eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
اوایل که وارد دانشگاه شده بود، از طرف آیت الله امامی کاشانی یک عبا هدیه گرفته بود. از داشتن این هدیه، آن قدر ذوق کرده بود که بار ها دیدم آن را می‌بوسید. خیلی دوستش داشت و موقعی که نماز می‌خواند روی دوشش می‌انداخت. تا می‌کرد و مرتب‌شده در کمدش می‌گذاشت. ارادت خود را نسبت به این لباس نشان می‌داد. برای روحانیت و لباس آن ارزش قائل بود. 🆔️ @shahidemeli
| هفته‌ای چهار، پنج بار بین نطنز و کاشان و تهران می‌رفت و می‌آمد. نه یک ماه و دو ماه، نه یک سال و دو سال؛ هشت سال کارش همین بود. ساعت چهار صبح می‌نشست توی ماشین و راه می‌افتاد. گاهی وقت‌ها تازه ساعت یازده شب جلسه‌اش شروع می‌شد. بعد از آن راه می‌افتاد و می‌آمد سمت تهران؛ هفت صبح توی تهران جلسه داشت. خستگی نمی‌شناخت. به قول بچه‌ها لودری کار می‌کرد. یک بار حساب کردم، مصطفی شاید این مدت بیشتر از پانصد هزار کیلومتر رفته و آمده بود؛ ده برابر دور کره‌ی زمین. 🆔️ @shahidemeli
باز هم انگشترش را بخشیده بود. پرسیدم این یکی را به کی دادی؟ گفت انگشتر طلا دستش بود. نمی‌دانست حرام است. از دستش درآوردم. انگشترِ خودم را دستش کردم. 🆔️ @shahidemeli
| یکی از رفتارهای شاهرخ که بقیه‌ی دوستان هم شاهد بودند، احترام بیش از حد به مادر بود. همه شاهد بودند که مادر ما بعضی وقت‌ها در جلوی جمع چیزی از شاهرخ می‌خواست و او هم سریع انجام می‌داد. مثلا، ما یک عمه داشتیم که در خیابان ایران، حوالی میدان شهدا، ساکن بود. این پیرزن خیلی کوچک و ضعیف و زمین‌گیر بود. مادر ما به شاهرخ توصیه کرده بود که هر هفته به او سر بزن و اگر شد او را به خانه‌ی ما بیار‌. شاهرخ همیشه به این توصیه گوش می‌کرد. یک بار شاهرخ عمه را روی دو دست خود گرفته بود! گویی یک نوزاد را در دست گرفته و به سمت خانه آمد تا حرف مادر را گوش کرده باشد! 🆔️ @shahidemeli
دبیرستانی بود. رفته بود تهران درس بخواند. وقتی از تهران برمی‌گشت، دستش پر بود. پولش را کم‌تر خرج می‌کرد. نگه می‌داشت که وقتی آمد، برایمان سوغاتی بخرد. یک بار برایم عروسک آورد. هنوز دارمش. توی اسباب‌کشی شکست، اما چسبش زدم. نگهش داشتم. 🆔️ @shahidemeli
| یادم است سال چهارم دبیرستان که بودیم، کلاس‌های ما مختلط شد. دختر و پسرها در یک کلاس کنار هم بودند. این هم از کارهای آن خانم وزیر بود که بعدها بهایی بودنش اثبات شد. او و اربابانش هر چه در توان داشتند انجام دادند تا ایمان و معنویت را از بچه‌های این مرز و بوم بگیرند. آن روز را خوب به یاد دارم. علی سرش را کرده بود توی کتاب. صدای قهقهه‌ی خنده‌های شیطانی دخترها و پسرهای مدرسه به گوشم می‌خورد که با هم شوخی می‌کردند و می‌خندیدند. من هم سرم را بردم توی کتابم تا نگاهم به دخترها نیفتد. 🆔️ @shahidemeli
عصر از شناسایی برگشت. می‌گفت: باید بستان رو نگه داریم. اگه این ارتفاع رو نگیریم و آفتاب بزنه، این چند روز عملیات یعنی هیچ. با این که خسته بود، دو ساعته چهار تا گردان درست کرد. خودش هم فرمانده‌ی یکی از گردان‌ها. از سر شب تا صبح حسابی جنگیدند. چهارِ صبح بود که حسن را بی‌حال و نیمه‌جان بردند عقب. ارتفاع را که گرفتند، خیال همه راحت شد. 🆔️ @shahidemeli
| یادم هست مدتی ورزش باستانی می‌رفت. بعد از مدتی زورخانه خلوت شد. با چند نفر از بزرگان زورخانه دور هم جمع بودیم. مثل همیشه سید بود و صحبت از معرفت و مرام شهدا، ما دغدغه داشتیم که چرا زورخانه خلوت شده. گفت: بچه‌ها یک چیز می‌گم نه نگید. از این به بعد وقتی وارد گود می‌شید هر روز به نیابت یک شهید وارد بشید. چون نگاه ما به ورزش باستانی یک نگاه معنوی بود، سید با این پیشنهادش معنویت ورزش ما را دوچندان کرد. ما هم به حرف سید اعتقاد داشتیم. این کار انجام شد. کمتر از یک ماه این قدر زورخانه شلوغ شد که گاهی اوقات ما به خاطر کمبود جا ورزش نمی‌کردیم! 🆔️ @shahidemeli
عاشق امام حسین (ع) بود. تا اسمش را می‌شنید منقلب می‌شد و شور حسینی همیشه در وجودش شعله‌ور بود. طوری که خواهرش برگشت به او گفت که عاشق شده‌ای؟! و او جواب داد: عشق فقط یک کلام... حسین علیه السلام! 🆔️ @shahidemeli
| من را که تبعید کردند تفرش، بارِ خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه‌ی کنکور بود. گفت: بابا! هر جور شده کتاب‌فروشی رو باز نگه می‌دارم. این‌جا سنگره. نباید بسته بشه. جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم: نگران مغازه نباش. به دانشگاهت برس. نرفت. ماند مغازه را بگرداند. 🆔️ @shahidemeli
هر هفته می‌آمد، یا حداکثر هر ده روز یک‌بار از اول خط، سنگر به سنگر می‌رفت. بچه‌ها را بغل می‌کرد و می‌بوسید. دیگر عادت کرده بودیم. یک هفته که می‌گذشت، دلمان حسابی تنگ می‌شد. 🆔️ @shahidemeli
همه نماز جماعتش را دوست داشتند. زیاد طولش نمی‌داد. اگر می‌دید یا می‌شنید امام جماعتی نمازش طولانی است، تذکر می‌داد. بعد از هر نمازش سه بار طلب شهادت می‌کرد. عوضش نمازهای فرادایش را آهسته می‌خواند، با سجده‌های طولانی و گریه‌های زیاد. 🆔️ @shahidemeli