شراب و ابریشم...
این بازی مشتبارونِ ترامپ که عکسشو گذاشته بودم. پشت مشتها چسب کاغذ زدم. مشتها روی کاغذ آچار معمولی
ارسالی شما از پیادهروی مشهد:
مشتهای ایرانی
😍☺️
شراب و ابریشم...
قرار بود به عشق امام هشتم هشت تومن کمک کنیم ولی خب به عشق خودش هشت تا هشت تومن کمک کردیم 💚 هزار هزار
.
کانال بنیاد حضرت خدیجه تصویر واریزی شما عزیزان رو به اشتراک گذاشته. 🤗
👈اینجا عکس رو کامل باز کنید و ببینید.
به امیدِ ظهورِ امیدِ حضرت زهرا سلاماللهعلیها🌱
.
.
الحمدلله رب العالمین به همت شما عزیزان، اربعین امسال هفت نوجوانِ زائراولی راهی کربلا شدن و به سلامتی رفتن و برگشتن.
حسابش دستتون هست امسال چند زائر فرستادید؟
چند نفر زائر مشهد، چند نفر زائر کربلا؟
جواب بدید جایزه بگیرید☺️
.
شراب و ابریشم...
. الحمدلله رب العالمین به همت شما عزیزان، اربعین امسال هفت نوجوانِ زائراولی راهی کربلا شدن و به سلام
یعنی شماها متوجه شدید که من سرتون کلاه میذارم؟
فکر میکردم حواستون نیست🦦
تا حالا نشده سر حرفم بمونم، مثلا میگم بچهها بیاین دو تومن جمع کنیم بعد یهو میبینید دارم میگم خب تا بیست تومن دیگه چیزی نمونده 😝😂
ولی من خیر شما رو میخوام🥲
.
شراب و ابریشم...
یعنی شماها متوجه شدید که من سرتون کلاه میذارم؟ فکر میکردم حواستون نیست🦦 تا حالا نشده سر حرفم بمون
.
حالا جدی، ببینم خودتون میدونید چند زائر فرستادید؟
یا میخواین بذارید قیامت یهو سورپرایز بشید؟
.
.
به پایان آمد این دفتر...
نشد سفرنامه بنویسم ولی شماها لطف داشتید و همین عکس و مکثهای دست و پاشکسته رو قد یه سفرنامه قبول کردید، البته که این قدم به قدم شدنهاتون با نوشتههای من از زیباییِ قلبهای شماست و نه زیبایی قلم من.
خدا قلبهاتون رو در تسخیر حسینابنعلی نگه داره و در قیامت صاحبان این قلبها رو به دست اباعبدالله بسپاره انشاالله💚
حرفی اگه هست اینجا میشنوم.
.
شراب و ابریشم...
باز معنویت منو به سخره گرفتید
من خیلی آدم معنویای هستم، اصلا معنویت میپاشه ازم
معلوم نمیشه واقعا؟🦧
نمیدونم چطوره شماها هِی پیام میدید ما میخندیم با نوشتههات!🤕
خودم که فکر میکنم فقط نوره که ساطع میشه ولی ظاهرا شماها جوکه که میخونید🤧😂
جلوی حرم امیرالمؤمنین نشسته بود.
معلوم بود از اون سیبیلوهاس که پشت اونهمه هیکل و سیبیل یه قلب رقیق پنهون دارن.
گفتم شاهرخ ضرغام رو میشناسید؟
گفت نه!
گفتم شما خیلی شبیهش هستید، ایشون پهلوون بوده و از شهدای دفاع مقدسه.
لبخند زد و سری به افسوس تکون داد...
عکسم رو گرفتم و باهاش خداحافظی کردم ولی از اندوهی که تو چهرهاش بود احساس کردم خودش یه شاهرخ ضرغامه...
.
گوشی رو سمتش گرفتم و با اشاره گفتم خالکوبی!
لبخند زد و گردنش رو سمت دوربینم گرفت تا راحت عکس بگیرم.
من هیچ درکی از دنیای آدمهایی که روی بدنشون خالکوبی میکنند ندارم، نمیدونم آدمیزاد با این کار قراره به چی برسه؟ مثلا قشنگتر بشه؟ لوتیتر بنظر برسه؟ عشقشو ثابت کنه؟ یا چی؟
هیچ وقت هم به خالکوبی حس خوبی نداشتم ولی این یک فقره خالکوبی رو خیلی دوست داشتم!
روی شاهرگش نوشته بود: یا زهرا
انگار بخواد بگه، مگه شاهرگم بره که قرار باشه ذکر یا زهرا محو بشه...
#نجف
تمام گالری گوشیم پر از عکسهای گنبد در ساعتهای مختلف روزه.
طلوع، غروب، ظهر، شب...
این آخرین عکسیه که از گنبد امیرالمؤمنین گرفتم.
از پلهبرقیها رفتم پایین که از حرم برم بیرون ولی به پایین پلهها که رسیدم دوباره برگشتم بالا و یک نظر دیگه "تماشا" کردم و این عکس رو گرفتم و بعد رفتم...
تنها منظری که هرگز از تماشاش سیر نمیشم همینجاست...
.