🌿ماجرایی خواندنی
💡امام علیهالسلام راهش نمیداد تا آنکه ...
▫️محمّد بن على صوفى گفت:
ابراهيم جمّال اجازه خواست كه حضور علىبنيقطين وزیر[هارون] برسد. اما علىبنيقطين به او اجازه نداد!
▫️در همان سال علىبنيقطين به مكه رفت. وقتى وارد مدينه شد، اجازه خواست تا خدمت #موسىبنجعفر عليهالسّلام برسد،اما ایشان رخصت ندادند.
▫️روز دوم علىبنيقطين حضرت را ملاقات كرد عرض كرد: ای آقای من، گناه من چیست؟
🔹حضرت فرمود: تو را مانع [از پذیرفتن] شدم براى اينكه مانع [پذیرفتن]برادرت ابراهيم جمّال شدى، خداوند نيز سعى تو را نمي پذيرد مگر آنكه ابراهيم تو را ببخشد.
▫️عرض كرد: آقا، من چگونه ميتوانم در این ساعت ابراهيم را ملاقات كنم؟ من در مدينهام و او در كوفه است!
🔹امام علیهالسلام فرمود: شب تنها بدون آنكه كسى از دوستان و غلامانت با تو باشد به جانب بقيع ميروى، در آنجا اسبى زين شده مشاهده خواهى كرد، سوار آن اسب ميشوی.
▫️على بن يقطين به بقيع رفت و سوار بر آن اسب شد. طولى نكشيد كه [به اعجاز الهی] او را به درب خانه ابراهيم جمال رساند، پس درب خانه را كوبيد گفت: من علىبنيقطينام.
ابراهيم از درون خانه صدا زد: علىبنيقطين وزير [هارون] درب خانه من چه میکند؟!
▫️گفت: ای مرد! گرفتارى بزرگى دارم او را قسم داد كه به او اجازه [ورود] دهد، پس هنگامیکه داخل شد گفت: ای ابراهيم مولايم موسىبنجعفر عليهالسّلام از پذيرفتن من امتناع ورزيده مگر آنكه تو مرا ببخشى.
ابراهيم گفت:خدا تو را ببخشد.
علىبنيقطين ابراهيم را قسم داد كه پایش را روى گونه او بگذارد!
ولى ابراهيم از اين كار امتناع ورزيد، براى مرتبه دوم او را قسم داد قبول كرد،
ابراهيم پاى خود را روى صورت علىبنيقطين گذاشت و علىبنیقطین [در این حال] مىگفت:خدايا تو شاهد باش.😭
▫️سپس برگشت و سوار اسب شد و در همان شب اسب، او را در خانۀ موسىبنجعفر عليهالسّلام در مدینه پیاده کرد، پس اجازۀ [ورود] خواست و داخل شد، اینبار حضرت او را پذيرفت.
📚 عیون المعجزات ص ۱۰۰
#داستانهایآموزنده
📲 ثواب انتشار این پیام با شما📿
┄══•ஜ۩🌹۩ஜ•══┄
🔸کانال سید محمد جواد سید شبیری🔹
https://eitaa.com/joinchat/3426615298C027fb4c4be ایتا
https://t.me/shobeiri تلگرام