eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
لباس هاش را که می‌شستم، جلوی در حمام می‌ایستاد و عذرخواهی می‌کرد که وقت نکرده بشوید. وظیفه ی خودش می‌دانست. مخصوصا ماه رمضان راضی نمی‌شد من با زبان روزه این کار را بکنم. 🆔️ @shahidemeli
ما خواهر نداشتیم. کسی نبود که در امورِ خانه به مادر کمک کند. در این میان علی‌عباس بیشتر از ما با مادر همراهی می‌کرد. در شستن ظرف ها، کمک به پختن غذا، خرید خانه و ... به مادر کمک می‌کرد. علی‌عباس برای رسیدگی به پدر و مادر خودش خیلی وقت می‌گذاشت. 🆔️ @shahidemeli
نتایج کنکور دانشگاه ها آمد. جالب بود، علی آقا در دانشگاه مشهد رشته ی پزشکی قبول شد. این نشان می‌داد که نبوغ او در کار جنگ بی‌دلیل نیست. علی آقا انسان با استعدادی بود. اما به خاطر انقلاب و جنگ دانشگاه را رها کرد! می‌گفت می‌مانم و برای اسلام دفاع می‌کنم. همیشه در زندگی‌اش اولویت ها را به خوبی می‌شناخت. علی آقا مرد انجام تکلیف بود. 🆔️ @shahidemeli
| یک بار من کنار احمد آقا نشسته بودم. مجلسِ دعای ندبه بود. احمد آقا همان موقع به من گفت: مداحی می‌کنی؟! گفتم: بدم نمی‌آید. بلافاصله میکروفون را در مقابل من نهاد. من هم شروع کردم. همین طور غلط غلوط شروع به خواندن دعا کردم. خیلی اشتباه داشتم ولی بعد از دعا خیلی من را تشویق کرد. گفت: بارک الله خیلی عالی بود. برای اولین بار خیلی خوب بود. همین تشویق های احمد آقا باعث شد که من مداحی را ادامه دهم و اکنون هم با یاری خدا و عنایات اهل بیت (ع) در هیئت ها مداحی می‌کنم. 🆔️ @shahidemeli
مرتضی خیلی به من و بچه ها علاقه‌مند بود. یکی دو سال آخر این علاقه را خیلی ابراز می‌کرد و به زبان می‌آورد. هر چه به زمان شهادت نزدیک می‌شدیم، بدون هیچ اغراقی، احساس می‌کردم داریم به سال های اول زندگی برمی‌گردیم. منتها در این ابراز علاقه های مرتضی مرتبا یک حالت ذکر و شکری وجود داشت. بیان ایشان از لطفی که خدا دارد جدا نبود. هر چه بیشتر عشق به خدا در ایشان شدت می‌گرفت، ابراز علاقه به خانواده هم شدیدتر می‌شد. 🆔️ @shahidemeli
خسته که بودم، کافی بود میثمی را ببینم. همین که من را می‌کشید توی سینه‌اش و می‌فشرد، خستگیم در می‌رفت. گاهی می‌رفتم پیشش درد دل کنم. تا دستش را می‌کشید به پشتم، آرام می‌گرفتم. 🆔️ @shahidemeli
هر وقت پیش ما به مادرش زنگ می‌زد می‌گفت: سلام مامان جان ... بچه ها مسخره می‌کردند می‌گفتند چقدر بچه ننه‌ای!! این حرف ها مال بچه سوسول ها است نه شما! می‌گفت من کوچیکشم! نوکرشم! احترامش برام واجبه. خادم الشهدا هم که می‌شد، روزی چند بار تلفنی با مادرش حرف می‌زد. همیشه می‌گفت: مامان جون دعا کن ما اینجا موفق باشیم. 🆔️ @shahidemeli
هادی در اردو های جهادی بیکار نمی‌ماند. از لحظه لحظه وقتش استفاده می‌کرد. در کار های عمرانی خستگی را نمی‌فهمید. وقتی کار عمرانی تمام می شد، به سراغ بچه هایی می‌رفت که مشغول کار فرهنگی بودند. با آن بدن نحیف اما همیشه اهل کار و فعالیت بود. هادی هیچ گاه احساس خستگی نمی‌کرد. 🆔️ @shahidemeli
| سر راه مدرسه رفتیم کتاب فروشی. هر چی پول داشت، کتاب خرید. می‌خواند، برای دکور نمی‌خرید... 🆔️ @shahidemeli
گذاشته بودشان روی یالِ بازی دراز. گفته بود: جُم نمی‌خورید. گفته بودند: چشم. جیم شده بودند. خودش رفته بود آنجا ایستاده بود. دستش تیر خورده بود. پانسمانش هم نکرده بود. توی جلسه داشت حرف می‌زد که دیدیم دارد از زخمش خون می‌آید. گفتیم: پانسمانش کن خب. گفت: فعلا عراق داره می‌آد جلو. باشه بعد. 🆔️ @shahidemeli
شب اول ماه رمضان بود که دبیرستانمان برنامه افطاری داشت. به بچه های هم دوره ای زنگ زدم. فقط او آمد، آن شب کسانی حضور داشتند که او زیاد دل خوشی از آن ها نداشت. اما با همه اوصاف کسی نبود که کینه ای باشد و هیچ چیز در دلش نبود، با روی گشاده و دلی صاف با آن ها برخورد کرد. 🆔️ @shahidemeli
| جنگ غزه بود. ایمیل کلی از استاد های دانشگاه های خارج از کشور را پیدا کرده بود، خبر کشتار فلسطینی ها را می‌گرفت، به زبان انگلیسی برایشان می‌فرستاد، بلکه کاری کنند. دنبال این بود که برای شهدای ترور فلسطین و لبنان سایت راه بیندازد. 🆔️ @shahidemeli