🌱 #شهید_پروری
#شهید #عمران_پستی_هشتجین
مادر شهید:
پدربزرگم، کربلایی مهدیقلیخان، از آن آدمهایی بود که با پای پیاده به کربلا میرفت. او مرد متدین و با ایمانی بود و در طول سال، سه ماه رجب، شعبان و رمضان را روزه میگرفت. روزی که از دنیا میرود، او را غسل میدهند و کفن میکنند. وقتی میخواهند جسد او را به گورستان روستا منتقل کنند، ناگهان برمیخیزد! همه شگفتزده میشوند! کربلایی مهدیقلیخان در میان بهت و حیرت همگان، میگوید: قسم به خدا، من به دنیایی دیگر رفتم، آنجا به من گفتند که سه دیوار منزل آخرت تو ساخته شده اما یک دیوارش هنوز کامل نیست. برگرد و خانهی آخرتت را تکمیل کن!
مهدیقلیخان که عمر دوبارهای یافته بود، از آن روز به بعد با تلاشی زیاد در طاعت خدا و خدمت به خلق میکوشد تا اینکه یک سال بعد دار فانی را وداع میگوید.
به نقل از کتاب #هفتمین_فرمانده
#جایگاه_معنویت_و_اصالت_معنوی_در_شهیدپروری
🆔 @shahidemeli
🌱 #شهید_پروری
#شهید #عمران_پستی_هشتجین
مادر شهید:
چهار ماهه بودم که پدرم را از دست دادم. پدرم، میرزا حبیبالله را چون باسواد بوده، میرزا خطاب میکردند. آن زمان افراد باسواد انگشتشمار بودند. یکی از آنها پدر من بود که قرآن درس میداد. پس از فوت پدر، مادرم کلاسهای قرآن را ادامه داد و دست کم شصت نفر از زنان منطقه را باسواد کرد. برادرانم نیز باسواد بودند. مادرم به زنان روستا قرآن یاد میداد و من هم در کنار او به بچههایی که همراه مادرشان به کلاس میآمدند، قرآن یاد میدادم.
برادرانم همگی نمازخوان بودند. من هم که بچه بودم از آنها میخواستم تا به من نماز یاد بدهند. نمازی که آنها به من یاد داده بودند، زود تمام میشد اما نماز خودشان طول میکشید. اعتراض کردم و برادرانم نماز را کامل به من یاد دادند. حتی وقتی میخواستم روزه بگیرم، برادرانم میگفتند هنوز برای تو روزه واجب نیست. اما من صبح به باغ میرفتم و تا اذان مغرب در باغ بازی میکردم تا کسی به روزهداریام اعتراضی نکند.
#جایگاه_معنویت_و_اصالت_معنوی_در_شهیدپروری
🆔 @shahidemeli