجسد بود و ما ترس این را داشتیم که هرگز دستمان به پیکرش نرسد از خواب و خور اک افتادم.
🔸️ صبح تا شب گریه می کردم از هوش میرفتم تا پلک رویهم می گذاشتم کابوس تانک دشمن را می دیدم که از روی پیکر محمدم عبور میکرد از خوابیدن وحشت داشتم روزهای تلخ و سختی بود به روستا مدام شهید می آوردند، بی خیال محمد نبودم
🌷ولی وقتی شهیدم را با شهدایی که همسر و فرزند داشتند مقایسه میکردم قرار می گرفتم پسرم هیبت الله بسیار وابستۀ ّمحمد بود و از موقعی که برادرش مفقود شد رادیو به کمرش می بست تا خبری از پیکر او بگیرد
🔸️از صبح زود تا شب به دنبال نام و نشانی از او می گشت
شب ها تا سحر روی بهارخواب منزلش قدم میزد و بی صدا اشک میریخت، یک سال طول نکشید که موهایش سفید شد.
🌷فصل پاییز هم به بهانۀ انگور چیدن و شغار زدن و خوابیدن روی تخت کشمش به منزل نیامد
زیراندازش زمین و رواندازش آسمان شد و کم کم حال حرکات او طاقت مرا هم طاق می کرد.
🔸️یک شب از دلواپسی پیراهن محمد را بغل گرفته و سر به دیوار می کوبیدم
و می گفتم :
خدایا من از شهادت فرزندم راضیم
ولی پیکر محمدم را به برادرش؛ هیبت الله ببخش تا دلش قرار بگیرد و به زندگی خود برگردد.
🌷سحرگاه برای لحظاتی خوابم برد
در عالم رؤیا دیدم محمد با لباس روحانیت به دیدارم آمده صورتش از نور می درخشید ،حالش بسیار خوب و لب هایش ،خندان است
🔸️با ناراحتی گفتم: ببین با رفتنت چه روزگاری برای ما نساختی، حال برادرت را می ،بینی همین طور پیش برود از غصه جانش را از دست میدهد
،گریه جملاتم را برید ،محمد جلو آمد دستش را بر قلبم گذاشت و گفت :
آرام باش اگر بدانی ...بنده در چه جایگاهی هستم هیچگاه برای ماندنم در این دنیای فانی آشفته نمی شدی
🌷البتّه داداش حق دارد چون مرا مثل فرزندش از هفت سالگی بزرگ کرد و توقع نداشت در اوج جوانی تنهایش بگذارم.
مادر جان !ما#مهمان سفرۀ حضرت زهرا ایم و اگر بدانی مفقود الاثری چه اجر بی شماری دارد؟!
🔸️ای کاش منتظر آمدنم نمی شدید.... و برای همیشه لا به لای صخره ها مفقود اثر بمانم ولی نمی توانم نسبت به هم و غم برادرم بی تفاوت باشم به داداش هیبت الله بگو فقطه به خاطر شما بر می گردم به زودی پیکرم به دستتان خواهد رسید
با صدای«ِآرام باش »محمد از خواب بیدار شدم که صدای«أْشَهُد أَّن ُمَحّمدُاً رَسولِ الله» اذان را شنیدم
🌷صبح زود به منزل پسرم؛ هیبت الله رفتم و خوابم را برایش تعریف کردم ،از شنیدن این خواب بسیار خوشحال شد محمد رو سفیدم کرد و طبق قولش پس از چند ماه به خانه برگشت...
ادامه دارد .....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت صد و شش
📝قطره خــــــــون♡
🌷چند ماهی می شد که از محمدم خبری نداشتم، شاید برخی بگویند شما چندین فرزند داشته ای!!؟
ولی انسانی که ده انگشت دارد اگر بر اثر حادثه ای یک انگشت او قطع شود ،نُه انگشت باقی مانده نمی توانند نبود او را جبران نمایند .
🔸️باور کنید مادران شهدا فرزندان خود را همچون سایر مادران دوست میدارن ،
وقتی پای ارزشهای اسلامی در میان باشد باید سکوت اختیار کرد و رضایت به رفتن داد، اگر راضی به رفتنش نمی شدم ارادتم به اهل بیت جز#شعار چیزی نبود، انسان با عمل است که در امتحانات پیروز میشود.
🌷 جنگ و دفاع آزمونی برای رفتگان و ماندگان بود ، تصورش هم بر ای مادری که نوزده سال در نبود پدر با خون دل، پسرش را به بلوغ رسانده و اکنون خداوند اعتقاد و احساس تو را بیازماید ،سخت است....
🔸️وقتی سالها منتظر میشوی تا دامادی پسرت ر ببینی،
تابوتش را می آورند و جوانت را در قبر می گذارند ،هزاران بار می میری و زنده میشوی. زمان جنگ تحمیلی بود مرد و زن هر یک به نوبۀ خویش خدمتی برای وطن میکرد مردان می جنگیدند و زنان خوراک و پوشاک تهیه می کردند .
🌷محمد آن روزها مفقودالاثر بود،
خانه ماندن برایم دشوار شد و خودم را به پایگاه خدمت رسانی بانوان می رساندم، کلاه و دستکش می بافتیم
🔸️اغذیه بسته بندی میکردیم و ....
چندین ماه گذشت ولی خبری نشد، هر جا که روزنۀ امیدی داشتیم رفتیم ، و سراغ گرفتیم ول بی فایده بود بی قرارتر از هر روز به پایگاه میرفتم.
🌷تا اینکه یک شب خواب دیدم؛ شخصی نورانی با صورتی پوشیده به طرفم آمد و دستش را مقابلم گشود و گفت :در مُشتم توجه کن ....
وقتی مشتش را باز کرد یک قطره خون در کاسۀ مشتش می،جوشید رو به من کرد و گفت : پسرت در زمین فرو رفته بود ولی به خواست خداوند به سوی تو باز میگردد .
دوباره گفت: دستت را کاسه وار زیر دستم بگیر تاامانتت را تحویل دهم. به فرمایش ایشان عمل کردم و او کاسۀمشتش را خم کرد و تنها یک قطره خون در دستم گذاشت و رفت.
🔸️از صدای اذان صبح بیدار شدم، نماز خواندم، کارهای روزانه ام را انجام دادم ولی باز فکرم ،درگیر رؤیای دیشب بود قلبم تندتند میزد از حیاط بیرون زدم و همسایه هَای که محرم اسرارم بود را ملاقات کردم ولی نمی دانم چرا خوابم را فاش نکردم، پرسید: چرا بیقراری ؟
🌷گفتم: دلم برای محمدم تنگ شده .
گفت: این که غصه ندارد، همین الان جمعی از زنان محل را خبردار می کنم
به حرم امامزاده که برویم خود به خود آرام میشوی.
قبول کردم و به حرم امامزاده رفتیم و در آنجا همسایه ام خواب عجیبی دید و گفت : دیدم ّتوسط یک نامه خبر از شهید آوردند.
🔸️آنچه دیده بودم واقع شد دانستم که پسرم در راه برگشت به خانه است.
چند روز بعد خواب هر دو همسایه تعبیر شد و پس از ماهها چشّم انتظاری محمدم را به آغوش کشیدم...
ادامه دارد ....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت صد و هفت
📝پاکت نامــــه♡
♻️روزهای بی خبری از پیکر«شهید برزگر» بود که روزی مادر شهید پیشم آمد و گفت :چند وقتی است که از محّمدم خبری برایمان نیاورده اند
دلتنگ او هستم.
پس از این کلام با جمعی از زنان روستا به اتفاق مادر شهید راهی حرم امام زاده جعفربن الحسن المجتبی(ع) یعنی گلزار شهدای روستایمان رفتیم تا با توسل به ایشان فرجی برای این خانواده حاصل شود .
🌷خلاصه راهی شدیم و به حرم امامزاده رسیدیم در آنجا بیتوته کردیم برای چند دقیقه در گوشۀ شبستان حرم خوابم برد.
در خواب دیدم یک نفر نامه ای را به من داد و گفت: این پاکت را به خانوادۀ شهید برزگر برسان. پاکت را از آن شخص گرفتم وقتی نگاه کردم دیدم پشت پاکت نوشته شده «شهید »...
♻️در همین هنگام از خواب پریدم و آشفته از جا بر خاستم، مانده بودم چگونه این خواب را برای مادر شهید تعریف کنم، چون از طرفی می ترسیدم رؤیای صادقه ای در کار نباشد واز طرفی احتمال می دادم که شاید خدا و شهید مرا حامل رساندن این پیغام کرده اند و بنده برای این امر مهم انتخاب شده ام نماز حاجتی خواندم و با توکل به خدا و توسّل به شهید تصمیم نهایی را گرفتم و به طرف مادر شهید رفتم وقتی کنارش نشستم صورتش خیس از اشک شده بود،
🌷با سرفه ای کوچک او را از حضورم آگاه کردم، فاطمه خانم با گوشۀ چارقد اشک هایش را پاک کرد و گفت : از دوریّ محمد طاقتم طاق شده، نگرانم، نمیدانم اسیرشده و مجروح در غربت افتاده یا...کمی دلداریش دادم و گفتم :خدا بخواهد همین روزهاست که چشمانت به دیدار جوانت روشن میشود.
با بی حوصلگی پاسخ داد: از اینکه تسلّی می دهی متشکرم، ولی تا نیاید آرام نمی شوم
♻️وقتی خواب را برایش تعریف کردم برای دقایقی به صورتم خیره شد و با خواهش خوابم را دوباره گفتم، مادر شهید از جایش برخاست و گفت: پس چرا نشسته ام باید برخیزم و برای استقبال از پسرم خودم را مهیا کنم، باید گوسفندی سر راهش قربانی کنم، قدوم مهمانانش را آب و جارو کنم،
🌷برخیزید برویم که خیلی کار دارم به روستا برگشتیم. چند روزاز رفتنمان به حرم امام زاده و توسّل به ایشان گذشت که خبر بازگشت پیکر شهید را آوردند...
پایان
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷