﷽
| داستان حبیب ها
حبیب به همان اندازه که پیر بود دلش جوان بود...🌿
میگویند در آن شب سحر انگیز عاشورا حبیب صدای زینب کبری را میشنود که خواهرانه میپرسد:
«به اصحابت اطمینان داری برادر؟»
حبیب است دیگر؛ همین جمله کافیست که برای آرام شدن قلب دختر امیر المؤمنین هم که شده همه اصحاب را بسیج کند و فریاد وفاداری بلند کند...
آن شب گذشت و صبحش هم؛ عصر شد که ای کاش نمیشد...❤️🩹
«کامل بخوانید»
#آرمان_ما
#شهید_مصطفی_خوشمحمدی