شنیده بودیم نماز جماعت و اول وقت برایش اهمیت دارد، ولی فکر نمیکردیم اینقدر مصمم باشد. صدای اذان که بلند شد، همه را بلند کرد، انگار نه انگار عروسی است، آن هم عروسی خودش! یکی را فرستاد جلو، بقیه هم پشت سرش، نماز جماعتی شد به یاد ماندنی.
#شهید #محمد_علی_رهنمون
🆔️ @shahidemeli
حاج علی از برادر به ما نزدیکتر بود. ما حتی مشکلات خصوصی را به او میگفتیم. با راهنمایی های حاج علی مشکلات ما حل میشد. به ما همیشه میگفت: توصیه میکنم خونسرد و باتقوا باشید، خدا را مد نظر بگیرید.
#سرلشگر #شهید #علی_هاشمی
🆔️ @shahidemeli
مادرم که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم. مصطفی که آمد دنبالم، قبل از آنکه ماشین را روشن کند، دست من را گرفت و بوسید و تشکر کرد. گفت: این دستی که این همه روز به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آن را بوسید. گفتم: خب، این که مادر من بود، مادر شما نبود. گفت: دستی که به مادرش خیر ندارد، به هیچکس خیر ندارد. من از شما ممنونم که با محبت و عشق به مادرتان خدمت کردید.
#شهید #دکتر #مصطفی_چمران
🆔️ @shahidemeli
#استوری | ماه رمضان بود و ما مهمان دکتر بودیم. افطاری منزلشان در عین کامل بودن ساده بود. گرم و صمیمانه و بدون هیچگونه تجمل. محور این جمع شدن ها هم خانم دکتر بود. خواستیم برای شستن ظرف ها کمک کنیم که همسرشان اجازه نداد. گفتیم مهمان ها زیادند و این تنها کاری است که از ما برمیآید. گفت که ظرف ها سهم دکتر است. گفتیم اینطوری بیشتر شرمنده میشویم. گفت تقسیم کار کردیم، آماده کردن افطار با من است و شستن ظرف ها هم با ایشان. خانمش میگفت که حتی دکتر در خانه جارو هم میکرد. روابط خانوادگی بسیار خوبی داشتند، این را از گفتگو های آنها میفهمیدیم.
#شهید #هسته_ای #دکتر #مجید_شهریاری
🆔️ @shahidemeli
بعد از عملیات محرم سازمان سپاه گسترده شد. احمد شد فرمانده سپاه هفتم. سه، چهار لشکر عملیاتی تحت امر سپاه هفتم بودند. قرار بود سپاه هفتم با یگان هایش در منطقه ی فکه عملیات کند. هنوز پای کسی به فکه نرسیده بود. احمد، قبل از همه با لباس خاکی و یک موتور ۲۵۰ رفت وسط رمل های فکه که منطقه را شناسایی کند.
#سرلشگر #شهید #احمد_کاظمی
🆔️ @shahidemeli
روز های اول جنگ، کسی به کسی نبود. از سوسنگرد که برمیگشتم، استاندار خوزستان را با حسن دیدم. نمیشناختمش. هر چی سوال میکرد، من رو به استاندار جواب میدادم. همینطور که حرف میزدم، اسم بعضی جاها را غلط میگفتم. خودش درستش را میگفت. تند تند هم از حرف هام یادداشت برمیداشت.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
تا نیمه های شب جلسه بود. خسته میشدیم، اما او ریز مسائل و مشکلات را میگفت و بررسی میکرد. هیچ چیز از چشمش دور نمیماند. از بد خلقی فلان فرمانده و کم اطلاعی فلان مسئول تبلیغات گرفته تا ماست، که باید کنار غذای بچه ها باشد که مسموم نشوند. بعد از جلسه، همان گوشه ی اتاق، عبایش را میکشید سرش و میخوابید. دو سه ساعت نگذشته، باز بلند میشد برای نماز شب.
#شهید #عبدالله_میثمی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | در ورزش بسیار متواضع بود. با اینکه این اواخر از لحاظ بدنی هیکل درشت و ورزشی داشت، اما خیلی افتاده تر شده بود. همیشه ابتدا و انتهای ورزش را با دعا شروع میکرد و به پایان میبرد. سید ورزش را هم با نگاه خاصی دنبال میکرد. خیلی از نوجوانان و جوانان را تشویق میکرد و به سمت باشگاه میبرد. یکی از ورزشکاران میگفت: از دلایلی که باعث شد پای من و خیلی ها مثل من، به مراکز خلاف و ... باز نشود، رفاقت با سید میلاد بود. وقت ما را پر میکرد. با هم ورزش میرفتیم، مسجد، هیئت، اردو، کوه و ... برنامه هایی بود که سید برای پر کردن اوقات ما را به آن سمت میکشاند.
#شهید #مدافع_حرم #سید_میلاد_مصطفوی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | دم غروب پاتک سنگین عراقی ها شروع شد. همه را توی کانال روبهروی دژ جمع کرد. برایمان حرف زد؛ (امام گفته باید جزیره رو نگه دارید. اینجا صحرای کربلاست. هر کس میخواد سالم بمونه بره اسیر بشه. هر کس با حسینه و آماده ی شهادت، یا علی بگه و مردونه بمونه. ما میخوایم جزیره رو نگه داریم تا دل اماممونو شاد کنیم.) هم قسم شدیم که تا آخرین قطره ی خون پا پس نکشیم. دو، سه ساعت زیر باران گلوله ها مقاومت کردیم. خط را نگه داشتیم تا صبح فردا که نیرو های کمکی از راه رسیدند. خودش که بود دلمان گرم بود.
#شهید #احمد_کاظمی
🆔️ @shahidemeli
خیلی هوای والدینش را داشت. بر خلافِ خیلی ها که همیشه از پدر و مادرشان طلبکار هستند، آقا مجید همیشه خودش را مدیون پدر و مادر میدانست. هر وقت توی جمعی که بودیم، پدرِ آقا مجید میآمد، او مؤدب مینشست. پاهایش را دراز نمیکرد.
#شهید #مدافع_حرم #مجید_صانعی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | با هم خیلی رفیق بودیم. یادم هست قبل از انقلاب یه شب با جمعی از بچه ها تو مسجد نظربیک خوابیدیم. هنوز وقت اذان صبح نشده بود، چشمام رو باز کردم دیدم علی داره نماز میخونه! تو دلم بهش خندیدم، گفتم طفلکی هنوز اذان نشده نمازش رو خونده، مجبوره دوباره بعد از اذان نمازش رو تکرار کنه. بقیه ی بچه ها هم مثل من علی رو ملامت کردند، اما علی چیزی نگفت. سال ها گذشت تا من فهمیدم آن شب علی صباغزاده مشغول نماز شب بود ...
#معلم #شهید #علی_محمد_صباغ_زاده
🆔️ @shahidemeli
خیلی ختم قرآن میگرفت. بیشترشان را از دانشگاه میآورد و توفیق اجباری ختم قرآن نصیبمان میکرد. میدیدم که نصف شب ها زیر نورِ گوشی اش قرآن میخواند. آن هم قرآنی با خط ریز. دعوایش میکردم و میگفتم حداقل قرآن خط درشت را بردار.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli