شراب و ابریشم...
دیشب یکی از این بستههای ارزاق رو برای بانوی مؤمنهای بردم که از مشکلات دنیا سهمِ بسیار برده، فقر و بیماریِ خاص همسر و فرزندان و غریبی و....
وقتی گفتم هدایا از طرف حضرت خدیجهاس با چشمان پر اشک شروع کرد به نام بردن از حضرت خدیجه، خدیجه گفتنهایی از سر محبت و ارادت
من هم بی اختیار بغلش گرفتم و با هم گریه کردیم.
نمیدونم ایشون برای چی داشت گریه میکرد ولی من داشتم برای حضرت خدیجه گریه میکردم...
دوست دارم یک نفر که در احساسِ به حضرت خدیجه با من مشترکه رو پیدا کنم و بشینم کنارش و هِی از حضرت خدیجه بگم و هِی گریه کنم!
قلبم درد میگیره هر وقت یادم میاد حضرت خدیجه در تمام سختیها و تنگناهای اسلام حضور داشتند و قبل از هجرت به مدینه از دنیا رفتن و در مدینه که مسلمونا در آسایش بودن و حکومت دست رسولالله بوده، دیگه حضور نداشتن
انگار سهم حضرت خدیجه از اسلام، سختیهاش بوده، حضرت خدیجه جان و مال داده تا مسلمونا رو به رفاه برسونه و بعد که مسلمونا رها شدن از اونهمه ظلم کفار، دیگه خود حضرت نبوده که طعم آزادی رو بچشه...
شاید شعار "در بهار آزادی جای شهدا خالی" ریشه در همین جا داشته باشه
در روزهای خوب مدینه که دیگه نه عالیجناب ابوطالب بودند و نه بانو خدیجهی کبری سلاماللهعلیها....
.
به خانومِ عزیزی که دیشب وقتشون و ماشینشون رو وقف توزیع بستههای ارزاق کردن و لطف کردن همراه من اومدن تا بستهها رو به درب منازل عزتمندان برسونیم، یک شاخه گل هدیه دادم. البته که اجر همه با بانوی حجازه لیکن همیشه سعی میکنم حتی شده در حد یک شاخه گل از دوستانی که مدد میرسونن تشکر کنم.🌱
دعا کنید از غیب الهی گروه جهادیمون ماشیندار بشه که برای هر سری توزیع ارزاق هی دنبال ماشین و راننده نباشیم🤦♀
.
[WebAhang.ir] Javad Moghadamjavad-moghadam-gerye-bi-seda-320.mp3
زمان:
حجم:
22.2M
یا صاحبالزمان
الهی دورتون بگردم مولای من😭
فداتون شم
ما رو ببخشید آقای من
ما هیچ وقت به درد شما نخوردیم😭
@sharaboabrisham
.
بهتر از خدیجهی کبری فقط دخترِ خدیجه است و اِلّا خدا زنی بهتر از خدیجه نیافریده است... 💚
.
شراب و ابریشم...
. بهتر از خدیجهی کبری فقط دخترِ خدیجه است و اِلّا خدا زنی بهتر از خدیجه نیافریده است... 💚 .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
.
ما نه مفتخر به آن شدیم که روزگاری با خدیجهی بیبدیلِ شما آمد و شد داشته باشیم و نه آنقدر اقبالمان بلند بود که رفیقِ خدیجهی شما حساب شویم و یا که با ایشان پیوندِ خویشی داشته باشیم.
ما فقط خدیجهی شما را دوست داریم...
همین!
ما کمتر از آن پیرزنِ از کارافتاده و حسانه و هالهایم...
اما خدا شاهد است که عاشقِ بانو خدیجهایم...
میشود ما را هم قاطیِ دوست و رفیقهای خدیجه جانتان به حساب آورید و برای خاطرِ خدیجه هم شده، دستی به سر و روی ما هم بکشید؟!
یا رسول الله...
ما فقط همین اندازه میدانیم که خدیجهی بیبدیلِ شما را دوست داریم، برای بیشترش از ما نپرسید
که ما حتی رسم دوست داشتن را هم بلد نیستیم!
ما بیچارهتر از آنیم که قرار باشد در خِیلِ گرفتارانِ خدیجه راهمان ندهید...
.
✍ملیحه سادات مهدوی
روی آبیهای متن بزنید تا هر کدوم شما رو به ذکری از بانوی حجاز برسونه...
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
.
من اگر روضهخوان بودم، روضهی شب دهمِ رمضانم را اختصاص میدادم به شرحِ اشتیاق پیغمبر به خدیجهی کبری!
همینکه مردم بدانند پیغمبر چه بیاندازه بر خدیجه مشتاق بود، برای روضهی شب دهم کافیست.
آدمها اگر بدانند پیغمبر تا زنده بود هر بار و هر جا که اسم خدیجه آمد، اشک در چشمهای هاشمیاش دویده بود و آه از دلش بلند شده بود،
یا اگر بدانند پیغمبر دامن یک گدا را طوری پُر کرده بود که حتی اهل خانه که آشنا به سخاوت پیغمبر بودند، از آنهمه بذل شگفتزده شده بودند، تنها به این دلیل که آن زن، گدای درِ خانهی خدیجه بوده
یا اگر بشنوند سالها بعد از رحلت خدیجه، خواهرش هاله به خانهی پیغمبر آمده و رنگ از رخسار پیغمبر پریده و در لحظه چنان به هم ریخته که اهل خانه فهمیدهاند بواسطهی حضور هاله دوباره خاطرهای از خدیجه در دل پیغمبر تکان خورده و آنطور او را فروریخته
یا مثلا اگر بشنوند پیغمبر از هدیههایی که برایش میآوردند برای حسانه، سهمی کنار میگذاشته، تنها برای اینکه حسانه با خدیجه رفت و آمد داشته
یا اگر بدانند پیغمبر از دل آه برمیآورده و تکرار میکرده: دیگر کجا مثل خدیجهای پیدا میشود؟
آدمهایی که این چیزها را بدانند دیگر برای شب رحلت خدیجه روضه نمیخواهند.
من اگر روضهخوان بودم، قصهی عشق ابدیِ پیغمبر به خدیجه را تعریف میکردم و بعد یک سؤال از مستمعهایم میپرسیدم و میگذاشتم خودشان روضهخوان محفل شوند.
خوب که از محبت پیغمبر به خدیجه میگفتم، رو به آدمها میپرسیدم خب حالا خودتان حساب کنید داغ این بانو با پیغمبر چه کرد؟
پیغمبر اول ابوطالب و بعد خدیجه را از دست داد و آن سالِ محنتبار را عامالحزن نامید.
از همین اسمی که پیغمبر روی سالِ دهمِ بعثت گذاشته؛ میشود فهمید داغ خدیجه چه اندوه بیپایانی برای پیغمبر به بارآورده...
من اگر روضهخوان بودم، شب دهم رمضان مستمعهایم را برای دلتنگیهای بیپایانِ پیغمبر در فراقِ خدیجه میگریاندم...
آدمها باید از گذرِ محبت به رسولالله به خدیجه برسند، این را خود خدیجه خواسته است، خدیجه همه چیز را برای احمدش خواسته است، حتی عشقِ به خودش را، حتی گریهی بر داغش را...
✍ملیحه سادات مهدوی
@sharaboabrisham
جهت مشارکت در افطار دهم رمضان هدایای خودتون رو به محضر رسولالله تقدیم بفرمایید:
6037991223189063📍با احترام نشر دستنوشتهها فقط با نام نویسنده و لینک کانال
.
ثروتمندترین بانوی حجاز، وقت رحلت حتی قدر یک کفن دارایی نداشت!
تمامِ دار و ندارش را برای هدایت و سعادت ما داده بود...
@sharaboabrisham
.
امشب توفیق پیدا کردیم و یک محفل روضه برای بانو گرفتیم.
خیلی ساده و بیریا...
من سخنران بودم
اعظم سادات رضازاده تعزیهخون
و فاطمه سادات جوادی روضهخون
بانوی حجاز سه سیده رو به خادمی پذیرفت و اذن داد محفل روضه برپا بشه...
اینکه سه نفرمون سیده بودیم یک مزهی خاصی داشت...
الحمدلله رب العالمین برای عمری که در خدمت مجلس اهلبیت میگذره
.
233K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زحمتهای مادر ما نتیجه داد....
@sharaboabrisham
شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بیهوا به دل میافتد... مثلا من دلم میخواهد خیال کنم صبح هشتم رمضانِ آن سا
.
خیال است دیگر همینطور بیهوا به دل میافتد
مثلا من دلم میخواهد خیال کنم سحرِ دهم رمضان، بانوی دو سرا چه حالی داشته؟
چشمهایم را میبندم و فاطمهی پنج ساله را میبینم که کنار بالین مادر نشسته و اشک امانش را برده!
دختری که روزهای سخت شعب را با صبوری تحمل کرده بود تا بالاخره پایان محاصره از راه برسد و نگرانیهای شب و روز مادرش تمام شود، حالا درست در نقطهی پایانیِ غصههای شعب، مادر در بستر افتاده بود و زیر تبهای سخت میسوخت...
سه سالِ محاصره با اموال خدیجه سر شده بود و مسلمین از برکت سفرهی خدیجه از قحطی شعب جان به در برده بودند و حالا انگار شعب و اموال خدیجه و جان خدیجه با هم به پایان رسیده بود...
انگار دنیا برای فاطمه خوشی نخواسته بود، تازه قرار بود به خانه برگردند و فاطمه زیر پَر چادر مادر روزهای خوشش را شروع کند اما حالا جوری رمق از وجود مادر رفته بود که دیگر حتی نمیتوانست شانه به موهای دخترکش بزند....
خدیجه، فاطمه را به سینه میچسابند و و لبهای تبدارش را روی سر دخترکش میگذارد و آرام زمزمه میکند دخترم تو رسالت بزرگی در این دنیا داری، لازمهی این رسالت به دوش کشیدن داغ من است، تو با داغ من وسیعتر و وسیعتر میشوی و برای آنچه خدای تو برایت رقم زده آماده میگردی.
دخترکم گریه نکن، همهی عالَم باید برای تو گریه کنند، محبوبهی مظلومهی من.
من به بهشتی که پدرت به من وعده داده ایمان دارم و دوست دارم بدانی مرگ آغاز رهاییِ مادر توست. من تنها نگرانیام تنها تویی و تنهاییِ پدرت.
دخترم من دیگر نخواهم بود که غم از چهرهی پدرت بردارم، دختر بلندطبعم من پدرت را به تو میسپارم.
گریه نکن دخترم تو روزهای سترگی پیشِ رو داری
خدیجه اینها را میگوید و فاطمه را به سینه میفشارد و صدای گریهی مادر و دختر در هم میآمیزد و امان پدر را میبَرَد...
خدیجه فاطمه را میبوسد و کنار گوشش زمزمه میکند دختر عزیزم به داد پدر برس...
فاطمه اشکهایش را جمع میکند، دست مادر را میبوسد و با چشمهای هاشمیاش به مادر نگاه میکند و زیر لب میگوید چشم مادر جان، خیالتان راحت، من از شما یاد گرفتهام که چطور مراقب پدر باشم و بعد از آغوش خدیجه جدا میشود و سمت پیغمبر میرود و با همان دستهای کوچکش سر پدر را به سینه میگیرد و میگوید آرام باشید پدر جان، مادر سمت همان باغ رضوانی میرود که خودتان به ایشان مژده داده بودید، پدر این داغ گرچه که سهمگین است لیکن دلخوشیم به عاقبتی که مادر دارد...
پیغمبر فاطمه را میبوسد و میگوید پدرت به فدایت فاطمه جان، تنها چیزی که میتواند تسکینم دهد همین رضایت پروردگارم از مادرت است، خدای من هفت بهشت را برای استقبال از مادرت آزین بسته و باغ رضوان بیتابِ ملاقات مادر توست، اما چه کنم که دوریاش قلبم را آتش میزند، از ساعتی که خدا عشقِ خدیجه را به من عطا نموده برای خدیجه جز زحمت چیزی نداشتهام!
پیغمبر هنوز حرفش تمام نشده که خدیجه با همان حال بیمار سر را از بالین میکَنَد و به دیوار تکیه میزند و میگوید جز خیر و رحمت در زندگی با شما ندیدهام، هستیِ من به فدای شما یا رسولالله
و حرف خدیجه تمام نشده هقهق پیغمبر بلند میشود و جواب میدهد احمد به قربانت خدیجه. تو را خدا از کدام شاخهی طوبی چیده که بدین حد شیرین و دلکشی بانوی قلبم؟
خدیجه بی آنکه چیزی بگوید به صورت هاشمی پیغمبر چشم میدوزد و از دل میگذراند: هنوز هم با هر بار تماشایت قلبم میلرزد، من هنوز همان دختر جوانی هستم که دلباختهی تو شدم. هنوز هم هر بار میبینمت عاشقت میشوم...
خدیجه چشمهایش را میبندد و به ۲۵ سال زندگی سراسر مِهرش با احمد فکر میکند و همانطور که اشک از گوشهی چشمش میچکد آرام میگوید: میشود عبای مبارک شما کفنم باشد یا رسولالله؟
پیغمبر با همان لحن پر گریه جواب میدهد عبای من چه قابل دارد عزیزم، جبرئیل برای شما از عرش کفن آورده، هم عبای من و هم کفن بهشت هر دو تقدیم شما بانوی من
چشمهای بیرمق خدیجه برق میزند و آرام زیر لب میگوید هزار بار هم اگر به عقب برگردم باز هم شما را به همسری برمیگزینم سرورم و بعد چشمهایش را میبندد و دیگر هرگز باز نمیکند...
من خیال میکنم در این ساعتها پیغمبر بلند بلند گریه کرده و اصلا ملاحظهی آن را نکرده که یک کاملهمَردِ پنجاه ساله است و انگار نه انگار که سه سال است نگذاشته اشک به چشمهایش بیاید مبادا مسلمین کم بیاورند و حالا جلوی چشم همه صدا به گریه بلند کرده...
انگار نه انگار عرب، گریه برای زن را قبیح میشمارد و انگار نه انگار که در تمام حجاز تا بحال هیچ مردی اینطور برای همسرش گریه نکرده...
جانها به قربان پیغمبری که کمرش زیر داغ خدیجه تا شد...
✍ملیحه سادات مهدوی
✅انتشار نوشتهها فقط با نام نویسنده و لینک کانال
نظرات