eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
| گفت: پاشو بریم کاشان. رفتیم در خانه‌ی چندتا خانواده‌ی فقیر. بیشترشان سادات بودند. رو کرد به من و گفت: اگه روزی من از این دنیا رفتم، بهم قول بده به این خانواده‌ها کمک کنی. مصطفی سه سالی بود که به آن‌ها کمک می‌کرد. 🆔️ @shahidemeli
این طور هم نبود که فقط کتاب بفروشد. اهل مطالعه هم بود. حتی برای بقیه نسخه می‌پیچید: هنر اهل بیت و دیدم که جانم می‌رود. در اردوی راهیان نور، بارها دیدم کتاب "آه" را دستش گرفته و می‌خواند. با کتاب‌های "سلام بر ابراهیم"، "شاهرخ" و "طیب" مانوس بود. به گمانم جرقه‌ی انتخاب عنوان "جون خادم‌المهدی" روی اتیکت لباس رزمش، خواندن کتاب "خادم ارباب کیست؟" بود. 🆔️ @shahidemeli
موقع امتحانات تقریبا باشگاه نیمه تعطیل بود. توصیه می‌کرد اگر باشگاه آمدن تاثیر منفی توی درس شما دارد، باشگاه را موقع امتحانات تعطیل کنید، اما اعتقاد داشت با برنامه‌ریزی می‌شود این مشکل را حل کرد. 🆔️ @shahidemeli
| به مسائل شرعی خیلی مقید بود. یعنی کسی که از ابتدا در مسجد و پای درس علما بزرگ شود همین گونه است. اولین باری که حقوقش را گرفت، آمد پیش من گفت: مامان، دارم می‌رم پیش حاج آقا فاضلیان خمس مالم رو حساب کنم. اولین حقوقم رو گرفتم، باید از این به بعد حساب سال داشته باشم. از همان موقع به حساب سال دقت خاصی داشت. 🆔️ @shahidemeli
در خانه که بود همه‌ی کارها را انجام می‌داد. با این‌که خسته بود اما اجازه نمی‌داد من کاری انجام دهم. از غذا درست کردن و ظرف شستن تا ... . حتی به حمام می‌رفت و کهنه‌های بچه‌ها را هم با صابون می‌شست! 🆔️ @shahidemeli
مصطفی پله‌پله به ملاقات خدا رسید. این موضوع همیشه برایم جذاب بود. یادم است وقتی آمدند شهریار، شب‌ها پیش هم می‌خوابیدیم، برایم ترانه‌های آن طرف آبی می‌خواند. آن اوایل مصطفی هنوز دغدغه‌ی بسیج را نداشت. کلا مصطفی آدمی نبود که چیزی را در مغزش کنند، خودش باید به آن چیز می‌رسید. 🆔️ @shahidemeli
| زمان جنگ بود. خانم یک آقایی تماس گرفته بود که: سربازی هست به این نام ... از کردستان منتقلش کنید تهران. همسر آن خانم هم موقعیتی داشت که هر کس دیگر جای صیاد بود، می‌گفت چشم ... صیاد گفته بود: امکان نداره. مگه خونش رنگین‌تر از دیگرونه؟ گوشی را داده بود به شوهرش. شوهرش گفته بود: مگه شما فرمانده‌ی نیروی زمینی ارتش نیستی؟ صیاد گفته بود: هستم، اما این کار رو نمی‌کنم. طرف گفته بود: داری ادا در میاری، تظاهر می‌کنی. صیاد آخرش گفته بود: من این کار رو نمی‌کنم؛ به هیچ وجه. مگه خود امام بگن. 🆔️ @shahidemeli
با یک پارچ آب از جلوم رد شد. چشم‌هاش سرخ سرخ بود. به نظرم دو، سه شبی بود که چشم روی هم نگذاشته بود. گفتم: دکتر! شما چرا؟ کارهای مهم‌تر هم هست که شما انجام بدین. این وظیفه‌ی کس دیگه‌ایه. لبخندی زد و گفت: چه فرقی می‌کنه. هر کاری که کمک کنه کار بیمارستان راه بیفته، کار مهمیه دیگه، باید انجامش داد. چرا خودت رو گیر عنوان‌ها می‌کنی. بچه‌ها تشنه‌اند، نباید یک چکه آب بدم دست‌شون؟ 🆔️ @shahidemeli
یکی از نزدیکان که رفت‌وآمد زیادی با ما داشت، نسبت به حجاب، کم توجه بود. نوید سعی می‌کرد در لفافه یا با عدم حضورش، نسبت به رعایت نکردن حجاب ایشان اعتراض کند. یک مرتبه با لحنی آرام به آن شخص گفت: اگه واقعا تمایل به ارتباط با بنده دارید، لطفا حجاب‌تون رو کامل رعایت کنید. آن شخص قبول کرد و دیگر در خانه‌ی ما بدحجاب حضور پیدا نکرد. 🆔️ @shahidemeli
| او سیر مطالعاتی خاصی داشت. در کنار آن بارها دیده بودم که کتاب‌های علمی می‌خواند. هیچ وقت او را بیکار نمی‌دیدیم. برای وقت خودش برنامه داشت. مقدار معینی استراحت می‌کرد. بعد از آن مطالعه و کارهای مسجد و رسیدگی به کارهای فرهنگی و پذیرش بسیج و ... 🆔️ @shahidemeli
دوران سربازی سید نقطه‌ی عطفی برایش بود، غربت و تنهایی و سختی، رابطه‌اش را با خدا نزدیک‌تر کرد و روحش را جلا داد. سید آسمانی‌تر شد‌. این روحیاتش را می‌توانیم در دست‌نوشته‌های زیبایش ببینیم. معمولا غروب جمعه‌ها مناجات‌هایی با امام عصر (عج) داشت‌ و برخی از آن‌ها را روی کاغذ آورد که خیلی زیبا و جالب بود. 🆔️ @shahidemeli
حاج حسین از خط تماس گرفته بود، از من می‌پرسید: حاج آقا! ما این‌جا کمبود آب داریم. تکلیفمون چیه؟ آب رو بخوریم یا برای وضو نگه داریم؟ 🆔️ @shahidemeli