* پدریامادر بودن به شما این حق را نمی دهد که مورد احترام فرزندتان باشید، بلکه به شما این مسئولیت را می دهد که به او احترام بگذارید.
پدر یا مادر بودن به شما این حق را نمی دهد که فرزندتان را کنترل کنید، بلکه به شما این مسئولیت را می دهد که خودتان را کنترل کنید.
پدر یا مادر بودن به شما این حق را نمی دهد که فرزندتان حرف شما را گوش کند، بلکه این مسئولیت را می دهد که به او گوش کنید.
پدر یا مادر بودن به شما این حق را نمی دهد که به او دستور بدهید، تحقیر کنید، درخواست داشته باشید، انتقاد، مسخره یا شرمنده کنید، بلکه به شما این مسئولیت را می دهد که با آرامش، مهربانی و احترام با او ارتباط برقرار کنید.
این وظیفه هر نسلی است تا بیش از آن مسایلی که ایجاد می کند مسایل را حل کند، و نسل بعد را ارتقا بدهد، و تنها به تکرار گذشته اکتفا نکند.
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_رعنا
#تاوان_سادگی
#پارت_بیست_سه
اسمم رعناست ازاستان همدان
میلاد گفت اون دیگه مشکل من نیست
لطفاازاینجابرو..دیگه ام سراغم نیاوگرنه مجبور میشم به شیرین بگم امدی..التماسم کنی که باهات باشم.حالم بهم میخورد ازش هرچی ازدهنم درامد بهش گفتم از مغازه امدم بیرون..چند ماهی از تمام این ماجرها میگذشت و وابستگیه شیرین به میلاد هزار برابر شده بود و میدیدم چه نقشه های برای اینده اش میکشه وغیرازحرص خوردن کاری ازدستم برنمیومد..یه شب که عروسی دعوت بودیم،شیرین به مادرم گفت من حال وحوصله ندارم نمیام..مطمئن بودم داره دروغ میگه..به مامانم گفتم شیرین نمیاد منم نمیام تنهاست وپیشش میمونم..مادرم گفت نمیشه زشته یکتون باید همراه من باشه..خلاصه من اون شب بامامانم رفتم عروسی ونزدیک۱شب برگشتیم..وارد اتاق شدم احساس میکردم شیرین بیداره ولی خودش روبه خواب زده..به نظرم رنگش پریده بود..نمیدونم چرادلم شورمیزد..لباسم روعوض کردم برق روخاموش کردم ودرازکشیدم
چشمام روبستم ولی خوابم نمیبرد..نیم ساعتی گذشت احساس کردم شیرین بی صدا داره زیرپتوگریه میکنه..
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
🌱
به جای خداوند تصمیم نگیریم!
جندب غفاری از حضرت رسول (ص) نقل کرده که حضرت فرمود:
مردی گفت: خداوند فلان شخص را(به خاطر گناهانش) نمی بخشد.
خداوند به من وحی فرمود: که بگو چه کسی از جانب من می گوید من فلان شخص را نمی بخشم؟
من او را بواسطه سخن این شخص که گفت او را نمی بخشم، بخشیدم و همه گناهان گذشته اش را از نامه اعمالش محو کردم...
نبخشیدن از خصلت های خداوندی نیست که نام خود را "غفّار" نهاده است! وقتی درک کردیم که ذات حق تعالی چقدر بر بنده های خود محبت دارد، آنوقت است که سیطره حب خداوند بر تمام خصلت هایش را درک خواهیم کرد! حتی بر غضبش...🤍🌼
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
راز موفقیت...🌱
دو شعبده باز در رستورانی برنامه تفریحی اجرا می کردند. یکی از آنها موفق و دیگری در جذب تماشاگر ناکام بود. روزی شعبده باز ناموفق از دوست خود پرسید: چه رازی در این نهفته است که همه تماشاگران تو را دوست دارند؟ در حالی که خودت اذعان داری که کار من از تو بهتر و حرفه ای تر است . شعبده باز موفق جواب داد: از تو سئوالی دارم و آن این که احساست درباره ی کسانی که شبها دورت جمع می شوند و به کارهایت چشم می دوزند ، چیست؟ شعبده باز ناموفق گفت: به آنها احساسی ندارم و فکر می کنم که عده ای بیکار پولدار دور من جمع شده اند و من مجبورم برای چندغاز آنها را بخندانم.
شعبده باز موفق گفت: اما می دانی احساس من درباره تماشاچیان چیست؟ احساسم این است که دائم به خود می گویم اگر این آدم های نازنین پولشان را صرف دیدن و شنیدن حرف های من نمی کردند چه اتفاقی می افتاد؟ با این طرز فکر زندگی خود را مدیون آنها احســاس می کنم و در نتیجه همه آنها را دوست دارم و این علاقه صمیمانه است که بر دل آنها می نشیند و نظاره گر کارهایم می شوند.
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
5.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجب بالا و پایین داره دنیا...
به پاهای خودت موقع راه رفتن نگاه کن.
دائما یکی جلو هست و یکی عقب…
نه جلویی بخاطر جلو بودن
مغرور میشه ,
نه عقبی چون عقب هست
شرمنده و ناراحت ...
چون میدونن شرایطشون دائم
عوض میشه.
روزهای زندگی ما هم دقیقا
همین حالته… دنیا دو روزه ؛
روزی باتو ، روزی علیه تو ؛
روزی که با توهست، مغرور نشو …
روزی که علیه تو هست، ناامید نشو …
هر دوشون رفتنی اند ...
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_رعنا
#تاوان_سادگی
#پارت_بیست_چهار
اسمم رعناست ازاستان همدان
حس میکردم شیرین داره گریه میکنه..برق روروشن کردم نشستم لبه تختش،گفتم شیرین حالت خوبه..گفت دلم دردمیکنه..پتو رو از روش کنارزدم..بالشتش خیس بودچشماش متورم ازقیافه اش ترسیدم..گفتم چته؟راستش روبگو..دلم گواه بدمیداد..شیرین به چشم دشمن به من نگاه میکرد با عصبانیت گفت دلم دردمیکنه..بروبگیربخواب،اون شب اصلانتونستم بخوابم صبح باصدای زنگ گوشی شیرین بیدارشدم..از لحن حرف زدنش فهمیدم شدم میلاد پشت خطه..داشتن قرارمیذاشتن گوشام روتیزکردم متوجه بشم کجامیخوان برن ولی چیزی دستگیرم نشد..تصمیم گرفتم تعقیبشون کنم ومتوجه حال خراب شیرین بشم..چند وقتی بود حال پدربزرگم خوب نبود و مادرم برای مراقبت ازپدرش ازصبح میرفت پیشش وعصربرمیگشت..اون روزمادرم نزدیک ساعت ده صبح رفت..شیرین مثل همیشه سرحال نبود وتو فکربودبه یه جاخیره میشدحرف نمیزد..بعد ظهر نزدیک ساعت دو شیرین یه مانتومشکی شال ساده سرش کرد و اماده شدرفت بیرونبرعکس همیشه اصلابه خودش نرسید..مطمئن بودم یه اتفاقی براش افتاده که اینقدراخلاق رفتارش عوض شده..
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است پس باشتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید:
مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت:
از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری چون آنها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم. فرزند باتعجب گفت: داری جان می دهی و از من اینها را درخواست می کنی؟
و قبلا به من گلایه نکردی.
مادر پاسخ داد:
بله فرزندم من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم وعادت کردم ولی می ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تورا به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
دراین دنیا،
همه چیز دست خود آدم است،
حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس...
آدمیزاد میتواند اگربخواهد کوهها راجا به جا کند...
میتواند آبها را بخشکاند...
میتواند چرخ و فلک را به هم بریزد...
آدمیزاد حکایتی است،
میتواند همه جور حکایتی باشد؛
حکایت شیرین، حکایت تلخ،
حکایت زشت... و حکایت پهلوانی!
بدن آدمیزاد شکننده است،
اما هیچ نیرویی در این دنیا،
به قدرت نیروی روحی او نمیرسد،
به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد!
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
آدمها دروغگو نسازیم !!
اگر می خواهی دروغ نشنوی برای دانستن حقیقت اصرار نکن !
دروغ از دلِ ترس از فاش شدن حقیقت ماجراهای زندگی آدمها بیرون می آید !
این ترس با اصرار شما تشدید می شود !
فرد مقابل شما، از خودش می پرسد :
“می خواهد حقیقت رو بداند که بعد چه اقدامی کند ؟!
شاید اقدام او را نخواهم و من را با دردسر بیشتری رو به رو کند !
شاید هم راجع به من قضاوتهایی کند که من را دچار دردسر کند !
بعد از آن چه فکری راجع به من خواهد کرد ؟
نکند آبروی من را ببرد”
سپس سعی می کند با این تشویش و نگرانی مبارزه کند و بیشتر شما رو گمراه کند که از حقیقت بویی نبرید !
ترس آدمها فقط با احساس امنیت آنها در مقابل شما تبدیل به اعتماد خواهد شد که این اعتماد هم با کنجکاوی نکردن در مرزهای شخصی فرد مقابل به دست می آید !
بیایید در امور شخصی آدمها تجسس نکنیم و از آنها دروغ گو نسازیم !
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#پندانه 🙏🤍
✍️ گاهی برای رسیدن به آرامش، باید از خیلی چیزها گذشت
🔹ما آرزو کردیم و نپذیرفتیم که قرار نیست به تمام آرزوهایمان برسیم.
🔸ما آدمها را دوست داشتیم و نپذیرفتیم که قرار نیست همه دوستمان داشته باشند.
🔹ما روزهای خوب میخواستیم و نپذیرفتیم که قرار نیست تمام روزها خوب باشند.
🔸پس هر روز غمگینتر شدیم.
🔹گاهی برای رسیدن به آرامش، باید پذیرفت، باید قبول کرد و ناممکنها و نشدنیها را بهرسمیت شناخت و توقع زیادی نداشت.
🔸گاهی برای رسیدن به آرامش، باید از خیلی چیزها گذشت.
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
🌟🌙#داستــــــــــان شـــــــــب🌙🌟
⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
پادشاهی بود دهری مذهب. وزیری بسیار عاقل و زیرک داشت.هرچه ادله و براهین برای شاه بر اثبات وجود صانع اقامه می کردند که این آسمان ها و زمین را خدا خلق کرده و ممکن نیست این بناهای به این عظمت بدون صانع و خالق موجود شود و ممکن نیست یک بنایی بدون بنا و استاد و معمار ساخته شود، پادشاه قبول نمی کرد.
بنابراین وزیر، بنای یک باغ و درخت ها و عمارتی در بیرون شهر گذارد.بعد از اینکه تمام شد، یک روز پادشاه را به بهانه شکار از آن راه برد.چون چشم پادشاه بر آن عمارت عالی افتاد متعجب شد.
از وزیر پرسید این عمارت را که بنا کرده و چه وقت بنا شده است؟ وزیر گفت کسی نساخته، خودش موجود شده است. پادشاه اعتراض شدیدی کرد. گفت این چه حرفی است که می زنی، چگونه می شود بنایی بدون معمار ساخته شود؟ وزیر جواب داد چگونه یک بنایی کوچک بدون معمار غیر معقول است؟
چگونه می شود بنای این آسمان ها و زمین ها و گردش ماه و خورشید و ستاره ها بدون صانع و خالق موجود شده باشد؟ آن وقت پادشاه تصدیق نمود و مسلمان و موحد شد...
✍🏻📚 هر شب یک داستان جذاب و خواندنی 📚✍🏻
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌱 هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ آغاز کنید🌱
🗓 امروز جمعه↯
☀️ ۱۹ مرداد۱۴۰۳
🌙 ۴ صفر ۱۴۴۵
🌲 ۹ آگوست ۲۰۲۴
📿 ذکر روز :
اللهم صل علی محمد وال محمد
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈