eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹 ابراهیم زنده است. اگر بخواهم بهترين مشخصه مهدي را بگويم بايد به حق طلبي او و دفاع از مظلوم اشاره كنم، مهدي همواره مي‌گفت: «شهدا زنده اند» و به اين حرف اعتقاد قلبي داشت، ما اين را در رفتار و عمل مهدي به عينه مشاهده مي كرديم، براي همين هميشه به رفتار و كردارش توجه داشت، چون خود را در محضر خدا و شهدا مي ديد، هر زمان از كنار عكس شهيدي رد مي شديم، سلام مي داد. يك بار از كنار عكس شهيد ابراهيم هادي عبور كرديم مهدي سلام كرد، با تعجب به مهدي گفتم: مهدي جان حمدي بخوان، صلواتي بفرست، چرا سلام مي كني؟ در جوابم گفت: ابراهيم زنده است و داره ما رو مي بينه. 🌻شهید مهدی عزیزی🌻 راوی: دوست شهید 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
•| |• می گفت: چادر یادگار حضرت زهرا(س) است. ایمان یک زن وقتی کامل می شود که حجاب را کامل رعایت کند.♥️ ♥️🌙 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
به نام خدایی که باقیست و همه چیز، غیر او فانیست شروع کارها با نام مشکل گشایت: یاٰ مَنْ هُوَ یَبقیٰ وَ یَفنیٰ کُلُّ به نام خدای همه 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
حبه نور ✨ «قَالَ لَا تَخَافَا إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَى» نترسید، خودم هواتونو دارم. محترم طه.۴۶ 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
مگر اینکه تو بیایی و نجاتم بدهی ... ایها العزیز 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
صبح هدیه ای زیباست از سوی خدا سوای همه هدیه هایش. پاک پاک پاک چشم آلوده ای در آن باز نشده. هنوز زبانی فرصت دروغ و غیبت نیافته است. سکوت و تقدسش دست نخورده است صبح را دوست می دارم آن را ارج می نهم و همچون قطره ای زلال آن را می نوشم، تا از شهدش جانی دوباره بگیریم درود همراهان همیشگی دل‌تون به پاکی صبح خوشه های افکار بلندتون سبز و ریشه پاکتون پایدارباد🌸 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
🔴 🍁بر صبحدم قشنگ پاییز سلام بر نغمهٔ بلبل سحـرخـیز سـلام بر خندهٔ غنچه‌ای ڪه از ذوق سحر گردیده ز شور و شوق لبریز، ســـلام 🍁ســـلام صبح بخیر ‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎ ‌‌‌🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
🌱از هوایی تنفس می کنیم که بوی "خون شهدا" می دهد، در زمینی راه می روید که از "خون شهدا" گلگون است و این شهیدان بر "همه اعمال ما" ناظرند. ❣ 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
دوستش میگفت: یه شب تو خواب دیدمش بهش گفتم محمدرضا اینقد از حضرت زهرا(س)دم زدی اخرش چیشده؟ گفت همین که تو بغل فرزندش مهدی(عج)جان دادم برایم کافیست 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
☘ سلام بر ابراهیم ☘ 💥قسمت سیزدهم : حوزه حاج آقا مجتهدي ✔️راوی : ايرج گرائي 🔸سالهاي آخر، قبل از #ا
☘ سلام بر ابراهیم ☘ 💥قسمت چهاردهم : پيوند الهي ✔️راوی : رضا هادي 🔸عصر يکي از روزها بود. از سر کار به خانه مي آمد. وقتي واردکوچه شد براي يك لحظه نگاهش به پسر همسايه افتاد. با دختري جوان مشغول صحبت بود. پسر، تا ابراهيم را ديد بلافاصله از خداحافظي کرد و رفت! ميخواست نگاهش به نگاه ابراهيم نيفتد. 🔸چند روز بعد دوباره اين ماجرا تکرار شد. اين بار تا ميخواست از دختر خداحافظي کند، متوجه شد که ابراهيم در حال نزديک شدن به آنهاست. دختر سريع به طرف ديگر کوچه رفت و ابراهيم در مقابل آن پسر قرار گرفت. ابراهيم شروع کرد به سلام و عليک کردن و دست دادن. پسر ترسيده بود. اما ابراهيم مثل هميشه لبخندي بر لب داشت. قبل از اينکه دستش را از دست او جدا کند با خاصي شروع به صحبت کرد و گفت: ببين، تو کوچه و محله ما اين چيزها سابقه نداشته. من، تو و خانواد هات رو کامل ميشناسم، تو اگه واقعاً اين دختر رو ميخواي من با پدرت صحبت ميکنم که... 🔸جوان پريد تو حرف ابراهيم و گفت: نه، تو رو خدا به بابام چيزي نگو، من اشتباه کردم، غلط كردم، ببخشيد و ... ابراهيم گفت: نه! منظورم رو نفهميدي، ببين، پدرت خونه بزرگي داره، تو هم که تو مغازه او مشغول کار هستي، من امشب تو با پدرت صحبت ميکنم. انشاءالله بتوني با اين دختر کني، ديگه چي ميخواي؟ جوان که سرش را پائين انداخته بود خيلي خجالت زده گفت: بابام اگه بفهمه خيلي عصباني ميشه. ابراهيم جواب داد: پدرت با من، حاجي رو من ميشناسم، آدم منطقي وخوبيه. جوان هم گفت: نميدونم چي بگم ، هر چي شما بگي. بعد هم خداحافظي کرد و رفت. 🔸شب بعد از ، ابراهيم در مسجد با پدرآن جوان شروع به صحبت کرد. اول از ازدواج گفت و اينکه اگر کسي شرايط ازدواج را داشته باشد و مناسبي پيدا کند، بايد ازدواج کند. در غير اينصورت اگر به بيفتد بايد پيش خدا جوابگو باشد. و حالا اين بزرگترها هستند که بايد جوا نها را در اين زمينه کمک کنند. حاجي حر فهاي ابراهيم را تأييد کرد. اما وقتي حرف از پسرش زده شد اخمهايش رفت تو هم! ابراهيم پرسيد: حاجي اگه پسرت بخواد خودش رو حفظ کنه و تو نيفته، اون هم تو اين شرايط جامعه، کار بدي کرده؟ حاجي بعد از چند لحظه سکوت گفت: نه! فرداي آن روز مادر ابراهيم با مادر آن جوان صحبت کرد و بعد هم با مادر دختر و بعد... 🔸يک ماه از آن قضيه گذشت، ابراهيم وقتي از بازار برميگشت شب بود. آخر کوچه چراغاني شده بود. لبخند بر لبان ابراهيم نقش بست. رضايت، بخاطر اينکه يک دوستي شيطاني را به يک پيوند الهي تبديل کرده. اين ازدواج هنوز هم پا برجاست و اين زوج زندگيشان را مديون برخورد خوب ابراهيم با اين ماجرا ميدانند 📚 منبع : کتاب سلام بر ابراهیم 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
اگر قضاوت نکردی دروغ نگفتی خود را برتر ندیدی زور نگفتی حسادت نکردی دیگران را بخشیدی محبت کردی خوبی و کمک به دیگران کردی آن وقت میتوانی بگویی من قلبم پاک است 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi