eitaa logo
شراب و ابریشم...
7.8هزار دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.1هزار ویدیو
70 فایل
تنفس در هوای واژه‌ها اینجا هر چه که هست دستنوشته‌های شخصی من است، لطفا فقط با نام خودم و لینک کانالم نشر بدهید. ملیحه سادات مهدوی| @mehmane_quran مدیر و بنیانگذار مؤسسه شراب و ابریشم شاگردقرآن ایده‌پرداز نویسنده سخنران مدرس دانشگاه مربی نوجوان مجری
مشاهده در ایتا
دانلود
چند قاب از دیروز
و اما روز سوم محرم...
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
. عمه در تاریک‌روشنِ صبح، از فرصت استفاده کرد و تا بچه‌ها بیدار نشده بودند از خرابه بیرون زد. خودش را پشت دیوارهای نیمه‌فروافتاده رساند و حالِ بدش را همانجا بالا آورد و بعد یک گوشه نشست و گریه کرد. دیشب هم شبیهِ تمامِ شب‌های دیگرِ اسارت چشم روی هم نگذاشته بود و مثلِ تمامِ این بیست و چند شب چیزی از گلویش پایین نرفته بود، ولی قطعا مسئله این چیزها نبود وگرنه الان باید مثل روزهای دیگر روی پا می‌بود! حالِ صبحِ امروزش شبیهِ هیچ کدام از صبح‌های اسارت نبود! گویی اتفاق تازه‌ای در او رخ داده بود، چیزی درونش شکسته بود، مثل آدمیزادی که یک‌باره قطعِ عضو شده باشد، انگار بی‌هوا قطعه‌ای از تنش جدا شده بود! دیشب پیکرِ بی جان رقیه را بغل گرفته بود و تا دمِ غسالخانه‌ی شهر رسانده بود. زنِ غساله اول به بهانه‌ی اینکه شما مسلمان نیستید غسل را قبول نکرده بود و بعد به بهانه‌ی اینکه این بچه حتما مریضی داشته وگرنه چرا تنش اینطور سیاه و کبود است؟ غساله‌ی شهرِ معاویه و یزید، به دختر امیرالمؤمنین گفته بود شما مسلمان نیستید! این اهانت‌ها تازگی نداشت ولی تکرارِ هر بارَش قدرِ همان بارِ اول به قلب زینب گران می‌آمد، یک جهان، مسلمانی‌شان را از علی گرفته بودند و حالا یک مشت یهودی و یهودی‌زاده، چپ و راست به فرزندان علی بهتان نامسلمانی می‌زدند... زینب حالش اصلا دست خودش نبود! دیشب قدرِ تمامِ شبهای اسارت بغض کرده بود و جلوی فروچکیدن اشک‌هایش را گرفته بود تا کاروان از هم نپاشد و حالا آن بغضهای فروخورده داشت از روی سینه‌اش بالا می‌آمد. دیشب با دستهای خودش رقیه را درون قبر گذاشته بود و حالا دستهایش اندازه‌ی دستهایی که تمامِ مردمِ یک شهر را دفن کرده باشند، درد می‌کرد... دیشب رقیه را روی دست برده بود و حالا اندازه‌ی کسی که سنگین‌ترین بارهای جهان را به دوش کشیده باشد، رمق از تنش رفته بود و بند و بندِ وجودش داشت از هم می‌گسست... زینب پشت دیوارهای خرابه آوار شده بود و توان از زانوهایش رفته بود. زحمتِ تمامِ این سفر از روز نخست روی دوش زینب بود و او یک لحظه هم خم به ابرو نیاورده بود، اینجا ولی احساس می‌کرد دیگر واقعا نمی‌تواند ادامه بدهد! صبح پیش از طلوع، تمام قصه‌ها و غصه‌های اسارت یکجا به قلبش هجوم آورده بود و حالا دیگر داشت می‌رفت که از دست برود! اما اگر زینب تسلیمِ غم می‌شد، پس تکلیف آن هشتاد و چند زن و بچه‌ای که اباعبدالله دستش سپرده بود، چه می‌شد؟ زینب باید زنده می‌ماند، باید روی پا می‌ایستاد، باید اشک از چهره می‌شست، باید توان به زانوهایش برمی‌گرداند... زینب یک لحظه چشم‌هایش را بست، یادِ شبِ دهم را از خاطر گذراند و زیر لب زمزمه کرد: حسین جان، یک بار دیگر انگشت روی قلبم بگذار و آرامم کن، من دارم تمام می‌‌کنم... این را گفت و یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمش چکید و یکباره فشارِ دو انگشتِ اباعبدالله را روی قفسه‌ی سینه‌اش احساس کرد، رمق به جانِ خسته‌اش بازگردید و خونِ تازه در رگهایش جریان گرفت و انگار که دو مرتبه از جانبِ حسین به حفاظت از کاروان مأمور شده باشد، از جا برخاست و با توانی مضاعف سمت خرابه بازگشت، انگار نه انگار که این همان زینبی‌ست که تا چند لحظه پیش داشت جان می‌باخت... زینب تمامِ این چهل منزل را همینطور از سر گذرانده بود، با گریه‌ها و خستگی‌های پنهانی و با بغض‌های انکار شده و آه‌های در سینه فروخفته و سر آخر با توانِ گرفته از خیالِ برادر... حالا زینب داشت برمی‌گشت توی خرابه تا یک بار دیگر کاروانِ هزار تکه را زیر پَرِ چادرش جا بدهد و باز حرمِ حسین را در پناهِ خودش بگیرد... یک زن یک زنِ داغدیده‌ی به اسارت رفته‌ی لطمه‌خورده، فقط مگر زینبِ علی باشد که از پسِ اینهمه حادثه برآید و گرنه هر کسِ دیگر جای او بود، وقتی داخل قبر می‌رفت تا پیکر رقیه را دفن کند، خودش همانجا می‌مُرد و دیگر هرگز از قبر بیرون نمی‌آمد... آه عمه... عمه عمه عمه... 💔😭 نویسنده: ملیحه سادات مهدوی؛ روضه‌خوانی که خودش خیلی بیشتر از مستمع‌هایش گریه می‌کند! https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a ❌ انتشار مطالب بدون نام نویسنده و لینک کانال جایز نیست.📍 آدرسِ خریدِ کتاب با تخفیف ۲۰ درصدی: https://ketabejamkaran.ir/148686 .. .
قرار بود سلسله جلساتمون از اول محرم شروع بشه که زمان تشییع اعلام شد و روز اول و دوم محرم رو رفتم تهران. حالا از امروز ان‌شاالله قراره در جمع هیأت‌های دخترانه‌ی بجستان باشم.