#خاطراتشهدا🌸
[مهدے ڪاظمبابایے] یڪبار در صف نماز جماعٺ ڪنار رضا ایسٺاده بود. رضا در رڪعٺ دوم قبل از ٺشهد خواسٺ قیام ڪند. ڪمے نیمخیز شد و دوباره نشسٺ و ٺشهد را خواند. بعد از نماز مهدے خیلے جدے سمٺ رضا برگشٺ:
- داداش حضور قلب ندارے ڪنار من نشین!
خندهمان بلند شد. رضا با خنده محڪم بھ پهلوےمهدے زد:
- ٺوڪھ حضورقلب دارے ازڪجا فهمیدے من تشهد رو یادم رفٺ؟
از آن روز هرڪس هرخطایےمےڪرد بچههابرایش دستمےگرفٺند:
- داداش حضورقلب ندارےباما نگرد.
به روایٺ #حاج_حسین_یڪٺا
مربعهاے قرمز، ص ۳۰۸
🦋| @shahidkharazi_com
#خاطراتشهـدا🦋💫
محلِ کار محمد با خونمون فاصلهی زیادی نداشت. اونقدر نزدیک بود که اگه اراده میکرد می تونست روزی چند بار به خونه سر بزنه اما هیچوقت اینکار رو نکرد.
گاهی بعد از سه الی چهار هفته، یکبار به خونه میومد. طوری شده بود که بچه ها باهاش غریبی می کردند
بهش گفتم: یه کم بیشتر بیا خونه
گفت: شما هیچ وقت از ذهن من بیرون نمی روید
اما چه کنم که مسئولیت انقلاب سنگین تر هستش...
#شهیدمحمدبروجردے
@ShahidKharazi_Com
💢 تنها کسی که بر حاج قاسم، حق وِتو داشت!
🔹 یکی از دوستان حاج قاسم تعریف میکرد:
با حاجی جلسه داشتیم و زمان جلسه طولانی شد.
در همین حین، شهید حاج حسین پورجعفری آمد و مطلبی را به حاج قاسم گفت.
حاجی با خنده رو به ما گفت:
تنها کسی که بر من حق وتو دارد و میگوید باید کجا باشم، حسین آقاست :)
#خاطراتشهدا
✍شهید حاج حسین خرازی | نعم الرفیق
https://eitaa.com/joinchat/1363410946C4e6aea8396
عباس، روزی آمد خانه و گفت: «خانوم! باید خونهمون رو عوض کنیم، میخوام خونهمون رو بدیم به یکی از پرسنلِ نیروی هوایی که با هشت تا بچه تو یه خونۀ دواتاقه زندگی میکنن. این خونه برای ما بزرگه، میدیم به اونا و خودمون میریم اونجا...»
آن بنده خدا وقتی فهمید فرماندهاش میخواهد این کار را بکند قبول نکرد؛ اما با اصرارِ عباس بالاخره پذیرفت و خانهمان را با آنها عوض کردیم.
- به روایت همسر شهید
#شهیدعباسبابایی
#خاطراتشهدا🌱
✍شهید حاج حسین خرازی|نعمالرفیق
https://eitaa.com/joinchat/1363410946C4e6aea8396