🌷 #هر_روز_با_شهدا 🌷
چندنفر از رفقای قبل از انقلاب را جذب کمیته کرده بود. یکی از آنها پرسید: « شاهرخ! اینکه میگن همه باید مطیع امام باشن رو تو قبول داری؟ آخه مگه میشه یه پیرمرد هشتادساله کشور رو اداره کنه؟»
شاهرخ کمی فکر کرد و گفت: «ببین! شما قبل از انقلاب روی حرف من حرف نمیزدید؛ درسته؟» آنها تأیید کردند. بعد ادامه داد: «هرجایی احتیاج داره یه نفر حرف آخر رو بزنه؛ کسی هم روی حرف اون حرف نزنه. این یه نفر تو مملکت ما عالم دین و بنده واقعی خداست؛ خدا هم پشت و پناه ایشونه.»
بعد از کمی مکث گفت: «به نظر شما، غیر از خدا کسی میتونست شاه رو از مملکت بیرون کنه؟ پس همین نشون میده که پشتیبان ولایت فقیه خداست.»
این استدلالهای ساده او کار خودش را کرد.
#شهید_شاهرخ_ضرغامی
#مدیون_شهدا_هستیم
#هر_روز_با_شهدا
؏ــنایت امام رضا (علیه السلام) بہ شهید تهرانے مقدم♡
حسن میگفت رفته بودیم روسیه یک موشک فوق پیشرفتهای را از روسها تحویل بگیریم. به افسر روسی گفتم فناوری ساخت این موشک را هم در اختیارمان بگذارید. به من خندید و گفت این امکان ندارد، این تکنولوژی فقط در اختیار روسیه است. ولی بهش گفتم ما بالاخره این را میسازیم. باز هم خندید.
وقتی برگشتیم ایران، هر چه در توان داشتیم گذاشتیم؛ اما به در بسته خوردیم. دست به دامن امام رضا (علیهالسلام) شدم. سه روز در حرم برای پیدا کردن راهی متوسل حضرتش شدم تا اینکه روز سوم در حرم طرحی در ذهنم جرقه زد. سریع آن را در دفتر نقاشی دخترم کشیدم. وقتی برگشتم عملیاتیاش کردیم. شد موشکی بهتر از موشکهای روسی.
📙کبوتران حرم. اثر گروه شهید هادی
#شادی_روح_شهدا_صلوات
#مدیون_شهدا_هستیم
🌷 #هر_روز_با_شهدا 🌷
#آه_تمنا...!
🌷آخرین جلسهای که سردار گذاشت، جلسهی فرهنگی بود؛ یک روز قبل از شهادتش. جلسه از ظهر شروع شد. من کنار سردار نشسته بودم. موضوع جلسه، نحوهی پشتیبانی کاروانهای راهیان نور بود. قبل از اینکه جلسه شروع بشود، یک کلیپ چند دقیقهای از شهید خرازی گذاشتم. سردار، همینکه چشمش به چهرهی نورانی و زیبای شهید خرازی افتاد، آهی از ته دل کشید.
🌷توی آن جلسه، سردار طرحهایی میداد و حرفهایی میزد که تا آن موقع برای حمایت از کاروانهای راهیان نور، سابقه نداشت. همین نشان میداد که چه دیدگاه بالایی نسبت به کارهای فرهنگی دارد. جلسه تا غروب طول کشید. غروب سردار آستینهایش را زد بالا که برود وضو بگیرد. یادم افتاد فیلمی از اوایل جنگ برای او آوردهام. فیلم مربوط میشد به جبههی فیاضیه که حاج احمد به همراه چند نفر دیگر در آن بودند.
🌷....بیشترشان شهید شده بودند. سردار وقتی موضوع را فهمید، مشتاق شد فیلم را ببیند. دید هم. باز وقتی چشمش به چهرهی شهدا افتاد، از ته دل آه کشید. فردا وقتی خبر شهادت سردار را شنیدم، تازه فهمیدم آن آه، آه تمنا بوده است؛ تمنای شهادت!
🌹خاطره ای به یاد سردار سرلشکر پاسدار شهيد احمد کاظمی
اگر آهِ تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
❤️اَلّلهُمَّـ؏عَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج❤️
#مدیون_شهدا_هستیم
#هر_روز_با_شهدا
#من_حاج_حبیب_هستم!!
🌷پاسدار وظیفه دیدبان شهید سید امیر حاجی حبیب پسر فوق العاده پر انرژی، باصفا، دوست داشتنی و شوخ طبعی بود. یکبار که به اتفاق ایشان با تویوتا رفتیم ستاد تیپ در پنج طبقه اهواز، دژبان مانع ورود ما با خودرو شد. سید امیر گفت: میدونی من کی هستم، دژبان ساده دل گفت: نه. سیدامیر گفت: من حاج حبیب هستم. دژبان فکر کرد این حاج حبیب همان حاج حبیب( فرمانده تیپ ۶۳ است) معذرت خواهی کرد و سریع طناب را انداخت و رفتیم داخل.
🌹خاطره ای به یاد پاسدار وظیفه دیدبان شهید معزز سید امیر حاجی حبیب
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🌷 #هر_روز_با_شهدا
#رؤیای_صادق!
🌷همسنگر ما یک نفر بود به نام کافیان موسوی که من و معین با او غذا میخوردیم. او خیلی هیکل درشتی داشت یک روز سر صبحانه بر عکس هر روز که خیلی شوخی میکرد، آرام بود. گفتم: «چرا امروز ساکتی؟» گفت: «دیشب خواب دیدم عروسیم است و بعد رفتم تو آسمان!» زدیم زیر خنده، گفتیم: «با این هیکل چاق و سنگین چه طور رفتی بالا و نیفتادی؟!» بعد از صبحانه تصمیم گرفتیم برویم یک دستشویی درست کنیم.
🌷رفتیم و مشغول کار شدیم، حدود پنج نفر بودیم. نزدیکیهایی ساعت یازده روز ۱۳۵۹/۹/۴ تعدادی نیروی جدید آمدند به محور و مشغول احوالپرسی بودیم که ناگهان دو گلوله خمپاره یکی دورتر و دومی نزدیک ما اصابت کرد. با صدای سوت دومی همه سریعاً خوابیدیم ولی کافیان موسوی که کمی چاق بود دیر خوابید زمین. وقتی ترکشها تمام شد، من بلند شدم ولی چهار نفر دیگر روی زمین ماندند؛ یکی از آنها کافیان بود. وقتی آمدم بالای سرش، دیدم....
🌷دیدم یک ترکش بزرگ پشت سر او را برده و مغز او بیرون پاشیده بود. سرش را بلند کردم و روی زانویم گذاشتم و چفیهای را گرفتم دور سرش، ولی او چند لحظه بعد همانگونه که خواب دیده بود به آسمان رفت. معین هم پاهایش ترکش خورد. یکی از تازه واردها نیز به نام محمدعلی معین هم انگشتانش قطع شد. یکی هم ترکش به مچ دستش خورد. کافیان را سریعاً با برانکارد بردند. معین را من و یک نفر دیگر با برانکارد از خط تا ساحل رودخانه بردیم و از آنجا او را به بیمارستان بردند.
🌷عراقیها فاصلهی بین خط و رودخانه که معین را از جنگل میبردیم را شدیداً زیر آتش گرفته بودند. لذا چند بار مجبور شدیم او را روی زمین بگذاریم و یکی_دو بار به علت خستگی از دستمان رها شد روی زمین. شبِ آن روز تنها شدم. فردا یا پس فردای آن روز رفتم بیمارستان شوش و سری به معین زدم. اتفاقاً او را ترخیص کردند تا نجفآباد برود و پای او را گچ گرفته بودند. به همراه او آمدم و این مرحله به پایان رسید....
🌹خاطره ای به یاد شهید معزز کافیان موسوی
راوی: سردار شهید حاج غلامرضا یزدانی
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🌷 شهیده نسرین افضل 🌷
🌷 #هر_روز_با_شهدا
#ناکهان_گلوله....
🌷عملیات بیت المقدس بود. رزمندهای تیربارش را برداشت و بر روی خاکریز نشست. نمیدانم چرا ناخودآگاه نگاهم بر روی پسرک خیره ماند. ناگهان گلولهای به سینهاش اصابت نمود، اما دستش را از تیربار جدا نکرد. جلو رفتم، او به شهادت رسیده بود. اما نمیدانم چرا دستش از روی ماشه تیربار جدا نشد و تا آخرین گلوله شلیک نمود....
📚 کتاب "سفر عشق"
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات