eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
در دوران ابتدایی علی‌عباس نزدیک شب عید به بچه ها می‌گفت: هر کس هر اندازه که می‌تواند برای نیازمندان کمک کند. از لباس گرفته تا برنج و روغن و ... جمع آوری می‌شد. بچه ها هم وسایل را بسته‌بندی می‌کردند. شب عیدی کمک ها به دست نیازمندان می‌رسید. 🆔️ @shahidemeli
اول حسن خودش را معرفی کرد. بعد مسائل کلی مطرح شد. ایشان در همه ی حرف ها، تاکیدش روی مسائل اخلاقی بود. یادم نمی‌رود، قبل از اینکه وارد این جلسه شوم، وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا خودت از نیت من باخبری، هر طور صلاح می‌دونی این کار رو به سرانجام برسون. بعد ها در دست‌نوشته های او هم خواندم که نوشته بود: برای جلسه ی خواستگاری با وضو وارد شدم و همه ی کار ها را به خدا واگذار کردم. 🆔️ @shahidemeli
خبر حمله ی منافقین را که شنید، خودش را به اسلام آباد غرب رساند. در عملیات مرصاد هم خدمه ی خمپاره ۱۲۰ شده بود. برایش فرقی نمی‌کرد در کجای سلسله مراتب سازمانی باشد. در عملیات مرصاد که آخر جنگ بود، مثل روز های اول جنگ دوباره شد خمپاره‌انداز. 🆔️ @shahidemeli
خداوند ذوالجلال احسن الحال را در این سال جدید ارزانیتان کند. سال نو بر شما و عزیزانتان مبارک باد.
محله ی مسجد فین اصفهان بود و هیئت رقیه خاتون. فکر هیئت از عبدالله بود و اسمش از آقا جان. خیلی به عبدالله و رحمت الله کمک کرد این هیئت را راه بیندازند. یک صندوق قرض الحسنه هم داشتند هر کس هر قدر می‌توانست می‌داد هر وقت هم پشیمان می‌شد، می‌توانست پس بگیرد. صندوق کار راه‌اندازی شده بود برای مردم محل. 🆔️ @shahidemeli
| احمد آقا همه ی ما را به حضور در نماز جمعه مقید کرده بود. او با سختی بچه ها را جمع می‌کرد. بعد می‌رفتیم چهار راه مولوی و با اتوبوس دو طبقه و یا وانت و ... خلاصه با کلی مشکل به نماز جمعه می‌رفتیم. بچه ها شلوغ می‌کردند. اذیت می‌کردند و ... . اما احمد آقا با صبر و تحمل وصف‌ناشدنی بچه ها را با معارف دین آشنا می‌کرد. 🆔️ @shahidemeli
سخنان رهبری را گوش می‌داد و پیگیری می‌کرد. پرینتشان را می‌گرفت و زیر سخنان ایشان خط می‌کشید. اگر به اینترنت دسترسی نداشت، روزنامه می‌خرید. می‌نشست و با دقت مطالعه می‌کرد. 🆔️ @shahidemeli
فوق دیپلمش را در رشته صنایع گرایش برش قطعات صنعتی از مدرسه عالی تکنیکیوم نفیسی گرفته بود. عمویش اصرار داشت تا همراه پسر هایش برای ادامه تحصیل راهی کانادا شود. برایش پذیرش هم گرفته بود. فقط مانده بود بلیط هواپیما و مهمانی خداحافظی. حسن دلش به ماندن بود می‌خواست برای انقلاب کار کند. 🆔️ @shahidemeli
شنیده بودیم نماز جماعت و اول وقت برایش اهمیت دارد، ولی فکر نمی‌کردیم اینقدر مصمم باشد. صدای اذان که بلند شد، همه را بلند کرد، انگار نه انگار عروسی است، آن هم عروسی خودش! یکی را فرستاد جلو، بقیه هم پشت سرش، نماز جماعتی شد به‌ یاد ماندنی. 🆔️ @shahidemeli
حاج علی از برادر به ما نزدیکتر بود. ما حتی مشکلات خصوصی را به او می‌گفتیم. با راهنمایی های حاج علی مشکلات ما حل می‌شد. به ما همیشه می‌گفت: توصیه می‌کنم خونسرد و باتقوا باشید، خدا را مد نظر بگیرید. 🆔️ @shahidemeli
مادرم که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم. مصطفی که آمد دنبالم، قبل از آنکه ماشین را روشن کند، دست من را گرفت و بوسید و تشکر کرد. گفت: این دستی که این همه روز به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آن را بوسید. گفتم: خب، این که مادر من بود، مادر شما نبود. گفت: دستی که به مادرش خیر ندارد، به هیچ‌کس خیر ندارد. من از شما ممنونم که با محبت و عشق به مادرتان خدمت کردید. 🆔️ @shahidemeli
| ماه رمضان بود و ما مهمان دکتر بودیم. افطاری منزلشان در عین کامل بودن ساده بود. گرم و صمیمانه و بدون هیچ‌گونه تجمل. محور این جمع شدن ها هم خانم دکتر بود. خواستیم برای شستن ظرف ها کمک کنیم که همسرشان اجازه نداد. گفتیم مهمان ها زیادند و این تنها کاری است که از ما برمی‌آید. گفت که ظرف ها سهم دکتر است. گفتیم این‌طوری بیشتر شرمنده می‌شویم. گفت تقسیم کار کردیم، آماده کردن افطار با من است و شستن ظرف ها هم با ایشان. خانمش می‌گفت که حتی دکتر در خانه جارو هم می‌کرد. روابط خانوادگی بسیار خوبی داشتند، این را از گفتگو های آن‌ها می‌فهمیدیم. 🆔️ @shahidemeli