شراب و ابریشم...
عکس دختربچههایی که اسرائیل جنایتکار از ما گرفته رو واسه برنامه چاپ کردم، یکی از دوستان گفت عکس دختر
عکس شهدای کودک حملهی اسرائیل رو از یه پیج اینستاگرامی دانلود کردم و روی کاغذ گلاسه پرینت گرفتم
اگه اینستا یا تلگرام دارید آدرس پیج روی این عکس هست.
واقعا امکانش رو ندارم نفر به نفر براتون عکسها رو ارسال کنم، بعدا انشاالله یک جایی بارگزاری میکنم و آدرس میدم بردارید.
.
یک گروه تشکیل دادیم که موقع ثبتنام لینک گروه رو در اختیار مامانا قرار دادیم تا عضو بشن تا اطلاعرسانیها اونجا انجام بشه.
مثلا فایل سورهی نصر و ای ایران خدایی رو اونجا گذاشته بودم تا مامانا با بچهها تمرین کنند.
حتما برنامههاتون رو ثبتنامی پیش ببرید تا آمار احتمالی دستتون باشه و حتما در برنامهها بیشتر از آمار ثبتنامی تدارک ببینید. تشکیل گروه هم واقعا کار مفید و خوبیه به ویژه برای اطلاعرسانیها.
الانم که مامانا دارن نظراتشون رو مینویسن و همه میگن که بلطف خدا برنامه عالی بوده
روی عکس بزنید تا باز بشه و کامل قابل مشاهده باشه
شراب و ابریشم...
یک گروه تشکیل دادیم که موقع ثبتنام لینک گروه رو در اختیار مامانا قرار دادیم تا عضو بشن تا اطلاعرسا
.
خیلی برنامه خوب بود بلطف خدا
همزمان برای مامانا کارگاه تربیتی داشتیم.
بچهها هم که توی بازی بودن.
همه گفتن عالی بود.
و خب تمام هزینههای این برنامهی عالی رو شما دادید. تمام و کمال.
و این یعنی سهم بزرگی از این برنامه متعلق به شماست.
اجرتون با خانومِ خانومهای دو سرا، خانوم فاطمهی زهرا سلاماللهعلیها 💚
.
شراب و ابریشم...
. ظهر که تو گرما داشتم خرید میکردم و مغازه به مغازه دنبال وسایل مدنظرم بودم ولی پیدا نمیکردم زیر ل
.
دیروز وسط بازار بودم که تلفنم زنگ خورد. توی یک دستم یک تور پر از توپ بود و توی آن یکی دستم چند بسته تسبیح و گُلِسر و منجق و سنجاق...
همه را ریختم عقب ماشین و تلفن را جواب دادم.
تماس از تهران بود، هزار کیلومتر دورتر از من.
صدای پشت تلفن، صاحبسِمَتی بود که هزار تا مثل من نیروهای زیردستش حساب میشوند، اینجا دیده بود من گِله کردهام چیزهایی که میخواهم توی بازارِ شهرم نیست، حالا تماس گرفته بود و داشت میگفت: "برای برنامههاتون هر وقت چیزی لازم دارید که اونجا پیدا نمیکنید بگید ما اینجا بخریم و براتون بفرستیم! "
وسط روز که دهنم از تشنگی خشک شده بود، یک نفر از تهران زنگ زده بود و داشت میگفت "چیزی لازم داری برات بگیریم!" صحبتش مثل یک شربت خاکشیر تگری که یک نفر زیر تیغ آفتاب داده باشد دستم، به جانم نشست.
آدمیزاد چیزی نیست جز یک مشت کلمه، حالا بعضیها آن مشت کلمه را مشت میکنند و میکوبند تخت سینهات، بعضیها هم کلمههایشان را مثل دانههای خاکشیر توی یک لیوان شربت خنک میریزند و روی یک سینی نقره تعارفت میکنند تا عطش از سینه بگیری.
من شاید هیچ وقت از آدم آنطرف تلفن نخواهم که برایم از تهران چیزی ارسال کند، اما تا همیشه یادم خواهد ماند که یک روز گرم تابستان یک نفر که در سطح کشور مسئولیتی دارد و با من هیچ نسبتی ندارد، از آن سر ایران از تلفن شخصیاش به من زنگ زد و از جزئیترین دغدغهی من سراغ گرفت!!
در دنیای بیمهریها و قدرنشناسیها، این دست کلمهها آدمیزاد را به زندگی امیدوار میکند!
کاش هر فعال فرهنگی دیگری که شبیه من در نقطههای زیر پونز نقشه دارد میدود و کار میکند، یک روز تلفنش زنگ بخورد و به دنیا امیدوارش کند!
.
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم یک تلاوت مجلسی از جوجهعبدالباسطمون که خودش وسط برنامه داوطلب شد و میکروفون رو گرفت تا مستفیضمون کنه
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای دسترسی آسونتر شما عکسها رو در یک کانال آرشیو کردم.
عکس شهدای کودکی که به دست اسرائیل جنایتکار به شهادت رسیدند رو میتونید از👈 اینجا بردارید.
.
از ظهر تا الان چندین نفر پیام دادند و گفتند اجازه داریم از برنامههاتون استفاده کنیم!
پس من اینهمه فایل و گزارش و توضیح برای چی میذارم تو کانال؟
برای اینکه شما هم استفاده کنید.
ما همه خادمان ایران اسلامی هستیم و باید مددکار هم باشیم برای اعتلای نام وطن.
من همینقدر بلدم.
همین چیزی که بلدم رو در اختیار شما میذارم که شما هم استفاده کنید.
بقیه هم هر کاری بلدن به ما آموزش بدن تا رشد کنیم و کشورمون رو آباد کنیم انشاالله.
.
شراب و ابریشم...
☝️☝️☝️
از ظهر که برنامه تموم شد صدها پیام مرحبا و آفرین و تشکر دریافت کردم، چه از حاضرین در برنامه و چه از اعضای کانال که فقط گزارشها رو دیدن.
من زیاد دیده شدم،
اما پشتیبان بزرگی که👈 اینجا داره ایوون مسجد رو جارو میزنه تا برای حضور بچهها آماده بشه، دیده نشد...
استاد و پشتیبان تمام کارها و برنامههای من💚
در این برنامه و در دوندگیها و خستگیهای قبل و بعدش، اگر اجر و پاداشی برای من بود؛ همه و همه، از طرف پدر و مادرم تقدیم به خانوم خدیجهی کبری سلاماللهعلیها بانویی که نور و انگیزهی تمام زندگی منه💚
.
شراب و ابریشم...
. شب دهم اسارت امروز از آسمون آتیش میبارید، آفتاب خیلی اذیتمون کرد، تب شریفه بالا گرفت. این چند رو
.
شب یازدهم اسارت
شام کجاست بابا؟
چرا هرچقدر میریم نمیرسیم؟
شام چجور شهریه بابا؟
چرا آفتاب مسیرش انقدر تند و تیزه؟
چرا شبهای مسیرش انقدر سیاه و ظلمانیه؟
آدمای شام چجور آدمایی هستن بابا؟
چرا هرچقدر پیش میریم کارواندارها جریتر و وحشیتر میشن؟
چرا هر چقدر جلوتر میریم، ساربانها ترسناکتر میشن؟
شام کجاست بابا؟
چرا اسمش که میاد لرزه به تنم میافته؟
شامیها مسلمونن بابا؟
چرا هر چی به شام نزدیکتر میشیم عمه بیشتر بیدار میمونه؟
چرا هر چی جلوتر میریم عمه بیشتر نگران ما میشه؟
شام کجاست بابا؟
این مردهای بداخلاق و سنگدل ما رو کجا میبرن بابا؟
ما که داریم میریم چرا شلاق میزنن بابا؟
میدونی عمه چقدر بین ما میدوه تا با تن خستهاش ضرب شلاقها رو بگیره تا نذاره به ما اصابت کنه
بابا من برای خودم چیزی نمیخوام ازت
کاش میومدی عمه رو یه کم بغل میکردی بابا...
عمه خیلی خستهاس ولی نمیخوابه
کاش میومدی پیشمون تا عمه خیالش راحت بشه و کمی بخوابه بابا...
شام خیلی دوره بابا؟
#خیالنوشت
#دخترِبابا
پینوشت:
باور کردنی نیست
ولی واقعا اتفاق افتاده...
واقعا امشب یازدهمین شبیه که به پای بچههای پیغمبر زنجبیر بستن!
لا اله الا الله!
@sharaboabrisham
.
رزق زیارت اول صبحتون رو بردارید
الحمدلله رب العالمین روزانه حداقل دو سه نفر پیام میدن و میگن نائبالزیارمون هستند، گاهی فرصت نمیکنم عکس پیامهاشون رو بذارم گاهی هم توی شلوغی پیامها گم میشه و پیداش نمیکنم
در هر صورت بلطف خدا که ما رو اینجا بر محبت اهلبیت گرد هم آورده، غریبهترین آدمها در هر زیارتگاهی که وارد بشن حتما برای ما عکس میفرستن و میگن که به یادمون هستند.
این اسمش برکته
برکتی که مثل و مانندش هیچ جا جز دستگاه اهلبیت نیست