✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
پخش مستند #آنسوی_آشوب (شهدای امنیت ۱۴۰۱) سه شنبه ها و چهارشنبه ها هرهفته ساعت ۱۶:۰۰ از شبکه سه سیما
به اطلاع می رسانیم؛ مستند آنسوی آشوب امروز ساعت 16:30 پخش می شود.
این قسمت تقدیم می شود به شهید مدافع امنیت مهدی لطفی پور
#استوری | نماز صبح را در مسجد امینالدوله خواندیم. من دیدم که احمد آقا بعد از نماز به محل بسیج رفت و مشغول استراحت شد. من بارها از خود ایشان شنیده بودم که خوابیدن در بینالطلوعین مکروه است. پس چرا احمد آقا ... . بعد از نماز مغرب از ایشان همین موضوع را سوال کردم. گفت: من دیشب به خاطر برنامههای بسیج کم خوابیده بودم. ترسیدم به خاطر خستگی و کسالت، در طی روز دچار لغزش یا برخورد تند با دیگران شوم. برای همین استراحت کردم. کارها و اعمال عرفانی احمد آقا برای همهی شاگردان و دوستان درس عبرت بود. هر کس به فراخور وجود خود از خرمن ویژگیهای ایشان بهره میبرد و استفاده میکرد.
#شهید #احمد_علی_نیری
🆔️ @shahidemeli
حوصلهام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم، بعد به سرعت ماشین. گفتم: آقا مهدی! شما که میگفتین قم تا خرمآباد رو سه ساعته میرین. گفت: اون مال روزه. شب نباید از هفتاد تا بیشتر رفت. قانونه؛ اطاعتش، اطاعت از ولی فقیهه.
#شهید #مهدی_زین_الدین
🆔️ @shahidemeli
میگفت: ترک و تنها گذاشتن ولی فقیه در حد شرک به خدا است. اگر ولی فقیه نباشد، اسلام به درد نمیخورد؛ میشود شبیه فرقههای انحرافی که راه را اشتباه رفتند. میگفت: شهدا برای ولایت فقیه رفتند. من هم فقط به این نیت راهی جبهه میشوم. هر موقع صحبت میکرد، از امام (ره) و ولایت فقیه میگفت. عاشقِ ولایت فقیه بود.
#شهید #علی_عباس_حسین_پور
🆔️ @shahidemeli
#استوری | گفته بود: باید از یگانهای مستقر در خط هر روز بازدید کنید. آخر وقت هم گزارش بدید. بین ساعت ده تا دوازده شب گزارش میدادیم؛ هم شفاهی، هم کتبی. ازمان خواسته بود که تعارف را بگذاریم کنار، برویم سر اصل مطلب، رُک و راست همه چیز را بگوییم. میگفت: واقعیت رو به من بگید. من فرماندهی نیروی زمینی هستم، باید همه چیز رو بدونم تا بتونم خوب تصمیم بگیرم. باید از خط مقدم خبر داشته باشم؛ از وضع نیروهام، از لباس و غذاشون، از اینکه تجهیزات دارن یا نه، یا اینکه اصلا آمادهی عملیات هستن یا نه.
#شهید #علی_صیاد_شیرازی
🆔️ @shahidemeli
علاقهی ویژهای به روحانیت داشت. میگفت: سُکان کشتی مبارزه، در این نظام اسلامی به دست روحانیت است. روحانیت را قطب تاثیرگذار جامعه میدانست. در مراسمی که برگزار میکرد از روحانیون استفاده میکرد. یک بار بچههای هیئت را به روستای ایرا در اطراف شهر آمل برد. هدف زیارت و دیدار با علامه حسنزادهی آملی بود.
#شهید #سید_مجتبی_علمدار
🆔️ @shahidemeli
یادم هست که یک بار به او گفتند: آماده شوید برای دیدار با حضرت امام. اما اکبر نرفت! وقتی از او علت را پرسیدند، گفت: دیدار با حضرت امام، آرزوی من است. اما مهمتر از دیدار با امام این است که دستورات ایشان را اطاعت کنیم. اکبر گفته بود: من اگر به تهران بروم و بیایم، به همین مقدار جبههها خالی میشود.
#شهید #علی_اکبر_شیرودی
🆔️ @shahidemeli
ما مصطفی را با حاج آقا خوشوقت آشنا کردیم، ولی خودش شده بود پایهی مجلس حاج آقا. یک جلسه که دور حاج آقا جمع شده بودیم، مصطفی پرسید: حاج آقا، یه ذکر بده شهید شیم. حاج آقا گفت: شما اول کارتون رو تموم کنید، بیاید بهتون میگم چی کار کنید که شهید شید.
نمیدانم شاید همان جملهای که حاج آقا گفت ذکر شهادت بود. حتما مصطفی کارش را تمام کرده بود.
#شهید #هسته_ای #مصطفی_احمدی_روشن
🆔️ @shahidemeli
اگر از کسی میپرسیدی چه جور آدمی است، لابد میگفتند خندهروست. وقت کار اما، برعکس، جدی بود؛ نه لبخندی، نه خندهای. انگار نه انگار که این، همان آدم است.
#شهید #مهدی_زین_الدین
🆔️ @shahidemeli
#استوری | با قایق گشت میزدیم. چند روزی بود عراقیها راهبهراه کمین میزدند بهمان. سر یک آبراه، قایق حسین پیچید روبهرویمان. ایستادیم و حال و احوال. پرسید: چه خبر؟ گفتم: آره حسین آقا! چند روز بود قایق خراب شده بود. خیلی وضعیت ناجوری بود. حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم، مراقب بچهها باشیم. عصر که میشه، میپریم پایین، صبحونه و ناهار و شام رو یکجا میخوریم. پرسید: پس کی نماز میخونی؟ گفتم: همون عصری. گفت: بیخود. بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همانجا لب آب ایستادیم، نماز خواندیم.
#شهید #حسین_خرازی
🆔️ @shahidemeli
خوب درس میخواند. اما از اصلیترین تکلیفش غافل نبود. به کتابهای اصول عقاید اسلامی و بحثهای معرفتی خیلی علاقه داشت. آثار منتشرشده از حضرت امام (ره) را به دقت میخواند. الفت زیادی با مجموعهی چهار جلدی اصول کافی داشت. کتب استاد مطهری را به دفعات خوانده بود. اتاق کوچکی در خانه داشت. بیشتر شبها تا صبح در همان اتاق به مطالعه و عبادت میپرداخت.
#شهید #محمود_شهبازی
🆔️ @shahidemeli
بعضیها خسته که میشدند، جا میزدند. از محل خدمتشان شاکی بودند. حسن بهشان میگفت: میخوای تو بیا جای من فرماندهی، من میرم جای تو. خوبه؟ طرف دیگر جوابی نداشت. سرش را میانداخت میرفت.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli