لحظاتی بود که با دوستان بیرون میرفتیم و یا برای رفتن به هیئت برنامهریزی میکردیم. او هم همراه بود اما اگر خانوادهاش چیز دیگری میگفتند، دعوت ما را رد میکرد و با آن ها میرفت. به شدت مطیع حرف پدر و مادرش بود. هر چه که آن ها میگفتند در اولویت بود. در صورتی که ممکن بود ما به خاطر دوستان با برنامه های خانواده همراهی نکنیم و وقتمان را با آن ها بگذرانیم.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
نیمه شب بود، از حرم امام رضا (ع) آمدیم بیرون. زمستان و هوا عجیب سرد بود. پیر مرد میرفت سمت حرم. _ سلام حاجی! جوابمان را داد. از زور سرما خودش را مچاله کرده بود. آب توی چشم هایش جمع شده بود. مصطفی شال گردنش را باز کرد، انداخت دور گردن پیر مرد. _ حاج آقا! التماس دعا.
#شهید #هسته_ای #مصطفی_احمدی_روشن
🆔️ @shahidemeli
مهدی یک جعبه ی مهمات را داده بود طبقه زده بودند و به جای کتابخانه گذاشتیم کنار اتاق و کتاب هایمان را چیدیم توش. میگفت: اگر وقت نمیکنم بخوانم، اقلا چشمم که بهشون میافته خجالت میکشم. به من سپرده بود از المعجم آیات ایثار و شهادت و جهاد و هجرت را در بیاورم. هر بار میآمد، چیز هایی که درآورده بودم، میدادم بخواند.
#سردار #شهید #مهدی_باکری
🆔️ @shahidemeli
هر جا که بود، مثل بقیه بود، خورد و خوراکش، لباس پوشیدنش، خوابش، کارش، جنگیدنش. اصلا احساس نمیکردی که او فرمانده است و تو زیر دستش هستی. میگفت: من یه خدمتگزار کوچکم، بین خدمتگزار های بزرگ تر. خودش را از همه کمتر میدانست. فیلم در نمیآورد، واقعا اینجوری بود.
#سردار #شهید #محمد_بروجردی
🆔️ @shahidemeli
حالات معنویاش را حفظ میکرد و اصلا اهل بروز دادن نبود. معنویتش را پشت شوخی هایش پنهان میکرد. اگر مواقعی بود که میفهمید طرف مقابلش میخواهد از اوضاعِ معنویاش اطلاع پیدا کند، مطلقا چیزی نمیگفت مگر این که خودش حرف بزند.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | نان سنگک گرفته بودیم و میآمدیم طرف خوابگاه. چند تا سنگ به نان ها چسبیده بود. مصطفی کندشان و برگشت سمت نانوایی. میگفت: بچه بودم، یه بار نون سنگک خریدم، سنگ هاش رو خوب جدا نکرده بودم، بهش چسبیده بود. خونه که رسیدم، بابام سنگ ها رو جدا کرد داد دستم، گفت برو بده به شاطر. نونوا ها بابت اینا پول میدن.
#شهید #هسته_ای #مصطفی_احمدی_روشن
🆔️ @shahidemeli
در زمانی که خیلی ها به درس و مدرسه اهمیت نمیدادند، علی شاگرد اول در درس و اخلاق و حتی فوتبال بود. برای همین همه ی بچه های حصیرآباد او را به عنوان الگو قبول داشتند. همیشه وقتی را برای تدریس به دوستانش اختصاص میداد. اما در کنار همه ی فعالیت هایش حضور در مسجد امام علی (ع) و امام سجاد (ع) حصیرآباد جای خودش را داشت. اینگونه شخصیت انقلابی علی در مسجد شکل گرفت.
#سرلشگر #شهید #علی_هاشمی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | میگوید: به محض اینکه راه باز شد، خبرم کن. میگویم: حاجی! باز شد. از جا میپرد و میدود بین بچه ها. میگوید: اول آب، یالّا. سه روزه بچه ها بی آبن، زود.
دبه ها را میگذارم زمین، استراحت کنم. فکر میکنم: کو تا قله. از راه میرسد. با دبه های پر آب از کنارمان رد میشود. میگوید: چرا وایسادین برّ و بر من رو نگاه میکنین؟ قله اون طرفه. اوناهاش.
#شهید #محمد_بروجردی
🆔️ @shahidemeli
مهدی هیچ وقت به غذا ایراد نگرفت. خودم آش ماست دوست داشتم و چون بلد بودم، درست کردم. یادم رفت نمک بریزم. توی ظرف خودم نمک میریختم. مهدی هیچ چیز نمیگفت. فکر کردم متوجه نشده. پرسیدم: مهدی به نظرت چیزی کم نداره؟ گفت: نه. گفتم: اما نمکش کمه. گفت: غذاست دیگه، بی نمک هم میشه خورد.
#سردار #شهید #مهدی_باکری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | پیش از عملیات فتح المبین، سیم تلفن صحرایی سنگر فرماندهی ترکش خورده بود و ارتباط قطع شده بود. سید رضا رفته بود سیم را وصل کند، با موتور مقر افتاده بود توی یک چاله ی خمپاره، هم خودش زخمی شده بود، هم موتور خسارت دیده بود. احمد، دم غروب که از قرارگاه برگشت، سراغ سید را گرفت. وقتی قضیه ی قطع شدن سیم و موتور را گفتم، ناراحت شد. گفت: هم خسارت موتور رو ازش بگیرید، هم خودش برگرده نجف آباد. کار باید حساب کتاب داشته باشه. اینجا مخابرات داره. سیم قطع شد، وظیفهشونه برن درست کنن، هر کی باید پی وظیفه ی خودش باشه.
#شهید #احمد_کاظمی
🆔️ @shahidemeli
با دوستش به هیئتی که میشناخت رفتند. اولین بارش بود که در آن هیئت حضور داشت. از همان ابتدای آشنایی با رفقای هیئتی دوستش، جوری رفتار کرده بود که انگار چندین سال است همدیگر را میشناسند. از همان جا بود که دوستی های جدید شکل گرفت. به عنوان یک بچه هیئتی قدرت جذب بالایی داشت و به خاطر خوش اخلاقی و لبخندی که روی لب داشت، سریع رابطه برقرار میکرد.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
"شهباز" اسم تیم فوتبال محله ی حصیرآباد بود. علی کاپیتان تیم شهباز بود، فوتبالش حرف نداشت. اما فوتبال هدف اول زندگی علی نبود. هر زمان وقت اذان میشد، بازی را تعطیل میکرد و خودش کنار زمین فوتبال اذان میگفت.
#سرلشگر #شهید #علی_هاشمی
🆔️ @shahidemeli