eitaa logo
کانال رسمی شهید محمدرضا الوانی🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
15.9هزار ویدیو
212 فایل
*اللهم عجل لولیک الفرج* شهیدمدافع حرم در سجده‌یِ آخرِ نمازهایش این دعا را میخواند: ‌اللهم أخرِج حُب الدُّنیا مِن قُلوبِنا...✨ تاریخ تولد🎂:1361/1/2 تاریخ شهادت🕊️:1395/7/7 مزارشهید🥀:باغ بهشت همدان «زیرنظر همسر شهید» ادمین پیشنهادات:۰۹۱۸۵۴۶۱۲۶۰
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال رسمی شهید محمدرضا الوانی🇮🇷
#بازنشر طرح به مناسبت سالروز شهادت شهید سجاد طاهرنیا🌺 http://eitaa.com/shahidmohammadrezaalvani
تازه ازدواج کرده بودیم؛یادش بخیر اولین مهمون خونمون، یکی از اولیاءالهی یعنی"آقاسجاد طاهرنیا"بود. از خوبیها و محبتاش خیلی شنیده بودم که چقدر توی شهر غریب با اون تن نحیف و ظریفش برای آقارضا اسباب کشی کرده بود. یه روزی هم مثل روال همیشه آقارضا زنگ زد و پرسید ناهار چی داریم؟ گفتم کشک بادمجون! با خوشحالی گفت بساطو آماده کن مهمون داریم! با این حرفش دستپاچه شدمو گفتم مهمون دعوت میکنی بعد ساعت ۲بعداز ظهر به من میگی؟! زد زیر خنده و گفت نگران نباش، دوستای من اونطوری نیستن!!(منظورشو کاملا فهمیده بودم!) من هم تا برسن، یه بشقاب املت آماده کردم که اگه مهمون از غذا خوشش نیومد، املت بخوره. وقتی بشقاب املتو بردم توی اتاق، دیدم با نون کف بشقابشون رو سه دور زدن! انگار که واقعا منتظر غذای بعدی هم بودن! اون مهمون عزیز سرهنگ خلبان" آقا قاسم غریب" بود. یه بار هم آقا قاسم با خانواده اومده بودن تهران. سر سفره یه بشقاب حلوا هم گذاشته بودم. وقتی چشم آقا قاسم به حلوا افتاد، رو به پسراش کرد و گفت: حلوا بخورید، حلواخورا!😂 🌹🥀🌹🥀🌹🥀 روحشان شاد باد برادرانی که همیشه در کنار هم جادوانه شدند.😭🌹🌹🌹 http://eitaa.com/shahidmohammadrezaalvani
روزی همسر تماس گرفت و گفت: دخترم خیلی بی قرار باباست؛ از آقارضا بخواهید که به آقای ما فرمان دهد که به خواب دخترش برود؛ ناسلامتی او فرمانده‌ی آقاسجاد است...! ...و شاید این آخرین تیر امید همسر شهید طاهرنیا بود و چقدر سخت است برای یک مادر که دختر خردسالش تقاضای بابا کند... و بابایش باشد!💔🏴 کودکی دلتنگ بابای شهید کودکی که از پدر خیری ندید آرزویش لحظه خوابش بُوَد دیدن سیمای بابای شهید 😭🕊😭🕊😭🕊😭🕊😭🕊😭 https://eitaa.com/shahidmohammadrezaalvani
6.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مدت کوتاهی بعد از ازدواج با آقارضا :(شهید الوانی) بنده توفیق آشنایی با خانواده شهیدطاهرنیا را داشتم و آنها اولین مهمان خانه‌ی ما در تهران بودند. یک زن و شوهر آسمانی، بسیار باتقوا و مودب با یک دختر ۲ساله...💞 به دلیل علاقه شدید به خانم حضرت رقیه (سلام‌الله‌علیها)، نام دخترش را فاطمه رقیه گذاشته بود. بارها شاهد بودم که این عزیزان هربار میخواستند دخترشان را صدا بزنند، با چه احترامی او را فاطمه رقیه خانم خطاب می کردند... بعد از مدتی به همراه آقارضا و خانواده آقاسجاد، راهی سفر مشهد شدیم. به خاطر دارم که فاطمه رقیه خانم یک لحظه طاقت دوری پدر را نداشت. یک بار توی آسانسور سوار شدیم و آقاسجاد به خاطر اینکه ما راحت باشیم، داخل آسانسور نشدند و در مقابل چشمان دختر، درب آسانسور بین دختر و پدر، فاصله و جدایی انداخت. همان لحظه دیدم که دخترش چطور گریه کرد و پدرش را صدا می زد...💔 آقاسجاد هم که از قلب نازک دخترش خبر داشت، چنان باسرعت پله های هتل را پایین دویده بود که قبل از باز شدن درب آسانسور، خود را به دخترش رسانید و فاطمه رقیه خانم را به آغوش گرفت. همان لحظه گویا به یاد رابطه عاطفی با پدرش اباعبدالله الحسین (علیه السلام) افتام و گفتم خدایا این پدر و دختر را هیچ وقت از هم جدا نکن...😭🌷 وقتی که آقاسجاد شهید شد، فاطمه رقیه ۳ساله بود...😭 چند روزی است محمد حسین و فاطمه رقیه مادرشان را نیز از دست داده‌اند.🌷💔🌷 https://eitaa.com/shahidmohammadrezaalvani