پیراهنی از ماه بر تن داشت
در چهره اش خورشید پیدا بود
روی لبش حی علی العشق و
قلبی که لبریز از تمنا بود
مشتاق رفتن بود و میدانست
این آخرین دیدار یاران است
دور سرش اسپند میگرداند
زینب که در حال تماشا بود
ناد علی را خواند و بعد از آن
یکباره میدان از علی پر شد
با تیغ ابروهاش میجنگید
در دشت صدهنگامه بر پا بود
یکباره رنگ آسمان نیلی
یکباره رنگ آسمان خون شد
وقتی که شاهی از نفس افتاد
وقتی سری بر نیزه بالا بود
در پیش چشمان پدر ایکاش
این نیزه ها دست از تو بردارند
بعد از تو دنیا جای ماندن نیست
روی لبان خشک بابا بود
با آیه های پیکرش حالا
دارد اذانی تازه میگوید
این دست این پا این سر و سینه
تفسیر محض اربًا اربا بود
#معصومه_سادات_اسدیان
#شاهزاده_علی_اکبر