.
چند سال قبل توی مؤسسهی نسیم رضوان کلاس تفسیر قرآن داشتم.
الهام یکی از پایهثابتهای اون سلسله جلسات بود.
اولها صرفا یک خانوم بود که پای درسم مینشست، اما بعد دوستی ما شکل گرفت و بعدتر پای الهام به تیم تلاوت ما باز شد و الهام رسما شد یکی از اعضای تیم تلاوتهای رمضانیهی ما.
از اون زمان تا الان یادم نمیاد هیچ وقت الهام غیر از "استاد جان" جور دیگری خطابم کرده باشه، با اینکه سالهاست من دیگه استادش نیستم بلکه دوستش هستم و خب این از ادب و بزرگواریشه.
.
.
توی صف نماز مسجد بودم که مکبر بین دو نماز گفت خادمالحسین محمد جعفرزاده بعد از ده روز خدمت در دستگاه اباعبدالله دار فانی را وداع گفت!
عکسش رو هم روی دیوار مسجد نصب کرده بودند.
اسم و عکس رو میشناختم ولی دلم میخواست انکار کنم!
گوشی رو برداشتم و با تردید به الهام پیام دادم این آقای جعفرزاده که فوت کرده...
در لحظه جواب داد آره بچههام یتیم شدن...
ممنون میشم اگر برای شادی روح این مرحوم و برای آرامش قلب همسر و فرزندانش دعا کنید.
خانم الهام عبد از خادمان بیریا و خالص صندوق قرضالحسنهی ماست و امشب شب اول قبر همسر عزیز و جوانشه. منت میذارید سرم اگه به دعا و آیهی قرآنی همسرش رو بدرقه کنید...
.
شراب و ابریشم...
شماها واقعا خیلی گلید💚
واقعا ممنونم ازتون.
از سر شب که پیام رو گذاشتم چند نفر پیام دادن برای خوندن نماز شب اول قبر
محمد جعفرزاده فرزند حسین
شراب و ابریشم...
واقعا ممنونم ازتون. از سر شب که پیام رو گذاشتم چند نفر پیام دادن برای خوندن نماز شب اول قبر محمد جع
شماها حتی با خودِ من نسبت خاصی ندارید، فقط عضو این کانالید، ولی برای همسر دوست من اینطور لطف دارید.
این اسمش اگه معجزهی محبت اهلبیت نیست، پس چیه؟
شراب و ابریشم...
. چند سال قبل توی مؤسسهی نسیم رضوان کلاس تفسیر قرآن داشتم. الهام یکی از پایهثابتهای اون سلسله جلسا
.
من و مریم و زهرا سال ۹۶ با ماشین آقای جعفرزاده رفتیم مشهد!
برای شرکت در اجتماع هواداران شهید رئیسی که البته اون موقع هنوز شهید رئیسی نبود و کاندیدای ریاستجمهوری بود.
من مسئول ستاد دانشجویی آقای رئیسی بودم.
آقای جعفرزاده هم توی ستاد مردمی یک مسئولیتی داشت، دقیق یادم نیست چه مسئولیتی ولی ایشون و حاج سعید نمازی و حاج آقا فلاح، آقایونی بودند که توی ستاد شهید رئیسی شبانهروز کار میکردند.
وقتی هم قرار شد برای شرکت در اجتماع بریم مشهد، آقای جعفرزاده با ماشین خودش ما رو برد.
توی راه که بودیم یک جایی از مسیر ایستاد و برای ما رانی و خوراکی خرید، سال ۹۶ رانی یک نوشیدنی خیلی باکلاس و خیلی گرون حساب میشد، با بچهها ریز خندیدیم و گفتیم چقدر لارجه!
آخر شب هم که برگشتیم گناباد باز برامون شام گرفت.
ما سه تا جوجهدانشجو بودیم که توی ستاد آقای رئیسی کار میکردیم ولی ایشون جوری محترمانه با ما رفتار میکرد که انگار مسئولیت خاصی توی مملکت داریم!
بعد از انتخابات و تار و مار شدن ستادها، با اینکه با الهام در ارتباط بودم ولی دیگه آقای جعفرزاده رو ندیده بودم، فقط دورا دور در جریان بودم که خادم موکبهای اربعین و خادم دههی محرمه.
تا امشب که عکسش رو روی دیوار مسجد دیدم و چند لحظه ایستادم و فقط نگاه کردم و باورم نمیشد باید به الهام تسلیت بگم!
من به مقام شهید رئیسی ایمان دارم، امیدوارم امشب که شب اول قبر آقای جعفرزادهاس، در عوض تلاشهاش در ستاد انتخاباتی، شهید رئیسی به مددش بیاد و بالاتر از اون، خدمتهاش در دستگاه اباعبدالله دستگیرش بشه انشاالله.
ممنون میشم اگه با طلب رحمت و مغفرت برای اون مرحوم و طلب صبر برای همسر و فرزندانش، مثل همیشه خیریهی ما و خادمهاش رو مورد لطف قرار بدید.
الهام از خادمان گمنام خیریهی ماست...
.
شراب و ابریشم...
تعداد پیامهای همدلیتون خیلی زیاده.
واقعا ممنونم. سایر پیامها رو نمیذارم چون از حوصلهی کانال خارجه، منتهی چون ایشون پیشنهاد صدقه دادند، گفتم شاید عزیزانی باشند که بخوان برای شادی روح این مرحوم و شادی همهی رفتگان و علیالخصوص شهدای اخیر صدقه بدن
6037997113195094این شماره کارت ویژهی صدقاته، به نام هادقی
شراب و ابریشم...
. شب سوم اسارت شب از نیمه گذشته، هر کی هر جا و با هر حالی که بوده خوابش برده، عمه اما هنوز بیداره!
.
شب چهارم اسارت
امروز ما رو به کاخ ابنزیاد بردن!
ابنزیاد برای تحقیر ما همهی مردم رو جمع کرده بود و خودش و کاخش رو آراسته بود.
وقتی وارد کاخ شدیم، عمه بدون کمترین توجهی به ابنزیاد از جلوی او رد شد و کناری نشست.
عمه با بیاعتناییش تمام ریخت ابنزیاد رو به سخره گرفت.
مردم همه متوجه مکنت و شوکت عمه شدند.
قند توی دل کاروان آب شد.
ابنزیاد به قدری عصبی شده بود که نتونست خشمش رو پنهان کنه و همونجا جلوی همه با عصبانیت پرسید این زن مغرور کیه؟
عمه حتی به قدر جواب دادن به ابنزیاد هم اعتنایی بهش نکرد!
چشمهای ابنزیاد از خشم بیرون زده بود.
از اطراف جواب دادن او دختر فاطمه است.
ابنزیاد برای اینکه انتقام این بی اعتنایی عمه رو بگیره با خنده و طعنه گفت هان زینب در کربلا چه دیدی؟
عمه با صلابت جواب داد: ما رأیت الا جمیلا
ابنزیاد که انتظار شنیدن چنین پاسخی رو نداشت از خشم فریاد میزد خدا شما رو کشت، خدا ما رو پیروز کرد.
و با عصبانیت خیز برداشت سمت داداش و گفت تو کی هستی؟
داداش علی با آرامش گفت علیابنحسین
ابنزیاد که از آرامش داداش و عمه عصبی شده بود مثل دیوانهها فریاد میزد علیابنحسین رو خدا در کربلا کشت.
علی با آرامش گفت او برادرم بود، خدا او رو نکشت، مردم او رو کشتند.
ابنزیاد شمشیرش رو کشید و سمت علی حمله کرد، عمه دوید جلو و گفت یا باید اول من رو بکشی یا اجازه نمیدم دست سمت برادرزادهام دراز کنی.
بابا جون
عمه دقیقا شبیه قصههاییه که از پدربزرگ برامون تعریف میکردی، درست شبیه امیرالمؤمنین...
این رو حتی ابنزیاد هم گفت!
عمه که صحبت میکرد ابنزیاد با عصبانیت گفت تو هم مثل پدرت شاعری!
من قبل از این روزها عمه رو بسیار دوست داشتم، او برای من مثل مادر مهربون بود ولی الان احساس میکنم عمه رو بسیارتر از همیشه دوست دارم.
او دیگه فقط یک زن بینهایت مهربان نیست که قرار باشه همزبان و همبازی برادرزادههاش باشه
او دقیقا جای تو و عمو عباس رو برای ما پر کرده، همه میدونند که عمه یک زن قهرمانه، یک زن دقیقا شبیه امیرالمؤمنین
این رو همهی کوفه دارن میگن!
من از زمزمههای مردم شنیدم که قسم میخوردن و میگفتن او خود علیابنابیطالبه!
امشب هم شبیه سه شب دیگه، همه کمکم دارن میخوابن، ولی عمه بیداره...
#خیالنوشت
#دخترِبابا
@sharaboabrisham
.
این پدر و پسر دو شهید جمع ما شراب و ابریشمیها هستند!
پدر و پسری که اسرائیل جنایتکار اونها رو کشت...
دو شهیدی که اولش امید داشتیم هر دو زنده باشند.
بعد که خبر شهادت پدر اومد چشمانتظار خبر پسر شدیم، پسر مفقود بود؛ زیر آوارها... و بعد از چند روز خبر پسر هم اومد و من از روزی که با خبر از شهادتشون شدم منتظر امروزم تا اینجا براشون یادبود بگیریم.
چرا امروز؟ چون هم جمعهاس و هم نیمهی محرم.
نیمهی ماههای قمری، قلهی ماهه.
سیزدهم چهاردهم و پونزدهم هر ماه قمری ایامالبیض هر ماهه که پونزدهم درخشانترین روزشه و ثواب اعمال در اون چندین برابر...
و حالا در این درخشانترین روز محرم که اتفاقا با جمعه هم مصادف شده میخوام برای شادی روح این دو عزیز و همهی شهدای حملهی باند جنایتکار اسرائیل، ختم صلوات بذارم و صدقه جمع کنم به این امید که خدا پایان قصهی ما رو هم با شهادت رقم بزنه انشاالله...
لطفا تعداد صلواتهاتون رو در آدرس زیر وارد کنید:
https://EitaaBot.ir/counter/pki0
و
صدقاتتون رو به کارت زیر واریز کنید:
6037997113195094شهیدان محمد و محمدحسین خاکی🌱 .
شراب و ابریشم...
نمیدونم! ولی من فکر میکنم میشه یه دانشگاه تأسیس کرد، اسمش رو گذاشت دانشگاه حضرت زینب! اونوقت روا
☝️☝️☝️
و اما صبح پانزدهم محرم...
زینب کبری تمام اتفاقات این چند روز رو به نفع ابیعبدالله رقم زده
تمام معادلات دشمن رو به هم ریخته
ابنزیاد احساس خطر کرده و بفکر اخراج کاروان از کوفه افتاده...
شراب و ابریشم...
لاک خرگوشی💅💅 لاک نمازیه، یعنی به راحتی از روی ناخن جدا میشه. دخترا بزنن به ناخناشون پرنسس بشن💃💃😅
☝️☝️☝️☝️☝️
این لاکا رو یادتونه؟
ای خدا بکشه هر چی اسرائیلیه تو عالم، همهی بساط ما رو ریخت به هم و جشن ویژهی بچهها برگزار نشد دیگه...
ولی از اونجایی که اسرائیل کورخونده که خیال کرده میتونه واسه ما نقطهی توقف بذاره، حالا واسه این لاکا یه برنامهی دیگه دارم انشاالله....
👇👇👇👇