eitaa logo
شهیده نسرین افضل
552 دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
5.1هزار ویدیو
13 فایل
شهیده نسرین افضل پیوسته دعای حضرت امیر (علیه السلام) را بر لب زمزمه می کرد: « الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب. » ادمین خانم هادی دلها : @HADiDelhaO00
مشاهده در ایتا
دانلود
50.05M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگہ‌خۅاستےتعࢪیفےبراےشھیدپیداڪنے، بگۅ: باࢪان :)💧 حُسنِ‌باران‌این‌اسٺ‌ڪه‌‌زَمینیسٺـ ، ۅݪےآسمانےشده‌ۅبہ‌امدادزمین‌مےآید !. /
📌آتش زدن پیکر جوان انقلابی توسط منافقین کوردل 🔷️ شهیدجواد حسین خواه در سال ۱۳۲۹ در شهر تبریز درخانواده ای با اصالت مذهبی چشم به جهان هستی گشود. ◇ ایشان از همان دوران کودکی نشان میداد که دارای هوش و استعداد فوق العاده ای است دوران تحصیل را با فوق و دیپلم کشاورزی ادامه داد. ◇ سپس با تبعیت از حدیث شریف حضرت پیامبر اکرم (ص) که فرموده:در طلب علم باش ولو در چین باشد، ادامه تحصیل را در خارج از کشور دنبال نمود و لیسانس خود را با سربلندی اخذ کرد. ◇ شهید فراگیری علم در مقاطع بالا را برای مبارزه با رژیم منحوس پهلوی و رهایی هم میهنان خود از زیر سلطه اجنبی و بیگانه پرستان ترک گفته و به زادگاهش مراجعت وکتاب فروشی دایر نمود و اقدام به تکثیر و پخش نشریات، کتب انقلابی و اعلامیه های امام راحل در سطح گسترده و وسیع کرد. ◇ شهید گرانقدر طی همین فعالیتها چندین بار نیز در دام مأمورین حکومتی گرفتار شد تا این که با پیروزی انقلاب شکوهمند انقلاب اسلامی فعالیتهای سیاسی خود را بیش از بیش گسترش داده و مأموریتهای مهم و کلیدی را عهده دار گردید. ◇ بالاخره مزد رشادتها و تلاشهای خود را گرفت.۲۸ مهر ماه سال ۱۳۶۰به وسیله منافقین کوردل در حین بازگشت از مأموریت در مسیر تهران به تبریز ترور گردید و پیکر پاکش ناجوانمردانه توسط عوامل نفاق به آتش کشیده شد.
💥بگذارید مرا اعدام کنند، اما کردستان بماند زمانی که ضد انقلاب به پادگان سنندج حمله کرد، فرمانده هان نمی دانستند برای نجات پادگان سنندج چه باید کنند... شهید کشوری دقیقاً این جمله را گفت 👈 "من پرواز می کنم و اطراف پادگان را کاملا می کوبم و غائله را می خوابانم. اگر این کارم خطا بود بگذارید مرا اعدام کنند اما کردستان بماند...." شهید کشوری اولین خلبانی بود که بلندشد؛ در شرایطی که احتمال می رفت چرخبال شان مورد اصابت گلوله دشمن قرار گیرد. البته چنین صحنه ای در سقز نیز اتفاق افتاده بود اما رشادتی که کشوری در نجات پادگان سنندج از خود نشان داد، بی نظیر بود؛ چرا که در این حادثه، تهران وضعیت را مشخص نکرده بود و احتمال این می رفت که فردا ایشان را مورد سوال قرار دهند که چرا بدون اجازه حمله را آغاز کرده است؟... اما حرف ایشان همان بود. بالاخره در شرایطی که احتمال 95 درصد می رفت چرخبالش مورد اصابت گوله دشمن قرار گیرد. احتمال 5 درصدی موفقیت را به صد در صد رساند. با شگرد همیشگی بلند شد. در این زمان ضد انقلابیون که اطراف پادگان بودند به داخل پادگان آمده و سیم خاردارها را بریدند و تا یک قسمت پادگان پیشروی کردند اما شهید کشوری با چرخبالش نیروها را داخل پادگان پیاده کرد و خودش با حمله هوایی توانست بدون آن که اشتباهی کند کل غائله را پایان دهد و پادگان سنندج را از لوث وجود ضد انقلاب نجات دهد. راوی: حجت الاسلام موسی موسوی نماینده امام در سنندج درباره می گوید: 👈 احمد، استاد من بود. زمانی که صدام امریکایی به ایران یورش آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکش از سینه اش بود. اما روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحی برود. اما او جواب داده بود: "وقتی که اسلام در خطر است، من این 💓سینه را نمی خواهم..." 💞 او با جسمی مجروح به جبهه رفت و شجاعانه با دشمن بعثی آن گونه جنگید که بیابان های غرب کشور را به گورستانی از تانک ها و نفرات دشمن تبدیل نمود. کشوری شجاعانه به استقبال خطر می رفت، مأموریت های سخت و خطرناک را از همه زودتر و از همه بیشتر انجام می داد، شب ها دیر می خوابید و صبح ها خیلی زود بیدار می شد و نیمه شب ها نماز شب می خواند...ِ 💗آخرین پرواز, شهید احمد کشوری👇 💥 احمد قبل از آخرین پروازش به همه مى گفت: دارم مى روم. مراحلال کنید.... دوستان او مى گفتند: این حرفها را نزن. حالا حالا ها زود است که بروى. هنوز خیلى کارها با تو داریم... نیمه شب بلند شد. وضو گرفت.نماز خواند و اشک ریخت. نمى خواست اشک هایش را کسى ببیند. حدود ۱۰ صبح پانزدهم آذر بود که عازم عملیات شد. با تیم پرواز و چند هلیکوپتر دیگر در آسمان، اوج گرفت.ده ها تانک و نفربر عراقى را به آتش کشید. موقع بازگشت، دو فروند میگ عراقى، هلیکوپتر او را هدف موشک قرار دادند و پرنده او در هیمنه آتش سوخت و به عرش پرواز کرد. احمد، همچون ابراهیم خلیل، آتش عشق الهى را به جان خرید و بر بال فرشتگان نشست... راوی: دوست و همرزم شهید, خلبان حمیدرضا آبى 💥شجاعت👈 در کردستان درگیری شدیدی بین ما و ضد انقلاب شامل کومله و دمکرات بوقوع پیوست و من از هوانیروز درخواست کمک کردم ، دو خلبان که همیشه داوطلب دفاع بودند یعنی شهیدان کشوری و شیرودی لبیک گفته و لحظاتی بعد بالای سر ما بودند که به آنها گفتم کجا را زیر آتش خود بگیرند، پس از آنکه مهمات هلی کوپتر ها تمام شد متوجه شدم که شهید کشوری علی رغم کمبود سوخت منطقه را ترک نکرده است... وقتی با او تماس گرفتم گفت:  من باید کارم را به اتمام برسانم ،  لحظاتی بعد با دوربین دیدم که شهید کشوری خود را به جاده ای رساند که یک ماشین جیپ  پر از عناصر ضد انقلاب از آنجا در حال فرار بودند ،هلی کوپتر را به آن خودرو نزدیک کرد و آنقدر پایین رفت که با اسکیت هلی کوپتر به آنها کوبید و همه این جنایتکاران به دره سقوط کردند...به نقل شهید صیاد شیرازی 🌺 ...در جبهه هر بار كه ازمريم ۳ساله و على ۳ ماهه اش صحبت مىشد، میگفت: آنها رابه اندازه ای, دوست دارم كه جاى خدا را در دلم نگیرد... 🌷۱۵ آذر مصادف با سالروز شهادت خلبان شهید احمد کشوری و «روز هوانیروز» نامگذاری شده است. 🗓 ۱۵ آذر ۱۳۵۹ شهادت در منطقه میمک
☀️نحوه شهادت هفت تن از اعضای خانواده‌ حجه الاسلام مرحوم 👇 ☀️در زمان جنگ پدرم برای فراهم کردن شرایط سکونت راهی قم شده بود. در این مدت مادرم وسایل خانه را بسته بندی می‌کرد. به جهت اینکه من تازه ازدواج کرده بودم و همچنین در آزمون استخدامی آموزش و پرورش قبول شده بودم، بنابراین تصمیم گرفتم در اسلام آباد بمانم. مادرم در آن زمان 39 ساله بود و در تمام شرایط سخت و دشوار پدرم را همراهی می‌کرد. با وجود اینکه پزشکان به مادرم توصیه کرده بودند در یک منطقه آب و هوای خشک زندگی کند تا رماتیسمش بهبود یابد، مادرم می‌گفت هر چه امام راحل و پدرت بگویند من قبول دارم. اگر امام (ره) به پدرت ابلاغ کند که در اسلام آباد بماند، من نیز می‌پذیرم. در آن دوران پدرم کمک‌های خیرین را جمع آوری کرده و بین خانواده‌های نیازمند اسلام آباد تقسیم می‌کرد. به جهت اینکه به ایام مهر ماه نزدیک می‌شدیم، 30 شهریور ماه با پدرم تماس گرفتم و کسب اجازه کردم تا کمک‌ها را میان خیرین تقسیم کنم. با موافقت پدرم روز بعد به همراه خادم مسجد شروع به بسته‌بندی کمک‌های مردمی کردم. بسته بندی کالا تا پیش از ظهر به اتمام نرسید. آن روز منزل خانواده همسرم دعوت بودم. پیش از حرکت به منزل آن‌ها به خانه مادرم رفتم. آن‌ها منتظر آمدن مادربزرگم از بروجرد بودند.   ☀️پیش از وقوع آن حادثه، سه مرتبه خبری مبنی بر این حادثه بر سر زبان‌ها آمد ولی هیچ یک از ما متوجه نشدیم. ابتدا استخاره‌ پدرم بود که در آن شهادت آمده بود. دوم سخن مادرم و سوم بصیرت برادرم در خصوص شهادت. سه عاملی بود که می‌خواست به ما بفهماند که حادثه‌ای رخ خواهد داد. دقایقی بعد از خوردن ناهار به دفتر برگشتم. رادیو در دفتر مسجد روشن بود. پیامی مبنی بر تجاوزات عراق و پاسخ قطعی ما در خصوص بمباران‌های عراق اعلام شد. یکی از اهالی محل در همین حین وارد مسجد شد و از من خواست تا از طریق بلندگو به مردم اعلام کنم که عراق حمله کرده است و آماده باشند. از انجام این عمل سر باز زدم و گفتم که این امر باعث رعب و وحشت میان مردم می‌شود. آن فرد با شنیدن پاسخ من از مسجد خارج شد. ☀️دقایقی بعد با شنیدن صدای هواپیما از دفتر مسجد خارج شدم. هواپیماها به قدری به زمین نزدیک شده بودند که برگ‌های درخت توت بر روی زمین ریخت و شیشه‌ها شکست. در آن لحظه گمان کردم که هواپیماهای ایرانی هستند که به سمت عراق می‌روند اما وقتی که چترهایی از هواپیما به سمت زمین پرتاب شد، یقین یافتم که این هواپیماهای عراقی است. در همین حین موج یک انفجار من را پرتاب کرد. از زمین که بلند شدم، صورتم پر از خون بود. صورتم را داخل حوض آب کردم. آب رنگ خون گرفت. می‌خواستم به خانه پدرم که به فاصله 10 متری از مسجد بود برای پانسمان بروم که ناگهان دیدم خانه پدرم فرو ریخته است. به سمت آنجا دویدم. خواهرم با آوار به پایین می‌آمد که دست او را گرفتم و به بیرون کشیدم. وسط خیابان هر کسی که در حال عبور بود، ترکش خورده بود. یک نفر دست و سرش قطع شده و در حال سوختن تکان می‌خورد. همچون تنه درخت، سوخته و سیاه شده بود. هفت نفر از اعضای خانواده‌ام اعم از مادرم، داماد، نوه، سه برادر و مادرم بزرگم در زیر آوار مانده بودند. از یک تیرآهن گرفتم و خودم را به بالای ساختمان کشیدم. آجرچین‌های اتاق باقی مانده بود. پایم را که روی اولین آجر گذاشتم، ساختمان فرو ریخت و من حدود فاصله ۹ متر به زمین سقوط کردم. بر اثر پرتاب، از حال رفتم. وقتی چشم باز کردم، روی میز در داروخانه بودم. فکرم را که متمرکز کردم، متوجه شدم چه حادثه‌ای رخ داده است. ☀️بعدها برایم روایت کردند که بعد از سقوطم از ساختمان، من را همراه با شهدا به بیمارستان منتقل کردند. مسئول داروخانه بیمارستان که یکی از دوستان مسجدی‌ام بود، متوجه می‌شود که من نفس دارم. من را به داروخانه برد و سرم می‌زند. سرم را از دستم باز کردم و به سمت خانه‌مان رفتم. با لودر آوارها را برداشتیم و پیکرها را پیدا کردیم. مادرم را در حالی پیدا کردیم که سه برادرم را در آغوش گرفته و تیرآهن از پهلوی سمت راستش وارد شده و از سمت دیگر خارج شده بود. اهالی محل شب حادثه طی تماس تلفنی با دفتر آیت الله گلپایگانی می‌گویند که نارنجکی به منزل ما پرتاب شده است. پدرم آن زمان در قم مسئول مسجد امام المهدی (عج) شده‌ بود. وی زمانی به منزل رسید که ما پیکرها را از ساختمان خارج کرده بودیم. پدرم در آن لحظه با دیدن منزل و پیکر هفت تن از اعضای خانواده‌اش رو به قبله ایستاد و گفت: 👈 «هو المالک و نحن المملوک». ☀️پیکرها را برای تشییع و خاکسپاری به بروجرد منتقل کردیم. در این حادثه بیشترین ضربه را خواهرم خورد زیرا علاوه بر اعضای خانواده‌اش، فرزند و همسرش نیز شهید شدند. راوی: پسر خانواده 
باقی ماند... کتاب کشکول خاطرات دفاع مقدس ناصرکاوه منبع: نشر_الکترونیک_دفاع_مقدس 🌹بعد از فتح المبین اولین فرزندش به دنیا آمد... دختری که بر اثر فلج مغزی قادر به حرکت نبود. در روزهای شروع جنگ خواهرش ۷۰ درصد جانباز شد... در طریق‌القدس برادرش ابراهیم را از دست داد... در رمضان پایش زیر تانک له شد. در خیبر شیمیایی شد... سال ۶۲ فرزند دومش (امیر) سالم بدنیا آمد... در بدر دستش از مچ قطع شد.. بچه ی سومش هم معلول به دنیا آمد. امام جمعه و فرمانده لشکر، تکلیف جهاد را از گردنش برداشته بودند... با وجود همه این مشکلات، حاضر نشد لحظه‌ای جبهه را ترک کند تا سرانجام در عملیات کربلای ۴ در حالی که فرمانده گردان کربلا را به عهده داشت، بعنوان غواص خط شکن شرکت کرد و جزء اولین نفرات در نوک پیکان حمله قرار داشت به شهادت رسید و گردانش موفق ترین گردان در کل عملیات لقب گرفت... او سال‌ها بعد تفحص گردید و در بین نیروهایش در گلزار شهدای اهواز آرام گرفت...  ❣ 🌹 راوی: مرتضی_طيبی در افكار خودم بودم كه عباس اسلامی پور آمد و گفت: اسماعيل آمده گفتم: حاج اسماعیل؟ گفت: بله ، سيد مرتضی شفيعی هم آمده و فردا صبح از صحن علی بن مهزيار مراسم استقبال از بچه‏ ها شروع ميی‌شود. . ،. اسماعيل! از لحظه‏ ایی كه گفتند آمده‏ ای همه‏ اش به دستان تو فكر می كنم ، يعني ميی شود باز هم بيايی و دست مرا بگيری، مي‏ شود باز هم بگويی بيا برويم . . جمعيت كه در انتظار بودند قفل فراق را شكستند و به سوی كبوتران تازه رسيده خيز برداشتند. تابوت‏ گلهای سرخ بر دستان جمعيت داشتند به طرف جلو می رفتند و ما دوان دوان می رفتيم تا به جمعيت برسيم . من همه‏ اش در فكر اسماعيل بودم او را خواهم ديد ، دستم به بال سوخته‏ اش مي‏رسد توفيق ديدارت چگونه حاصل می‌شود عزيز دلم . . . نفس نفس مي‏زديم از دور كه نگاه مي‏ كرديم جمعيت در حال حركت بودند و تعدادی تابوت كه دل‏های ما در آن قرار داشت به سمت جلو می رفتند . چند قدم مانده كه به جمعيت برسيم ناگهان تابوتی به عقب آمد. راست آمد و خورد به صورتم بی اختيار آن را غرق بوسه كردم ، گونه‏ هايم در گرمایی لذت بخش داشت می‌سوخت . چشمان خيسم ناگهان روی شناسنامه گل سرخ ماند كه نوشته بود شهيد حاج اسماعيل فرجوانی. دلم شكست يعنی بعد از اين همه سال‏ها . . . دوباره چيزی در درونم جوشيد و جوشيد ، صدایی زيبا در گوش‏‌هايم نجوا كرد كه : ، ، ، دل نگران دل شكسته (ع) باشيد ، علمدار خوبی برای باشيد و گفت و گفت . . . . اين نجوا با صدای دريا يكی شد دريا بود و آب و قطره‏ های فراوانی كه شده بودند دريا . . . . 🔻 عجب مادری داشت حاج اسماعیل راوی: حاج صادق آهنگران ❣ اسماعیل فرجوانی فرمانده تیپ یکم لشکر 7 ولی عصر عجل الله تعالی فرجه بود. او در یکی از عملیاتها مجروح گردید و یک دستش قطع شد. [ابراهیم برادر] ایشان در عملیات [طریق القدس] به شهادت رسید و پیکر پاکش مانند مولایش اباعبدالله صلوات الله علیه سر در بدن نداشت. ❣ وقتی جنازه ی او را به اهواز آوردند مادرش هم آنجا بود. به خاطر این که پیکر سر در بدن نداشت بچه ها اجازه  نمی دادند مادرش بالای سرش بیاید. اما ایشان کوتاه نمی‌آمد و می گفت: هر طور شده  من باید بچه م رو ببینم. در نهایت بچه ها کوتاه آمدند و حاج خانم توانست جنازه فرزندش را ببیند. ❣ همه منتظر بودند صحنه های دلخراش و مویه مادر و خراشیدن صورتش را ببینند اما مادر اسماعیل و ابراهیم به قدری صلابت نشان داد که تعجب همه را برانگیخت. ❣ حاج خانم وقتی بالای پیکر بدون سر فرزندش آمد و با آن وضع مواجه شد فقط سه بار گفت: مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا  مرگ بر آمریکا بعد زینب وار بوسه ای بر حنجر جگرگوشه اش زد و بدون گریه و زاری محوطه را ترک کرد. ❣ این صحنه تأثیر عجیبی روی من گذاشت. پس از آن، ماوقع را برای آقای معلمی شرح دادم و او هم نوحه هایی با مضمون مادر از جمله : بیا ای مهربان مادر کنار سنگر من یا ای مادر قهرمان شد نوجوانت فدا و ... را سرود و من آنها را اجرا کردم. ❣
♨️ سردار قاآنی: آمریکایی‌ها در آینده خواهند نوشت که حادثه ١١سپتامبر کار خودشان بود و صهیونیست‌های امریکایی چه بلایی سر مردم امریکا آوردند!؟ ♨️ ترامپ : ۴ سال دهان من را بستند، اما الان می‌گویم، هیچ حمله‌ای به برج‌های مرکز تجارت جهانی صورت نگرفت و آن‌طور که به ما نشان دادند کشورهای دیگر در این کار دست نداشتند، هیچ حمله‌ای از خارج صورت نگرفته بود. 🔹اما در نهایت ما به جنگی در خاورمیانه کشیده شدیم... ۹ تریلیون دلار خرج کردیم، میلیون ها نفر را کشتیم... و چه دستاوردی داشتیم؟ هیچ چی! ما فقط مرگ و خون گرفتیم.» ⭕️ اخراج با لنگه کفش 🔹تمام پول نفتی که عراق می‌فروشد در حساب‌هایی در آمریکا نگهداری می‌شود که پول یک میلیون بشکه از آن در روز سهم آمریکا است و دولت عراق بدون اجازه آمریکا اجازه برداشت مابقی را هم ندارد 🔹عراق اختیار آسمان خودش را ندارد و پرواز جنگنده‌های عراقی در برخی از مناطق در عراق ممنوع است؛ این در حالی است که پهپادها و جنگنده‌های آمریکایی هیچ خط قرمزی در عراق ندارند و در هر منطقه‌ای که بخواهند پرواز می‌کنند 🔹به نام مبارزه با داعش و ایجاد پدافند هوایی برای عراق با این کشور قرارداد امضاء کرده‌اند، اما نه تنها خود حامی داعش هستند، بلکه از آسمان عراق برای حمله به نیروهای حشدالشعبی استفاده می‌کنند و هنگام حمله اسرائیل به خاک عراق هم کوچکترین ممانعتی در برابر این حملات ایجاد نمی‌کنند و رادارها و سامانه‌های پدافندی را به طور کامل خاموش می‌کنند. 🔹از تمام اینها که بگذریم نه به عراق اجازه خرید سامانه‌های پدافندی از کشورهای دیگر را می‌دهند و نه با وجود مصوبه مجلس عراق حاضر به خروج از این کشور می‌شوند 🔹این خلاصه‌ دمکراسی آمریکا برای عراق است و برخی خواب همین نسخه را برای ایران می‌بینند. . ♻️ از شکم بزرگ‌های فوتبال تا شکم بزرگ‌های عرصه مدیریت👇 🔰 فرد شکم بزرگی به نام، دانیل بادیسلاو دروازه‌بان ۱۳۰ کیلوگرمی رومانیایی بود که باعث سقوط تیمش از درجه دو به چهار شد. با این حال باشگاهش قادر به بیرون کردن وی نبود، زیرا مادرش از مالکین و حامیان اصلی باشگاه بود. با اینکه چهار مربی به خاطر این موضوع استعفا دادند، یک مربی نیز به علت سکته قلبی از دنیا رفت و یک بازیکن خبره تیم نیز در اعتراض برای همیشه با فوتبال خداحافظی کرد اما او تغییر نکرد. ☀️دانیال در ابتدا پست فوروارد را برای خود انتخاب کرد اما چون قادر به دویدن نبود پست دروازه‌بانی را انتخاب کرد. به خاطر ناتوانی در گرفتن توپ نیز مربی مجبور بود همه بازی‌ها را با ۷ دفاع و سه هافبک بازی کند. همه اینها در حالی بود که او در بین یارانش بیشترین دستمزد را داشت!👈 مشکل کشور، دانیل‌های عرصه مدیریت است، جماعتی که نه شایستگی دارند و نه لیاقت، اما چون وصلند به یکی از کانون‌های غیررسمی قدرت، چون یک چهره هستند، چون یک مدیر تکنوکرات هستند، چون و فلان آدم بانفوذ هستند، عرصه را بر افراد مستعد و کارآمد تنگ کرده‌اند و کارآمدی‌ای که از ساختار نظام توقع می‌رود را مختل کرده‌اند 👈 انتخابات نزدیک است، مراقب لیست‌هایی که محل رشد و نمو شکم گنده‌هایی مثل دانیل هستند باشید و فریب نخورید. 🌹به یاد نابغه دفاع مقدس, سردار 👌شايد ڪمتر کسے بداند کہ بنيانگذار واحد اطلاعات عمليات جنگ، طراح برخے از عمليات های بزرگ دفاع مقدس و اثرگذارترين فرد درطراحے و اجرای عمليات فتح خرمشهر، جوانے ۲۵ سالہ بہ نام غلامحسين افشردی معروف بہ حسن باقری است کہ همہ او را در خط مقدم يڪ خبرنـگار مےشناختند و تنها همرزمانش در قرارگاه گلف مےدانستند کہ او يڪ فرمانده فوق العاده است. جوانے کہ حتےدر روزهاے اول مسير خرمشهر را نمےدانست اما بعد از مدتے استعداد و نبوغش کشف و در عرض چند ماه فرمانده اطلاعات عمليات منطقه جنوب شد، شهيد باقری با چهره اے نوجوان در ميان فرماندهان بزرگ ارتش به مانند يڪ ژنرال کهنہ کار سخنرانے مےکرد و آنچنان پيش بينےهايش درست بود کہ گاهے فرماندهان تصور مےکردند کہ او یک پيشگوست، تاجایے ڪہ امام خامنه اے حفظہ الله در توصیف او فرمودند باقری بلاشک یڪ طراح جنگے است و سرانجام این ستاره آسمان دفاع مقدس در ۹بهمن ۱۳۶۱ هنگام شناسايے مواضع دشمن درمنطقہ فکہ در اثر اصابت گلولہ خمپاره بہ فیض شهادت نائل آمدروحش شادو یادش گرامیباد 🌹