eitaa logo
شراب و ابریشم...
7.3هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
70 فایل
تنفس در هوای واژه‌ها اینجا هر چه که هست دستنوشته‌های شخصی من است، لطفا فقط با نام خودم و لینک کانالم نشر بدهید. ملیحه سادات مهدوی| @mehmane_quran مدیر و بنیانگذار مؤسسه شراب و ابریشم شاگردقرآن ایده‌پرداز نویسنده سخنران مدرس دانشگاه مربی نوجوان مجری
مشاهده در ایتا
دانلود
ملاقات با دختربچه‌ها و جایزه‌های عروسکی.😍 قیمت عروسکها با احترام ۵۰ تومان قابل سفارش از تیم عروسک‌سازی شراب و ابریشم تعداد بالا تخفیف داره کارها بسیار تمیز و تماما کارِ دسته این عروسکها رو با بعضی عروسکای شل و ول بازار اشتباه نگیرید. بچه‌هایی که از این عروسکا از من هدیه گرفتن میدونن چقدر درجه یکه این کار .
. آنقدر افتاده بودم وسط بلا که هیچ‌جوره راه خلاصی نبود؛ هر چه دست و پا می‌زدم بیشتر گیر می‌افتادم. یک جایی توقف کردم و گفتم خدایا این حجم از بلا و گرفتاری واقعا از سرِ جوانیِ من زیاد است! این یا توطئه‌ی شیطان است برای بریدنِ من یا امتحان خودت، برای سنجیدن ادعاهای من هر کدام هست، این خط این نشان، من آدمِ گله کردن از اهل‌بیت نیستم، من آدم قهر کردن با اهل‌بیت نیستم. همین که اذن داده‌اند دوستشان داشته باشم تا قیامت مدیون اهل‌بیتم، برای بیشترش چه توقعی داشته باشم؟ اصلا مگر بیشتری هم وجود دارد؟ همینکه دوستشان دارم همه‌ی بیشترهای عالَم برای من است! خیال کردی من قرار است بگویم بعد از فلان کار و فلان چیزی که برای اهل‌بیت انجام دادم، توقع داشتم حالا یکدفعه از راه برسند و نجاتم بدهند؟ من چطور باید از این توقع‌ها داشته باشم؟ همین‌که به نوکری بَرَم داشته‌اند تا قیامت ممنون و مدیون اهل‌بیتم. اگر این شیطان است که زور می‌زند دادِ من را دربیاورد که مثلا بگویم بعد از اینهمه دویدن برای اهل‌بیت آخرش به داد ما نرسیدند، که کور خوانده و اگر خودت هستی که داری سنگ محک می‌زنی به ادعاهای من، بهتر از خودم می‌دانی که در این ادعا صادقم. بعد از اینکه خوب سنگ‌هایم را با خدا واکندم، خدا خودش گره کور را باز کرد و گفت: تو بُردی؛ تو یاد گرفتی از اهل‌بیت طلبکار نباشی... ✍ملیحه سادات مهدوی هزار هزار الحمدلله رب العالمین . @sharaboabrisham
. ظرفیت ختم قرآنهای رمضانیه ما هنوز تکمیل نشده. شما حق‌التلاوت یک ختم رو با هر نیتی که دارید پرداخت می‌کنید. تیم تلاوت ما ختم رو بصورت کامل تلاوت میکنند و حق‌التلاوت بصورت کامل واریز میشه به صندوق قرض‌الحسنه‌ی امام حسن مجتبی تا همیشه در گردش باشه و دست به دست بچرخه و گره از کار محبین امیرالمؤمنین باز کنه. جهت ثبت ختم قرآن پیام بدهید🙏 .
حاج مهدی رسولی4_5958636922648665712.mp3
زمان: حجم: 9.3M
. یک دسته ریحان از باغچه‌ی حیاط چید و آورد خدمت آقا. ریحان‌ها را که تقدیم کرد، آقا لبخندی زد و فرمود در راه خدا آزادت کردم. باورش نمی‌شد! فقط یک دسته ریحان آورده بود، آن هم ریحانی که از باغچه‌ی خودِ آقا چیده بود! صدایش لرزید: فقط یک دسته ریحان بود، از همین باغچه... آقا دوباره لبخند زد: در راه خدا آزادی... زن تازه فهمید چرا این آقا شُهره به کریم اهل‌بیت است... ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrisham
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
. به شیرینیِ دلچسب دهین‌های نجف سوگند که دل بستن به هرکس جز علی تلخ است پایانش ✍میثم کاووسی . @sharaboabrisham
. تو بازیِ دنیا یه مرحله‌هایی هست که قفلش فقط به دست شاه نجف باز می‌شه... .
. جزء هجدهم قرآن، جزء مورد علاقه‌ی من است. شروعش خیلی شورانگیز است. قد افلح المؤمنون... هنوز مدرسه نمی‌رفتم که بابا قصه‌ی قد افلح المؤمنون را برایم تعریف کرد! قصه‌ی آیه‌هایی که امیرالمؤمنینِ تازه‌متولد شده تلاوت کرده بود! وقتی در آغوش بنت‌اسد از کعبه بیرون آمده بود و پیغمبرِ هنوز مبعوث‌نَشده‌ی ما به استقبالش آغوش گشوده بود؛ این نوزاد معتکف کعبه، آیه‌های هنوز نازل‌نَشده‌ی مؤمنون را خوانده بود... این قصه از آن قصه‌های شورانگیز کودکیِ من بود. خیال می‌بافتم ده سال پیش از نزول قرآن و پیش از بعثت رسول، آیه‌هایی از لبهای نوزاد بنت‌اسد تراویده که بیش از هر چیز وصفِ خودش بوده: قد افلح المؤمنون... آن نوزاد شگفت‌انگیز که از سخن گفتن در بطن مادر تا تولد درون کعبه و تلاوت آیه‌های نازل‌نَشده، همه چیزش اعجاب‌انگیز بود، تمام قلب و جانِ مرا تسخیر کرده بود. در عوالم کودکی عاشق شگفت‌انگیزی‌اش بودم، شبیه افسانه‌ها بود، شبیه قصه‌های هزار و یک شب، شبیه همه‌ی چیزهایی که خیالات کودکانه‌ام به هم می‌بافت و در عالم واقع پیدا نمی‌شد، اما همه را یک‌جا در او پیدا می‌کردم! نوجوان که بودم باز بابا چند عبارت از نامه‌هایی که بین امیرالمؤمنین و معاویه رد و بدل شده بود را یادم داد: من ابوالحسن، کُشنده‌ی جدّ و دایی و برادر تو در روز نبردِ بدر هستم که سر آنان را شکافتم، همان شمشیر با من است، و با همان قلب با دشمنانم ملاقات می‌کنم... نمی‌شود حتی تصور کرد این عبارتها با نوجوانِ عاشقِ شجاعت و جسارت چه می‌کرد، چه غوغایی در دلم راه می‌انداخت، نوزاد شگفت‌انگیز کعبه؛ در نوجوانی برایم بدل به پهلوان میدانهای نبرد شده بود و من جان می‌دادم برای آن حجم از پهلوانی‌هایش... بعدها از بابا یک عبارتِ نَقل شده از امیرالمؤمنین یاد گرفتم و عمریست که دارم با آن عبارت می‌سوزم: الدهر اَنزَلنی ثم انزلنی ثم انزلنی حتی یقال علی و معاویه... چقدر خوب بود که بابا قصه‌ی قد افلح المؤمنون را برایم گفته بود، برای یک کودک خیالباف، عشق به علی از مسیر تماشای شگفتی‌های علی می‌گذرد... و چقدر خوبتر شد که در نوجوانی با پهلوانی‌های علی آشنایم کرد، برای شورِ نوجوانی هیچ چیز قدر شجاعت‌های علی جوابگو نیست و چقدر خوبتر شد که در جوانی الدهر انزلنی‌اش را برایم گفت تا سوختن برای علی پیشه‌ی تمام عمرم شود... من نه فقط عاشق شروعِ جزء هجدهم قرآن؛ که عاشق هر آن چیزی‌ام که یاد علی را در دلم زنده می‌کند... یادِ امیرالمؤمنین، یادِ این شگفت‌انگیزترین مخلوق کردگار... ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrisham پینوشت: قصه‌های خوب برای فرزندانتان تعریف کنید. من از بابا ممنونم برای همه‌ی قصه‌هایی که یک روز برایم گفته... .
شراب و ابریشم...
و مقیمانِ آن باغ با پیراهنهایی از ابریشم و حریر بر رفرف سبز و سریرهای گرانمایه تکیه می‌زنند و پرورد
. هشتم رجبِ یک سالی که خودم هنوز یک بچه‌مدرسه‌ای بودم به سرم زد برای حضرت علی‌اصغر جشن تولد بگیرم! برای هزینه‌های جشن، پول لازم بود که نداشتم! همسایه‌مان یک بانوی آرام و محجوب بود که تنها زندگی می‌کرد و من فقط توی صفهای نماز می‌دیدمش و تمام حرف زدنم با او در حد همان سلام‌علیک مسجدی بود. نمی‌دانم چطور شد که تصمیم گرفتم از او پول بگیرم! شاید با حساب و کتابهای بچه‌گانه‌ام فکر کرده بودم یک زن تنها که خرجی ندارد، حتما باید پولدار باشد! بعد از مسجد زنگ در خانه‌اش را زدم و وقتی در را برایم باز کرد گفتم میخواهم برای حضرت علی اصغر جشن تولد بگیرم و بچه‌های مسجد را دعوت کنم، برای هزینه‌هایش پول لازم دارم! برگشت داخل خانه و با سی هزار تومان پول نقد آمد دم در. سی هزار تومان آن موقع واقعا پول خوبی بود، من با آن سی هزار تومان یک جشن اساسی گرفتم. کیک سفارش دادم، شربت و شکلات آماده کردم، بادکنک خریدم و به بچه‌ها هم یک چیزهایی مثل آبنبات چوبی و شکلات ترقه‌ای، عیدی دادم. این اولین تجربه‌ی من برای تأمین هزینه‌‌ی برنامه‌هایم با جمع کردن کمک‌های مردمی بود، بعد از آن من یاد گرفتم ایده‌هایم را معطل پول نکنم و هر جا فکری به سرم می‌زند، پول را با کمک دیگران جور کنم و کار را هر طور هست پیش ببرم. آن اولین اعتماد و آن اولین پولی که یک غریبه به من داد و آن جشن نازنینی که به اسم شش ماهه‌ی ارباب برگزار شد، نقطه‌ی شروع همه چیز بود... و حالا که شراب و ابریشمم دارد دو ساله می‌شود، می‌بینم که آن سی هزار تومان تا سه ملیارد تومان توسعه یافته و آن جشن کودکانه جایش را به محفل‌های بزرگ داده... امشب به نیابت از آن بانو و تمام آدمهایی که در سالهای فعالیتم به من اعتماد کردند و به طور خاص به نیابت از شراب و ابریشمی‌ها در هوای حرم امام رضا جان دستورالعمل توصیه شده از استاد فاطمی‌نیا را به جا خواهم آورد ان‌شاالله. من به تقدیرات خیری که امام رضا جان رقم می‌زند ایمان دارم... .
Hosein Sibsorkhi ~ UpMusicHosein Sibsorkhi - Masjed Kofe (128).mp3
زمان: حجم: 10.9M
. دیگه کم‌کم، پیرهن مشکی‌ها رو بذارید دم دست... 💔 . @sharaboabrisham