#استوری | کار کردن برایش عیب نبود. از جوانهایی که دنبال کار و تلاش نبودند بدش میآمد. میگفت من حتی حاضرم برم بار بزنم، حمالی کنم و ... اما مهم برای من اینه که فقط روزیام حلال باشه. مدتی توی کار خرید و فروش محصولات کشاورزی وارد شد. یک بار تخمه کدو معامله کردیم. به خاطر مشکلی که پیش آمد از حقش گذشت. میگفت: پول حلال ارزش داره، شُبهه که توش باشه بیبرکت میشه.
#شهید #مدافع_حرم #سید_میلاد_مصطفوی
🆔️ @shahidemeli
دو، سه روز مانده به عملیات، قرار شد یک بیمارستان نزدیک منطقهی عملیاتی راه بیندازند. کسی فکر نمیکرد بیمارستان راه بیفتد، خیلی هم بهش نیاز بود. رهنمون و دو، سه نفر دیگر شروع کردند به کار. درست قبل از عملیات بیمارستان را راه انداختند. وقتی که همه گفتند نمیشود، محکم گفت: میشه، خدا بزرگه. حالا شروع کنیم.
#شهید #محمد_علی_رهنمون
🆔️ @shahidemeli
استاد دانشگاه افسری بود. سر کلاس که میآمد، با تمام وجود درس میداد. طوری که نه سوال باقی میماند، نه مطلبِ ناگفته. اصرار داشت که دانشجو سر کلاس درس را بفهمد. اگر هم کسی درس را نمیفهمید، از وقت استراحتش میزد.
#شهید #علی_صیاد_شیرازی
🆔️ @shahidemeli
میگفت: نمیشه توی کار نیارید. زمین باتلاقیه که باشه، برید فکر کنید چطور میشه ازش رد شد. هر کاری راهی داره.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | گفت: پاشو بریم کاشان. رفتیم در خانهی چندتا خانوادهی فقیر. بیشترشان سادات بودند. رو کرد به من و گفت: اگه روزی من از این دنیا رفتم، بهم قول بده به این خانوادهها کمک کنی.
مصطفی سه سالی بود که به آنها کمک میکرد.
#شهید #هسته_ای #مصطفی_احمدی_روشن
🆔️ @shahidemeli
این طور هم نبود که فقط کتاب بفروشد. اهل مطالعه هم بود. حتی برای بقیه نسخه میپیچید: هنر اهل بیت و دیدم که جانم میرود. در اردوی راهیان نور، بارها دیدم کتاب "آه" را دستش گرفته و میخواند. با کتابهای "سلام بر ابراهیم"، "شاهرخ" و "طیب" مانوس بود. به گمانم جرقهی انتخاب عنوان "جون خادمالمهدی" روی اتیکت لباس رزمش، خواندن کتاب "خادم ارباب کیست؟" بود.
#شهید #مدافع_حرم #محسن_حججی
🆔️ @shahidemeli
موقع امتحانات تقریبا باشگاه نیمه تعطیل بود. توصیه میکرد اگر باشگاه آمدن تاثیر منفی توی درس شما دارد، باشگاه را موقع امتحانات تعطیل کنید، اما اعتقاد داشت با برنامهریزی میشود این مشکل را حل کرد.
#شهید #مدافع_حرم #مجید_صانعی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | به مسائل شرعی خیلی مقید بود. یعنی کسی که از ابتدا در مسجد و پای درس علما بزرگ شود همین گونه است. اولین باری که حقوقش را گرفت، آمد پیش من گفت: مامان، دارم میرم پیش حاج آقا فاضلیان خمس مالم رو حساب کنم. اولین حقوقم رو گرفتم، باید از این به بعد حساب سال داشته باشم. از همان موقع به حساب سال دقت خاصی داشت.
#معلم #شهید #علی_محمد_صباغ_زاده
🆔️ @shahidemeli
در خانه که بود همهی کارها را انجام میداد. با اینکه خسته بود اما اجازه نمیداد من کاری انجام دهم. از غذا درست کردن و ظرف شستن تا ... . حتی به حمام میرفت و کهنههای بچهها را هم با صابون میشست!
#شهید #علی_اکبر_شیرودی
🆔️ @shahidemeli
مصطفی پلهپله به ملاقات خدا رسید. این موضوع همیشه برایم جذاب بود. یادم است وقتی آمدند شهریار، شبها پیش هم میخوابیدیم، برایم ترانههای آن طرف آبی میخواند. آن اوایل مصطفی هنوز دغدغهی بسیج را نداشت. کلا مصطفی آدمی نبود که چیزی را در مغزش کنند، خودش باید به آن چیز میرسید.
#شهید #مدافع_حرم #مصطفی_صدرزاده
🆔️ @shahidemeli
#استوری | زمان جنگ بود. خانم یک آقایی تماس گرفته بود که: سربازی هست به این نام ... از کردستان منتقلش کنید تهران. همسر آن خانم هم موقعیتی داشت که هر کس دیگر جای صیاد بود، میگفت چشم ... صیاد گفته بود: امکان نداره. مگه خونش رنگینتر از دیگرونه؟ گوشی را داده بود به شوهرش. شوهرش گفته بود: مگه شما فرماندهی نیروی زمینی ارتش نیستی؟ صیاد گفته بود: هستم، اما این کار رو نمیکنم. طرف گفته بود: داری ادا در میاری، تظاهر میکنی. صیاد آخرش گفته بود: من این کار رو نمیکنم؛ به هیچ وجه. مگه خود امام بگن.
#شهید #علی_صیاد_شیرازی
🆔️ @shahidemeli
با یک پارچ آب از جلوم رد شد. چشمهاش سرخ سرخ بود. به نظرم دو، سه شبی بود که چشم روی هم نگذاشته بود. گفتم: دکتر! شما چرا؟ کارهای مهمتر هم هست که شما انجام بدین. این وظیفهی کس دیگهایه. لبخندی زد و گفت: چه فرقی میکنه. هر کاری که کمک کنه کار بیمارستان راه بیفته، کار مهمیه دیگه، باید انجامش داد. چرا خودت رو گیر عنوانها میکنی. بچهها تشنهاند، نباید یک چکه آب بدم دستشون؟
#شهید #محمد_علی_رهنمون
🆔️ @shahidemeli