eitaa logo
شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
300 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
309 ویدیو
3 فایل
✍️ خاطرات #شهید_سعید_شاهدی_سهی (جمع آوری و تدوین؛ به همت #خانواده شهید) ✅ ارسال مطالب با آدرس کانال 🔸خاطرات ، عکس و ... درباره سعید را می توانید به این شناسه ارسال نمایید 👇 @moameni66shahedi 🔹آدرس کانال در بله ؛ https://ble.ir/shalamchekojaboodi
مشاهده در ایتا
دانلود
شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
‌ حقیقت این است که ما اهل دنیا کمتر از آنیم که بخواهیم یاد شهید را زنده کنیم ، بلکه این شهید است که
قسمت های آبی رنگ متن، دارای لینک می باشد ، با زدن روی آن به محتوای مربوطه دسترسی پیدا می کنید.
11.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادر غواص مفقودالاثر محسن جاویدی ... دیگه ماهی نمی‌خورم...
‌⚘⚘⚘ شهدا زنده اند و فقط زمان حیات دنیوی شان خاطره سازی نمی کنند، این خاطرات ، بعد از شهادتشان هم جریان دارد. بعد از اینکه آقا رضا مومنی با آقای مرتضی بیگدلی (برادر آقای احمد بیگدلی ) تماس می گیرند، ایشون درخواست آقا رضا را اجابت نموده و در قالب صوت، ماجرای نیابت خودشون از سعید را امروز براشون فرستادند که عین آن را پیاده کردیم و در کانال می گذاریم ؛ این هم رزق امروزمون 👇👇
‌‌ از موتورسواری تا رفاقت از آن روزی که شما ( آقا رضا ) تماس گرفتید، خیلی خاطرات گذشته برام زنده شده و اصلا حال و هوام عوض شده، امیدوارم که حالا نظر شهید هم به ما باشه. از اونجایی که آقا سعید یه رفاقتی با اخوی بزرگتر ما داشت ، خیلی در منزل ما رفت و آمد می کرد و با هم خیلی صمیمی بودند . خب منم اون موقع سنی نداشتم فکر می کنم ۴، ۵ ساله م بود . تنها خاطره و تنها دیداری که در ذهنم مونده از آقا سعید که من اون زمان بهشون می گفتم عمو سعید اینه که ؛ یه موتور هزار داشت و با این موتور می اومد دنبال برادر من . نمی دونم می اومد جلوی در معطل می شد یا خودش عمدا معطل می کرد که در این فاصله منو سوار موتور کند؛ سوار می کرد و می رفتیم یه دوری با هم می زدیم تو محل و بر می گشت. یادم هست همیشه یه نگاه محبت آمیز و خاصی به بچه ها داشت. انگار که واقعا یه جورایی برادرِ اخوی ما بود، یا برادر بزرگترم و یا جای عموی من بود ، محبتش این شکلی بود که حتما باید منو سوار موتور می کرد و یه دوری می زد و بعد می آورد دم منزل مون پیاده می کرد. این تنها خاطره از آقا سعید در ذهن من باقی موند تا سالهای بعد. اون زمان هم که ایشون شهید شد من حدودا ۸ ساله م بیشتر نبود و موقع تشییع پیکر و مراسمات شون منو شرکت ندادند متاسفانه. دیگه فقط اسمشون مونده بود تو ذهنم و می دونستم اون عمو سعیدی که می اومد دم منزل ما و منو با موتور می برد دیگه وجود نداشت. راوی: آقای ادامه ⬇️   _________ ✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی) @shalamchekojaboodi
‌‌ ۱۵ ، ۱۶ ساله شدم و یه روز با یه سری رفقا از طرف مسجد رفته بودیم بهشت زهرا ؛ گلزار شهدا . من فقط توی همون خردسالی یه دفعه رفته بودم سر مزار شهید شاهدی و دیگه نرفته بودم. یهویی به بچه هایی که با هم بودیم گفتم: من اینجا یه شهید می شناسم که توی بچگی هام دیدمش و با موتور منو سوار می کرد می برد دور می زد. اصلا ناخودآگاه من کشیده شدم به سمت قطعه ۲۹ ؛ سرمزار آقا سعید شاهدی . بعد از اینکه من به یه سنی رسیده بودم که خودمو شناخته بودم تا حدودی، این جرقه ای بود که افتاد تو دل من و اونجا یه ارتباط قلبی پیدا کردم با ایشون. یعنی همینکه این به دلم افتاد که برم سر مزارشون، برای من یه اتفاق ویژه ای بود‌. یه چند سالی گذشت و یه ماجرای جدیدی پیش اومد؛ سال ۸۵ بود که یه سری دوستان یه طرحی را پیشنهاد دادند که البته از سال ۸۴ حرفش شده بود که آقا توی محل بیایم این بحث طرح نیابت شهدا را راه اندازی کنیم و بگیم هر جوانی نایب یه شهیدی باشه و اساس هم بر این باشه که یه ارتباط قلبی با اون شهید برقرار کنه و سیره و شخصیت اون شهید را بشناسه و ادامه دهنده راه اون شهید باشه. سه دوره از این طرح نیابت برگزار شد و دوره چهارم می خواست برگزار بشه که یه هو من به خودم اومدم که چرا من نه؟! چرا من نباید نایب یه شهیدی باشم ؟ دوستان گفتند ما درگیر کارهای اجرایی هستیم و داریم بحث را مدیریت می کنیم ، نیازی نیست ما نایب شهید بشیم و بزاریم افراد دیگه نایب بشن. ولی از قضا من گفتم من می خوام نایب سعید شاهدی بشم و اون بنده خدایی که بحث ثبت نام این موضوع را انجام می داد گفت: دو سه نفر از بچه ها هستند که داوطلبن نایب این شهید بشن و این شهید خواهان زیاد داره. گفتم من تو بچگی م این شهید رو دیدم و احساسش کردم. حق با منه که نایبش بشم. بماند که این داستان نیابت اتفاق نیفتاد و من همونجا گفتم؛ بابا! این ارتباط، دلیه ... شما نمی تونی ساختاری براش تعریف کنی که حتما باید حکمی امضا بشه و یه مسئولیتی داده بشه و ... در هر صورت دوباره یه اتفاق جدیدی برای من رقم خورد و اون اتفاق قلبی که چند سال قبل رقم خورده بود که هر دفعه می رفتم گلزار شهدا ، حتما باید سر مزار آقا سعید شاهدی می رفتم ، مجدد این ارتباط پررنگ تر شد و من بیشتر دیگه سر مزار آقا سعید شاهدی می رفتم. یه عهدنامه ای بود که اون موقع ما برای نیابت از شهدا امضا می کردیم و این بود که حتما در همه ی مسیر زندگی ، این شهید را حاضر و ناظر ببینیم و هر جا که رفتیم به نیابت از اون شهید باشه و یه جورایی این تعلق خاطر، همیشگی باشه. من بعد از اون توفیق شد که سفر کربلا رفتم به نیابت آقا سعید شاهدی رفتم ، حج رفتم به نیابت آقا سعید شاهدی ، سفرهای مشهد و قم جمکران و سوریه و هر جا رفتم من به نیابت از آقا سعید شاهدی رفتم. یعنی یه جوری شده بود که دیگه بچه ها منو به نام آقا سعید شاهدی می شناختند، یعنی توی مسجد، توی پایگاه ، هر جا حرف می شد می گفتند سعید شاهدی ؛ مرتضی بیگدلی حتی می خوام اینو بهتون بگم که ما با بچه ها مشهد می رفتیم یا برای قم جمکران می رفتیم، من بلیط می خواستم بگیرم، به نام سعید شاهدی بلیط می گرفتم . اصلا یکی از دلایلی که من لباس سبز پاسداری پوشیدم همین آقای سعید شاهدی بود که به شوق اینکه ایشون ، بسیجی پاسدار بودند و در این کسوت مشغول بودند به خاطر همین گفتم که من برم این لباس سبز را بر تن کنم. کل ماجرای نیابت و ارتباط قلبی من با ایشون به این صورت بود. من همیشه تاسف قلبی می خورم که من اون روزی که نایب آقا سعید شدم، یه چیزی روی سنگ مزارشون دیدم که سنی که به شهادت رسیدند ۲۷ سالگی بود ، اون زمان من سنم خیلی کمتر از سن آقا سعید شاهدی بود و همیشه آرزوم بود که منم به سن آقا سعید برسم شاید این توفیق نصیبم بشه. ولی الان ده سال بیشتر از شهادت آقا سعید عمر کردم ولی نتونستم راهی که آقا سعید رفته رو به درستی برم. واقعا آقا سعید توی زندگی من یه جایگاه ویژه ای داره و هر کاری از دستم بر بیاد براش انجام می دم. راوی : آقای @shalamchekojaboodi
اینم تابلوی مزارش ؛ امروز پنجشنبه ۱۶ آذر ۴۰۲ ⚘هدیه به روح شهید سعید شاهدی؛ ۵ @shalamchekojaboodi
enc_16777698340661716503911.mp3
3.77M
‌ شب جمعه ست هوایت نکنم می میرم ... ‌
تشییع و تدفین نائب الزیاره جمع هستیم اگر نشیم می‌میریم😭😭😭😭 @shalamchekojaboodi
هدایت شده از شبهای با شهدا
‌ خودش که چیزی نمی گفت، اما پلک های خسته و چشم های سرخش همه چیز را روایت می کرد. خواب یکی دوساعته اش یا توی ماشین بود یا توی هواپیما. غیر از این ها هم هر وقت که خیلی خوابش می گرفت، دراز می کشید روی زمین و سرش را می گذاشت روی دستش. فرقی نداشت کجا باشد؛ حلب، سامرا، بغداد و... محل اسکانش را که می دیدی با خودت می گفتی این طور که نمی شود، حتما باید لوازم دیگری هم باشد. موکتی رنگ و رو رفته، یک متکا و یکی دوتا پتو می شد تمام امکانات مردی که دشمن را به زانو درآورده بود. راوی: سردار رضا حافظی _____ 📚 برگرفته از کتاب ⚘هدیه به روح سردار دلها ؛ صلوات شب جمعه https://eitaa.com/shabhayebashohada
‌ ‌ ⚘هر کس در شب‌ جمعه شهدا را یاد کند ، شهدا او را نزد اباعبدالله علیه السلام یاد می کنند ( شهید مهدی زین الدین) ‌شهدا را با یاد کنیم ‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به نیابت از اهالی شلمچه کجا بودی؟ داستان های مشهد کارشان را کردن آنقدر دلم لرزید گفتم یعنی نگاهی به من هم دارد؟ نمی دانم چطور آمدم همه چی لحظه آخر به اذن خودشان جور شد باز هم شرمنده ام کردید آقا سعید😭🌹🙏 @shalamchekojaboodi
شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
‌‌ ۱۵ ، ۱۶ ساله شدم و یه روز با یه سری رفقا از طرف مسجد رفته بودیم بهشت زهرا ؛ گلزار شهدا . من فق
‌ چقدر این داستان نیابت و رفاقت، قشنگ بود ، کاش همه ما توفیق نائب الشهدا بودن را پیدا کنیم 🤲 ‌