eitaa logo
شراب و ابریشم...
7.8هزار دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.1هزار ویدیو
70 فایل
تنفس در هوای واژه‌ها اینجا هر چه که هست دستنوشته‌های شخصی من است، لطفا فقط با نام خودم و لینک کانالم نشر بدهید. ملیحه سادات مهدوی| @mehmane_quran مدیر و بنیانگذار مؤسسه شراب و ابریشم شاگردقرآن ایده‌پرداز نویسنده سخنران مدرس دانشگاه مربی نوجوان مجری
مشاهده در ایتا
دانلود
. بِچِّا سلام🫡 برنامه‌هامون برای استقبال از ماه مبارک چیه؟ یه جشن کوچولوی پیتزاخورون داریم واسه گلدخترا توزیع بسته‌های ارزاق و توزیع پوشاک ان‌شاالله امید به خدا هزینه‌ها توسط شما شراب و ابریشمی‌های جان تأمین شده.🌱 قبول باشه😘
آخ جون ماه رمضون جون💚 ما باید کاری کنیم که بچه‌ها برای حلول رمضان اشتیاق داشته باشن. همیشه فقط برای ماه رمضون جوک درست کردیم و از گشنگی و تشنگی نالیدیم و یک بار نیومدیم به این طفل معصومها بگیم چه ماه نازنینی قراره از راه برسه ماهی که پیغمبر مهربانمون فرمودن مردم اگه قدر رمضان رو می‌دونستن آرزو می‌کردن تمام سال رمضان باشه! الله اکبر از عظمت رمضان الحمدلله رب العالمین که خدا رمضان رو آفرید 🌱
شراب و ابریشم...
اتل متل توتوله مُشت سِد ممد چجوره هم کپله هم گردالی می‌‌‌ندازه فَکِ اسرائیلی یه پنجه‌بکس گوشتی دشمنِ
مُشتِ مش ممدمون که معرف حضوره؟ ببینید مشت خوشگلش سوراخ شده واسه سروم😢 می‌شه براش حمد شفا بخونید؟ از اینجا نوشته‌های مش‌ممدم رو می‌تونید بخونید.🌱 نظرات
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. پروردگارا ما را آمرزیده به رمضانت برسان🕊 @sharaboabrisham
شراب و ابریشم...
. #ادامه خیال است دیگر همینطور بی‌هوا به دل می‌افتد... من دلم می‌خواهد خیال کنم حکیمه خاتون مشغول
. خیال است دیگر همینطور بی‌هوا به دل می‌افتد... مثلا من دلم می‌خواهد به این فکر کنم که روزهای آخر شعبان حال و هوای خانه‌ی مولا چطور بوده؟ بعد بنشینم چشم‌هایم را ببندم و خیال ببافم و شعرهایم را ردیف کنم... من خیال می‌کنم خانومِ دو سرا، این روزها به فضه‌خاتون استراحت داده تا فضه اگر می‌خواهد روزه‌های مستحبی بگیرد و سه روزِ آخر شعبان را به رمضان وصل کند، راحت باشد و به روزه‌داری‌اش برسد! هر چند که فضه حتی اگر در خدمتِ خانوم هم بود، هیچ اذیت نمی‌شد، آنقدر که خانوم به خادمه آسان می‌گرفت و در کارها مدارا می‌کرد... من خیال می‌کنم روزهای آخر شعبان مولا تنور را تمیز می‌کرد و حیاط خانه را آب و جارو می‌زد و بعد به هر کدام از فرزندها کاری می‌سپرد. خانه باید برای استقبال از رمضان آماده می‌شد، لیکن خانوم خانه نباید دست به کارها می‌زد! هر بار فاطمه می‌خواست دستی به سر و روی خانه بکشد، مولا دست فاطمه را می‌بوسید و با خنده می‌گفت من و بچه‌ها هستیم، شما استراحت کنید بانو. استراحت کنید تا برای یک ماه روزه‌داری و شب‌زنده‌داری قوت کافی داشته باشید. فاطمه با همان ادب و شرمی که قلب علی را تسخیر می‌کرد جواب می‌داد: مولای من اگر اذن بدهند خودم خانه را مهیا می‌کنم... و مولا با خنده جواب می‌داد: اذن نمی‌دهم... من خیال می‌کنم پیغمبر هم از راه می‌رسید، با ادب و احترام در می‌زد و از همان پشت در ندا می‌داد: السلام علیکم یا اهل بیت النبوه. حسنین می‌دویدند و در به روی پیغمبر باز می‌کردند و در آغوشش جا می‌گرفتند... پیغمبر با مهربانی آنها رو می‌بوسید و می‌پرسید دو سرور جوانان بهشت حالشان چطور است؟ و آن دو خنده‌کنان جواب می‌دادند بسیار خرسند و شادیم برای حلول ماهِ خدا پیغمبر با خوشحالی الحمدلله می‌گفت و دوباره نوه‌ها را می‌بوسید و بعد وارد خانه می‌شد و فاطمه و علی را که به استقبال آمده بودند در آغوش می‌گرفت. نگاهی به جاروی دست علی می‌انداخت و خنده‌کنان می‌گفت: مرحبا علی جان، مرحبا، این از مردانگی توست که کمک حال همسرت هستی و علی بی‌درنگ جواب می‌داد و چه همسر خوبیست فاطمه خون زیر گونه‌های نازک فاطمه می‌دوید و صورتش از شرم سرخ می‌شد، پیغمبر نگاهش را سمت فاطمه می‌برد و می‌گفت الحمدلله که علی از دخترم راضیست و علی باز بدون مکث می‌گفت خدا از دخترتان راضی باشد یا رسول‌الله که نیکوهمسریست برای من و نیکومادری برای فرزندانم. پیغمبر از شوق پیشانی فاطمه را می‌بوسید و می‌گفت از سرور زنانِ دو جهان کمتر از این هم انتظار نیست. باید هم مولای متقیان از او خشنود باشد... من خیال می‌کنم همانطور که بچه‌ها با خنده و شادی گرمِ کارهایی بودند که پدر به آنها سپرده بود، پیغمبر دست راستش را دور مولا و دست چپش را دور زهرا حلقه می‌کرد و سرهایشان را به سینه می‌چسباند و زیر لب زمزمه می‌کرد محبوبهای من، خدا می‌داند که چقدر دوستتان دارم، عزیزهای قلبم. کاش خدیجه اینجا بود و این روزهای خوب را می‌دید. می‌دید که دخترش در خانه‌ی علی چقدر خوشبخت است. خدا می‌داند که خدیجه چقدر تو را دوست داشت علی جان، کاش اینجا بود و می‌دید خدا چه همسری به تو بخشیده... من خیال می‌کنم حلول رمضانِ مدینه با رؤیت ماهِ آسمان نبوده! بلکه علی و زهرا در آغوش پیغمبر می‌خندیدند و از نور دندان‌‌ِ علی و زهرا شفق روشن می‌شد و رمضان رخ می‌داد... من خیال می‌کنم خدا بهشت را در آن لحظه‌ها که جمع آن خانه و خانواده جمع بوده، خَلق کرده! خدا طرح بهشت را از روی لبخند فاطمه زده وقتی علی با اشتیاق نزد پیغمبر از فاطمه تعریف می‌کرده و می‌گفته فاطمه نیکوهمسریست برای من و نیکومادری برای فرزندانم و پیغمبر بی‌درنگ پاسخ می‌داده و نیکودختری برای من و نیکوبنده‌ای برای پروردگارم... ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrisham ✅نسبت به نشر مطالب کانال بدون نام نویسنده و لینک کانال هیچ‌گونه رضایتی ندارم. داستان نور دندان‌های مولا و خانوم👈اینجا . نظرات
وقتهایی که برنامه‌ی خاصی دارم و باید برای برنامه خرید کنم، نمازهامو توی این مسجد می‌خونم. مسجدی دور میدون اصلی شهر که برای نمازظهر روزهای خیابون‌گردی عالیه. هر جای بازار که باشی و صدای اذون بلند شه، راحت می‌تونی خودتو به مسجد برسونی و نماز اول وقتو بزنی بر بدن... این جانماز رو یه عزیزی بهم هدیه داد و گفت که خودش از کانال کمیل آورده. ظاهرا فقط یه جانماز جیبیه که ارزش مادی چندانی نداره، ولی برام خیلی عزیزه. چون اونی که بهم هدیه داده برام خیلی عزیزه💚 در کل بنظر من هدیه‌دهنده از خود هدیه ارزشمندتره . در تدارک جشن استقبال از رمضان
شراب و ابریشم...
از یه سوپری خریدم از همینا استفاده می‌کنم درباره‌ی قدرت نطامی ایران حرف می‌زنم. برای ما بچه‌های جهادیِ سید علی خامنه‌ای حتی یه اسمارتیز هم معنی میهن‌دوستی داره🇮🇷😄
شراب و ابریشم...
. به دوستم گفتم بهترین میوه موزه! بعد تحلیل کردم که چرا موز؟! نیم ساعته داره به تحلیل‌های من می‌خنده
خدایا مردم از نور و قرآن و زیارت و این چیزا یادِ هم میفتن، اونوقت با چی یاد ما میفتن😒😂 از👈 این پیام بیاین پایین و خلاصه‌ی اجلاس سراسری موز رو بخونید.😄
اینم از هلال رمضان تهیه شده در خانه‌ی هنرمندان شراب و ابریشم🌙 برای دکور برنامه‌ی امشبه جشن استقبال از رمضان💚
. اول باید برم یه جشن تکلیف اونجا مجری هستم و بعد از اونجا برم جشن رمضان خودمون امروز از اون روزاست که شب شهید برمی‌گردم خونه از صبح یه ثانیه ننشستم اول رفتم خرید و تدارکات جشن بعد رفتم مدرسه حالا هم که دو تا جشن... نَفَس سید علی خامنه‌ای به فرزندهاش در سراسر کشور قدرت می‌ده به خدا که اگه این اَبَرمرد نبود خیلی قبل‌ترها عقب نشسته بودیم و دست تسلیم رو بالا برده بودیم ولی ما زیر سایه‌ی سید علی، پرچم این انقلاب رو به امام زمان می‌رسونیم ان‌شاالله .
. باید اعتراف کنم وقتی وارد مدرسه‌ها می‌شم یا وقتی وارد جشنها و برنامه‌ها می‌شم و دخترکها می‌دون سمتم و می‌پرن تو بغلم اونقدر ذوق می‌کنم که تمام خستگیهام رفع می‌شه. الحمدلله رب العالمین که دخترها دوستم دارند، اما نه در قالب یک خاله‌ی چیتان پیتان و با سر و روی آنچنانی، بلکه دقیقا در قالب یک مربی چادری و باحجاب، یک مربی کاملا مذهبی... یک بار یکی از بچه‌ها روی کاغذ برام نوشته بود خانوم ما شما رو خیلی دوست داریم چون شما پیغمبرها و امامها را به ما یاد می‌دهید.😂 .