#نماز_اول_وقت
#نماز_شهیدان
با #قایق گشت می زدیم . چند روزی بود #عراقی ها راه به راه کمین می زدند.
سر یک آب راه، قایق #حسین پیچید رو به رویمان .
ایستادیم و حال و احوال . پرسید « چه خبر؟ »
آره #حسین آقا . چند روز بود #قایق خراب شده بود . خیلی وضعیت ناجوری بود .
حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم .
مراقب بچه ها باشیم. عصر که می شه ، می پریم پایین ، #صبحونه و #ناهار و #شام رو یک جا می خوریم. »
پرسید « پس کی #نماز می خونی؟ » گفتم « همون عصری » گفت « بیخود »
بعد هم وادارمان کرد #پیاده شویم . همان جا لب آب ایستادیم، #نماز خواندیم .
#روحش_شاد
#یادش_گرامی
#نماز_اول_وقت
داشتم برای نماز ظهر وضو می گرفتم،
دستی به شانه ام زد.
سلام و علیک کردیم.
نگاهی به آسمان کرد و گفت : « علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم . »
گفتم «مثلا چی کار کنیم؟»
گفت « دوتا کار ؛ اول خلوص، دوم سعی و تلاش .»
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
یکی از شهدای مظلوم شاهچراغ که کمتر مورد توجه قرار گرفت شهید نخبه #سید_فرید_الدین_معصومی هست.
شهیدی که به گفته نزدیکانش تحفه شهادت رو با #نماز_اول_وقت به دست اورد.
✍محمد حسین پور
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت هفتاد و سه
📝نمـــاز اوّل وقت♡
🌷 برادرم در حوزۀ علمیّۀ شهرستان کاشان درس می خواند. او هر بار مسافت بسیار طولانی را برای آمدن به روستا طی می کرد. از دیدار خانواده اصلاً غافل نمی شد هر چند که مشغلۀ درسیش زیاد می شد ولی حیف که کوتاه مدّت مرخّصی می آمد و زود بر می گشت. قدیم در روستا وسیلۀ ارتباطی مانند تلفن وجود نداشت و فقط از طریق نامه از احوال یکدیگر با خبر می شدیم
🍃یک روز اوّل صبح، بنده با جمعی از کارگران مشغول بازسازی منزلم بودم و دیوارِ سمت کوچۀ منزلم را کاه گل می کردیم و پا برهنه تا زانو در گل رفته بودم و تندتند لگد می کردم تا مقدّمۀ کار بنّا را آماده کنم، با آمدن صدای مینی بوس طبق عادت همیشگی سر چرخاندم و خیره به جاده شدم تا شاید بین مسافران برادرم را ببینم،
🌷ناگهان محمّد را دیدم که پیاده شد و با نخستین نگاهش مستقیم به طرفم آمد، با اشتیاق پا برهنه به سویش شتافتم و او را پس از چندین ماه در آغوش کشیدم و گفتم: خوش آمدی پس از احوال پرسی،
محمّد متواضعانه کیفش را روی پله های جلوِ منزل گذاشت و آستین هایش را بالا زد. هر چه کردم منزل نیامد و به اصرار چکمه ای پوشید و تا ظهر کمکم کرد
🍃مسجد روستا نزدیک منزل مان بود و هنوز نیم ساعتی تا پایان کار مانده بود که صدای اذان در روستا طنین انداز شد و محمّد بی درنگ از ادامۀ کار دست کشید و برای وضو گرفتن به طرف چشمۀ روستا .رفت وشتابان برگشت زمانی که محمّد از کنارمان برای رفتن به مسجد عبور می کرد، گفت: برادران بفرمایید#نماز_اوّل_وقت. آهسته او را کنار کشیدم و گفتم: حواست هست چه می گویی؟! هنوز وقتِ کاری کارگران باقی مانده است.
🌷محمّد گفت: نترس داداش جان! شاید این دنیا برایت یک ساعت ضرر داشته باشد ولی بیاید روزی که بگویی...
ای کاش این فرصت های ارزشمند را کوچک نمی شمردم و چنین موقعیّتی را از دست نمی دادم فاصلۀ سنّی بنده با محمّد بسیار زیاد بود، به او#غبطه می خوردم و احساس شرمندگی می کردم.
🍃 به توصیۀ محمّد بلافاصله همۀ کارگران را برای نماز اوّل وقت مرخّص کردم و خودم نیز همراهشان به مسجد رفتم و حالا نماز اوّل وقت را چشیدم و از ثوابی که خداوند به واسطۀ برادرم نصیبم گرداند لذّت بردم...
ادامه دارد.....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰🌷