eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی ورزش تمام شد، ابراهیم اصلا احساس خستگی نمی‌کرد. انگار نه انگار که چهار ساعت شنا رفته! البته ابراهیم این کارها را برای قوی شدن انجام می‌داد. همیشه می‌گفت: برای خدمت به خدا و بندگانش، باید بدنی قوی داشته باشیم. مرتب دعا می‌کرد که: خدایا بدنم را برای خدمت کردن به خودت قوی کن. 🆔️ @shahidemeli
هیچ موقعی علی‌عباس را غمگین ندیدم، یعنی اگر غمی هم داشت در چهره‌اش هویدا نبود. چهره‌اش را همیشه شاداب و سر حال و با تبسم دائمی بر لب‌های نازنینش به یاد دارم. 🆔️ @shahidemeli
| طرف توپش پر بود. همه‌اش می‌گفت: من با این‌ها کار نمی‌کنم. اصلا هیچ کدومشون رو قبول ندارم. هر چی نیروی باتجربه‌ست، گذاشتن کنار. جواب سلام نمیدن به آدم. آرام که شد، حسن بهش گفت: نمی‌تونی همچین حرفی بزنی. یا بگی حالا که آقای ایکس شده فرمانده، ما نیستیم. اگه می‌خوای خدا توفیق کارهات رو حفظ کنه، هیچ کاری به این کارها نداشته باش. اگه گفتن برید کنار، می‌ریم. خدا گفت چرا رفتی؟ می‌گیم آقای ایکس مسئول بود گفت برو. رفتیم. دیگه عصبانی نبود. چیزی نگفت. پا شد و رفت. 🆔️ @shahidemeli
اعتقاد داشت که شهدا بهترین راهنما و الگو برای نسل جوان هستند. می‌دانست که اگر دست جوانی را توی دست شهدا بگذارد، آن جوان را بیمه کرده، برای همین بود که خودش و جوانی‌اش را وقف راهیان نور کرده بود. چه شب‌ها و روزهایی را توی این عرصه زحمت کشید. دست جوان‌ها را می‌گرفت می‌برد می‌انداخت توی دامن شهدا. 🆔️ @shahidemeli
به روحانیت متعهد و در خط امام اعتقاد و ارادت قلبی داشت. بیشترین مطلبی که در وصیت‌نامه‌اش سفارش کرده درباره‌ی روحانیت و حفظ شأن و جایگاه آن و ضرورت ارتباط‌گیری با آن‌هاست. 🆔️ @shahidemeli
| چند میلیون چک کشیده بود. داد دستم. گفت: یه مجموعه زیر نظر رهبری هست که می‌رن مناطق محروم، به مردم کمک می‌کنن. این پول رو بریز به حساب‌شون. گفتم: خب چرا به اسم خودت نمی‌دی؟ خندید و گفت: می‌خوام برای خدا کمک کنم. گفتم: خب برای خدا کمک کن، ولی به اسم خودت بده یه منافعی هم برات داره. زد به خنده و شوخی، گفت: تو آدم‌بشو نیستی. می‌گم می‌خوام برای خدا کمک کنم. آن شب چقدر خندیدیم. دو شب قبل از شهادتش بود. 🆔️ @shahidemeli
سال ۱۳۹۳ با همسرم و عباس راهی مشهد شدیم. عباس از قبل برایمان اتاق رزرو کرده بود. روز دوم، اصرار می‌کرد که می‌خواهم برایت هدیه‌ای بگیرم. قبول نمی‌کردم اما آنقدر اصرار کرد که بالاخره راضی شدم. می‌دیدم که عشق و محبت در دلش موج می‌زند. یک عطر خوب هم برای پدرش خرید. روح عباس، آمیزه‌ای از عشق و بندگی بود. 🆔️ @shahidemeli
همه‌ی کارهایش با نظم انجام می‌شد؛ مگر زمانی که مریض می‌شد. حتی در آن وقت هم نگران بی‌نظمی‌های اطرافش بود و ناراحت می‌شد. 🆔️ @shahidemeli
| رفتیم اردوی راهیان نور. هر اتوبوس یک مسئول فرهنگی داشت که بهش می‌گفتیم دیده‌بان. در یکی از اتوبوس‌ها بچه‌های دوره‌ی راهنمایی نشستند. هیچ‌کس زیر بار نمی‌رفت که با آن‌ها سر و کله بزند. محسن داوطلب شد. بین راه به واسطه‌ی خواندن کتاب‌های دفاع مقدس روایتگری هم می‌کرد. یکی از وظایف دیده‌بان ها، معرفی و ترویج کتاب و کتاب‌خوانی بود. محسن دو تا کوله‌پشتی پُر از کتاب با خودش برد داخل اتوبوس. به قدری جذاب از این‌ کتاب‌ها تعریف کرد که توانست همه را بفروشد. 🆔️ @shahidemeli
ابراهیم به جز والیبال در بسیاری از رشته‌های ورزشی مهارت داشت. در کوهنوردی یک ورزشکار کامل بود. تقریبا از سه سال قبل از پیروزی انقلاب تا ایام انقلاب هر هفته صبح‌های جمعه با چند نفر از بچه‌های زورخانه می‌رفتند تجریش. نماز صبح را در امامزاده صالح می‌خواندند، بعد هم به حالت دویدن، از کوه بالا می‌رفتند. 🆔️ @shahidemeli
روضه‌های حاج منصور ارضی، شده بود همدم تنهایی‌ها و خوراک روحش در منطقه. اوقاتی را که روضه گوش نمی‌داد؛ خودش، هم مداح بود و هم مستمع. به آرامی زمزمه می‌کرد و ساقی روح عطشانش می‌شد. 🆔️ @shahidemeli
| در کارهای مربوط به جنگ، اجازه‌ی توقف کار را نمی‌داد. در سال‌های میانی جنگ مشکل بودجه داشتیم. فرماندهی سپاه هم نمی‌توانست همه‌ی هزینه‌های ما را تأمین کند. حاجی متوجه شد که ماهی‌های زیادی در منطقه‌ی هور پرورش می‌یابد. برخی نیروهای بومی در ساعات بی‌کاری مشغول صید ماهی می‌شدند. برای همین از نیروها خواست که در ساعات بی‌کاری مشغول صید ماهی شوند! بعد هم ماهی‌ها را برای فروش به بازارهای محلی می‌فرستاد. 🆔️ @shahidemeli