eitaa logo
شراب و ابریشم...
4.2هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
755 ویدیو
25 فایل
تنفس در هوای واژه‌ها اینجا هر چه که هست دستنوشته‌های شخصی من است، لطفا فقط با نام خودم و لینک کانالم نشر بدهید. ملیحه سادات مهدوی| @mehmane_quran مدیر و بنیانگذار مؤسسه شراب و ابریشم شاگردقرآن ایده‌پرداز نویسنده سخنران مدرس دانشگاه مربی نوجوان مجری
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم 📣📣📣اداره کتابخانه‌های عمومی شهرستان گناباد با همکاری دانشگاه آزاد اسلامي واحد گناباد و کتابخانه عمومی شهید ابدی شهری برگزار می‌کند: 🔰🔰مراسم رونمایی از کتاب"من اگر روضه‌خوان بودم"اثر ملیحه‌سادات مهدوی شهری ✅همراه با پخش انیمیشن طنز «از گناباد تا بغداد»(به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس) 🔸زمان: دوشنبه ۲ مهرماه صبح ساعت ۹ صبح 🔸مکان: تالار اندیشه دانشگاه آزاد اسلامی واحد گناباد
شراب و ابریشم...
با این عکس ارسالی از اعضای خوب کانال، بریم برای چاپ دوم کتاب... #من_اگر_روضه‌خوان_بودم الحمدلله رب
. و خبرِ خوب اینکه بالاخره چاپ دوم کتاب در دسترس قرار گرفت😍😍 عزیزانی که این مدت پیام می‌دادید و دنبال راهی برای خرید کتاب بودید، آدرس خرید کتاب با عشق تقدیم شما👇👇💚 https://ketabejamkaran.ir/148686 .
همزمان با هفته دفاع مقدس؛ کتاب «من اگر روضه‌خوان بودم» در گناباد رونمایی شد. دسترسی به متن کامل خبر: ibna.ir/x6rFc . خرید کتاب از طریق آدرس زیر 👇 https://ketabejamkaran.ir/148686 .
همونجا از روی گوشیم یک برش از کتاب رو خوندم. بین خوانِش یک لحظه سرم رو بالا آوردم، همون چند نفری که توی دیدم بودن، همه‌شون داشتن گریه می‌کردن... خرید کتابِ از طریق آدرس زیر: https://ketabejamkaran.ir/148686 .
برای این چند خط‌نوشته، اَجری اگر هست و از پِیِ آن حلقه‌ی اشکی اگر در چشمی نشست... همه و همه تقدیم به بانو خدیجه سلام‌الله‌علیها و دخترِ گرامیِ خدیجه، فاطمه سلام‌الله‌علیها و نواده‌ی بلندمرتبه‌ی خدیجه، زینب سلام‌الله‌علیها هر چه هست و نیست، هر چه دارم و ندارم همه و همه تقدیم به بلندای نامِ بانو خدیجه کبری سلام‌الله‌علیها 💚 برای اعتلای نام ام‌المؤمنین خدیجه‌ی کبری 💚 خرید کتاب از طریق آدرس زیر: https://ketabejamkaran.ir/148686 .
شراب و ابریشم...
. در این رقابتِ آخرالزمانی بر سر حمایت از حق و مقابله با باطل، آدم‌ها بر مبنای داشته‌هاشون و به میزا
. پنجشنبه ۱۷ آبان ولادتِ زینتِ آب و خاک، مایه‌ی فخر و مباهاتِ ابوتراب، بانوی همیشه قهرمانِ جبهه‌ی مقاومت، حضرت زینب کبراست... من هم برای جا نموندن از مشارکت در این ایثارِ جمعی به مناسبت ولادت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها کتاب رو به نفع جبهه‌ی مقاومت به فروش می‌ذارم. توضیحات طرح رو در ادامه می‌گم .
. طرح نذر فرهنگی به نفع جبهه‌ی مقاومت: کتاب با محوریت بانوی همیشه پیروز جبهه‌ی مقاومت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها بفروش می‌رسه: هزینه‌ی کتاب تمام و کمال به جبهه‌ی مقاومت اهدا می‌شه. کتابهای فروخته شده به دانش‌آموزان و دبیرستانهای فعال در زمینه‌ی حمایت از مقاومت هدیه داده می‌شه. یک تیر و دو نشون: هم کمک نقدی به مقاومت هم کمک به شکل‌گیری بینش نوجوانانی که آینده‌ی مقاومت متعلق به اونهاست. هدیه‌ی هر نسخه کتاب ۸۵ هزار تومن شما به هر میزان که دوست داشتید و با هر نیتی که دارید می‌تونید مشارکت کنید. بسم‌الله... جهت مشارکت پیام بدهید: @mehmane_quran .
به فروش می‌رسد: چند هزار کلمه روضه‌هایی کهنه اما در حدِ نو احساساتی پاک که جایی دیگر پیدا نمی‌کنید به همراهِ مقدار قابل توجهی اشک با اثری غیرقابل انکار در قلب همه و همه تنها به قیمت ۸۵ هزار تومن به فروش می‌رسد. به دلیل تغییر شغل❌ به دلیل احساس مسئولیت تمام دارایی‌ِ یک نویسنده به فروش می‌رسد...
5859831025491050
. چاپ دوم کتاب به نفع جبهه‌ی مقاومت به فروش می‌رسد، تمام عواید حاصل از فروش این کتاب به جبهه‌ی مقاومت تقدیم می‌گردد. .
شراب و ابریشم...
با این عکس ارسالی از اعضای خوب کانال، بریم برای چاپ دوم کتاب... #من_اگر_روضه‌خوان_بودم الحمدلله رب
18.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با این نقاشی زیبا که با دستان هنرمند یکی از گلدخترای نوجوونمون به اسم سمیرا خانوم صدوقی از روی جلد کتاب خَلق شده، بریم به استقبال چاپ سوم کتاب: 💚 .
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
. عمه در تاریک‌روشنِ صبح، از فرصت استفاده کرد و تا بچه‌ها بیدار نشده بودند از خرابه بیرون زد. خودش را پشت دیوارهای نیمه‌فروافتاده رساند و حالِ بدش را همانجا بالا آورد و بعد یک گوشه نشست و گریه کرد. دیشب هم شبیهِ تمامِ شب‌های دیگرِ اسارت چشم روی هم نگذاشته بود و مثلِ تمامِ این بیست و چند شب چیزی از گلویش پایین نرفته بود، ولی قطعا مسئله این چیزها نبود وگرنه الان باید مثل روزهای دیگر روی پا می‌بود! حالِ صبحِ امروزش شبیهِ هیچ کدام از صبح‌های اسارت نبود! گویی اتفاق تازه‌ای در او رخ داده بود، چیزی درونش شکسته بود، مثل آدمیزادی که یک‌باره قطعِ عضو شده باشد، انگار بی‌هوا قطعه‌ای از تنش جدا شده بود! دیشب پیکرِ بی جان رقیه را بغل گرفته بود و تا دمِ غسالخانه‌ی شهر رسانده بود. زنِ غساله اول به بهانه‌ی اینکه شما مسلمان نیستید غسل را قبول نکرده بود و بعد به بهانه‌ی اینکه این بچه حتما مریضی داشته وگرنه چرا تنش اینطور سیاه و کبود است؟ غساله‌ی شهرِ معاویه و یزید، به دختر امیرالمؤمنین گفته بود شما مسلمان نیستید! این اهانت‌ها تازگی نداشت ولی تکرارِ هر بارَش قدرِ همان بارِ اول به قلب زینب گران می‌آمد، یک جهان، مسلمانی‌شان را از علی گرفته بودند و حالا یک مشت یهودی و یهودی‌زاده، چپ و راست به فرزندان علی بهتان نامسلمانی می‌زدند... زینب حالش اصلا دست خودش نبود! دیشب قدرِ تمامِ شبهای اسارت بغض کرده بود و جلوی فروچکیدن اشک‌هایش را گرفته بود تا کاروان از هم نپاشد و حالا آن بغضهای فروخورده داشت از روی سینه‌اش بالا می‌آمد. دیشب با دستهای خودش رقیه را درون قبر گذاشته بود و حالا دستهایش اندازه‌ی دستهایی که تمامِ مردمِ یک شهر را دفن کرده باشند، درد می‌کرد... دیشب رقیه را روی دست برده بود و حالا اندازه‌ی کسی که سنگین‌ترین بارهای جهان را به دوش کشیده باشد، رمق از تنش رفته بود و بند و بندِ وجودش داشت از هم می‌گسست... زینب پشت دیوارهای خرابه آوار شده بود و توان از زانوهایش رفته بود. زحمتِ تمامِ این سفر از روز نخست روی دوش زینب بود و او یک لحظه هم خم به ابرو نیاورده بود، اینجا ولی احساس می‌کرد دیگر واقعا نمی‌تواند ادامه بدهد! صبح پیش از طلوع، تمام قصه‌ها و غصه‌های اسارت یکجا به قلبش هجوم آورده بود و حالا دیگر داشت می‌رفت که از دست برود! اما اگر زینب تسلیمِ غم می‌شد، پس تکلیف آن هشتاد و چند زن و بچه‌ای که اباعبدالله دستش سپرده بود، چه می‌شد؟ زینب باید زنده می‌ماند، باید روی پا می‌ایستاد، باید اشک از چهره می‌شست، باید توان به زانوهایش برمی‌گرداند... زینب یک لحظه چشم‌هایش را بست، یادِ شبِ دهم را از خاطر گذراند و زیر لب زمزمه کرد: حسین جان، یک بار دیگر انگشت روی قلبم بگذار و آرامم کن، من دارم تمام می‌‌کنم... این را گفت و یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمش چکید و یکباره فشارِ دو انگشتِ اباعبدالله را روی قفسه‌ی سینه‌اش احساس کرد، رمق به جانِ خسته‌اش بازگردید و خونِ تازه در رگهایش جریان گرفت و انگار که دو مرتبه از جانبِ حسین به حفاظت از کاروان مأمور شده باشد، از جا برخاست و با توانی مضاعف سمت خرابه بازگشت، انگار نه انگار که این همان زینبی‌ست که تا چند لحظه پیش داشت جان می‌باخت... زینب تمامِ این چهل منزل را همینطور از سر گذرانده بود، با گریه‌ها و خستگی‌های پنهانی و با بغض‌های انکار شده و آه‌های در سینه فروخفته و سر آخر با توانِ گرفته از خیالِ برادر... حالا زینب داشت برمی‌گشت توی خرابه تا یک بار دیگر کاروانِ هزار تکه را زیر پَرِ چادرش جا بدهد و باز حرمِ حسین را در پناهِ خودش بگیرد... یک زن یک زنِ داغدیده‌ی به اسارت رفته‌ی لطمه‌خورده، فقط مگر زینبِ علی باشد که از پسِ اینهمه حادثه برآید و گرنه هر کسِ دیگر جای او بود، وقتی داخل قبر می‌رفت تا پیکر رقیه را دفن کند، خودش همانجا می‌مُرد و دیگر هرگز از قبر بیرون نمی‌آمد... آه عمه... عمه عمه عمه... 💔😭 نویسنده: ملیحه سادات مهدوی؛ روضه‌خوانی که خودش خیلی بیشتر از مستمع‌هایش گریه می‌کند! https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a ❌ انتشار مطالب بدون نام نویسنده و لینک کانال جایز نیست.📍 آدرسِ خریدِ کتاب با تخفیف ۲۰ درصدی: https://ketabejamkaran.ir/148686 .. .
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
. صبح عمرسعد گفته بود کشته‌ها را جمع کنند. یک پُشته لاشه روی هم جمع شد. عمر جلو ایستاد و دیگران به او اقامه کردند، نماز میت و بعد هم سایر آداب و مناسکِ مربوط به تدفین انجام شد و کشته‌های لشکر یزید دفن شدند و پیکر شهدا همانطور رها باقی ماند. بعد شترهای بی جهاز آوردند تا اسیرهایی که از قبیله‌ی پیغمبر گرفته بودند بر آنها سوار شوند. اسیرها حدود هشتاد زن و بچه‌ی لطمه خورده و مصیبت‌‌زده بودند. اینها تا آن موقع روی شتر بی‌جهاز ننشسته بودند، تا آن وقت بدونِ کمک مَردهایشان سوار مرکب نشده بودند، تا آن روز جلوی چشمِ دهها حرامی از کولِ شتر بالا نرفته بودند. حالا همه‌ی این تجربه‌نکرده‌ها را باید در کمتر از ساعتی می‌چشیدند، فرصت نبود متحیر بایستند و تماشا کنند که اگر اینطور می‌شد به ضرب شلاق پاسخ می‌گرفتند‌! و خب اینجا باز این زینب است که باید این همه را به جان بخرد. باید در مهلتِ تعیین شده از جانب ابن‌سعد، زنها و بچه‌ها را روی شترها بنشاند. باید مراقبت کند آن بانوی باردارِ حرم آسیب نبیند، آن دخترکانِ خردسالِ حرم از وحشت قالب تهی نکنند، آن مه‌رویانِ همیشه در پرده از شرم جان ندهند، آن نازپرورده‌های شترِ بی‌محمل‌ندیده از بالا زمین نیفتند... باید نفر به نفرشان را تسکین بدهد، در آغوش بکشد، ببوسد و دلداریشان بدهد و کمک کند بر مرکب بنشینند و حواسش باشد که اگر شلاقی حواله شد خودش را سپر کند، خودش را بی‌هوا جلوی تمام کتک‌ها بیندازد که یک وقت کسی بی‌هوا کتک نخورد! و همه‌ی اینها را تند و بی‌وقفه به انجام برساند که مبادا طولانی شدنِ کار بهانه دست آن نامردها بدهد و باز هتاکی کنند... اما سختیِ کار اینها نبود. حتی تشنگیِ جانکاهی که به جانش نشسته بود، هم نبود. زینب از عهده‌ی همه‌ی اینها برآمده بود. چیزی که داشت جان زینب را می‌گرفت، دل کندن از پیکرِ داخلِ گودال بود! زینب هر نفر را که بر مرکب نشاند بی‌درنگ صورتش را سمت گودال برگرداند، یک نظر سمت برادر انداخت و بعد کارش را ادامه داد... با احتسابِ عددِ زن‌ها و بچه‌ها، زینب چیزی حدود هشتاد بار نگاهش را سمت گودال چرخانده بود و هر بار بخشی از جانش کاسته بود... آنقدر این دل کندن بر زینب گران آمده بود که وقتی کاروان را حرکت دادند یکباره زینب خودش را داخل گودال انداخته بود و هراسان نیزه شکسته‌ها را کنار زده بود و سمت آن صدای آشنا که می‌گفت: "اُخیَّ اِلیَّ اِلیَّ" شتاب گرفته بود... از یک جایی به بعد زینب دیگر نه صدایی شنیده بود و نه چشمهایش چیزی دیده بود و نه حتی بدنش ضرب شلاق‌ها را حس کرده بود، زینب خودش را روی پیکر برادر انداخته بود و انگار که دنیا همانجا تمام شده بود، هر چه زینب را می‌زدند زینب از پیکر جدا نمی‌شد، ضرب شلاق‌ها درد داشت اما برای زینب از درد دل کندن از حسین بیشتر نبود... اگر اباعبدالله دنیای بعد از خودش را به زینب نسپرده بود زینب هرگز از گودال بیرون نمی‌رفت، آنقدر همانجا می‌ماند و آنقدر شلاق می‌خورد تا جان بدهد.... لیک، زینب باید خودش را از گودال می‌کَند، همه‌ی آن هشتاد زن و بچه، جانشان به بودنِ زینب بند بود و این سخت‌ترین چیزی بود که به زینب سپرده بود... زینب باید می‌رفت وگرنه دنیا همانجا توی گودال برای همیشه تمام می‌شد.... ✍ملیحه سادات مهدوی آدرسِ خریدِ کتاب با تخفیف: https://ketabejamkaran.ir/148686 https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a ‌.