.
عمه در تاریکروشنِ صبح، از فرصت استفاده کرد و تا بچهها بیدار نشده بودند از خرابه بیرون زد.
خودش را پشت دیوارهای نیمهفروافتاده رساند و حالِ بدش را همانجا بالا آورد و بعد یک گوشه نشست و گریه کرد.
دیشب هم شبیهِ تمامِ شبهای دیگرِ اسارت چشم روی هم نگذاشته بود و مثلِ تمامِ این بیست و چند شب چیزی از گلویش پایین نرفته بود، ولی قطعا مسئله این چیزها نبود وگرنه الان باید مثل روزهای دیگر روی پا میبود!
حالِ صبحِ امروزش شبیهِ هیچ کدام از صبحهای اسارت نبود!
گویی اتفاق تازهای در او رخ داده بود، چیزی درونش شکسته بود، مثل آدمیزادی که یکباره قطعِ عضو شده باشد، انگار بیهوا قطعهای از تنش جدا شده بود!
دیشب پیکرِ بی جان رقیه را بغل گرفته بود و تا دمِ غسالخانهی شهر رسانده بود.
زنِ غساله اول به بهانهی اینکه شما مسلمان نیستید غسل را قبول نکرده بود و بعد به بهانهی اینکه این بچه حتما مریضی داشته وگرنه چرا تنش اینطور سیاه و کبود است؟
غسالهی شهرِ معاویه و یزید، به دختر امیرالمؤمنین گفته بود شما مسلمان نیستید!
این اهانتها تازگی نداشت ولی تکرارِ هر بارَش قدرِ همان بارِ اول به قلب زینب گران میآمد، یک جهان، مسلمانیشان را از علی گرفته بودند و حالا یک مشت یهودی و یهودیزاده، چپ و راست به فرزندان علی بهتان نامسلمانی میزدند...
زینب حالش اصلا دست خودش نبود! دیشب قدرِ تمامِ شبهای اسارت بغض کرده بود و جلوی فروچکیدن اشکهایش را گرفته بود تا کاروان از هم نپاشد و حالا آن بغضهای فروخورده داشت از روی سینهاش بالا میآمد.
دیشب با دستهای خودش رقیه را درون قبر گذاشته بود و حالا دستهایش اندازهی دستهایی که تمامِ مردمِ یک شهر را دفن کرده باشند، درد میکرد...
دیشب رقیه را روی دست برده بود و حالا اندازهی کسی که سنگینترین بارهای جهان را به دوش کشیده باشد، رمق از تنش رفته بود و بند و بندِ وجودش داشت از هم میگسست...
زینب پشت دیوارهای خرابه آوار شده بود و توان از زانوهایش رفته بود.
زحمتِ تمامِ این سفر از روز نخست روی دوش زینب بود و او یک لحظه هم خم به ابرو نیاورده بود، اینجا ولی احساس میکرد دیگر واقعا نمیتواند ادامه بدهد!
صبح پیش از طلوع، تمام قصهها و غصههای اسارت یکجا به قلبش هجوم آورده بود و حالا دیگر داشت میرفت که از دست برود!
اما اگر زینب تسلیمِ غم میشد، پس تکلیف آن هشتاد و چند زن و بچهای که اباعبدالله دستش سپرده بود، چه میشد؟
زینب باید زنده میماند، باید روی پا میایستاد، باید اشک از چهره میشست، باید توان به زانوهایش برمیگرداند...
زینب یک لحظه چشمهایش را بست، یادِ شبِ دهم را از خاطر گذراند و زیر لب زمزمه کرد: حسین جان، یک بار دیگر انگشت روی قلبم بگذار و آرامم کن، من دارم تمام میکنم...
این را گفت و یک قطره اشک از گوشهی چشمش چکید و یکباره فشارِ دو انگشتِ اباعبدالله را روی قفسهی سینهاش احساس کرد، رمق به جانِ خستهاش بازگردید و خونِ تازه در رگهایش جریان گرفت و انگار که دو مرتبه از جانبِ حسین به حفاظت از کاروان مأمور شده باشد، از جا برخاست و با توانی مضاعف سمت خرابه بازگشت، انگار نه انگار که این همان زینبیست که تا چند لحظه پیش داشت جان میباخت...
زینب تمامِ این چهل منزل را همینطور از سر گذرانده بود، با گریهها و خستگیهای پنهانی و با بغضهای انکار شده و آههای در سینه فروخفته و سر آخر با توانِ گرفته از خیالِ برادر...
حالا زینب داشت برمیگشت توی خرابه تا یک بار دیگر کاروانِ هزار تکه را زیر پَرِ چادرش جا بدهد و باز حرمِ حسین را در پناهِ خودش بگیرد...
یک زن
یک زنِ داغدیدهی به اسارت رفتهی لطمهخورده، فقط مگر زینبِ علی باشد که از پسِ اینهمه حادثه برآید و گرنه هر کسِ دیگر جای او بود، وقتی داخل قبر میرفت تا پیکر رقیه را دفن کند، خودش همانجا میمُرد و دیگر هرگز از قبر بیرون نمیآمد...
آه عمه...
عمه
عمه
عمه... 💔😭
نویسنده: ملیحه سادات مهدوی؛ روضهخوانی که خودش خیلی بیشتر از مستمعهایش گریه میکند!
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
❌ انتشار مطالب بدون نام نویسنده و لینک کانال جایز نیست.📍
آدرسِ خریدِ کتاب #من_اگر_روضهخوان_بودم با تخفیف:
https://ketabejamkaran.ir/148686
..
.
.
🔸آغازِ ثبتنامِ طرحِ نیابتیِ "پیادهروی در آسمان"
برای شرکت در این طرح:
۱. شما هر مبلغی که خودتان دوست دارید و در توانتان هست و با هر نیتی که دارید از طرف حضرت زهرا به صندوق خیریهی ما هدیه میکنید.
۲.فیش واریزی و اسم مبارکتان را برای ادمین ثبتنامها کربلایی جمالی ارسال میکنید: @Mohad3jamali
۳. بچههای شراب و ابریشم در ازای هدایای شما، در مسیرِ پیادهروی اربعین به نیت شما و با اسم زیبای شما چند قدم برمیدارند تا شما هم در آسمانِ افتاده بین نجف تا کربلا همقدمِ ملائک باشید...
۴. تمامیِ هدایای شما در صندوق خیریهی حضرت خدیجه صرف امور خیر خواهد شد.🙏
603799817روی شماره کارت بزنید کپی میشه🌱 اجرِ شما بر عهدهی آن کریمِ مَهجبینِ گشادهروی هاشمی، عالیجناب عباسابنعلی علیهالسلام💚 ..
شراب و ابریشم...
. 🔸آغازِ ثبتنامِ طرحِ نیابتیِ "پیادهروی در آسمان" برای شرکت در این طرح: ۱. شما هر مبلغی که خودتا
بانو جمالی این پیام شما رو برای من فرستاده.
واقعا چه توقعا دارید هموطن!
باز خدا روشکر که نگفتید روی دست بریم.
اصلا شماره کارت بدید واریزیتونو برگردونیم😆
مخلص همهتونم هستیم.
شما واریز کنید ما پابرهنه هم میریم، این که دیگه غمی نیست، غم، پول ندادنِ شماست هموطن😂
.
.
ولی سِیّد بودن این شکلیه که میتونی بگی: من از قبیلهی بنیهاشم، من از تبارِ نورم...💚
و این در عین حال که خیلی مسئولیتآوره، خیلی رؤیاییه، خیلی شورانگیز...
ملیحه سادات🌱
.
شراب و ابریشم...
. ولی برای من همه چیز یعنی نجفِ امیرالمؤمنین 💚 فرض کنیم مشرف شدید نجف. ایستادید مقابل ایوان و قراره
.
☝️اینجا خیلی پاسخهای عزیزی ازتون گرفتم، حتی با بعضیهاش اشک ریختم...
ولی خیلی دلم میخواست یکی هم بنویسه که اونجا به آقا میگه مهدوی یه اسرائیلستیزِ سرسخته، که خب ظاهرا اینطور نشون ندادم تو نوشتههام و از این بابت از بچههای غزه عذر میخوام...
گرچه که همیشه سعی کردم هر مطلبی رو جوری وصل کنم به فلسطین ولی کم گذاشتم انگار
من یه نویسندهام و میدانِ مبارزهی من صحنهی کلماته، و کلمهها رو اگه خرج دفاع از مظلوم نکنم، پس میخوامشون چی کار؟
.
.
یه دفعه یاد اون سالی افتادم که امریکا حمله کرده بود عراق و اوضاع عراق حسابی به هم ریخته بود و ایرانیها از فرصت استفاده کردن و غیرقانونی میرفتن کربلا!
اونایی که اون کربلاهای غیرقانونی رو تجربه کردن، خاطرات عجیبی دارن از رد شدن از مرز و از رسوندن خودشون به کربلا...
چقدر دلم خواست منم یکی از اونا بودم که از ترسِ سربازای امریکایی از تو کوه و کمر و از بیابون و صحرا با هزار سختی و مشکل خودمو میرسوندم کربلا.
یعنی یک آدمِ فراریِ تشنه و خسته و چند روز تو بیابونا گم شده؛ وقتی میرسیده جلوی حرم اباعبدالله، چه حالی داشته؟
حالش رو خریدارم💔
آخ اباعبدالله...
.
✍ملیحه سادات مهدوی
@sharaboabrisham
لطفا هر کس کتابِ من همسفرش میشه برای من عکس بفرسته🙏
از کتاب و سفرش💚
آدرسِ خریدِ کتاب #من_اگر_روضهخوان_بودم با تخفیف ۲۰ درصدی:
https://ketabejamkaran.ir/148686
..
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قصهی ما و کربلا، قصهی این بچه و دیگِ مایِ بارِده!
یک بار دستشو فرو کرد توی آب و خنکی و حس خوبش بهش مزه داد بعدش دیگه رفت که اساسی حالشو ببره و از هولِ حلیم که نَه از هول خنکای آب، توی دیگ افتاد.😅
ما هم اولین بار که پامون به کربلا و مشایه رسید، بهمون مزه داد و از دفعهی بعدش دیگه با شیرجه رفتیم.😅
"از هولِ زیارت تو دیگِ کربلا افتادن" اگه ضربالمثل بود میشد حکایت ما😅❤️
✍ملیحه سادات مهدوی
#مای_بارد
مای بارد: رسانهی اربعینیِ شراب و ابریشم
ثبتنام در طرح نیابتیِ پیادهروی در آسمان 👈 اینجا
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
.
برای هدایای فرهنگیِ مسیر اربعین، خَیِّر لازم داریم.
لطفا اگه خودتون هستید یا کسی رو میشناسه که میتونه مدد برسونه، معرفی کنید.🙏
.