(ماحصل آل عبا)
زآن کـه شـبی عشـق تـو را یـافتــم
در دل شـب ، نـــور خــــدا یـافتــم
شـب بــه تــــولای وصــــال رخــت
رتـبـــــه ی معـــــــــراج ولا یـافتــم
آنچــه به یک عمــــر ، میـسر نشــد
در دل یـک شـب ، همـــه را یـافتــم
فیض "شـب قـــدر" به قدر کفـــاف
از کـف تقــــدیـــر و قضـــا یـافتــم
آنچــه ز مهــــر تــو بـه دل داشــتم
در ره آن مهــــــــر لقــــــــا یـافتــم
آنچــه ز لطــف تــو عطــــا شد مرا
در اثــــر ذکـــــر و دعـــــــا یـافتــم
تــرک چو گفتـــم همـه مـــا و منـی
در عـــرفــــات تـو ، منـــــا یـافتــم
درک صفـــای تـو نمـــودم بـه سعی
روی تـو بـی سعـی صفـــــا یـافتــم
در طـلبـت هــر کــه به سویی و من
نــور تـو هر سو همــه جـــا یـافتــم
عقل، سجودت بهزمین کرد و عشق
سجــده تـو را کرد و تـو را یـافتــم
عشــــق ، ســــوی علــت الا و مـــن
بــا مــــدد عشــق تـــو _ لا یـافتــم
لطـف تو شد شامل من کز خلــوص
مــــاحصــــل آل عبــــــــا ، یـافتــم
(شمس قمـم) ذره ی خـــاک رهــت
پــرتــو از آن شمس ضحــا یـافتــم
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
سرود میلادیه حضرت امام عصر(عج)
نیمهی شعبان، مَه فیض خدا
خجسته میلاد امام هدی
حجت دین ، قائم آل عبا
جهان شده گلشن
چشم همه روشن
ولادت زادهی حیدر بود
منتقم آل پیمبر بود
که مظهر خالق اکبر بود
که نرجس این سوسن
گرفته در دامن
شاه همایونفر عدل آفرین
مُجری قرآن و نگهبان دین
کُند جهان، رشکِ بهشت برین
مُلک جهان ایمن
کوری اهریمن
ریشهی اعدای ستمگر زند
ز خصم و دجال زمان سر زند
مهرهی کافران به ششدر زند
مات کند دشمن
زآن رخ نور افکن
ای شَهِ دین! پای بنه در رکاب
کن به ظهورت هله اکنون شتاب
که مُلک دین ز دوریات شد خراب
در این سیَه برزن
بَستِ ستم بشکن
بستِ ستم بشکن و بیداد را
رواج کن حکومت داد را
ز (شمس قم) بشنو تو فریاد را
کز اشک غم چون من
نشسته تردامن...
شادروان سید علیرضا شمس قمی
1356
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
«مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَيَّرَنی عَبداً»
#روز_معلّـــم_مبارک
تابد به جهان تا مَه ِ پندار معلّم
روشن شود آفاق، زِ انوار معلّم
بر پيكر بیجان نه عجب گر بدمد جان
انفاسِ مسيحا دم گفتار معلّم
در دايرهی مدرسهی دانش و بينش
سقراط بوَد نقطهی پرگار معلّم
لقمان كه به حكمت شده ضرب المثل خلق
مسحور شد از حكمت سحّار معلّم
گر «بوعلی» استاد به هر علم زمان بود
شد شاد به شاگردی دربار معلّم
زنهار، که اعلم ز معلّم بتوان شد
از فرط خرد، لیک به زنهار معلّم
در برج فضایل چو انشتین و ادیسون
بودند ز منظومهی افکار معلّم
هشيارترين مخترع و كاشف و صانع
هستند نشان از سر هشيار معلّم
در بوته چو آید زرِ عِلم و هنر و فضل
سنگِ محکش هست ز معیار معلّم
بازار جهان، گرم بوَد گر زِ صنايع
سودش بوَد از گرمی بازار معلّم
آنانكه رسيدند به سرمنزل مقصود
شد رهبرشان مكتب غمخوار معلّم
از قلزم عرفان و ادب صید توان کرد
صدها صدفِ گوهر شهوار معلّم
در ميكدهی عشق، خماران محبّت
مَستند ز جام می خمّار معلّم
شوقی كه بوَد در دل اطفال به تحصيل
هست از اثر شفْقتِ بسيارِ معلّم
کودک نِگرد مِهر پدر، رأفت مادر
در نقش پدرگونهی رخسار معلّم
خوابِ خوش مام و پدر طفل نو آموز
باشد ز همه از ديدهی بيدار معلّم
با دیو جهالت به نبرد است شب و روز
افرشتهی پندار خردبار معلّم
مرّيخ سلحشور، زِ پيكار بماند
بيند چو دمی عرصهی پيكار معلّم
بنگر هنری اسلحهی رزم و نبردش
شمشير، زبان و قلم، ابزار معلّم
شايسته بوَد بندگیاش گرچه يکی حرف
تعليم بگيرد كسی از كار معلّم
«مَن عَلّمَنی حَرفا» در شأن وی آمد
«قَد صَيّرَنی عَبدا» مقدار معلّم
در كام معلّم چو «علی» ريخت زرِ ناب
يعنی كه چنين است سزاوار معلّم
آوخ که کسی نیست به بازار فضایل
دلباختهی فضل و خریدار معلّم
دردا اسفا با همه غمخواری و خدمت
یک تن نبوَد خادم دربار معلّم
دشواری هر مسأله، آسان كند امّا
آسان نشود مطلب دشوار معلّم
بر فقر کند فخر و ببالد به قناعت
زیرا طمع و آز، بوَد عار معلّم
افسوس که هر روزِ معلّم ز غم و رنج
گردیده مبدّل به شبِ تار معلّم
پرورده هزاران گل و جز خار نبیند
پاداش عمل، پنجهی گلکار معلّم
صدها گرهْ از کار کسان باز کند لیک
یک تن نگشاید گره از کار معلّم
چون «شمع» كه میسوزد و نورافكن «جمع» است
بين سوزش و جان دادن و ايثار معلّم
چون سنگ صبور است معلّم كه خداوند
پاداش دهد، بر دلِ صبّار معلّم
گر (شمس قمی) را به جهان هست فروغی
روشن بوَد از پرتوِ پندار معلّم .
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
«مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَيَّرَنی عَبداً»
#مقــــام_معــــلّم
ای معلم! جان فدای همت شایان تو
جان فدای همت و آن صبر بی پایان تو
نام زیبایت بوَد جانبخش و نغز و دلربا
برترین عنوان این کشور بوَد عنوان تو
این مباهات تو بس باشد که از بخت رفیع
صاحب این نام و این عنوان با سلطان تو
روح میبخشد به تن انفاس تو عیسیصفت
جانفزا باشد نوای دانش و عرفان تو
غنچههای گلشنت را هیچگه نبوَد خزان
هر سحرگه چونکه بینند آن رخ خندان تو
نونهالان تواند آرایش باغ جهان
حکمت و دانش بوَد محصول باغستان تو
نخبهی تاریخ و ارباب کمالاند این گروه
کاینزمان خوانیمشان اطفال ابجدخوان تو
باشدت چون خاتم علم ای سلیمان خرد
دیو جهل و گمرهی بگریزد از میدان تو
شمع دانش بر فروزان بهر یعقوب وطن
تا که یوسف بازگردد جانب کنعان تو
هیچ عزمی نیست عالیتر ز عزم راسخت
هیچ ایمان نیست محکم پایه چون ایمان تو
درس اخلاق تو باشد لوحهی خلق جهان
هر معمایی مبرهن گردد از برهان تو
چونکه چوگان قلم را در کف قدرت نهی
زهره چون گویی بیفتد در خم چوگان تو
دایماً باشد سخن از عفو و از بخشایشت
نقل هر محفل بوَد شیرینی احسان تو
درّ و گوهر را رباید دزد بد اندیش دهر
لیک نتواند رباید گوهر رخشان تو
گر شناسی قدر خود، از معجز علم و عمل
ثابت و سیار گردد تابع فرمان تو
رشتهی پیمان بسی شد پاره و پایان نیافت
آنکه پایان یافت باشد رشتهی پیمان تو
میخورم افسوس و غم کز کثرت جور و ستم
قدر دانش را نداند دشمن نادان تو
نیست یک تن تا به حکم عدل و انصاف و وداد
خاتمت بخشد بدین اوضاع بی سامان تو
نیست موسایی درین کشور که از روی صفا
وارهاند از میان تیه ِ ذلت، جان تو
گر کسی را گوش اسقای سخن نبوَد چه باک
سامع الاصوات باشد خالق سبحان تو
غم مخور (شمسا) که روز وصل هم خواهد رسید
صبر باید تا سرآید این شب هجران تو
شادروان سید علیرضا شمس قمی
eitaa.com/shamseqomi
#شمس_قمی
برگرفته از روزنامه استوار قم ـ 1337
(سعی و عمل)
چرخ قضا و قدر ، همت والای ماست
گردش دور فلک ، عکس تمنای ماست
گنبد مینا اگر جام میِ حکمت است
نقش ضمیرش عیان در دل مینای ماست
دایره ی ارض اگر بر تو و من شد محیط
نقطه ی تکوین آن ، رد کف پای ماست
گر که نبوَد این جهان ، مقتضی حال ما
گردش آن از چه رو عین تقاضای ماست؟
دست قضا، پای چرخ، چشم فلک، گوش عرش
عاریت وَهم و جهل از پی اغوای ماست
ترک جهان کافریست ترک هوا بایدت
ورنه به حکم ازل مُلک جهان جای ماست
موسیِ عمران اگر ، معجز بیضا نمود
مشعل دین و خرد خود ید بیضای ماست
فتوی دونان بوَد روزی هر روزه مفت
سعی و عمل روز و شب حاصل فتوای ماست
(شمس قمی) غیر جهد بهره ز دنیا مخواه
بلکه کلید جنان ، دست توانای ماست
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
#روزگار_پیری
من آن روزی که بودم طفل شیری گریه میکردم
به حال روزگار تلخ پیری گریه میکردم
به دنیا آمدم با سر، که یاری دست من گیرد
ندیدم چون که یار دست گیری گریه میکردم
اگر آدم ز جَنّت رانده شد شرمنده و گریان
من از تبعید در خاک کویری گریه میکردم
تمرّد شد بهانه ، بَهر طَرد آدم از جنّت...
که من زان امتحان و دزد گیری گریه میکردم
اسیر اندر رحِم بودم اسیر این جهان گشتم
شَوم آزاد تا از این اسیری گریه میکردم
شد آدم در کبیری از بهشت آواره و حیران
من از آوارگیهای صغیری گریه میکردم
عجب نبوَد که گوید (شمسِ قم) از ذلّت پیری
من آن روزی که بودم طفلِ شیری گریه میکردم
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
#مَهدی_منتظَر
به ناله آنکه شبی دامن سحر چسبد
چنان بوَد که به درگاه دادگر چسبد
کسی که دامن مقصود را به دست آرد
کجا به دامن آلودهی بشر چسبد؟
به آه و ناله به چنگ آر آستان حبیب
گدا مُصِر چو بوَد نالد و به در چسبد
ز فیض دیدهی شب زندهدار خود شبنم
به نور چشمهی خورشید ، زودتر چسبد
به پیش طاعت یزدان بهشت ناچیز است
سفیه ، آن که بدین مزد مختصر چسبد
خمار عشق بهصد خم نمیشود سرمست
اگرچه آب ، به لبتشنه بیشتر چسبد
شبی چو شهد لبش را چشیدم اندر خواب
هنوزم از اثرش لب به یکدگر چسبد
فراق روی تو بس دردناک و غمخیز است
عجب مدان که دو دستم به روی سر چسبد
هنر مولّد سیم و زر است و نزد خرد
خطاست مرد هنرور به سیم و زر چسبد
مخواه مزد هنر را ، که باغبان کریم
فقط به دامن گل ، از ره نظر چسبد
بگیر بر کمر خویش دست همت و سعی
که پهلوان زبردست ، بر کمر چسبد
ز عالمانِ بدون عمل صلاح مجوی
نه عاقل است که بر شاخ بیثمر چسبد
مگیر دامن ارباب زر که خوار شوی
زنند سنگاش اگر میوه بر شجر چسبد
به مِهرِ دامن گردون نظر نخواهد کرد
کسی که دامن مهدی منتظر چسبد
قیامت ار ز قیامت چو قامتت خیزد
به ذیل دامن عدلت ابوالبشر چسبد
چو (شمس قم) رسدش دستِ جان به دامن یار
به ناله آن که شبی دامن سحر چسبد .
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
@shamseqomi