شراب و ابریشم...
ویژهی این بزرگوار هم یک عکس اختصاصی گرفتم👇👇👇👇
گاوی در مسیر مشایه بهتره
این گاوهای سعادتمند قراره قربونی بشن برای اطعام موکبها
لااقل گاو مشایه باش که عاقبتبخیر بشی
تو سوئیس که باشی کافرا با ذبحِ غیرشرعی میخورنت، اینجا زائرا با رعایت کلیهی آداب اسلامی میخورنت.
پس آیا انتخاب تو چیست؟
گاوی در سوئیس یا گاوی در مشایه یا همین گاوی که الان در ایران هستی؟
*مخاطب این پیام، عکس بالاست.
شراب و ابریشم...
"ز غوغای جهان فارغ" اگه عکس بود: بدون کمترین اعتنایی به همهمه و شلوغی سرویس بهداشتی🗿
"ز غوغای جهان فارغ" اگه عکس بودِ ۲:
.
خیلی خسته شدم.
فقط دلم میخواد یه جای خنک و ساکت سرمو بذارم و بخوابم.
خستگی رمق از وجود آدم میبره.
خستگی توان حرکت رو از آدم میگیره.
خستگی تمام وجودت رو از تمنای خواب پر میکنه!
حضرت زینب با اون حجم از خستگی چطور هشتاد زن و بچه رو مدیریت میکردن؟
یعنی تو مسیر چند بار خواب به حضرت هجوم آورده و حضرت در لحظه خیال خواب رو از سرشون بیرون کردن؟
خیلی خستهام
دلم میخواد سرمو بذارم به دیوار و برای خستگی حضرت زینب با صدای بلند گریه کنم.
خستگی هیچ درمانی جز خواب نداره، خواب فقط بدون نگرانی به جون میشینه
بمیرم برای اون حجم از خستگیهایی که حتی با لحظهای خواب جواب داده نمیشد، چه رسد به یک خواب عمیق و با خیال تخت، بمیرم برای اون بیداریهایی که لحظه لحظهاش با نگرانی بود.
خیلی خسته شدم و دلم میخواد با صدای بلند گریه کنم و بگم قربون خستگیهای بیحد و اندازهات برم خانوم....
.
.
یک دختربچه گم شده بود و با صدای بلند گریه میکرد، بغلش کردم، بوسیدمش گفتم آروم باش عزیزم خودم الان مامانتو پیدا میکنم.
دستشو گرفتم گفتم کجا گم کردی مامانتو؟ گفت همینجا
گفتم پس همینجا باشیم حتما مامانت الان برمیگرده
گفت خاله میشه به مامانم زنگ بزنی
گفتم آره شماره داری؟
داشت شماره میداد که مامانش رسید
مامان شروع کرد به داد و بیداد که چرا گم شدی
دوباره دخترک رو بغل کردم و خواهش کردم دعواش نکنید، گفتم بچه خیلی ترسیده، همین ترس براش کافیه لطفا دعواش نکنید.
بعد یکی از عروسکامو درآوردم و به دخترک دادم.
مامانش دستشو گرفت و رفتن...
همینطور که از پشت سر دخترک رو نگاه میکردم که هنوز شونههاش میلرزید و با اینکه دستش تو دست مامانش بود هقهقش آروم نشده بود داشتم به این فکر میکردم که گم شدن چقدر ترسناکه، مخصوصا برای یک بچه. بچه که گم میشه واقعا وحشت میکنه.
ما گاهی فراموشمون میشه بچههای کاروان اباعبدالله بچه بودن و نه هیچ چیزِ بیشتری.
بچههایی مثل بچههای ما، با ترسها و بهونههای مخصوص بچهها.
بچههایی شبیه همین دخترک که از ترس داشت قالب تهی میکرد.
بچههایی که یک لحظه اگه صورت برگردونی، یک مرتبه گم میشن. حتی یک مامان که فقط یک دخترک باهاشه ممکنه بچه رو گم کنه، بچه طبیعتش همینه، یک مرتبه از پر چادرت جدا میشه.
حالا حساب کنید، یکی دو تا نبودن، چهل پنجاه تا بودن و یک زینب کبری!
عمه چطور اینها رو جمع میکرده؟ چطور مراقبت میکرده و چطور وحشتشون از بیابونها رو آروم میکرده؟
تازه خانوم در شرایط عادی که نبوده، فقط داغ هجده نفر از بنیهاشم رو دیده، داغِ دو پسر نوجوان خودش و از همه بالاتر داغ اباعبدالله، کلی لطمه خورده و تو بند اسارت بوده، در اون شرایط روحی، چطور این بچههای داغدارِ سوختهی تشنهی ترسیده رو مدیریت میکرده؟
آه، آه، آه...
.