eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷 ارادتش به مقام معظم رهبری شهره بود تا جایی که گاهی پیشانی‌بندش قبل از اعزام به عملیات، لبیک یا خامنه‌ای بود. مصطفی با این مقتدا جلو رفت و در اسم ایشان متوقف نشد. همیشه می‌گفت: آدم نباید توی هیئت گیر کنه و فکر کنه همه‌ چیز فقط به روضه رفتنه. مهم اینه که رفتار و اعمال‌مون مثل امام حسین و حضرت عباس باشه، و گرنه توی اسم امام حسین گیر می‌کنیم و رشد نمی‌کنیم! به نقل از کتاب 🆔 @shahidemeli
🌷 در اداره خیلی سعه‌ی صدر در برخورد با مراجعه‌کنندگان داشت. یادمه پیرمردی آمده بود که به سختی گوش‌هایش می‌شنید. علی آقا یکی دو ساعت معطل شد تا کار آن پیرمرد به نحو احسن انجام شود. ذره‌ای اخم و ناراحتی در وجودش نمی‌دیدم. به نقل از کتاب 🆔 @shahidemeli
امام را تنها نگذارید که او حسین زمان است و هرکس او را تنها گذاشته امام زمان را تنها گذاشته است. 🆔 @shahidemeli
🌷 وضعیت سختی بود. بیش‌تر فرمانده‌های گردان و گروهان شهید شده بودند. گفت: فرمانده گردان خودمم. برو هر کی مونده جمع کن. گفتم: آخه حسین آقا ... . گفت: آخه نداره. می‌گی چی کار کنم؟ وقت نیست. برو دیگه. آتش عراقی‌ها سبک‌تر شده بود. نشست توی یک سنگر، تکیه داد. من هم نشستم کنارش. گفت: توی عملیات خیبر، دستم که قطع شده بود، یکی گفت حسین می‌خوای شهید بشی یا نه. حس می‌کردم هر جوابی بدم همون میشه. یاد بچه‌ها افتادم، یاد عملیات. فکر کردم وقتش نیست حالا، گفتم نه. چشم باز کردم دیدم یکی داره زخمم رو می‌بنده. اشک‌هایش جاری شد. بلند شد رفت لب آب. گفت: چند نفر رو بردار، برو کمک بچه‌های امدادگر. 🆔 @shahidemeli
🌷 فراموشم نمی شود. به همراه حاجی به طرف منزلشان رفتیم. باران آمده و زمین گِل شده بود. حاجی با این که مسئول بود و می توانست بگوید کوچه را آسفالت کنند اما از موقعیتش سوء استفاده نمی کرد. نزدیک کوچه که رسیدیم، پدر حاجی را دیدم که کپسولی روی دستش گرفته بود و در آن زمین گِلی به سختی حمل می کرد تا ببرد پر کند. وقتی چشمش به ما افتاد، به سمت ماشین آمد و بعد از سلام و احوال پرسی رو کرد به حاج علی و گفت: خدا شما رو رسونده. با این ماشین و سید صباح بریم گاز بگیریم؟ حاجی رو کرد به پدرش و خیلی با ادب گفت: اگه گاز نباشه، مسئله ای نیست. اشکالی نداره یک شب غذای گرم نمی خوریم. اما با ماشین بیت المال نمی خوام گاز خونمون تأمین بشه. به نقل از کتاب 🆔 @shahidemeli
🌷 فرازی از وصیت نامه: مراسم دعا و عزاداری را که در محیط دانشگاه برگزار می کنید، سعی تان در این باشد که از شور و حال بهتر برخوردار باشد. باز این جمله را می گویم که نکند خدای ناکرده تنها درس را هدف خود قرار دهید. امیدوارم که همراه علم و تزکیه بتوانید همگی تان عامل به اهداف شهدا باشید. در دعاهای کمیل و ندبه و نماز جمعه شرکت فعال داشته باشید، فعالیتهای فرهنگی و نظامی و عقیدتی خود را بیشتر کنید و خانواده های شهدا را فراموش نکنید و هر چند گاه یک بار به دیدن آن ها بروید. امیدوارم در امور درسی و دینی فعالتر باشید. 🆔 @shahidemeli
بعد از شهادتش فهمیدیم که سرپرستی پنج شش خانواده را بر عهده داشت. در پایگاه شیراز، معماری به نام قبادی بود که برای نجات یک مقنی از چاه، خفه شد. جواد از آشپز رستوران خواسته بود از همان غذایی که تیمسار و افسران می خورند به خانواده قبادی هم بدهند و خودش پول آن را حساب می کرد. 🆔 @shahidemeli
🌷 گاهی که بین ماموریت هایش مرخصی بود، با یکی از دوستانش به محله ی اسلام آباد می رفت، پایین فلکه ی مازندران. آنجا محله ی فقیرنشین گرگان است. بدون دستمزد برایشان دیوارچینی و بنّایی می کردند. اصلا هم نمی گفتند که کی هستند و از کجا آمده اند، فقط می گفتند: اومدیم فی سبیل الله کمکتون کنیم. همه ی این ها را بعد از شهادتش فهمیدیم. تازه بعد از آن بود که فهمیدم آن پول و کمک هایی را که هر از گاهی می آورد و به من می داد و می گفت مامان اینا رو کسی داده تا برای کسانی که بهش نیاز دارن خرج کنی، از طرف خودش بوده. به نقل از مادر شهید، کتاب 🆔 @shahidemeli
🌷 ایشان در محل کار با نشستن مخالف بود. همیشه سعی می کرد در محل کار اصلا بیکار نماند. به بچه ها هم توصیه می‌کرد اگر بیکار بودید سر یک موضوع کاری فکر کنید اما بیکار نمانید. می‌گفت در دعای ابوحمزه داریم که می فرمایند: اللهم اعوذ بک من الکسل و الفشل ... . از تنبلی و سستی به خدا پناه می‌برم. واقعا ایشان این خصلت را داشت. از تنبلی و بیکاری متنفر بود. به نقل از کتاب 🆔 @shahidemeli
این جنگ پایانش زمانی است که ما به دنیا اثبات کنیم ملتی هستیم که به زانو در نخواهیم آمد و حاضر هستیم بهای این تسلیم نشدن را بپردازیم. 🆔 @shahidemeli
🌷 یکی دیگر از ویژگی های شاهرخ که بعد از سال ها در ذهن من مانده، مربوط به زمانی بود که در خانه سفره پهن می شد و می خواستیم غذا بخوریم. شاهرخ بیشتر مواقع بهانه های الکی می آورد و دیر سر سفره می آمد! نمی دانستم چرا، حتی بعضی مواقع خودش را بیخود سرگرم می کرد. وقتی ناهار من و مادر و خواهر ها تمام می شد جلو می آمد و حسابی غذا می خورد و سفره را تمیز می کرد. یک بار گفتم: شاهرخ! این چه کاریه که تو دیر می آیی سر سفره. خب زود بیا و کنار ما غذا بخور. نگاهی به اطراف کرد، مطمئن شد کسی دور و اطراف ما نیست. گفت: پسر خوب، من صبر می کنم مامان و بچه ها غذا بخورن و سیر بشن، بعد بیام جلو. شاید من خیلی غذا بخوام و غذا برای شما کم باشه، برای همین صبر می کنم شما و مامان سیر بشید، بعد بیام جلو. این طوری خیالم راحته و هرچی مونده می خورم. تا حالا فکر می کردم از روی بی توجهی دیر می آید سر سفره ولی فهمیدم چقدر به همه ی مسائل توجه دارد. به نقل از برادر شهید، کتاب 🆔 @shahidemeli
🌷 دلنوشته‌ی شهید: خدایا! چه کسی بهتر از تو می‌شنود؟ چه کسی بهتر از تو می‌بیند؟ خدایا اگر تو ما انسان‌ها را نمی‌شنیدی و نمی‌دیدی چه بیچاره بودیم. اگر تو ما را نمی‌خواستی کدام خواستنی به درد ما می‌خورد؟ کتاب 🆔 @shahidemeli