eitaa logo
اشعار شادروان شمس قمی
212 دنبال‌کننده
17 عکس
1 ویدیو
1 فایل
شاهان جهـان را به گـدایی نپـذیریم تا خاک کف پای علی تاج سر ماست (شمس قمی)
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَيَّرَنی عَبداً» تابد به جهان تا مَه ِ پندار معلّم روشن شود آفاق، زِ انوار معلّم بر پيكر بی‌جان نه عجب گر بدمد جان انفاسِ مسيحا دم گفتار معلّم در دايره‌ی مدرسه‌ی دانش و بينش سقراط بوَد نقطه‌ی پرگار معلّم لقمان كه به حكمت شده ضرب المثل خلق مسحور شد از حكمت سحّار معلّم گر «بوعلی» استاد به هر علم زمان بود شد شاد به شاگردی دربار معلّم زنهار، که اعلم ز معلّم بتوان شد از فرط خرد، لیک به زنهار معلّم در برج فضایل چو انشتین و ادیسون بودند ز منظومه‌ی افکار معلّم هشيارترين مخترع و كاشف و صانع هستند نشان از سر هشيار معلّم در بوته چو آید زرِ عِلم و هنر و فضل سنگِ محکش هست ز معیار معلّم بازار جهان، گرم بوَد گر زِ صنايع سودش بوَد از گرمی بازار معلّم آنانكه رسيدند به سرمنزل مقصود شد رهبرشان مكتب غمخوار معلّم از قلزم عرفان و ادب صید توان کرد صدها صدفِ گوهر شهوار معلّم در ميكده‌ی عشق، خماران محبّت مَستند ز جام می خمّار معلّم شوقی كه بوَد در دل اطفال به تحصيل هست از اثر شفْقتِ بسيارِ معلّم کودک نِگرد مِهر پدر، رأفت مادر در نقش پدرگونه‌ی رخسار معلّم خوابِ خوش مام و پدر طفل نو آموز باشد ز همه از ديده‌ی بيدار معلّم با دیو جهالت به نبرد است شب و روز افرشته‌ی پندار خردبار معلّم مرّيخ سلحشور، زِ پيكار بماند بيند چو دمی عرصه‌ی پيكار معلّم بنگر هنری اسلحه‌ی رزم و نبردش شمشير، زبان و قلم، ابزار معلّم شايسته بوَد بندگی‌اش گرچه يکی حرف تعليم بگيرد كسی از كار معلّم «مَن عَلّمَنی حَرفا» در شأن وی آمد «قَد صَيّرَنی عَبدا» مقدار معلّم در كام معلّم چو «علی» ريخت زرِ ناب يعنی كه چنين است سزاوار معلّم آوخ که کسی نیست به بازار فضایل دلباخته‌ی فضل و خریدار معلّم دردا اسفا با همه غمخواری و خدمت یک تن نبوَد خادم دربار معلّم دشواری هر مسأله، آسان كند امّا آسان نشود مطلب دشوار معلّم بر فقر کند فخر و ببالد به قناعت زیرا طمع و آز، بوَد عار معلّم افسوس که هر روزِ معلّم ز غم و رنج گردیده مبدّل به شبِ تار معلّم پرورده هزاران گل و جز خار نبیند پاداش عمل، پنجه‌ی گلکار معلّم صدها گرهْ از کار کسان باز کند لیک یک تن نگشاید گره از کار معلّم چون «شمع» كه می‌سوزد و نورافكن «جمع» است بين سوزش و جان دادن و ايثار معلّم چون سنگ صبور است معلّم كه خداوند پاداش دهد، بر دلِ صبّار معلّم گر (شمس قمی) را به جهان هست فروغی روشن بوَد از پرتوِ پندار معلّم . شادرو‌ان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَيَّرَنی عَبداً» ای معلم! جان فدای همت شایان تو جان فدای همت و آن صبر بی پایان تو نام زیبایت بوَد جان‌بخش و نغز و دلربا برترین عنوان این کشور بوَد عنوان تو این‌ مباهات تو بس باشد که از بخت رفیع صاحب این نام و این عنوان با سلطان تو روح می‌بخشد به تن انفاس تو عیسی‌صفت جان‌فزا باشد نوای دانش و عرفان تو غنچه‌های گلشنت را هیچگه نبوَد خزان هر سحرگه چونکه بینند آن رخ خندان تو نونهالان تواند آرایش باغ جهان حکمت و دانش بوَد محصول باغستان تو نخبه‌ی تاریخ و ارباب کمال‌اند این گروه کاین‌زمان خوانیم‌شان اطفال ابجدخوان تو باشدت چون خاتم علم ای سلیمان خرد دیو جهل و گمرهی بگریزد از میدان تو شمع دانش بر فروزان بهر یعقوب وطن تا که یوسف بازگردد جانب کنعان تو هیچ عزمی نیست عالی‌تر ز عزم راسخت هیچ ایمان نیست محکم پایه چون ایمان تو درس اخلاق تو باشد لوحه‌ی خلق جهان هر معمایی مبرهن گردد از برهان تو چونکه چوگان قلم را در کف قدرت نهی زهره چون گویی بیفتد در خم چوگان تو دایماً باشد سخن از عفو و از بخشایشت نقل هر محفل بوَد شیرینی احسان تو درّ و گوهر را رباید دزد بد اندیش دهر لیک نتواند رباید گوهر رخشان تو گر شناسی قدر خود، از معجز علم و عمل ثابت و سیار گردد تابع فرمان تو رشته‌ی پیمان بسی شد پاره و پایان نیافت آنکه پایان یافت باشد رشته‌ی پیمان تو میخورم افسوس و غم کز کثرت جور و ستم قدر دانش را نداند دشمن نادان تو نیست یک تن تا به حکم عدل و انصاف و وداد خاتمت بخشد بدین اوضاع بی سامان تو نیست موسایی درین کشور که از روی صفا وارهاند از میان تیه ِ ذلت، جان تو گر کسی را گوش اسقای سخن نبوَد چه باک سامع الاصوات باشد خالق سبحان تو غم مخور (شمسا) که روز وصل هم خواهد رسید صبر باید تا سرآید این شب هجران تو شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi برگرفته از روزنامه استوار قم ـ 1337
(سعی و عمل) چرخ قضا و قدر ، همت والای ماست گردش دور فلک ، عکس تمنای ماست گنبد مینا اگر جام‌ میِ حکمت است نقش ضمیرش عیان در دل مینای ماست دایره ی ارض اگر بر تو و من شد محیط نقطه ی تکوین آن ، رد کف پای ماست گر که نبوَد این جهان ، مقتضی حال ما گردش آن از چه رو عین تقاضای ماست؟ دست قضا، پای چرخ، چشم فلک، گوش عرش عاریت وَهم و جهل از پی اغوای ماست ترک جهان کافری‌ست ترک هوا بایدت ورنه به حکم ازل مُلک جهان جای ماست موسیِ عمران اگر ، معجز بیضا نمود مشعل دین و خرد خود ید بیضای ماست فتوی دونان بوَد روزی هر روزه مفت سعی و عمل روز و شب حاصل فتوای ماست (شمس قمی) غیر جهد بهره ز دنیا مخواه بلکه کلید جنان ، دست توانای ماست شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
من آن روزی ‌که بودم طفل شیری گریه میکردم به حال روزگار تلخ پیری گریه میکردم به دنیا آمدم با سر، که یاری دست من گیرد ندیدم چون که یار دست‌ گیری گریه میکردم اگر آدم ز جَنّت رانده شد شرمنده و گریان من از تبعید در خاک کویری گریه میکردم تمرّد شد بهانه ، بَهر طَرد آدم از جنّت... که من زان امتحان و دزد گیری گریه میکردم اسیر اندر رحِم بودم اسیر این جهان گشتم شَوم آزاد تا از این اسیری گریه میکردم شد آدم در کبیری از بهشت آواره و حیران من از آوارگی‌‌های صغیری گریه میکردم عجب نبوَد که گوید (شمسِ قم) از ذلّت پیری من آن روزی‌ که بودم طفلِ شیری گریه میکردم شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
به ناله آنکه شبی دامن سحر چسبد چنان بوَد که به درگاه دادگر چسبد کسی که دامن مقصود را به دست آرد کجا به دامن آلوده‌ی بشر چسبد؟ به آه و ناله به چنگ آر آستان حبیب گدا مُصِر چو بوَد نالد و به در چسبد ز فیض دیده‌ی شب زنده‌دار خود شبنم به نور چشمه‌ی خورشید ، زودتر چسبد به پیش طاعت یزدان بهشت ناچیز است سفیه ، آن که بدین مزد مختصر چسبد خمار عشق به‌صد خم نمی‌شود سرمست اگرچه آب ، به لب‌تشنه بیشتر چسبد شبی چو شهد لبش را چشیدم اندر خواب هنوزم از اثرش لب به یکدگر چسبد فراق روی تو بس دردناک و غم‌خیز است عجب‌ مدان که دو دستم به روی سر چسبد هنر مولّد سیم و زر است و نزد خرد خطاست مرد هنرور به سیم و زر چسبد مخواه مزد هنر را ، که باغبان کریم فقط به دامن گل ، از ره نظر چسبد بگیر بر کمر خویش دست همت و سعی که پهلوان زبردست ، بر کمر چسبد ز عالمانِ بدون عمل صلاح مجوی نه عاقل است که بر شاخ بی‌ثمر چسبد مگیر دامن ارباب زر که خوار شوی زنند سنگ‌اش اگر میوه بر شجر چسبد به مِهرِ دامن گردون نظر نخواهد کرد کسی که دامن مهدی منتظر چسبد قیامت ار ز قیامت چو قامتت خیزد به ذیل دامن عدلت ابوالبشر چسبد چو (شمس قم) رسدش دستِ جان به دامن یار به ناله آن که شبی دامن سحر چسبد . شادروان سید علیرضا شمس قمی @shamseqomi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهادت امام جعفر صادق(ع) تسلیت باد. آسمان امشب مگر خالی ز ماه و اختر است کاین‌چنین تاریک و خامش بزم چرخ اخضر است پرتوِ ماه و فروغ اختران و نور شمس... گویی از روز ازل در چاه ظلمت اندر است بر تن داماد کیوان از چه نیلی جامه شد؟ وز چه بر فرق عروس زهره مِشکین معجر است جای گل، اندر گلستان خار جان‌فرسا بُوَد جای بلبل، ناله و آوای زاغ منکر است هر طرف بانگ و نوایی جانگزا آید به گوش گوییا روز قیامت شد که بر پا محشر است هر طرف غمدیده‌ای بر سرزنان با اشک و آه از فراق دلبر جانان، به جانش آذر است دل‌پریشان، دیده‌گریان، سینه‌سوزان، مو کنان جمله ابنای بشر دیدم به کوی و معبر است شیعیان از مَرد و زن در شهر و برزن، نوحه‌گر هریکی بر خاک غم افتاده خاکش بر سر است در همین اندیشه بودم کز چه طوفانی الیم کشتی آمال ما، در بحر غم غوطه‌ور است ناگهان آمد ندا از ساحت قدّوسیان : کای گروه شیعیان! قتل امام جعفر است صادق آل محمّد (ص) مظهر احکام دین کز وجودش مذهب ثانی عشَر مستظهر است آنکه درس مکتبش پی‌ریز فقه جعفری است آنکه شاگرد دبستانش، هُشام و جابر است شد شهید زهر کین، هر چند اما تا ابد... مکتب شیعه از او جاوید و نقل منبر است در رثای جانگدازش خامه‌ام در خون نشست آنچنان که سرخ، نقش چامه‌ام بر دفتر است (شمس قمّی) در غم منجی دین احمدی... نوحه‌گر هم جنّ و انس و حضرت پیغمبر است شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در رثای رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) ‌تــا بـــه دامِ سـرِ زلــفِ تــو گــرفـتــــار شدم دل پــریشـان‌تــر از آن طـــرّه‌ی طـــرّار شدم دلِ دیــوانــه چـو در حلقـــه‌ی گیسـو بسـتی پـای، در سلــسلـه ، سرحلقــه‌ی احـــرار شدم گرچه مجنــون تو بــودم به بیــابــان فـــراق لیـــلیِ حسن تـــو را دیـــدم و هشـــیار شدم یوسفا جــلوه‌ی حسنت سر بــازار چه سود؟! زآنکــه نــادیــده جمــال تـو خـــریــدار شدم بـه خــــریـــداری آن حســن خـــداداد همــی نقـدِ جان بر سر دست است و به بــازار شدم قــدر وصــل تو ندانسـتم و بـودم در خــواب وایِ مــن کــز پس هجـــران تـو بیـــدار شدم دردنــوش مــیِ عشـق تــو شــدم ، از آغــــاز گرچـه دور از خــم و خمخـانه و خَمّــار شدم زاهـــد از روی و ریــا عشـق تـو را منــع نمود کـز وی و زهـــد وی و صـومعــه بیـــزار شدم غیـر عنّـــاب لبـت ، نیست شفــابخــش دلــم چـونکــه بیمــــار از آن نـرگـس بیمـــار شدم دسـت بــــردار چــو نبــــوَد سرِ بیــــدار ز تو ســر بــه‌دارت شـــده مشــتاقِ ســرِ دار شدم راهِ عــرفــان تـو پــوییــده‌ام ای عـــارف راز کــه بــه یُمــنِ کــرمــت واقــفِ اســرار شدم (شمس قم) پیرو آن پیرِ مراد است که گفت: "من به خــال لبـت ای‌دوست! گـرفتــار شدم" شادروان سید علیرضا شمس قمی 1368 @shamseqomi
اماما ، گر تو را گفتند تنهایی! نه تنهایی که هستی جامع الافراد و جمع الجمعِ تن‌هایی زعیما خواند از آن تنها تو را فرزند دلبندت که با تنهایی‌ات مجموعه‌ی تن‌ها تو تنهایی وحیدا پیش خورشید رخت چون اختران، امت چو بی نورند پندارند تنها نور بیضایی فریدا نیست مانندت که فرد و بی‌همانندی تویی تنها و بر تن‌ها به تنهایی تو اولایی محیطا چون محیطی بر نقاط حیطه‌ی وحدت محاط اندر تو شد دنیا ، تو گرداگرد دنیایی منیرا نور وحدت تابد از شرق کمالاتت تو ماه برج ایمانی تو مِهر وحدت آرایی مرادا نیستی تنها و امت از خلوص دل مریدانند و ایشان را دلیل و راه بگشایی علیما اعلمی بر عالمان اندر علوم دین که دایم رهنما بر زمره‌ی آیات عظمایی فقیها افقه دوران تویی در فقه و در فتوا که بر جمع فقیهان جهان استاد فتوایی ولیّا چون ولایت را نمودی وجهه‌ی همت ولایت در فقاهت باشدت الحق که مولایی حکیما پرتو معنا ز الفاظت بوَد ساطع تویی استاد حکمت مرحکیمان را تو معنایی خبیرا باخبر از هر معمایی و در عالم به‌جا باشد اگر گویم کلید هر معمایی بشیرا هم بشیری هم نذیر بی‌نظیرستی تو جمع البین اضدادی چو عیسایی چو موسایی صَدیقا صدق و پاکی هست حاکی از ولای تو یقین دارم به سِلک مَعرفت نور توّلایی تقیّا معنی «اتقیکم» از جهدت بوَد ظاهر ز کردارت عیان باشد که عندالله اتقیایی شجاعا اشجع الناسی تو و اعجوبه‌ی قدرت به اوج قله‌ی سَطوت، همای عرش پیمایی دلیرا چون به دریای توکل دل زدی یکسر به‌سان «حیدر کرار» اندر صفّ هیجایی خلیلا بسکه در هم کوفتی بت‌های طاغوتی ز ابراهیم سبقت گیر در اسقاط بت‌هایی تو اندر آتش نمرودیان رفتی خلیل آسا سلامت آمدی بیرون چو پاکی و مصفایی تویی نصّ حدیث «اَفضلٌ مِن اَنبیا» زیرا که مصداق حدیث و وارث یاسین و طاهایی تویی بنیانگذار انقلاب ناب اسلامی تو درهم کوب بت‌های بتر از لات و عزّایی به امرت پهلوی دیو یهود از تخت ساقط شد که تو واقف از آن دیو یهود بی سر و پایی اگر فرمان دهی امت کند جان‌ها به قربانت چو ابراهیم در قربانی ما حکم فرمایی بوَد ملّت یکی ذرّه، تو خورشید جهان آرا بوَد امّت یکی قطره، تو دریادل چو دریایی ز بعد غیبت مَهدی و ماقبل ظهور وی تو تنها یاور صددرصد مخلوق دنیایی به هر صورت به هر حالت تو را تنها توان گفتن ولی تنها به علم و حلم و فقه و فضل و تقوایی نه ایران بل مسلمانان گیتی از دل و از جان به مولاییت دارند افتخار از بسکه والایی به تنهایی تویی دارا همه خوبی خوبان را به هر حسنی تویی احسن ز هر عالی تو اعلایی به وصفت (شمس قم) عمری اگر مدح و ثنا گوید از آن مدح و ثنا برتر هزاران را تو دارایی کنون عالم نمی‌بیند نظیر فکر حق جویت به حق جویی و حق بینی و حق گویی تو یکتایی شادروان سید علیرضا شمس قمی 1359 eitaa.com/shamseqomi