eitaa logo
اشعار شادروان شمس قمی
213 دنبال‌کننده
17 عکس
1 ویدیو
1 فایل
شاهان جهـان را به گـدایی نپـذیریم تا خاک کف پای علی تاج سر ماست (شمس قمی)
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(موکب دلدار) ای دل از خواب گران خیز که دلدار گذشت کاروان رفت سوی مقصد و دیدار گذشت چند خفتی به رباط غم و حرمان و فراق همت از عشق طلب موکب دلدار گذشت باغبان غافل و طی شد طرب فصل بهار موسم گشت و گذار گل و گلزار گذشت ای که سرگشته‌ی خورشید جمال یاری آفتاب رخ او ، از سر دیوار گذشت کار امروز ، به فردا مگذار از سستی ورنه افسوس خوری کار تو از کار گذشت از گرانباری اوضاع جهان ، دوری جوی ره به پایان ببرد هر که سبکبال گذشت "به عمل کار برآید ، به سخندانی نیست" چونکه کار از سخن و دعوی گفتار گذشت چون بوَد (شمس قمی) ذره‌ای از خاک رهش نورش از مهر و مه و ثابت و سیار گذشت . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(مناظره‌ی خارکن و تبر) یکی خارکن پای یک بوته خار چنین گفت روزی سخن با تبر : اگرچه بوَد نیش تو سخت و تیز ز شمشیر هم گر بوَد تیزتر ز نیروی بازوی من ‌خارِ سخت شود از بُن خاک و خارا به در نباشد اگر زور بازوی من نیاید برون با تبر، خارِ تر تبر بی تأمل زبان برگشود بگفتا که : ای ابله بی هنر گرت هست نیروی خرطوم پیل و یا زور سر پنجه ی شیر نر نخواهی توانست با زور خویش ز بُن برکَنی خار را بی تبر اگر من نباشم به کف خار تیز برآرد ز دست تو خون جگر خَلَد بر تن و دست و پایت چنانک سر از پای، نشناسی و، پا ز سر به یاری تو هیچکس همچو من به خار شررگر نیابد ظفر به همدستی من توان بر کَنی ز بن ریشه‌ی خار و، بیخ شجر نشاید کنی سعی ما را تباه نشاید بَری قدر ما از نظر بخوان درس همکاری و اتحاد ز خودخواهی و خودسری کن حذر من و تو دو همکار با همتیم تویی کاردان و، منم کارگر تو پای مرا هِشته در دست و، من کَنم خار ها را به نیروی سر چو یک دست را نیست هرگز صدا نیاز من و توست بر یکدگر کنون وقت کار است و نبوَد مَجال سخن واگذارم به وقت دگر کن اندیشه در شعر (شمس قمی) به فحوای این گفت و گو، پی ببر شادروان سید علیرضا شمس قمی 1334 eitaa.com/shamseqomi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
واله ِ عشق تو هستیم خدا می‌داند دل به کس جز تو نبستیم خدا می‌داند با سر زلف تو پیوند دل و دین چو زدیم مِهر اغیار ، گسستیم خدا می‌داند ما نه امروز شده عاشق و شیدای رخت واله ِ از روز الستیم خدا می‌داند ساقیا خوش بنشین! جام بِهل، باده مریز کز مِیِ عشق تو مستیم خدا می‌داند دُردنوشِ دَر ِ میخانهٔ عشقت چو شدیم ساغر باده شکستیم خدا می‌داند دانه و دام نهادی چو ز خال و خم زلف ما ز دام تو نرستیم خدا می‌داند همه دم خون دل از چشمهٔ چشمم ریزد که به خونابه نشستیم خدا می‌داند هوس سلطنتم ، بندگی کوی تو داد سرفرازیم که پستیم خدا می‌داند (شمس قم) در طلبت جان دهد ای مایهٔ جان! فانی عشق تو هستیم خدا می‌داند . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چه زیباست بهار یا مسیحای طبیعت که با دم فیض‌بخش و روح‌پرورش مردگان باغ و بستان و دشت و چمن را احیا می‌کند و خفتگان شاخسار و خاک نشینان دشت و صحرا را از خواب خستگی زدای زمستان بیدار می‌سازد. فصل آرایشگر و موسم بساط گستری که مرغکان غمزده و مصیبت دیده‌ی شاخسارها را به وجد و سُرور و نغمه‌سرایی واداشته، و مُهر خموشی و سکوت را از لب‌شان برمی‌دارد. یار مهربانی که دشمن کینه‌توزی چون زمستان را با همه‌ی باد و بروت و صولت و عتاب و خطابش از در میراند و خود چون دایه‌ای مهربان، نوباوگان شاخ و شکوفه‌های نوزاد را در برمی‌گیرد و با نسیم عطرآگین و روح‌بخشش زندگی و حیاتی دیگر می‌بخشد. درختان خشک و عریان را لباس سبز ورق به تن می‌پوشاند و اطفال شکوفه را با شیر شبنم صبحگاهی سیراب و شاداب می‌سازد. این بهار، نه فقط پیک نوروز و سال نو برای اشجار و نباتات است؛ بلکه پیام‌آور نوسازی و نوآوری و تصفیه‌ی روح و تزکیه‌ی نفس و تهذیب اخلاق و رفتار برای انسان‌هاست؛ و ما را به آغاز زندگانی تازه و نوی رهبری و ترغیب می‌کند. نوروز بهاری به ما می‌آموزد که ای خفتگان غافل و رفتگان راه باطل! به‌هوش باشید و خود را از کهنگی و آلودگی فکر برهانید و رسم و آداب کهن را که گلبرگ روح شما را زرد و پژمان ساخته‌است در هوای آزادگی و مردانگی و صفا ، لطف و نزهت بخشید و افسردگان و دلمردگان را دلجویی کرده و فراموش‌شدگان خویش و بیگانه را دیدار و تیمار کنید. آری! بهار، یا پیک نوسازی و نوآوری، همه چیز و همه کس را نو می‌خواهد و هر روز را نوروز می‌طلبد تا در سایه‌ی نوع‌دوستی و تفقد و توجه به افراد همنوع خود، یک زندگی بهارآیین معنوی و حقیقی تحصیل کنیم. بهار به ما می‌گوید نه فقط یک سال دیگر از عمر اشجار و نباتاتی که از بهار گذشته تا این بهار، سبز خرم بودند و خشک و عریان شدند و به خواب استراحت فرو رفتند و دوباره بیدار شدند گذشت، و این عمر یک ساله‌ی آنها برگشت ناپذیر است؛ بلکه عمر گذران ما را هشدار می‌دهد که هرآینه عبرت گیریم که عمر رفته باز نگردد همانگونه که آب رفته به جوی، باز نخواهد گشت. شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
وقت عیش و طرب یاران است گاهِ آهنگ، سوی بستان است شد دی و بهمن و اسفند ، ز یاد دور آذار مَه و ، نیسان است نوبهار آمده و پیک صبا با بشارت همه سو پویان است نوبهار آمده و شور و نشاط از زمین خاسته تا کیوان است با دم عیسوی خویش بهار بر تن مرده‌دلان چون جان است دید سرمای زمستان که بهار پشت‌گرمیش به تابستان است نیک دانست حسابش با خصم قصه ی گرگ و سگ چوپان است رنج آن هست دگر بی‌حاصل پای جور فلکش لنگان است منهدم گشت چو دزدان و گریخت آری این شیوه ی نامردان است شکرِ لله که از الطاف بهار سر‌ِ ما را پس ازین سامان است دور مِی خوردن و نوشانوش است موسم عربده ی مستان است دگر از زحمت سرما غم نیست چون به سر سایه ی سروستان است بید مجنون به بر آب روان هر دم از باد صبا لرزان است سرو بن بر لب جو جلوه کنان بر سرش فاخته در جولان است طبله ی باغ پر از رایح خوش دامن دشت پر از ریحان است آبدان ها چو فلک پر ز نجوم از حباب و اثر باران است گل به بار آمده در دامن مَرغ همچو شاهی که بر ِ ایوان است وز پی تهنیت‌اش مرغ چمن با بم و زیر مدیحت خوان است سرخ گل چون به چمن تکیه زده‌است هر هزاری را صد دستان است سوری اندر سر نسرین و سمن از سر لطف، عبیر افشان است ژاله بر پیرهن لاله ی سرخ در تلألو چو دُر غلتان است گلشن از فرط گلِ رنگارنگ همچو قوس و قزحی الوان است گوهرآگین شده گنجینه ی باغ خود مگر گنجه ی بازرگان است شام اگر غنچه بوَد بسته دهان صبح بنگر که چسان خندان است عاقبت روز وصالش برسد آن که صابر به شب هجران است چاره ی درد ، صبوری باشد صبر، هر دردِ تو را درمان است گر کنی صبر تو بر کِشته ی خویش حاصلش بهر تو آب و نان است غوره آخر شود از صبر، مویز صبر را فتح و ظفر پایان است صبر از آیین طبیعت باشد که نتاجش نِعم و احسان است به یقین «صبر کلید فرج است» این سخن نی ز سر هذیان است راست گفته‌است و بر این گفته گواست آنکه سختیش ز صبر آسان است مشتبه تا نشود امر به تو... گویمت! ورنه مرا کتمان است غرَض از صبر ، نباشد سستی بلکه بر سعی عمل برهان است معنی صبر ز اهمال، جداست این عیان‌است و نه خود پنهان است صبر اندیشه و فکر است به کار کار خسران تو را تاوان است زآنکه اندیشه ی فکرت با صبر در همه کار تو ، پشتیبان است تلف وقت خود از صبر مدان داند این آنکه نه خود نادان است کُندی کار تو با حسن ختام بهتر از تندی با نقصان است ورنه تعجیل تو در کار زمان مَثل مشت و، سرِ سندان است (مسجدی) در بر ارباب سخن عذر تقصیر تو را غفران است شایگان گفت اگر بیتی چند شایگان نیست که بس شایان است شادروان میرزا مهدی مسجدی قمی http://masjediqomi.blogfa.com
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یٰا حَسَنَ بْنَ عَلِی الْمُجْتَبیٰ) (چهارم اختر عصمت) بهـــار فیـض شـد و گـــل دمیـــد در گلــشن رسید موسم ساقی و جــام و طــرف چمـن شکــوفــه‌هـای مَســرّت شکفتــه‌اند به شـاخ چو کــودکــان که بیــاغشـته‌اند لـب به لبــن گرفته بــاج ز بــاغ بهشـت ، گلـشن و دشـت بهشـت ، تــاج بـه سـر ، بلبــل از کــلاه سمـن شکفـت تــازه گـلی رَشـک نـرگس و نسـریـن کـه بـُــرد رونـــق بـــــازار سـوری و سـوسـن صفـــای گلـــرخ او ، گلشـنی بــه بـــــار آورد که پیش جـلوه‌ی او گلشن است چون گلخن بـریـز ساقی مسـتان! به سـاغــرم مِـی نــاب به عشق شـاهـد این بـــزم و شـادکـامی مـن صــبا بگـو تو به گــل بعــد ازین مبــاهـی تو بـُــوَد ز نـــزهــت آن گلـعــــذار سـیمیـن تــن بگـو بـه بلبـــل شــیدا ، رسـید مـــرغ امیـــد که مــرغکــان چمــن نــزد وی شـونـد الکــن بگو به مطــرب، لحــن حجـــاز خوش بنـواز کـه شد نــوای عِــراق و بیــاتِ تــرک ، کهــن رســید مــوکــب آن شــاهِ ابطحــی منـصـب بــه خـاکِ پــاکِ حجــــاز از تفضــل ذوالمــن بـه روز نیمـــه‌ی مــاه صــیام شــد مــولــود سُــرور قـلـب امیـــر عـــرب ، امــــام حسـن صـیام ، مـــاه خـــدا شـد بـه یُمـن مقــدم او که کرده چهــرِ خـدامظهــرش جهــان روشن چهــارم اختـــر عصمـت ، دوم امــام هـــدیٰ به چرخ دانش و دین شد چو مِهــر نورافکن ز فـیـض مـــولــد مسعــودِ آن امـــامِ مبــیـن شده‌ست صحن جهان حسرت بهشت عــدن جهــان ز مَقـــدم او مُشک بیـز شد کز رشک میــان نـافـه بخشکیـــد مُشکِ دشـت ختــن چو ابــر رحمـت حـق از قـدوم وی بگریست بـه خنــده لب بگشودند ، غنچــه‌هـای چمــن سحــاب‌وار چو آن شـه گریست وقت ورود چو دشتِ گل همه خنـدان شدند خلقِ زَمـَـن صفــای عـــارض او از عطـــای حــق افــزود بـه رنـگ و بــوی گــل و فــرّ ِ نــزهـت گلشـن پدید گشت چو آن گــوهــر ثمیــن ز صــدف فتـــاد دُرّ و گهـــر ، از رواج و قــــدر و ثمــن زهی گهر که صدف ، فاطمــه شفیعه‌ی خلق ابـوالحسـن، یـم و جدش محیط علم و فنن بـه حسـن خلــق ، بُـــود ثـــانی پــــدر ، امــا به حلم و جود چو جدّش رسولِ نیک سخن هــزار شکــر کـه آن نخــل بـوســتان شــرف به مُلک دیـن خــدا شـد ز مِهــر سـایـه فکــن سرود (شمس قمی) ایـن چکــامــه‌ی شــیوا به یمـن مــولــد سلطــان دیــن ، امـام حسن شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi