میلاد حضرت محمد مصطفی (ص)
#ناسخ_ادیان
ماه فلک، عاشقِ جمالِ محمد
سروِ چمن محوِ اعتدالِ محمد
تا که بتابید بر جهان رخِ ماهش
شد دو جهان روشن از جمالِ محمد
معجزهها بین به زادروزِ شریفش
تحسین بر روز و ماه و سالِ محمد
آتشِ آتشکده به فارس خمش گشت
از دمِ جانبخشِ لایزالِ محمد
سخت شکستی به طاقِ کسرا آورد
معجزِ میلادِ بیمثالِ محمد
رهبریِ گمرهان و کژمنشان بود
سویِ خدا مقصد و مآلِ محمد
هیچ نبودش ملال و بود شب و روز
گمرهیِ مردمان، ملالِ محمد
در دو جهان نیست فرقهای که نباشد
مایل و مشتاق، بر وصالِ محمد
گنجِ صفا و وفا و حرّیت و عدل
بود بهین مکنت و منالِ محمد
ختمِ رسل شد به حکمِ خالقِ سبحان
ناسخِ ادیان شدی روالِ محمد
فوجِ ملک انس و جن و وحش و طیورند
ریزهخورِ سفرهیِ نوالِ محمد
دیوِ سیهکارِ ظلم و فتنه نهان شد
دید چو قرآنِ حقمقالِ محمد
شکر و سپاسِ خدا که از اثرِ عدل
گشت فنا، خصمِ بدسگالِ محمد
منزلتِ شیعه و مقامِ امامان
هست ز ایصال و اتصالِ محمد
«شمس قمی» خوش سرود سعدیِ شیراز:
«عشقِ محمد بس است و آلِ محمد»
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
«موَشّح» به نام مقدس حضرت «مـحـمـد مـصـطـفـى» (ص)
#گلشن_حسن
مـرا از عشقِ آن دلبر، فقط رنج و محن مانده
مدام از فرقتِ رویت چو طفلی کز لبن مانده
حـبیبا چارهیِ عشقم به جز وصلِ رخت نبوَد
حسابِ عشق این باشد که از عهدِ کهن مانده
مـرنجانم دگر ای گل! که دور از گلشنِ حسنت
من آن مرغِ غزلخوانم که در بیتالحزن مانده
در این قلبِ حزین نبوَد نشاطی زآن که روز و شب
دلِ پُرخون به کف دارم که مهجور از وطن مانده
مـِیِ وصلی رسان بر من که مخمورم ز هجرانت
مسلمانم که بعد از تو، اسیرِ اهرمن مانده
صـفا زآن چهرِ زیبایت بوَد شرمنده و حیران
صبا ز آرایشِ زلفت چو موری در لگن مانده
طـوافِ کعبهیِ رویت کنم با این تنِ تبدار
طبیبا! این تب و تابم ز عشقت در بدن مانده
فـرود آور به مژگانم قدومِ مشکسایت را
فشان بر دیدگانم چون به راهت چشمِ من مانده
یـمینِ رویِ ماهت شد بسی چون «شمس قم» ذرّه
یسارِ آستانت مَه، ز سیرِ خویشتن مانده...
شادروان سید علیرضا شمس قمی
۱۳۳۷/۰۸/۰۱
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
✅ 20 مهرماه، سالروز بزرگداشت حضرت لسان الغیب، حافظ شیرازی بر اهالی شعر و ادب و فرهنگ، گرامی باد.
#بر_مزار_حافظ
خواجه برخیز که شیدای تو از قم آمد
عاشقی دلشده با درد و تألّم آمد
گرچه قم شهر فضایل بود و مهد ادب
زائرت شاعرکی با ادب از قم آمد
حافظا کودک نومکتب و نوپای سخن
به تلمّذ چو پذیری به تعلّم آمد
تو خدای سخن و بندهی طبعم، چو کلیم
به سرِ طورِ کلامت به تکلّم آمد
عارفان، مست گر از جام ولای تو شدند
دُردنوش سخن اکنون به سرِ ُخم آمد
هرکه آدمصفت آمد به بهشت شیراز
تا خورد دانهای از خرمن گندم آمد
مفتی شهر عجب نیست که از بهر نماز
به سر تربت پاکت به تیمّم آمد
تو به عرش سخن و نظم و ادب جا داری
غزلت زیورِ خضراییِ طارم آمد
تو محیط ادب و قلزم عرفانی لیک
منم آن قطره که در گوشهی قلزم آمد
قطرهسان محو تو گشتم چو ادیبان دگر
تو که دیوان محیطت به تلاطم آمد
مرغ دل راه چو در گلشن عرفان تو یافت
به طفیلِ نغماتت به ترنّم آمد
طبع تو چشمهی فیّاض علوم و حِکم است
که به تعلیم حکیمان به تحکّم آمد
دستِ غیبی چو کمالِ سخنت را پرداخت
شعرِ جاوید تو را حکم تداوم آمد
چونکه در عرصهی گفتار، لسان الغیبی
خامهات بر سر بدخواه تو صارم آمد
در شبستان سخن، شاهچراغ غزلی
که فروغ تو ، به سرحدّ تقدّم آمد
حافظا مُصحفی و دفتر شعرت زین فضل
به تفأل همه دم، رهبر مردم آمد
تو شدی حافظ خمخانهی عشق ازلی
که شراب ابدی بهر تو ُخم ُخم آمد
در پناه تو امیران جهان معتکفاند
چو پناهت خَلفِ حجّت هفتم آمد
به گداییِ سرِ کوی تو ای خواجهی عشق!
عجبی نیست اگر قیصرت از رُم آمد
شهسوار غزل استاد سخنور سعدی
پیشبازت سَدهای بهر تفاهم آمد
باغ فضل و چمنِ حکمت و گلزارِ ادب
در قیاس غزلت، تودهی هیزم آمد
فهم گفتارِ تو را عقل نیارست که دل
از ره عشق به کویت به تفهّم آمد
کمترین چاکرت از ظلم سخنهای خلاف
به درِ عدلِ کلامت به تظلّم آمد
حالیا کام من و جام تو ای ساقی عشق
گر ز احوال خماران به ترحّم آمد
کُن مداوای دل غمزدهای از دل خاک
زآنکه در کوی تو با درد و تألّم آمد
دستگیری کن اگر خواجهی درویشانی
که فقیری سرِ خوانت به تنعّم آمد
درِ مینا بگشا ، گنبدِ مینای، بهِل
که دل از گریهی مینا به تبسّم آمد
(شمس قم)، آمده تا تربت پاکت بوسد
خواجه برخیز و ببین زائرت از قم آمد.
شادروان سید علیرضا شمس قمی
تابستان 1357 - شیراز
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
(کشتگان عشق)
تا قلم بر لوح هستی حکمت داور نوشت
کشتگان عشق را ، دیباچهی دفتر نوشت
کشتگان راه حق را مرگ نبوَد هیچگاه
بلکه قرآن نام ایشان زنده تا محشر نوشت
چون ز راه دیگران نام شهید حق جداست
منشی حق ، منشأ این راه را دیگر نوشت
شرح احوال شهیدان چون خدا تقریر کرد
خامهی تقدیرشان ، تقدیر از داور نوشت
رتبه ی "اتقیکم" آمد بر شهید متقی
آنچه مصحف از سوی یزدان گرامیتر نوشت
این یقین باشد که فتح و نصرت اسلام را
بس محدّث ، از حدیث نغز پیغمبر نوشت
از ثباتِ جان نثاران ِ فداکار وطن
دست حق پیروزی دین را به هر کشور نوشت
زینسبب در راهِ مرگ سرخ ، سربازی رشید
نام یزدان را به خطّی سبز بر سنگر نوشت
در میان آتش و خون ، رزمجویی شیردل
با خط خون، حقّ شیر مهربان مادر نوشت
تازهدامادی که از شوق شهادت میگریست
الوداع آخرین با اشک ، بر همسر نوشت
یادبود جانفشانی های خود را روی خاک
نوجوانی با سرانگشتانِ از خون، تر نوشت
بس شهادتجوی جندالله با خطّی جلی
جملهی "الله اکبر" بر جبین یکسر نوشت
با مُرکّب، عرضحال از بس نوشتم بالعَرَض
این عریضه خامهی مژگانم از جوهر نوشت
(شمس قم) شوق شهادت هر که را باشد به دل
میرود با سر به میدان ، هرچه باشد سرنوشت
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
#فروتنی
فروتن هرکه شد بخشد سرافرازی سر خود را
طلا از خاكساری، ارج بخشد جوهر خود را
نيابد سَروری ظالم ز بالا دست بنشستن
فراز دار، قاتل سَروری بخشد سر خود را
غرور و خودپسندی آدمی را میکند فانی
پلنگ از كبر، ساقط سازد از كُه پيكر خود را
ز خودبينی، نبوّت قطع شد از دودهی يوسف
عجب تنبيه میسازد خدا پيغمبر خود را
نگون كرد از فلک، ابليس خودبين را خدا اما
ز طاعت بُرد برتر از ملَک، فرمانبر خود را
به بازار سحر، از سيم اشک و زرّ ِ رخساره
جزای ناسپاسی میدهم سيم و زر خود را
ز ايام جوانی بهر پيری، بالشی راحت
مهيا چون پَرِ قو كردهام موی سر خود را
حجاب آتش عِصيان شود موی سپيد سر
كند آتش، حجاب معصيت خاكستر خود را
ز ناهنجاری بانگ زغن در ساحت گلشن
كشد بلبل ز ناچاری به سر، بال و پر خود را
به نامحرم مگو راز دل خونين كه چون غنچه
گشايد لب كند رسوا ، دل خونپرور خود را
درآن محفل كه ساقی، خود بوَد مست مِی نخوَت
نبخشد بر خماران قطرهای از ساغر خود را
جهان چون گشته سرمست از می خُمّ غدير دوست
بوَد تحصيلِ حاصل وعدهی حق، كوثر خود را
ز پاکی سيرِ معراج خداجویی توان كردن
كه مانَد جبرئيل از همرهی ريزد پر خود را
اگر مضمون بکری نافريند طبع (شمس قم)
بسوزد در شرار غبطه، شعر و دفتر خود را
✍ شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
#مکتب_استاد
حصول فن و دانش گرچه استعداد میخواهد
کمـــال آدمــی ، رســم و ره ارشــاد میخواهد
به خود آموزی از هر عــلم ، آگـه میتوانی شد
ولی ممتــاز گشـتن ، مکتـب اســتاد میخواهد
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
#توحید
دلبرِ جانانی و با چشمِ جان بینم تو را
یک جهان جانی که در جانِ جهان بینم تو را
هر کجایی! هر کجایم؛ دانمت بیجایگاه
بینیاز از هر مکانی! لامکان بینم تو را
چشمِ دوراندیشِ دل، بیند تو را در هر مقام
زین سبب هم در زمین، هم آسمان بینم تو را
در عذارِ خوبرویان، در جمالِ مهوشان
در فضای جانفزای بوستان بینم تو را
در نوای بلبلِ دستان و در رخسارِ گل
در صفای لالهزار و گلسِتان بینم تو را
در چمن، در کسوتِ سروِ روان میجویمت
در دمن، بر صورتِ آبِ روان بینم تو را
در طلوعِ مِهر و ماه و در غروبِ این و آن
در فروغِ اختران و کهکشان بینم تو را
روز و هفته، ماه و سال، اندر زمستان و بهار
هم به تابستان و هم فصلِ خزان بینم تو را
در میانِ ظلمتِ شب، در دلِ نورِ شفق
در بنِ چَه، در رخِ مَه، همچنان بینم تو را
در معظمخلقتِ عالم، نهان مییابمت!
در منظمگردشِ گردون، عیان بینم تو را
در کلیسا و کنشت و مسجد و بیت و حرم
کعبه و بتخانه و دیرِ مغان بینم تو را
در زبور و در صُحف، تورات و انجیل از نخست
هم به مصحف، خاتم و ختمالبیان بینم تو را
دانمت اندر لباسِ بیزوالی پاسدار
در سرای لایزالی، پاسبان بینم تو را
ناخدای کشتیِ دریای هستی دانمت!
هم خدای ناخدا در هر کران بینم تو را
از حدوث و از قِدَم، وز حادثاتِ ماخَلَق
در حلول و در افولِ خلقتان بینم تو را
هم به مبدأ، هم به مقصد، هم به ره، هم در مسیر
هم به منزل، هم میانِ کاروان بینم تو را
منشأ ایجادِ موجودات دانم ذاتِ تو
صورتِ پیدایشِ پیر و جوان بینم تو را
پرسشِ نام و نشانت کی کنم از این و آن؟
چون عیان اندر نهادِ این و آن بینم تو را
پادشاهان را نباشد فرق در بالا و پست
در دلِ دریا و فرقِ فرقدان بینم تو را
تا که سیمرغِ گمان پَر میزند بر اوجِ عقل
در سپهرِ آفرینش، بیگمان بینم تو را
تکیهزن! خوش بر سریرِ پادشاهیِ جهان...
چون شهنشاهِ جهان، در هر زمان بینم تو را
بندهی عشقِ توام، شمسِ قمم، در خود گمم
شَه پرستم، خسروِ کون و مکان بینم تو را .
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
#شکست
در هم مکش جبین که خورد ابروان شکست
زه را فزون مکش که دهی بر کمان شکست
مشکن به سنگِ بانگ و تغیّر، دلِ غمین
چون شیشه را به بانگِ خشن میتوان شکست
شیرین چو کرد رویْ ترُش، شورِ عشق برد
شد تلخکام کوهکن و خورد از آن شکست
بایع به مشتری چو کند اخم از غرور
کالا فتد ز چشم و دهد بر دکان شکست
نرمش دهد شکست به سنگیندلانِ دهر
نرمیِ آب، داده به کوهِ گران شکست
با صبر و پایمردیِ خود خصم را بکوب
سندان دهد به چکّشِ آهنگران شکست
مصلح به روزِ حادثه قدرش عیان شود
چون مومیایی ار بخورد استخوان شکست
اعجازِ عدل بین که ز میلادِ مصطفی
آمد به طاقِ عدلِ انوشیروان شکست
از انقلابِ شاهِ شهیدانِ کربلا
آمد به کاخِ نخوتِ سفیانیان شکست
از نهضت و شهامت و جانبازیِ حسین
ارکانِ کفر با همه قدر و توان شکست
پشتِ ستمگران شکند موجِ انقلاب
کشتی ز موجِ بحر خورد بیگمان شکست
«شمس قمی»! به طبعِ روان هیچگه مناز
شمس و قمر خورند در آبِ روان شکست.
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
#تسخیر_دل
ز هر نایی، نوای مهربانی بر نمیآید
بجز از نایِ عشق این نغمهخوانی بر نمیآید
به زنجیرِ محبّت کن مسخّر جمله دلها را
که تسخیرِ دل از نامهربانی بر نمیآید
زبانِ دل نکو کن تا نسوزی با زبانِ دلها
که جز از شمع، این آتشزبانی بر نمیآید
ببخش آسان به عشقِ وصلِ جانان، جانِ شیرین را
که از فرهادکیشان، سختجانی بر نمیآید
شد از شیرینزبانی، شکّرافشان طوطیِ خوشگو
که از هر مرغکی شکّرفشانی بر نمیآید
به نزدِ حاسد و بدخواه رازِ دل مگو؛ زیرا
ز گلچین راه و رسمِ باغبانی بر نمیآید
دلِ دانا بوَد گنجورِ دین و دانش و تقوا
ز هر ویرانه، گنجِ شایگانی بر نمیآید
هزاران نکته باشد عارفان را در سخن اما
ز هر کو شد سخنگو، نکتهدانی بر نمیآید
خریدارِ متاعِ علم، جز اهلِ خرد نبوَد
که از هر پیلهور، بازارگانی بر نمیآید
چو موسیٰ گر امین گردی، شعیبِ فیضِ حق جویی
که از هر گلّهبان، رسمِ شبانی بر نمیآید
به پیری، قربِ یزدان جستن و آسوده دل خفتن
به جز از طاعتِ عهدِ جوانی بر نمیآید
ز یارِ رهگذر نبوَد امیدِ شفْقت و رحمت
ز ابرِ نوبهاری، سایبانی بر نمیآید
چه غم از فرقِ لفظِ فرس و ترک و تازی و ژرمن
که رفق و همدلی، از همزبانی بر نمیآید
برون کن دیوِ نفس از خانهیِ دل تا شوی ایمن
که از دزدِ ستمگر، پاسبانی بر نمیآید
نوایِ باربُد بر جان و دل بخشد طرب ورنه
ز هر مطرب، سرودِ خسروانی بر نمیآید
به ظلماتِ فنا آبِ بقا خضرِ نبی جوید
کز اسکندر حیاتِ جاودانی بر نمیآید
نه هر آهنگری، آگه بوَد از رمزِ آزادی
که جز کاوه قیامِ کاویانی بر نمیآید
دم از نام و نشان هرگز نزد «شمس قمی»؛ زیرا
که نامِ نیک، جز از بینشانی بر نمیآید.
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi