منم غریب دیار و تویی غریب نواز
دمی به حال غریب دیار خود پرداز
به هر کمند که خواهی بگیر و بازم بند
به شرط آنکه ز کارم نظر نگیری باز
بر آستان خیال تو میدهم بوسه
بر آستین وصالت چون نیست دست نیاز
نه این زمان من شوریده دل نهادم روی
بر آستان توکاندر ازل نهادم باز
دلا منال ز شامی که صبح در پی اوست
که نیش و نوش به هم باشد و نشیب و فراز
گَرَم چو خاک زمین خوار میکنی سهل است
خرام میکن و بر خاک سایه میانداز
درون سینه دلم چون کبوتران بتپید
چه آتشی است که بر جان ما نهادی باز
خیال قد بلند تو میکند دل من
تو دست کوته من بین و آستین دراز
@shernab